﴾ moon wolf ﴿

﴾ moon wolf ﴿

∆ Lovrita ∆

part = 6


پارت 6


" خوش به حال کسی که اون امپراطور جفت حقیقیشه "


با این فکر بازم گرگش زوزه ی پر حسادتی کشید و بازم کوک رو متعجب کرد


اما با شنیدن صدای بم و جذاب پادشاه از افکاراتش بیرون اومد و بهش خیره شد


+ از گرمابه برمیگردی؟


کوک با مورد خطاب قرار گرفتنش توسط پادشاه استرس بدی به تنش افتاد که سعی کرد کنترلش کنه


_ بـ.. بله اعلاحضرت


تهیونگ بازم نگاهی به هانبوک سلطنتی تن امگا به به طرز باورنکردنی تو تنش به زیباترین شکل ممکن دیده میشد نگاه کرد و گفت


+ کی این هانبوک رو بهت داده؟


میدونست... خوب میدونست که این هانبوک رو اِستاماقوس بهش داده چون محض رضای خدا خودش به پیردانا دستور داده بود واسه این امگا هانبوک سلطنتی بیاره


ولی الان فقط میخواست بحث و گفت و گو رو با اون امگا ادامه بده و باهاش هم کلام بشه


و اما جونگکوک اینطرف با خودش درگیر بود که اسم اونی که این لباس هارو بهش داده بود چی بود


" اسمش خیلی سخته لعنتی هرکاری میکنم یادم نمیاد... استامقس؟؟ نه نه این نبود.. اسماقوس؟؟ نه اینم نبود... آها اسمقانوس آره آره همین بود فکر کنم "


_ اسمقانوس


و لحظه ای بعد صدای خنده ها و قهقه های بلند پادشاه بازم به گوشـش رسید... باید اعتراف میکرد عاشق این خنده ها شده... طوری که خنده ی اون پادشاه لبخند رو لبش آورده بود


+ تو واقعا خیلی بامزه ای بچه


تهیونگ بی اراده اینو اعتراف کرد اما باید اعتراف میکرد از این سوتی پشیمون نیست چون گونه های اون امگا به بامزه ترین شکل ممکن از خجالت سرخ شده بود و لبخند ملیحی رو لبش بود


+ فکر میکنم منظورت اِستاماقوسـه درسته؟


کوک سریع سرشو بالا آورد و گفت


_ درسته درسته.. من خیلی کردم اما اسمش یادم نیومد... آخه اسمش خیلی سخته


+ میتونی بهش پیردانا بگی امگا


_ چشم اعلاحضرت


+ لباس های عجیب و غریب خودت چیشدن؟


عجیب و غریب؟؟؟ خب درسته.. اون زمان که هودی نداشت کسی بتونه اسمشو یاد بگیره


_ به نظر میاد شما هم باید اسم یه چیزایی رو یاد بگیرین امپراطور


+ منظورت چیه؟


_ اسم چیزی که تنم بود هودی و شلوار جین بودن


+ حتما به سوکجین میگم به اسمش تو آینده لباس طراحی کردن


و لحظه ای بعد صدای خنده های بلند اون امگا به گوش های آلفا رسید که داشت به زیباترین حالت ممکن میخندید


_ منظورتون برادرتون هستن؟


+ میشناسیش؟!


_ از اونجایی که رشته ی من تاریخ بود آره؟


+ منظورت از این حرفای عجیب و غریب چیه


_ رشته یعنی چیزی که به عنوان درس میخونی و تاریخ چیزیه که الان توشم


+ نمیفهمم داری راجب چی حرف میزنی ولی ازت یه سوال دارم


_ بفرمایین اعلاحضرت


+ تو میدونی قراره چه اتفاقی بیوفته؟؟


_ راجب خیلی چیزا بله


+ هرچی میدونی رو لطفا بهم بگو


_ از چی سوال دارین پادشاه؟


+ افسانه ها


_ افسانه ها؟؟


+ درسته، تو دنیای شما هم افسانه هایی راجب قوی ترین گرگ وجود داره؟؟


_ منظورتون گـرگـه مـاهِ اعلاحضرت؟؟


+ درسته


_ فکر میکنم گـرگـه مـاه چیزی نیست که مردم به راحتی فراموشـش کنن


+ تو دنیای شما ذکر شده که چه کسی گـرگـه مـاهِ؟؟


_ خیر پادشاه


جونگکوک به وضوح نفس راحتی که پادشاه کشید رو دید اما چرا؟؟ چرا به خاطر جواب این سوال باید نفسشو حبس کرده باشه؟؟؟


_ ولی اینطور نیست که اون دیده نشده باشه


+ منظورت چیه امگا؟


بازم جونگکوک متوجه لرزش صدای پادشاه شد اما چیزی به روش نیاورد و عادی توضیح داد


_ تو یه روز خاص تو تاریخ گـرگـه مـاه با زوزه ی خودش ماه رو به سلطه گرفته و اونو به رنگ خون در آورده ولی هیچکس حق نداشته راجب این اتفاق چیزی بگه یا ازش تو تاریخ نوشته بشه


+ اون خودشو به مردم نشون داده؟؟


_ راجب این هیچی تو تاریخ نوشته نشده اعلاحضرت


تهیونگ فقط سری تکون که اینبار صدای اون امگا به گوشـش رسید


_ از رایحه اش خوشتون میاد؟


تهیونگ با تعجب ابرویی بالا انداخت و گفت


+ چه رایحه ای؟


_ رایحه ی شامپو سر و شامپو بدنتون از یه گل گرفته شده... رایحه ی مورد علاقتونه؟


تهیونگ خنده ای کرد و یاد چند لحظه پیش از اینکه به اقامت گاهش بیاد افتاد


[°°° فلش بک به چند ساعت پیش °°°]


با قدم های منظم داشت سمت اقامتگاهش میرفت که ناگهان کسی صداش کرد


برگشت و به کسی داشت صداش میکرد نگاهی کرد و اون لحظه تونست هایول یعنی شاهزاده ی کشور کانگ رو ببینه


« متاسفم که راهتونو سد کردم اعلاحضرت ولی باید باهاتون حرف میزدم


تهیونگ با لحن سردی گفت


+ مشنوم


« هدیه هایی که براتون درست کردم رو پسندیدن؟


+ چه هدیه هایی


« من برای تشکر از مهموان نوازیه عالیه شما واستون هدیه هایی ترتیب دادم


+ به دستم نرسیده


« به زحمت تونستم از جنگل های اطراف گل فریزیا که رایحه ی مخصوص خودمه پیدا کنم و واستون از رایحه ی خودم شامپو هایی تهیه کردم.. وقتی از ندیمه ها شنیدم برای حاضر کردن گرمابه شما میرن اونارو تو ظرف مخصوص کشورم ریختم به ندیمه ها دادم تا برای حمام استفاده کنین اعلاحضرت

تهیونگ با فکر به اینکه اون دیروز به گرمابه رفته بود کنی اخماش تو هم شد... ولی با کمی فکر کردن فهمید اون امگا قرار بود به گرمابه بره.... پس اون از شامپو ها استفاده کرده بود


« شامپو ی سر حاوی اساره های زیادیه که موهاتونو نرم واستون نگه میداره و شامپوی بدن مخصوص محافظت از پوسته... تو کشور ما چنین اساره های بین افراد خاص بسیار کم یابه اعلاحضرت


+ از هدایای شما بسیار خرسندم دوشیزه هایول و خیلی بابت زحماتتون ممنونم


« خواهش میکنم اعلاحضرت امیدوارم از هدیه های من خوشتون اومده باشه


تهیونگ فقط سرشو تکون داد و بازم راهیه اقامت گاهش شد


[ °°°پایان فلش بک °°°]


+ شامپو هایی که من ازش استفاده میکنم رایحه ندارن امگا ولی راجب شامپو هایی تو استفاده کردی باید بگم...


از روی صندلی بلند شد و با قدم های منظم و کوتاه به اون امگا نزدیک شد


+ تو از هدیه هایی که مخصوص من تداروک دیده شده بود استفاده کردی


جونگکوک سریع سرشو بالا گرفت و با چشمای گرد به اون پادشاه جذاب خیره شد


_ مـ.. من... من واقعا متاسفم ولی من نمیدونستم اونا هدیه هستن


+ ولی حالا که تو تمومشون کردی پس متاسف بودنت به چه دردی میخوره؟؟


_ میتونم واستون تهیه کنم


+ اونا با یه رایحه ی خاص که مخصوصه و متعلق به یه شاهزاده خانم بود بودن... چطوری میخوای با رایحه ی یکی دیگه شامپو تهیه کنی


_ اسم گلی که رایحشه چیه؟


+ از کجا میدونی رایحش یه گله؟؟ شاید یه میوس


_ ولی رایحه ی اون شامپو ها داشتن گل بود


+ فریزیا


_ چی


+ رایحش گله فریزیاس


_ این گل به سادگی تو جنگل پیدا میشه چون گل خیلی خاصی نیست که پیدا کردنش سخت باشه


درسته... تهیونگ اینو میدونست.. اون گل اصلا گل خاصی نبود که به راحتی پیدا نشه


+ رایحه ی تو چیه امگا؟؟


جونگکوک با شنیدن این سوال کمی شک کرد... یعنی اون پادشاه تا حالا رایحه ی جونگکوک رو متوجه نشده بود؟؟؟


و تهیونگ احساس میکرد جونگکوک به دلیل نَر بودن ممکنه رایحه ای مثل پرتقال، خاک، چوب، یا چنین چیزایی باشه چون هیچ امگای نری رایحه ی دلنشینی نداره


ولی با شنیدن جواب جونگکوک کمی چشماش گرد شد و تعجب رو راحتی میشد از چشماش خوند


_ گلِ ارکیده


چطور یه پسر میتونست چنین رایحه ای داشته باشه؟؟؟


رایحه ای که تهیونگ حتی تا حالا از امگا های دختر هم نتونسته بود استشمام کنه ولی الان این امگا واقعا رایحه ی گلِ ارکیده رو داشت؟؟؟


خاص ترین گلی که تو هر جنگلی نمیشه پیداش کرد؟... رایحه ی مخصوص گل ارکیده چیزیه که به راحتی اصلا نمیشه پیدا کرد و خیلی خاص و نایابه و کمتر کسی حتی تو عمرش اونو بو کرده


پس بدونه اینکه متوجه سوالش باشه پرسید


+ واقعا رایحه ی تو گلِ ارکیده س؟؟


_ میدونم عجیبه ولی بله اعلاحضرت


+ ارکیده ی بنفش درسته؟


جونگکوک با تعجب به امپراطوری خیره شد.. وقتی میدونست رایحش چیه پس چرا میپرسید؟؟؟


_ اگه میدونستین رایحم چیه برای چی پرسیدین؟؟


+ نمیدونستم


_ ولی ارکیده ها با رنگ های مختلفی هستن که شما از بینشون دقیقا رایحه ی منو گفتین یعنی ارکیده ی بنفش


که البته نایاب ترینشون ارکیده ی بنفش بود و اینو همه و همه به خوبی میدنستن


+ اون شب که به دلیل سو تغذیه معده درد گرفته بودی لحظه ای چشمات به رنگ بنفش تغییر کرد


_ پس از اونجا حدس زدین


+ درسته... رنگ ارکیده ای که رایحش باهات یکیه رنگ چشمای گرگته


و میخواست تو ادامه بگه این خارق العادس ولی آیا غرورش این اجازه رو بهش میداد؟؟


_ پس چشمای گرگ شما هم باید به رنگ سرخ شرابی باشه


تهیونگ به محض شنیدن اسم گرگش مثل همیشه عصبی شد و با لحن خیلی سردی گفت


+ بهتره زیاد کنجکاو نباشی امگا... چون بلای خوبی سر فضول های قصر نمیاد


جونگکوک با لحن حرف پادشاه و همچنین حرفایی که شنیده بود با بُهت سرشو بالا گرفت و به تهیونگ که به چشمای سرد بهش نگاه میکرد خیره شد


مگه چی گفته بود؟؟؟


چرا یهو اون پادشاه انقدر عصبی شد؟؟


_ و.. ولی.. ولی من که چیزی نگفتم


+ راجب چیز هایی که به تو مربوط نیستن کنجکاوی نکن


به سرد ترین لحن ممکن گفت و از اقامت گاه خارج شد و جونگکوک رو با یه گرگی که با ناراحتی زوزه میکشید و چشم های شب گرنی که به دلیل خیس بود ستاره ای شده بود تنها گذاشت


جونگکوک به آرومی سمت تخت رفت و با نشستنش گرگش زوزه ی عصبی ای سر داد... باید گرگشو آروم میکرد... اون گرگ از صبح انقدر زوزه کشید بود که داشت جونگکوک رو دیوونه میکرد


_ لعنتی برای چند لحظه هم که شده یکم ساکت شو داری کلافم میکنی گرگه احمق


گرگش بازم زوزه ای کشید و سعی کرد جاشو بذ جونگکوک عوض کنه و لحظه ای چشمای جونگکوک بین رنگ شب رنگ چشمای خودش و بنفشِ چشمای گرگش به تغییر در اومد و جونگکوک رو نگران کرد


_ نه نه نه.... لعنتی الان نه.. نباید جاتو باهام عوض کنی... باشه باشه یکم صبر کن میزارم بیای بیرون

وقتی دید گرگش آروم نمیشه و مداد داره سعی میکنه جاشو با جونگکوک عوض کنه وحشت زده از تخت بلند شد و آخرین اطمینان رو به گرگ ناراحت و عصبیش داد


_ باشه ببین... دارم میرم سمت جنگل تا باهام جاتو عوض کنی و با دویدن انرژیتو تخیله تا آروم شی فقط جاتو الان باهام عوض نکن


وقتی دید گرگش کمی آروم گرفت بی توجه به حرفای همیشگی پادشاه از جمله " حق نداری پاتو از این اتاق بیرون بزاری " سمت دره اقامت گاه رفت و نفس عمیقی کشید...


گرگش به این بیرون رفتن نیاز داشت.. اون گرگ چون سه روزه بیرون نیومده بود داشت از کنترل خارج میشد و جونگکوک اینو به خوبی حس میکرد


پس نفس عمیق دیگه ای کشید و از اتاق خارج شد تا به جنگل بره و گرگه نا آرومـش رو آروم کنه


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

[°°° هر آنچه در آینده خواهید خواند°°°]


_ هی هی.. برای چی داری جیغ میزنی؟


* مگه تو نمیخوای منو بدزدی؟

ـ

ـ

+ امگا کجاست؟


~ من متوجه منظورتون نمیشم اعلاحضرت


+ اون امگایی که اینجا تو اتاق من بود کجاست؟؟ اونی که از درچه رد شده؟

ـ

ـ

اون... میخواست از قصر خارج بشه؟

کجا میخواست بره؟

اصلا کجارو داشت که بره؟

اگه گیر راه زن ها میوفتاد چی؟؟

ـ

ـ

+ تو اونو کجا هدایت کردی هیرا؟


* من اونو از میانبر به بیرون فرستادم عمون جان

ـ

ـ

اون امگا چطور جرعت کرده بود انقدر تهیونگ رو دگرگون کنه؟

ـ

ـ

+ کدوم گوری بودی امگا؟؟؟

جوری با صدای پایین و ترسناکی جملشو گفت که ستون فقرات جونگکوک با وضوح لرزید

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اینم از این پارت♡

امیدوارم دوسش داشته باشین

Report Page