﴾moon wolf ﴿
∆ Lovrita ∆part = 7
پارت 7
چند دیقه ای میشد تو جنگل بود...
وقتی یادش میوفتاد چطور از قصر در رفت خنده ای به دیوونه بودن خودش میکرد
و البته اون بچه ای که کمکش کرد تا بیاد اینجا رو هم نباید فراموش میکرد
[°°°فلش بک به چند ساعت قبل °°°]
از اقامت گاه خارج شد و به محض دیدن ندیمه ها سریع خودشو پشت ستون قایم کرد تا مبادا کسی اونو ببینه
ولی به محض مخفی شدن دختر بچه ی کیوت و کوچیکی دید که از طرز لباس پوشیدن و تاج کوچیک روی سرش میشد گفت از افراد مهم یا اشراف زاده ی قصره... قافل از دونستن اینکه اون دختر فرزند شاهزاده ی دوم این قصر یعنی کیم سوکجینه... کیم هیرا
وقتی چشمش به دختر افتاد کیوتی زیر لب واسش زمزمه کرد و میخواست بی توجه بهش از پشت ستون در بره و از قصر خارج بشه که ناگهان چشمش به ماری که اون دختر بچه نزدیکش بود افتاد
پس بدون فکر به هیچی سمت دختر دوید که داشت از باغچه برای خودش گل میکند و حواسش به مار نبود
وقتی دید مار به سمت دختر خیز برداشت سریع خم شد و اون دختر رو به آغوش کشید و یه حرکت از زمین بلند شد و سمت مخالف دوید
دختر وقتی حس کرد تو آغوش کسی که در حاله دویدنه احساس کرد دزدیده شده و سریع جیغی زد که کوک دستشو جلو دهنش گرفت تا توجه کسی رو به خودش جلب نکنه
_ هی هی.. برای چی داری جیغ میزنی؟؟
* مگه تو نمیخوای منو بدزدی؟؟
_ چی؟ معلومه که نه.. من دارم نجاتت میدم
* از چی نجاتم میدی
کوک دختر که تو بغلش بود رو زمین گذاشت و خودشم روی یه زانوش نشست تا باهاش هم قدش بشه... با مهربونی توضیح داد
_ تو داشتی تو سبد قشنگت گل جمع میکردی و حواست به اون ماری نبود که میخواست تورو نیش بزنه
* هیییی... یه مار؟؟؟
_ آره عزیزم
* وایسا ببینم... مظورت اون نیست؟؟
جونگکوک سمت جایی که دختر گفته بود برگشت و با دیدن مار سریع با سرش تائید کرد
* اون که واقعی نیست... اون مار اثباب بازیه
جونگکوک چشماش از تعجب گرد شد و با صدای متعجبی گفت
_ اوه... من فکر کردم یه مار واقعیه
* امکان نداره عمو جان بزارن تو قصر مار باشه.. اسمت چیه؟؟
کوک بدون اینکه متوجه باشه منظور اون دختر از عموجان.. همون پادشاهیه که گرگه کوک رو انقدر به سطح رسونده که مدام میخواست جاشو با کوک عوض کنه، گفت
_ اسمم جونگکوکه کیوتی
* منم هیرا هستم.. اما کیوتی یعنی چی؟؟
" اه جونگکوکه احمق تو نباید از این واژه ها استفاده کنی "
_ یعنی بامزه
* ممنونم بابت تعریفت جونگکوک
_ کوکی صدام کن هیرا اینطوری راحتره
هیرا لبخندی زد و گفت
*ممنونم کوکی
جونگکوک سریع بلند شد و گفت
_ من باید برم هیرا... نباید اینجا دیده بشم
* چرا نباید دیده بشی؟؟
_ عام.. خـ.. خب.. خب این دستور پادشاهه.. میخوام بدون اینکه دیده بشم از قصر خارج بشم
* پس من کمکت میکنم کوکی
[°°° پایان فلش بک °°°]
لبخندی به اون دخترک کیوت زد با لخت شدنش صدای شکستن استخون هاش به گوش ساکت جنگل رسید و لحظه ای بعد گرگی به سفیدیه اولین دونه برف سال روی چمن های نرم جنگل ظاهر شد که رنگ چشمش به بنفشیه گل برگ های ارکیده ی بنفش در اومد
با زوزه ی شادی اولین قدم هاشو برداشت و لحظه ای بعد با دیودن انرژیه اون گرگ سفید رو به تخلیه میرفت
ـ
ـ
ـ
ـ
Tehyung pov:
با قدم های منظم که متعلق به یه پادشاهه عاقل بود وارد اتاق شد و با سکوت اتاق مواجه شد که کسی داخلش نبود
پس اون امگا کجا بود؟؟؟
نکنه بازم به گرمابه رفته بود؟
نه اگه میخواست به گرمابه بره حتما باید گرمابه رو حاضر میکردن
با صدای بمی صداش کرد
+ امگا؟
و بازم سکوت
سریع از اقامت گاه خارج شد و به یکی از نگهبان ها با صدای عصبی و سردی گفت
+ به پیردانا بگین تو اقامت گاهم منظرشم
" اطاعت اعلاحضرت
و سریع برای پیدا کردن پیردانا از اونجا غیب شد
تهیونگ به اتاقش برگشت و روی تخته ی پادشاهیش نشست تا پیردانا به اقامت گاهش بیاد
چند دقیقه بیشتر طول نکشید که پیردانا با اجازه ی پادشاه وارد اتاق شد و رو به روی پادشاه تعظیم نود درجه ای کرد
~ با من امری داشتین امپراطور
+ امگا کجاست؟؟
پیردانا با تعجب به امپراطور خیره شد و گفت
~ من متوجه منظورتون نمیشم اعلاحضرت
+ اون امگایی که اینجا تو اتاق من بود کجاست؟؟ اونی که از دریچه رد شده؟
اِستاماقوس وقتی عصبانیته پادشاه رو دید سریع تعظیمی کرد و با نگرانی و استرس گفت
~ مـ.. من.. من.. اطلاعی ندارم اعلاحضرت
+ یعنی چی که اطلاعی ندارم؟؟
پیردانا وقتی لحن آلفایی و صدای داد بلندشو شنید از ترس کمی پرید ولی سریع خودشو جمع و جور کرد و گفت
~ پـ... پیداش.. میکنیم اعلاحضرت
+ نباید کسی از بودنش اطلاعی داشته باشه پس چطوری میخوای پیداش کنی اِستاماقوس؟؟؟
~ از ندیمه ها میپرسم که کسی اونو دیده یا نه
تهیونگ به خاطر زوزه های نگران گرگش دیگه کلافه شده بود
اصلا چرا اون امگا انقدر برای گرگش مهم بود؟؟
وقتی اِستاماقوس بیرون رفت و بازم اتاق تو سکوت فرو رفت حس عجیبی داشت
یعنی به وجود اون امگا تو اتاقش عادت کرده بود؟؟؟
اون الان کجا بود؟
نکنه به خاطر لحن سرد تهیونگ ناراحت شده بود؟
اصلا چرا رفته بود؟؟
کجا رفته بود؟
اون امگا که تا دیروز حتی از دره اقامت گاه هم ببرون نمیرفت پس الان کجا بود؟؟
با طلنبار شدن افکار مختلف تو سرش و زوزه های مداوم گرگش لگدی به میز جلو پاش زد که با صدای فجیح و بلندی شیشه هاش خورد شد
ولی هیچکس اجازه نداشت بدون اجازه ی امپراطور وارد اتاق بشه...
ولی بین هیاهوی ذهنش و زوزه های گرگش صدای دلنشین دختر بچه ای که همیشه تنها دلیل لبخند های تهیونگ بود وارد به گوشـش رسید
* عمو جان
تهیونگ نگاهی به دختر بچه ای که شبیه فرشته های آسمونی بود انداخت و گفت
+ جانم هیرای قشنگم
* از اتاقتون صدای شکستن اومد
+ چیزی نیست عزیزم پام خورد به میز
* چرا پریشون به نظر میرسید؟
واقعا چرا؟؟
چطور میتونست به یه بچه حس هایی که داشت رو بگه؟
بگه که منی که تا حالا یه خنده از ته دل نداشتم اون امگا چندین بار باعثه قهقه های از ته دلم شد؟
چطور میتونست بگه به بودن یه امگای بامزه تو اقامت گاهش عادت کرده؟
چطور میتونست بگه اون امگا با تمومه بی خبری هاش از قوانین این کشور به بامزه ترین شکل ممکن اونو خندونده بود؟؟
الان کجا بود؟؟؟
بی اختیار لب زد
+ دنبال کسی میگردم که نمیدونم کجا میتونه باشه
* دنبال کی میگردین؟
+ یه امگا
* بهش دستور بدین به دیدنتون بیاد
+ من نمیدونم اون کجاست هیرا
* اسم اون امگا چیه عمو جان؟
+ دقیق نمیدونم اما فکر کنم اسمش... جونگـ... جانگـ... نه نه.. جونگکوک بود آره همین بود
دختر بچه با شنیدن این اسم چشماش گرد شد و سریع گفت
* دنبال کوکی میگردین عمو جان؟
تهیونگ به تای ابروشو بالا انداخت و گفت
+ کوکی؟؟؟
* اون صبح همینجا تو قصر بود
تهیونگ با شنیدن این حرف با چشمای متعجبش به هیرا خیره شد... اون تو قصر بوده؟؟ یعنی از اقامت بیرون رفته و داخل قصر چرخیده؟
مگه تهیونگ بهش نگفته بود دیده شدنش خطر ناکه؟؟
+ اون کجا رفت عزیزم تو دیدیش؟؟
* آره ازم کمک خواست تا از قصر خارج بشه بدون اینکه کسی اونو ببینه
خون تو رگ های تهیونگ یخ بست
اون... میخواست از قصر خارج بشه؟
کجا میخواست بره؟
اصلا کجارو میشناخت که بره؟
اگه گیر راه زن ها میوفتاد چی؟؟
+ تو اونو کجا هدایت کردی هیرا؟
* من اونو از میابر به بیرون فرستادم عمو جان
+ چیزی موقع رفتن نگفت؟
* گفت بعد از غروب خورشید برم دم دره اون میانبر تا اونو به قصر هدایت کنم
پس اون نرفته بود.. میخواست برگرده..
ولی چرا این وسط تهیونگ از سر آسودگی بازدم طولانی بیرون داد و نفسه راحتی کشید؟
+ داره غروب میشه هیرا.. میشه ازت خواهش کنم به قولی که به دوستت داری عمل کنی؟
* من داشتم میرفتم سمت دره میانبر که صدای شکستن شنیدم و اومدم داخل عمو جان.. ولی الان میخوام برم دنبال کوکی
+ بیارش اینجا عزیزم و راستی هیرا
* بله عمو جان
+ به هیچکس راجب اون امگا نگو
* من به کوکی قول دادم که همه چی بین خودمون بمونه عمو جان
+ ممنونم هیرا..میتونی بری عزیزم
هیرا فقط تعظیمی کرد و از اتاق خارج شد و سمت میانبر قصر رفت
ـ
ـ
ـ
ـ
نمیدونست هیرا چند وقته رفته ولی از وقتی رفته بود تهیونگ روی صندلی پادشاهیش نشسته بود و ذهنش درگیر اون امگا بود
امگای بامزه ای که از آینده پیداش شده بود و سر از زندگیه تهیونگ در آورده بود
به اینکه چرا گرگش انقدر به اون امگا واکنش نشون میده و مدام واسش زوزه میکشه
هوفی از افکار تموم نشدنیش کرد و متوجه ورود کسی به اتاق شد
سریع چشم به ورودیه اقامت گاه داد و متوجه ورود اون امگا شد
نفس راحتی کشید و چشماشو چند لحظه به خاطر آسودگی بست و موقع باز کردنش چشماش از عصبانیت به سرخی میزد
اون امگا چطور جرعت کرده بود تهیونگ رو انقدر دگرگون کنه؟
جونگکوک وارد اتاق شد و با دیدن به هم ریختگی و شکستی میز هینی از ترس کشید و به تهیونگ خیره شد..چرا انقدر عصبی و به هم ریخته به نظر میرسید؟
_ اعـ..اعلاحضرت؟؟
+ کدوم گوری بودی امگا؟
جوری با صدای پایین و ترسناکی جملشو گفت که ستون فقرات جونگکوک به وضوح لرزید
حتی نمیتونست از ترس لب از لب باز کنه
_ مـ. من. من.
+ تو چی؟ گفتم کدوم گوری بودی؟
تهیونگ سمت جونگکوک خیز برداشت... گرگ آلفا و خون خالصش عصبی از سرکشی های اون امگا بود و میخواست اون امگا رو مطیع خودش بکنه
با چند قدم منظم و ترسناک به اون امگا نزدیک شد و با هر قدمی که تهیونگ به سمت جونگکوک برمیداشت اون هم یه قدم عقب تر میرفت
_ مـ. من. من. بـ. بیرون بودم
+ با اجازه ی کی بیرون بودی؟
جونگکوک ترسیده بود و گرگش زوزه های ترسیده ای سر میداد
از چشمای سرخش کاملا معلوم بود اون آلفا تا چه حد عصبیه و جونگکوک با نادیده گرفتن دستور پادشاه چه اشتباه بزرگی کرده
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
[°°°هر آنچه در آینده خواهید خواند°°°]
+ با توام امگا، با اجازه ی کی رفتی بیرون؟
_ مـ.. من... من
+ دست از من من کردن بردار و یه جواب درست و حسابی بهم بده
ـ
ـ
+ تکرارش کن امگا
_ چرا باهام اینطوری رفتار میکنی؟؟ مگه چه گناهی کردم که همه باهام مثل یه آشغال رفتار میکنن؟؟
ـ
ـ
چشمای سرخ از اشکشو به تهیونگ دوخت و بازم با بعض و صدای لرزونی گفت
_ من کثیف نیستم
ـ
ـ
تهیونگ وقتی تک تک حرف های اون امگا رو شنید بیشتر تو شوک فرو رفت...
چرا اون راجب خودش چنین فکری میکرد؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خب اینم از این پارت
امیدوارم دوسش داشته باشین♡