فروپاشی آجربهآجر!
شورای سردبیری: آیا کشور میتواند از پس تکانههاو عواقب یک تحول سیاسی عمده و سریع احتمالی برآید و خود را جمع و جور کند؟ صورت دقیقتر این پرسش این است که آیا سازمان حقوقی، اداری، دفاعی، و اقتصادی کشور درحدی نظامیافته و بهسامان هست که در صورت ناتوانی یا فقدنظامات مدیریت ارشد کشوربتواند شیرازه اجتماعی، سیاسی و اقتصادی را حفظ کند و از توسعه و حاکم شدن هرج و مرج جلوبگیرد؟
این پرسشی مهم است ومغفول نزد بسیاری از اهل دغدغه و عقل ، و البته دو پاسخ سردستی نازا برایش هست: ذهن گروهی که خواستار سرنگونی حکومتاند از این دغدغه تهی است زیرااساسا منتظر سقوط ناگهانی و یکباره نظام کشور از طریق فشارو مداخله خارجی یا شورشهای گسترده داخلی و به دنبال آن جلوس یک شاهزاده یا یکی مثل اوست و میپنداردهمه چیز در چشم به هم زدنی درست خواهد شد. اعاظم سردربرف حکومت هم اساسامنکر چنین امکانی هستند و عمرجاودان و سلطهابدی خود بر کشور را به شیوه و استدلالی اساطیری غیر قابل پایان میدانند. هرچند به رسمی مالوف و تاریخی، حکومتها به این که بعد از آنها چه خواهد شد اهمیتی نمیدهند؛ مهم برای آنها ، این است که تا ساعتی پیش از رفتنشان، همه چیز مرتب به نظر برسد!
اماچه کسی منتظر آن لحظه باشد و چه وقوع آن را انکار کند، نقطه درنگ مهمی است: با یک تحول ناگهانی محتمل، کشور میتواند حفظ شود و یا از هم میپاشد؟
برای آنکه بدانیم وضعیت کشور ما چه پاسخی به این پرسش در بطن خود داردتوجه به چند نکته عام ضروری است. اول اینکه کشورهایی که از انقلاب برآمدهاند و حاکمیت آنها به دلایلی علاقمند به طولانی کردن موقعیت انقلابی است بیشتر در معرض فروپاشی بنیادین هستند، زیرا پروسه انقلابمداوم یا بیانتها به بی قانونی و هرج و مرجهای عمیق میانجامد. دوم اینکه بروز چنین وضعیتی به سیستم حقوقی - سیاسی کشورها و بویژه ساختارقدرت بستگی دارد. خلاء قدرت به عنوان ماشه فروپاشی، فقط در کشورهای استبدادی که قدرت در یک فرد یا یکدارودسته متمرکز میشودممکن است. در این کشورها، ساختارحقوقی، اداری، نظامی ، و انتظامی به دلایل آشکار به میخ وفاداری مطلق به هسته مرکزی قدرت آویزان است و با کنده شدن آنمیخ ، مانند کوزه ای که روی صخره بیفتد ویران میشود و کل ساختار از هم میپاشد. میتوانیم آن را "فروپاشی آجربهآجر" بنامیم که خدا نصیب کسی نکند. فروپاشی اتحادشوروی و تقسیم آن به کشورهایتازه نمونه این نوع فروپاشی است.
البته موارد شبه استثنایی وجود دارد. مثلا در ترکیه و پاکستان ، سقوط دولتها و حتی دستگیری اعضای دولت خلاءقدرت پدید نمیآورد: ارتش که کودتا میکرد بلافاصله خودش دولت میشد.علت آشکاری دارد که میتوان آن را "پیوستگینهادیسیستم" نامید. در این سیستمها ساختار نیمچه دموکراسی و غیر ایدئولوژیک، وفاداری ارتش به جایی فراتر از رئیس جمهور و نخستوزیر، و محور نبودن یک فرد ،همواره کشورها را با وجود کشمکشهای فراوان و سقوط متوالی دولتها با کودتا، از فروپاشی رهانده است.
عامل سوم بعد از میزان تمرکز قدرت ، میزان انطباقپذیری حکومتها با تغییر شرایط است. تغییرات ناگهانی در حاکمیتها و سقوط یکشبه آنها در برابر موج شورش یا ضربه خارجی ، حاصل جمع شدن نیروهای بزرگی درپشت دروازه حکومتها است که حکومت به تجمیع آنها و افزایش پتانسیلشان توجه نداشته و یا انکارشان کرده است. خود این تجمیع معمولا حاصل ناتوانی حکومتها در تشخیص نقاط تعادل ارتباطش با جامعه و قدرت خارجی است. حکومتی که نتواند بین اهداف خودش و مطالبات مردمانی که به آنها حکومت میکند انطباق و همسویی پدید آورد ونقطه تعادل پایداری جستجو کند(در ایران به آن اصلاحات میگوییم) به تدریج پتانسیل هجوم ناگهانی مطالبات برنیاورده و رادیکال شدن آنها را افزایش میدهد.شاه ایران نمونه چنین حکومتی بود. صدام هم نمونه حاکمی بود که به افزایش تعداد قدرتهای خارجی مخالفش توجه نداشت و برای ایجاد تعادل و انطباق پذیری با قاعده بازی سیاست دیر اقدام کرد.
چهارمین عاملی که فقدان آن به فروپاشی آجربهآجر می انجامد ،از بین رفتن نیروهای جمع کننده اجتماعی است. این نیروها و عوامل، فاقد قدرت سیاسی اما امین و دارای نفوذند. در زمانهای قدیم و در محلات عنوان نایب داشتند و گرفتاری های جمعی و فردی را تا حد امکان حل وفصل کرده محله و شهر را متحد و متکی به نیروهای درونی میکردند. از دفن مردگان بیکسو کار تا رفع دعواهای حقوقی بر سر املاک را به یکسان جمع و جور و ریشسفیدی میکردند.در دوران ما به خاطر تحرکات جمعیتی و روشهای نوین زندگی آن سازوکارها از بین رفتهاند و البته سازوکارهای وسیع و موثرتری جای آنها را گرفته است. نهادهای مدنی از انجمنهای محلی و صنفی گرفته تا احزاب نقش یکپارچه کننده واکنشها در برابر مشکلات جامعه را به عهده دارند. تفاوت جوامع استبدادی و توتالیتر با جوامع باز مبتنی بر درجاتی از سیستمهای دموکراتیک در این است که حکومتها درجوامع استبدادپذیر همه نهادها را خردکرده و اجتماعی اتمیزه از اشخاص منفرد پدید میآورند. هویت جمعی در این کشورها به طریق آشکار و نهان زیر سقف پرچمپرستی و اعتقاد به انواعی از شاهتعریف میشود. به همین دلیل است که با فروافتادن پرچم، جامعه بیسر میشود و اتمهای آن نمیدانند چه بایدشان کرد؛ پاتیلی از پلاسما میشوند و عوامل خارجی توانایی راندن آنها به گوشه دلخواه را دارد. اما احتمال پدید آمدن این وضعیت در کشورهای دموکراتیک کم است. در آنها، وجود نهادهای اجتماعی را، آزادیهای فردی و آزادی رسانهها تکمیل میکندو قدرت برآمدن از پس امواج بلاخیز را افزایش میدهد.جامعه توان بروز واکنش نسبتا صحیح و موثر را برای جلوگیری از فروپاشی آجر به آجر پیدا میکند. نمونه آن هم اکنون در ایالات متحده جریان دارد: نیروهای منفی ساختارشکن تلاش میکنند سیستم را با چالش فروپاشی تا حد جنگ داخلی دچار کنند، اما نیرویی آنها را باز میدارد.نیرویی مرکب از محدویت در اعمال قدرت رئیس جمهور و استقلال سیستم از خواست او، جاافتادگی و کارکرد منطقی نظامات اداری ، حقوقی، و نظامی، و توانایی عبورجامعه از چالشها توسط سیستمی کارا از نهادهای مدنی.
ما نمیخواهیمدر جامعهنو ادعای بزرگ قرار داشتن کشور در آستانه فروپاشی آجربهآجر را به میان بیاوریم، اما همه را فرامیخوانیم براوردهای دقیق از اوضاع کشور بر اساس اصول پیش گفته و یا هر متغیری که خود صحیح میدانند تهیه کنند و در اختیار همه قرار دهند. شاید... فقط شاید دو گروه را به اندیشه وادارد: آنهایی که منظر دستاورد شورشهایکور و شکستن یکشبه کمرسیستم و برافتادن آن هستند، و البته زعما و امرایحکومت، که بیرون کشیدن دانهبهدانه آجرها از برج عاج خود را نمیبینند!