moon

moon


افسانه ها همیشه راز هایی برای گفتن داشتند راز هایی از جنس حقیقت که در دل آدمیان به فراموشی سپره میشدند

ماه،

همیشه در آسمان شب خودنمایی میکرد به عنوان کامل ترین و زیبا ترین اسطوره ی اسمانی؛

ولی در یکی از شب های تابستانی او برای سرکشی به زمین امد با اولین دختر روی زمین دیدار کرد و دلباخته ی او شد

دخترک موهایی به سیاهی دسته پرستو های مهاجر داشت چشمانی به ظرافت نیلوفر های آبی و لبانی سرخ تر از سیب ممنونه؛

و این اغاز عشق آنها بود.

روز ها سپری میشدند و طلسم عشق مانند خار های سمی گل های دشت را می‌بلعیدند

نوای عشق ها در همه جا نواخته میشد و صدای آن ها اوج میگرفت

ماه به دامان گناه کشیده شده بود

گناهی که تاوانی جز جدایی نداشت

رویش را برگرداند و به گونه های دخترک نگاهی انداخت با تمام دردی که در قلبش میپیچد اشک هایش را کنار زد و بوسه ای به تلخی اخرین بوسه بر لبانش زد

و شاید اخرین افکار خود را به زبان می اورد بی تردید کلمات را ادا کرد

-بهای عشق چیزی فراتر از مردنه ایا حاضری با تمام توانت به زجر ادامه بدی؟

بی درنگ قلب خود را از کالبد خسته اش بیرون کشید و او را در دستان دخترک برجای گذاشت

-بعد از این بگذار روحم در گوشه ی از قلبت باقی بماند اخرین تکه ی ماه من

-این پایان ماست پایان داستانی که عالمیان هرگز از اون باخبر نمیشود اما قلب هایمان برای یک دیگر میتپد جایی دور از کالبد

چشمانت را ببند و قلبم را درون سینه ات حس کن لبانم را در رویاهایت ببوس و به طلسم جاودانگی جسمم پایان بده

اکنون زندگیم را به بهای ازادی معشوقم به اسارت رسانده ام نجات دادن دیگر معنایی ندارد ولی

قسم به به خورشید دل انگیز نگاهت، روزی از دور دست ها تو را تماشا میکنم در دشت آسمان

جسمت را در آغوشم میگیرم و عشقی که در سینه ام پرورانده ای را دوباره نمایان میکنم منتظرم بمان زمانی که خورشید با ماه دیدار میکند و پیمان خود را میشکند.

اخرین تکه ای از ماه به زمین فرستاده شد

و انگونه بود که ماه دیگر کامل نبود..

Report Page