my AirPods thief

my AirPods thief



گوشی رو دوباره گزاشت تو جیب هودیش و سوبین رو دید که از پله ها داره میدوه به سمتش


+ چوی بومگیو احمق! منو شیشصد دور تو این دانشگاه چرخوندی یه پیام میدادی چیزی نمیشد!

-آروم باش حالا که اینجام کسی ام منو نخورده!


سوبین غرولند کرد و گفت


+ بریم، دیگه این کلاسم نمیتونی از دست بدی اول سالی



+ یونجونا بنظرت تو این عکس بامزه نیوفتادیم؟


یونجون با بی حوصلگی هومی کرد. میدونست یوشی پارتنرشه و این رفتار مناسب نیست اما واقعا دیگه حوصله لوس بازیاشو نداشت! نه اینکه آدمی باشه که مردمو بازی بده، هرگز، اما اینبار واقعا نمیدونست چی باعث شده اینقد از دستش کلافه بشه.


+ تو هنوزم این پیرسینگای مسخرتو درنیاوردی که!

-اگه دوستش نداری بهش نگاه نکن یوشی، من خوشم میاد باشن


یوشی اخماشو تو هم کرد، انگار از رفتار یونجون باهاش دلخور شده باشه، یونجون ناچار سمتش برگشت و بوسه ای رو لپش گزاشت


-ببخشید.. یه لحظه تند پیش رفتم


یوشی خودشو تو بغل یونجون جا کرد، لوس بازیای همیشگی!


سوبین از اولین سال دانشگاهش همینجا بود ، پس قاعدتا این دانشگاه رو خوب میشناخت


-هیونگ میدونی، امروز اون پسره که تو ساحل پیشم بود رو تو دانشگاه دیدم


سوبین با تعجب پلک زد


-مثل اینکه اسمش «چوی یونجون»ـه، میشناسیش؟


سوبین مکثی کرد و گفت


+ معلومه که میشناسمشش ما دوستیم، البته شاید نه خیلی صمیمی ولی خب بازم دوستیم! یونجون اول موسیقی میخوند و بخاطر چند تا پروژه مجبور بودیم با سال بالایی هامون کار کنیم و اونجا بود که اولین بار با یونجون هیونگ دوست شدیم

-کای چی؟ همون پسره تو کلاسمون با اقای پارک؟

+ اره خودشه! اونا از بچگی دوستن

-چیشد که رفت سمت گرافیک؟

+ حتما نظرش عوض شده دیگه


بومگیو هوم ای کرد و در با دو تقه باز شد. استادشون اومده بود پس همه برای ادای احترام بلند شدن.

بعد دو ساعت بالاخره کلاسای اون روزشون تموم شده بود و میتونست به تخت نازنینش برگرده!

کتاباشو برداشت توی کیفش گزاشت و مثل جوجه اردک پشت سر سوبین راه افتاد


+تادااااا! اینم از اتاقمون


سوبین با ذوق زیادی دست بومگیو رو گرفت کشیدش داخل اتاق. جای دنجی بود، و خوشحال بود با سوبین تو یه اتاقه، نه یه غریبه.


-این تخت مال منه نه؟

+هر کودومو دوست داشتی بردار


بومگیو هومی کرد


-پس همینو برمیدارم

-هیونگ؟

+بله؟

-این خوابگاه زیادی برای دانشجو های موسیقی بزرگ نیست؟

+ نه خب اینجا واسه کل دانشجو های دانشگاهه، راستش بچه پولدارایی که خودشون خونه دارن زیاده پس دانشگاه لازم ندید خوابگاه هارو جدا کنه


بومگیو هوم ای زیر لب گفت و ادامه داد


-گشنمه، میشه غذا سفارش بدی؟

+ میخوای بریم بیرون؟ یه رستوران نزدیک خوابگاهمون هست که غذاش محشره، باید امتحانش کنی!


بومگیو موافقت کرد


-اینجاست ؟

+ خیلی خفنه نه؟ اها راستی، من مهمون خوبیم، رستوران خوب میارمت


بومگیو لبخندی زد و گفت


-اه ولی یجوریه


سوبین دستی به شونه بومگیو زد


+ بیا بریم تو، ناز نکن پرنسس

-هیونگ گفتم اینجوری صدام نکنی!


رستوران خیلی بزرگی نبود، اما دکور کلاسیکی داشت. وقتی وارد شدن پیرمردی که داشت سفارش چند نفر رو میگرفت برگشت سمتشون


-اوه سوبین! خوش اومدی پسرم


و سوبین رو به آغوش کشید


-میبینم دوستتم آوردی! چی میخورین بیارم؟


سوبین به بومگیو نگاه کرد، و فهمید منظورش اینه که «هرچی خودت خواستی سفارش بده»

بیست دقیقه گذشته بود و صدای شکم بومگیو داشت بلند میشد که غذاهاشون رسید. اونقدری خوشمزه به نظر میرسیدن که توی پنج دقیقه کل ظرفشو خورد!


-سوبیناااا


بومگیو تقریبا جیغ کشید و ادای گریه کردن رو در آورد


-چرا این دنیا اینقدددد باهام نا مهربونههه

+ چون تووو یه پرنسس سوسولیییی


بومگیو بازوی سوبین نیشگون گرفت


+ عایییی دردم گرفتتت


بومگیو مثل دیوونه ها یک ثانیه میخندید، و ثانیه بعد سگ تنهای افسرده میشد !


+ الان زنگ میزنم نونا بیاد ببرتممون

-نباید انقدر میخوردممم


بومگیو یکدفعه شروع کرد به خوندن


-ته من کجایی ، ته من چه بی وفایییی

+ باز حرف اون مردک کشمش و زد ؛ چوی بومگیو اگه یه بار دیگه راجبش حرف بزنی دیگه باهات حرف نمیزنم!


بومگیو لباشو داد جلو و ساکت شد.

سوبین خندید و گفت


+ صدات تو مستی خیلی بده

-هاهاها نه که تو ، تو مستی صدات خیلی خوبه!


از جاش بلند شد که از پشت سوبین دید که خواهرش، مینا، داره میاد، خواست چیزی بگه که یکدفعه صدای پس گردنی شنیده شد.


+ سوبین خنگگگ الان من با تو چیکار کنمممم سر دیت بودم لعنتیی


سوبین لبخندی به خواهرش زد با چشمای بسته گفت


-ولی اومدییی


مینا چشم غره ای رفت


+اوه ، ببخشید ندیدمت بومگیو

-نه طوری نیست


مینا سوبین و بلند کرد و دستاشو رو شونه هاش گذاشت


+ بومگیو میتونی تا خوابگاه، خودت بری؟ من باید این شترو ببرم خونه جفتتون خیلی سنگین میشید


بومگیو تلو تلو خوران بلند شد


-می.. میبینی که میتونم وایسم! راه زیادی هم که نیست

+ باشه پس بعدا میبینمت!


یونجون رفت به خوابگاه تا برای کای چوب درامشو ببره، به هر حال کای به زور راضیش کرده بود اون چوبهای جدید و با کیفیت رو تحویل بگیره و براش بیاره اگه خودش میرفت نمیتونست بخاطر لیمیت برگرده


+ هیونگ یکی طلبت واقعا فردا لنگ میموندم بدون تو

-پس بعدا غذا مهمونم کن

+ حله ، نظرت چیه بری تا لیمیت ۲۰ دقیقه مونده یدفعه دیدی موندی اینجا نتونستی بری پیش یوشی جونت !!

-پس چی فکر کردی میمونم پیش تو ؟


کای خندید و اداشو در اورد


+ واقعا که


یونجون و کای وقتی خیلی بچه بودن از طریق ماماناشون باهم دوست شدن و مثل هیونگ و دونسنگ واقعی ان!

یونجون با کای خداحافظی کرد و از پله ها پایین اومد و وقتی داشت سوار ماشینش میشد بومگیو رو دید که داشت تلو تلو خوران راه میرفت، نزدیک شد و بومگیو سرش و بلند کرد


-تهیونیییی بالاخره دلت برای من تنگ شدددد؟؟


بومگیو با حالت ناراحتی ادامه داد


-میدونستم میای میگی اون حرفا رو برای شوخی زدییی ، شوخییی بامزه ای نبوداا


یونجون مکثی کرد


+ هی بومگیو من یونجونم...


بومگیو چشماشو گرد تر کرد و گفت


-دزد ایرپادمم!! هنوزززز بهم پس ندادیشونننن، وایسا اصلا اینجا چیکار میکنییی نکنه میخوای اینبار منو بدزدییییی هاااا؟


یونجون خندید


+ نه راستش اومدم یه چیزی به کای بدم داشتم میرفتم دیدمت ، گفتم یه سلامی بکنم


بومگیو سرشو با بی حوصلگی تکون داد


-خب ایرپادم کو آقا دزدهه

+ ببخشید انداختمشون دور


بومگیو برای لحظه ای تعجب کرد و ادامه داد


-چییییی چیکار کردییی یک و نیم میلیون وون دادم براششش

+ برات نوشو میخرم!


بومگیو با حرف یونجون خندید و به سینه ش ضربه بی جونی وارد کرد و گفت


-بیخیال بجاش نظرت چیه فردا بریم دوررر بزنیمم؟

+ خب من تا چهار کلاس دارم بعد اون اوکیه؟

-منم همون ساعتا تقریباا کلاسم تموم میشه پس بیا دنبالم بریم یادت نرههه


بومگیو چشماشو باز کرد. به چهره یونجون خیره شد و دستاش رو ، روی صورت یونجون گذاشت


-زیادی... هاتی


یونجون نفسش برید. کمی مکث کرد و بعد دستای بومگیو رو از صورتش برداشت

+ ساعت و نگاه کن لیمیت خوابگاهتون داره میرسه، تا دم در کمکت میکنم

-آااییششش اون سوبین کله خر منو تنها گزاشتتت همتون مثل همید همتووون


یونجون دیگه حتی نمیدونست چی بگه یا چیکار بکنه، پس فقط دست بومگیو رو دوباره برگردوند دور گردنش


+ بومگیو شماره اتاقت چنده؟

-میدونی چیه، اون منو ول نکرد، تقصیر دختره بووود مطمئنممم


و تیکه آخرشو تقریبا ناله کرد.

یونجون که دیگه کلافه شده بود گفت


+ بومگیو بس کن، شماره اتاقت چنده


و تنها چیزی که نصیبش شد انگشت بی حال بومگیو بود که سمت در پشت سرشون اشاره میکرد. کلید رو از تو جیب شلوار بومگیو درآورد و در رو باز کرد.


+ لباساتو عوض کن و زودتر بخواب


و در رو بست و سریعتر رفت بیرون تا اوضاع عجیب تر نشده؛ یعنی بومگیو راجب کی داشت حرف میزد؟ تهیون کیه؟

بومگیو هم فقط خودشو روی تخت پرت کرد و بدون عوض کردن لباساش خوابید.

Report Page