﴾ moon wolf ﴿

﴾ moon wolf ﴿

∆ Lovrita ∆

part = 8

پارت 8


از چشمای سرخش کاملا معلوم بود اون آلما تا چه حد عصبیه و جونگکوک با نادیده گرفتن دستور پادشاه چه اشتباه بزرگی کرده


+ با توام امگا میگم با اجازه کی رفتی بیرون؟


سعی کرد لب از لب باز کنه... اما امگای جونگکوک مطیع آلفا شده بود و خودشم داشت از ترس میلرزید


پادشاه چرا انقدر عصبی بود؟


_ مـ.. من.. من..


+ دست از من من کردن بردار و یه جواب درست و حسابی بهم بده


امگاش زوزه ی دلخوری سر داد و تو خودش جمع شد...


جونگکوک به خاطر واکنش های گرگش داشت کلافه میشد.. محض رضای خدا اون پادشاه چش بود... چرا نمیخواست جونگکوک رو درک کنه؟؟


جونگکوک تو شرایط خیلی بدی بود اما چرا اون پادشاه نمیخواست اینو بدونه؟


سعی کرد بغشو با نفس های عمیق پایین بفرسته تا بتونه موقع حرف زدن اشکاشو کنترل کنه


دیگه طاقت داشت طاق میشد و کسی نمیخواست اونو درک کنه


اهمیتی به این که جلوی روش شاه شاهان ایستاده و چه امپراطوره با اباهتیه نکرد و با صدای واضع و گستاخی گفت


_ نیاز داشتم برم بیرون


تهیونگ وقتی لحن گستاخ آمیز جونگکوک رو شنید بیشتر کنترلشو از دست داد و با قدم هایی که با هر نزدیک شدن جونگکوک یه قدم عقب برمیداشت به سمتش رفت که بالاخره پشت جونگکوک به دیوار برخورد کرد و هیچ راهی برای عقب رفتن نداشت


ولی تهیونگ بیشتر و بیشتر نزدیک شد و دقیقا رو به روی اون امگا که به وضوح ترسیده بود ایستاد


قد جونگکوک تا گردن تهیونگ میرسید پس مجبور شد سرشو برای دیدن پادشاه بلند کنه و بهش خیره شد


+ یه بار دیگه حرفتو تکرار کن امگا


و بار دیگه جونگکوک با گستاخی تمام گفت


_ نیاز داشتم برم بیــ... هییییی


حرفش با کوبیده شدن دست تهیونگ به میزی که کنارش بود قطع شد و به هین بلندی تبدیل شد


از ترس صدای فجیحی که از برخورد محکم دست امپراطور به میز ایجاد شده بود با ترس چشماشو بست و به محض شنیدن صدای بلندی که خبر از شکسته شدن اون میزه چوبی میداد تو جاش پرید


+ تکرارش کن


جونگکوک با ترس چشماشو باز کرد و با مردمک های لرزون به تهیونگ خیره شد... چرا این بین جونگکوک نگران دست تهیونگ بود که به محکمی به میز کوبیده شده بود؟؟


و اما تهیونگ با دیدن چشمای ترسیده و خیس از اشک اون امگا از کارش پشیمون شد و گرگش برای امگا زوزه ی بلندی کشید


چرا این امگا انقدر روی خودش و گرگش تأثیر میزاشت؟؟


ولی عقب نکشید.. باید به اون امگا حالی میکرد که حق نداره بدون اجازه ی تهیونگ بیرون بره


اگه تو خطر میوفتاد چی؟؟

اگه جونشو از دست میداد چی؟


ولی اون خبر نداشت که جونگکوک داشت صبرشو به خاطر این همه بی عدالتی از دست میداد پس دوباره با صدای بلندی گفت


+ تکرارش کن امگا


_ چرا باهام اینطوری رفتار میکنی؟؟ مگه من چه گناهی کردم همه باهام مثل یه آشغال رفتار میکنن؟؟


دیگه نتونست بغشو کنترل کنه، اشکاش ستاره چشماشو پوشوندن و جاشو به غمی که عجیب باعث فشرده شدن قلب تهیونگ میشد داد


_ چرا نمیفهمین منم آدمـم؟ چرا درک نمیکنین منم دل دارم؟ چرا حس میکنین دل من نمیشکنه؟ چرا فکر میکنین غرورم لکه دار نمیشه؟


اشک گونه هاشو خیس کرد ولی با بغض ادامه داد


_ فکر میکنی خیلی وضعیت عالی دارم؟؟ من گم شدم تو جایی که نمیدونم کجاست و هیچکسو نمیشناسم... حق ندارم بیرون برم حتی اگه از سو تغذیه اینجا بمیرم... حق ندارم از این در بیرون برم حتی اگه از کلافگی دیوونه بشم


نفسی گرفت و ادامه داد


_ گرگم به خاطر آخرین برخورد شما داشت کلافه میشد و مدام زوزه میکشید... دیگه داشتم کنترلشو از دست میدادم اگه به سطح میرسید میتونست خودش به بُعد گرگش تبدیل بشه و منم نمیتونستم جلوشو بگیرم اینطوری اهالی قصر منو میدیدن و شما مجبور بودین جوابگو باشین اعلاحضرت


ولی این وسط تهیونگ با حس پشیمونی که داشت قلبشو سوراخ میکرد به اشک های اون امگا خیره شده بود و گرگش کلافه شده بود


گرگش مدام تهیونگ رو مجبور میکرد ناز اون امگارو بِـکِـشه و اشکاشو یکی یکی بپرسته اما اون گرگ چش بود؟؟


_ من بی سرو صدا بیرون رفتم تا تو جنگل گرگمو آزاد کنم و با دویدن انرژیشو تخلیه کنم تا نتونه کنترل منو به دست بگیره که مبادا با تبدیل شدنش شما رو تو هرج و مرج نندازه


بازم نفس کشید و گفت


_ ولی شما بی رحمانه منو موازخه میکنین و سرم داد میکشید که چرا بیرون رفتم؟؟ شما رسما منو حبس خانگی کردین و من سه روزه روی خورشید رو ندیده بودم...گرگم به حدی از کلافگی رسیده بود که داشت منو دیوونه میکرد


نگاهی به دست خونیه پادشاه انداخت که به خاطر برخورد به میز و شکسته شدن اون میز چوبی آسیب دیده بود و داشت خونریزی میکرد


دستشو سمت دست اون امپراطور برد تا بتونه با نگاه به زخمش تشخیص بده چقدر وخیمه تا بتونه اونو درمان کنه


اما تهیونگ با فهمیدن این موضوع سریع دستشو از روی میز کشید تا اون امگا نتونه اونو درمان کنه

عذاب وجدان داشت تهیونگ رو خفه میکرد.. درسته.. تهیونگ حتی نخواسته بود اون امگای بیچاررو درک کنه اما منظور اون امگا از کلمه ی " شما ها " چه کسایی بود؟؟


چه کسی از قصر جرعت کرده بود اون امگا رو اذیت کنه؟؟؟


ولی خبر نداشت با همین عقب کشیدن دستش چه لطمه ی بزرگی به کسی که با این حس بزرگ شده زده


جونگکوک بازم صدای شکسته شدن قلبشو جایی بین عقل و منطق شنید و این بار ستاره های چشماش به وضوح خاموش شد


شاید حق با همه بود... شاید اون واقعا کثیف بود... یه بی لیاقت


وقتی اون امپراطور دستشو به خاطر لمس نشدن توسط دست جونگکوک فوری عقب کشید حسشو تشدید کرد و ذهنش جایی بین گذشته سفر کرد


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


* چه گناهی کرده بودم که تو شدی بچه ی من؟


~ الاهه ماه به خاطر کدوم گناه تورو به من داده؟


* تو یه امگای کثیفی


~ به بچه های من دست نزن کثافت.. اونارم به جناست میکشی


* تو هیچی جز یه امگای کثیف نیستی عوضی


~ از خونه ی من گمشو بیرون آشغال کثیف


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


قطره اشکی به خاطر خاطرات تلخش از چشمش افتاد و با صدای شکسته ای لب زد


_ من کثیف نیستم


صداش انقدر شکسته بود که دل سنگ رو هم خون میکرد...


تهیونگ نگاهی به اون امگا انداخت و متعجب بهش خیره شد منظورش از این حرف چی بود؟


+ چی؟


چشمای سرخ از اشکشو به تهیونگ دوخت و بازم با بغض و صدای لرزونی گفت


_من کثیف نیستم


تهیونگ وقتی حال خراب اون امگارو دید طاقت نیاورد و از هر دو بازوی ظریف اون امگارو به آرومی گرفت و کمی برای تمرکز کردن تکونش داد


+ چیشده امگا؟ چرا انقدر حالت بَده؟


جونگکوک وقتی متوجه لمس بازوش توسط پادشاه شد سعی کرد از لمسش دور بشه، چون جونگکوک کثیف بود.. اینو بار ها و بار ها خانوادش گفته بودن


اونا حتی نمیزاشتن جونگکوک برادر و خواهر های کوچولوشو لمس کنه چون همیشه میگفتن با لمس هاش اون بچه ها معصوم رو هم به نجاست میکشه


بازم سعی کرد خودشو از لمس های اون پادشاه دور کنه تا اونو هم مثل خودش به نجاست نکشه


و تهیونگ با دیدن تقلا های اون امگا بار دیگه تن صداشو بالا برد


+ آروم بگیر امگا


اما جونگکوک بازم تقلا کرد و با صدای لرزونی گفت


_ نه.. ولم کن.. بهم دست نزن.. توام کثیف میشی ولم کن... من.. من یه موجود بی ارزشم.. من یه آشغالم.. ولم کن... میگم ولم کن


تهیونگ وقتی تک تک حرف های اون امگا رو شنید بیشتر تو شوک فرو رفت...


چرا اون راجب خودش چنین فکری میکرد؟

چرا فکر میکرد کثیفه؟؟


با جوشش خون تو رگاش از عصبانیت رگ های شقیقه اش بیرون زد و با لحن آلفایی گفت


+ کی این مزخرفات رو بهت گفته امگا؟


جونگکوک وقتی لحن آلفایی اون خون خالص رو شنید آروم گرفت و گرگش مطیعانه جواب آلفارو داد


_ اونا.. اونا فکر میکنن من کثیفم.. من نجسم.. با لمس من اونارو هم به نجاست میکشم.. من... من کثیفم


+ نیستی امگا... تو نجس نیستی اونایی که این حرفو بهت گفتن یه آشغال بی ارزشن چون به زیبایی، پاکی و معصومیت تو حسودیشون میشده.. حالا بهم بگو امگا.. کی این حرفو بهت گفته؟ فقط اسمشو بهم بگو زودباش


_ شما هیچی نمیدونین اعلاحضرت


+ بگو تا بدونم.. از اهالی قصر کسی این حرفو بهت زده؟؟


_ نه


+ پس کی این چرندیات رو به خورده مغزت داده؟


_ توام همون رفتارو باهام کردی... طوری دستتو پس کشیدی که حس کردم من یه آشغالم


تهیونگ هول کرد و حتی نمیدونست چرا هول کرده فقط میخواست اون امگا رو از سوتفاهم در بیاره پس سریع گفت


+ من دستم خونی بود امگا، نمیخواستم دستت کثیف بشه برای همین پس کشیدمش


_ یعنی.. از.. از من بدت نمیاد؟


+ چرا باید از تو بدم بیاد.. من فقط ازت عصبانی بودم که دیگه نیستم.. حق باتوعه شرایط تو خیلی سخته من باید اینو درک میکردم.. قول میدم از این به بعد حواسم به گرگت باشه


_ میزاری ببندمش؟


+ چیو؟


_ دستتو


+ ممکنه لباست خونی بشه


_ مهم نیست


+ باشه...اگه این حس خوبی بهت میده ببندش


تهیونگ بازم به وضوح درخشش چندین ستاره رو تو اون دوتا کهکشان تیره دید و چشمای اون اومگا بازم پر از ستاره شد و همین برای راحتیه خیال تهیونگ و آرامش گرگش کافی بود


جونگکوک گوشه ای از لباس تهیونگ رو گرفت و اونو سمت تخت برد و به تهیونگ فهموند که باید روی تخت بشینه


تهیونگ هم بدون مخالفت رو تخت نشست و منتظر به اون امگا خیره شد


_ جعبه ی کمک های اولیه کجاست؟


تهیونگ یه تای ابروشو بالا انداخت و گفت


+ اول اینکه یادم نمیاد بهت اجازه داده باشم غیر رسمی حرف بزنی


_ تو دل منو شکستی پس حق نداری چیزی بهم بگی


تهیونگ وقتی سرکشی و تخسیه اون امگا رو دید تو دلش خندید ولی نزاشت این خنده روی لباش ظاهر بشه


+ و دوم اینکه.. اون چیزی که گفتی یعنی چی؟


_ جعبه ی کمک های اولیه؟


+ آره.. اون یعنی چی

جونگکوک باید میدوسنت که بعضی از کلمه هایی تو آینده ازشون استفاده میشه تو گذشته حتی نمیدونن اون چه معنی میده


پس آروم پرسید


_قراره با چی دستتو ببندم؟؟


+ تا حالا حکیم نبودم امگا پس قطعا نمیدونم


_ پیردانا کجاست؟


تهیونگ بازم یه تای ابروشو بالا انداخت و با شیطنت گفت


+ مگه نگفتی میخوای خودت دستمو ببندی


_ بله اعلاحضرت


+ خوشحالم که به اون رسمی حرف زدن ثابقت برگشتی


دروغ بود... اون از اینکه اون امگا باهاش راحت و بدون کلمه ی سوم شخص مثلا به جای " شما" از کلمه ی " تو " استفاده کنه ولی قرار نبود اینو به خوده امگا بگه


_ میخوام از پیردانا نحوه ی درمان رو یاد بگیرم تا دستتونو ببندم


تهیونگ باصدای نسبتا بلندی به ندیمه هایی که دائم باید برای اجرای دستورات امپراطور دم در اقامت گاه میبودن گفت


+ اِستاماقوس رو احضار کنین


= اطاعت اعلاحضرت


و اینطور شد که هردو منتظر اومدن اِستاماقوس موندن

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

[°°°هر آنچه در آینده خواهید خواند°°°]


+ تو که نمیخوای مثل انسان های ما قِـبل تاریخ اونو با کج کردن روی دست من بریزی؟


_ من... نمیدونم چطوری پخـشـش کنم

ـ

ـ

» اعلاحضرت.. پدرم مارو برای دادنه پیشنهادی به اینجا فرستاده و منم امروز رو برای گفتن این موضوع انتخاب کردم


+ ادامه بده

ـ

ـ

» با پیشنهاد پدرم یعنی پادشاه کانگ آریس مایلم این نامه رو از طرف ایشون براتون بخونم... اجازه دارم؟


+ بفرمایین

ـ

ـ

+ به عنوان یه پادشاه اگه جوابمو ندی مجازاتت میکنم امگا

ـ

ـ

~ گرسان


+ چجوری کار میکنه


~ کمی ازش رو روی دستمال که به گیاه مارونو آغشته شدس میریزن و اگه این ترکیب رو جلو راه تنفس ماهیت های شکننده مثل امگا ها و بتا ها بگیرن سریع از هوش میره

ـ

ـ

~ میخوایین چیکار کنین اعلاحضرت؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خب اینم. از این پارت

امیدوارم دوسش داشته باشین♡

Report Page