mirror stalker
𝑴𝒐𝒐𝒏𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝑪𝒉𝒊𝒄𝒌𝒆𝒏ساعت ۱۲.۰۹ به وقت تایلند
تقریبا پنج ساعت از اون حادثه جهنمی گذشته بود.خورشید صبح الان ظهری بود و گرمای ارامش بخشی رو به اطراف منتقل میکرد.
همه چیز اروم بود..همه جا ساکت بود..دریغ از یدونه صدا..انگاری که زمان توقف کرده باشه.
سانتا..درحالی که سرش رو پایین انداخته بود و ریز ریز گریه میکرد، روی صندلی چوبی، کنار تخت فیلم نشسته بود.
فیلم حال زیاد خوبی نداشت..درحالی که یه سرم به دستش وصل شده بود، بیجون روی تخت دراز کشیده بود. با وجود اینکه چند ساعت گذشته بود..هنوز هم به هوش نیومده بود.
پرث نذاشته بود که اونها به بیمارستان برن و خودش با یه دکتر تماس گرفته بود تا به صورت خصوصی فیلم رو معاینه و درمان بکنه.
توی همون لحظه..اوهم درحالی که به دیوار تکیه داده بود با حرص به صحنه رو به روش نگاه میکرد...مگه اون پسر فیلم رو یادش نرفته بود؟چرا باید برای یه غریبه انقدر گریه بکنه؟
سرش رو چرخوند و با نگاه معنا دار به پرثی که با شک داشت به صحنه رو به روش نگاه میکرد، فهموند که دیگه واقعا بسه.
سانتا پنج ساعت..پنج ساعت تمام بود که از کنار تخت فیلم تکون نخورده بود و اجازه نمیداد کسیی سمت هیچکدومشون بره.
پرث اروم برگشت سمت اوهم و سریعا معنی نگاهش رو فهمید..خودش هم مونده بود که سانتا چرا داشت اینطوری رفتار میکرد.
مرد اروم گلوش رو صاف کرد تا توجه سانتا رو جلب بکنه..ولی هیچی..هیچ واکنشی از طرف سانتا دریافت نکرد.
"سانتا."
پرث به حرف درومد و سانتا فقط به گریه کردن ادامه داد.
"سانتا تمومش کن. پنج ساعته که بی وقته داری گریه میکنی."
پرث به سمتش رفت و دستش رو روی شونه سانتا قرار داد..اما با قرار دادن دستش با واکنش پر شدت سانتا رو به رو شد.
سانتا دست اون مرد رو محکم به عقب هول داد و ازش جاش بلند شد.
"به من، دست، نزن."
سانتا هشدار وارانه گفت و انگشتش رو به طرف پرث نشونه گرفت. ولی پرث بدون جدی گرفتن هشدارش..فقط به صورتش خیره شده بود..انگاری که اصلا گوش نمیکرد و فقط غرق صورت پسر کوچیکتر شده بود.
بعد از ساعت ها بلاخره تونسته بود درست حسابی صورتش رو ببینه..صورتش رنگ پریده شدهه بود..دماغش و چشم هاش قرمز شده بودن و صورتش از شدت گریه پف کرده بود.
"سانتا."
"حتی اسمم رو هم به زبونت نیار...چطور..چطور تونستی کاری بکنی که اون حاضر بشه به خودش اسیب بزنه؟"
سانتا درحالی که میلرزید رو به پرث میگفت و اروم اروم بهش نزدیک میشد. پرث بدون حرکت فقط همونجا وایساده بود و به پسر نگاه میکرد.
"چرا..چی باعث میشه که یه دختر بیچاره اینطوری حاضر باشه به خودش اسیب برسونه پرث؟"
سانتا الان دیگه خیلی به پرث نزدیک بود.. دقیقا رو به روش وایساد و درحالی که میلرزید توی چشم های بی حسش زل زد.
"تو واقعا...یه..هیولایی!"
سانتا با لحن ارومتر ولی محکمی پرث رو هیولا خطاب کرد. بعدش هم با فشار دادن دندون هاش روی همدیگه با زدن تنه ای به پرث دوباره برگشت سرجاش تا کنار فیلم باشه. ولی همون لحظه اوهم مانع شد.
"بسه. دوست ندارم یه پسر غریبه انقدر به دوست دخترم نزدیک بشه. تو فکر میکنی کی هستی؟"
"اوهم."
پرث با لحن هشدار دهنده ای اسم اوهم رو صدا زد..اون حق نداشت اینطوری با سانتا حرف بزنه.
سانتا پوزخندی زد و با قرار دادن دستش روی سینه اوهم اون رو محکم رو به عقب هول داد.
"گمشو."
سانتا با لحن محکمی گفت و دوباره روی صندلی کنار تخت نشست. ایندفعه..واقعا کارش خون هر دوتا مرد توی اتاق رو داشت جوش میاورد.
سانتا دست فیلم رو گرفته بود و پیشونیش رو به دست دختر تکیه داده بود.
"لطفا تنهام نزار..نین."
سانتا..طوری که فقط خودش بتونه بشنوه زمزمه کرد و چشم هاش رو بست. اون دختر..مهمترین بخش زندگیش بود..سانتا نمیتونست یک ثانیه هم زندگیش رو بدون اون و است تصور بکنه.
اون دو نفر..توی نصف بیشتر خاطرات زندگی سانتا حضور داشتن..از همون لحظه اول که موفق شده بود از دست خانواده تاکسیکش نجات پیدا بکنه و بتونه چیزی که واقعا بهش علاقه داشت رو ادامه بده.
سانتا ۷ سال میشد که نتونسته بود خانوادش رو ببینه..و به اندازه همون سال هارو..است و فیلم براش جبران کرده بودن و کنارش بودن.
فلش بک به ۷ سال پیش..بانکوک.
سانتا درحالی که بی هدف توی خیابون های شهر راه میرفت سرش رو پایین انداخته بود..اون از پوکت فرار کرده بود و حالا..وسط یه شهر بزرگ وایساده بود!
"هی پسر بکش کنار!"
با شنیدن صدای فردی از پشت سرش سریعا کنار کشید.
"مرسی."
مرد خوشتیپ درحالی که یه جعبه بزرگ رو حمل میکرد با لبخند جذابی از سانتا تشکر کرد و جعبه رو محکم زمین انداخت.
سانتا توی سکوت به اون فرد خیره شده بود و داشت سعی میکرد بفهمه که دقیقا داره چیکار میکنه.
پسر که متوجه نگاه خیره سانتا شده بود نشیخندی زد.
"اینا اشغالن..خانوادمون کلا سه نفرست..ولی اندازه یه خانواده ۲۰ نفره اشغال جمع اوری میشه توی خونمون..عجیب نیست؟ مامانم همیشه شاکیه.."
پسر سرش رو با نا امیدی تکون داد و به سانتا نگاهی انداخت.
"..راستی..تو اینجا چیکار میکنی؟چرا توی این کوچه تاریک کنار سطل اشغال ایستادی؟"
پسر با تعجب پرسید و سر تا پای سانتا رو برانداز کرد.
سانتا که به خودش اومده بود به تته پته افتاد و با خجالت به عقب رفت..چی میخواست بگه؟از خونه فرار کرده بود چون میخواست یه بازیگر بی ال بشه؟
ساکت شد و شروع کرد به ور رفتن با انگشت هاش. مرد بزرگتر که کاملا اشتباه متوجه شد اه بلندی کشید.
"تو یه بی خانمانی که اینجا دنبال غذایی درسته؟ به نظرم اصلا بهداشتی نیست که از توی سطل اشغال تغذیه بکنی.."
با حرف های پسر..سانتا سرش رو با تعجب بالا اورد..چی؟ بی خانمان؟ اون پسر داشت راجع به چی حرف میزد؟
قبل از اینکه بتونه اون سو تفاهم رو حل بکنه با کشیده شدن دستش حرفش رو قورت داد.
"بیا بریم خونه ما یه چیزی بخوریم..مامانم امشب سوپ درست کرده دست پختش واقعا عالیه."
سانتا میخواست مخالفت کنه ولی سرعت اون مرد انقد زیاد بود که بدون اینکه متوجه بشه کی..جلوی در خونه اونا قرار گرفته بود.
"مامان! مهمون داریممم"
پسر با صدای بلندی گفت و کلید رو توی در انداخت..ولی انگار که یه چیزی یادش افتاده باشه سریع برگشت سمت سانتا.
"اها..راستی من استم. است سوپا."
پسر با لبخند عشوه داری خودش رو معرفی کرد و سرش رو کج کرد..سانتا با خجالت سرش رو تکون داد و با صدای لرزونی متقابلا خودش رو معرفی کرد.
"منم..سانتا هستم..سانتا پونگساپاک."
است سرش رو تکون داد و با باز شدن در میخواست اون رو به داخل هدایت کنه ولی با مانع شدن دستی..از حرکت وایساد.
"هی..اقا پسر!"
است که اون صدا رو میشناخت با ترس سرجاش خشکش زد..ولی برعکس اون..سانتا برگشت تا به پشت سرش نگاه کنه. یه دختر ریزه میزه که نصف وزنش قطعا به خاطر موهای بلند و پریشونش بود اونجا وایساده بود.
دختر نگاه وحشیانش رو به طرف سانتا گرفت و سرش رو کج کرد. با چوب بزرگ توی دستش..به اون دو پسر نزدیکتر شد.
"تو..دوست پسرشی؟"
با سوال یهویی دختر اب دهن است پرید توی گلوش و چشمای سانتا از تعجب درومدن. اون دختر داشت چی میگفت.
"هی!"
است سریع برگشت سمت دختر ولی محکم با چوب برخورد کرد.
"اخ"
است از درد ناله ای کرد و شکمش رو با دست هاش گرفت.
"بی زحمت به دوست پسرت بگو که بدهکاری که به مغازه ما داره رو پرداخت کنه"
"گفتم میکنم دیگه!"
است از حالت خم شدگی بلند شد ولی با برخورد دوباره چوب به باسنش ایندفعه از پشت خم شد.
"اخ!"
"همه توی این کوچه میدونن که تو چه ادم دروغگویی هستی است! من..راچانون. میتونم قسم بخورم که تا سال دیگه قصد پرداخت رو نداشتی!"
است نفس عمیقی کشید و دستش رو روی باسنش قرار داد.
"ببین..من واقعا پول ندارم..اگه داشتم..مجانی توی مغازه پدرت چیز میز نمیخوردم.."
"خودت گفتی بعدا پولشون رو میدی! شیش ماهه تمامه که داری مفت خوری میکنی پسره الکی دراز!"
فیلم میخواست دوباره به است حمله بکنه که سانتا سریعا بینشون وایساد.
"هی هی..اروم. من مطمعنم که راه های دیگه ای هم برای پرداخت کردن میتونه وجود داشته باشه."
فیلم چوب رو پایین اورد و محکم روی زمین کوبیدش.
"اون وقت چی هستن این راه های دیگه شما؟"
فیلم توی چشم های سانتا زل زد..جفتشون برای چند ثانیه به همدیگه خیره شدن..سانتا میتونست از توی چشم های دختر بفهمه که ته دلش واقعا چیزی نیست.. اب دهنش رو قورت داد و رو به است کرد.
"است میتونه..برای پدرت کار بکنه..ولی هرچقدر که درمیاره رو میده به پدر تو..قبوله؟
با این حرف مسخره سانتا..فیلم دوباره چوبشو اورد بالا ولی سانتا دوباره پنیک کرد و مانعش شد.
"شوخیت گرفته؟"
راچا با فریاد پرسید و سانتا گارد گرفت.
"منم..منم براتون کار میکنم..قول میدم کار بکنم!"
سانتا با فریاد از روی ترس گفت و فیلم با چوبش ضربه تقریبا ارومی به کمر سانتا زد.
"فکر میکنی کار کردن توی مغازه پدرم به همین سادگیاست؟"
"اخ!"
سانتا کمرش رو مالید و است با عصبانیت جلو رفت.
"هی چطور جرعت میکنی به یه فرد بیخانمان حمله بکنی! ازت شکایت میکنم."
با این حرف است فیلم با تعجب و اخم بهش خیره شد.
"چی؟"
سانتا ایندفعه صداش بلند شد.
"پی است من بی خانمان نیستم! از شهرمون فرار کردم!"
ایندفعه است هم متعجب اخم کرد..
"چی؟!"
است و فیلم همزمان پرسیدن.
سانتا پوف محکمی کشید و موهای خودش رو بهم ریخت.
"من..گیم. از دست خانوادم فرار کردم تا یه زندگی جدید رو شروع بکنم..من ارزو های بزرگی دارم.
سانتا اینارو گفت و بعدش برگشت سمت فیلم.
"لطفا..لطفا بزار توی مغازه کار بکنیم..لطفا بزار یکم پول جمع بکنم..فقط یکم. قول میدم جبران بکنم."
سانتا التماس وارانه رو به فیلم گفت و دستش رو سمت چوب گرفت تا اگه دختر خواست دوباره بهشون حمله بکنه جلوش رو بگیره..ولی برعکس.. فیلم چوب رو محکم پرت کرد روی زمین.
"فردا ساعت ۶ صبح دم مغازه باشید. تاکید میکنم."
انگشت اشاره اش رو بالا اورد.
"شیش.صبحح."
و بعدش با چرخوندن سرش و موهای پریشونش برگشت تا از اون دو فرد عجیب غریب دور بشه.
"واقعا رو مخن!"
فیلم سرش رو تکون داد و به طرف خونشون رفت.
سانتا..اروم برگشت به پشتش و به است که دست به سینه بهش خیره نگاه میکرد خیره شد.
"کی گفته من دلم میخواد برای اونا کار بکنم؟"
است معترض گفت و سانتا اهی کشید.
"پی..اگه نمیخوای کار کنی..پولشونو پس بده."
سانتا گفت و کلاه هودیش رو سرش کرد تا راهش رو بکشه بره ولی است متوقفش کرد.
"هی..کجا میخوای بمونی."
سانتا ساکت موند.
"بمون.فردا باهم میریم."
است زمزمه وارانه گفت و سانتا رو کشید سمت خودش.
از اون شب به بعد سانتا تا چند روز کنار است..مادر است و خواهر کوچیکتر است میموند..ولی خب فقط شب ها..چون دقیقا از فردای اون شبی که است اون رو پیدا کرده بود شروع به کار کردن توی مغازه پدر راچا کرده بود.
سانتا درحالی که کوله پشتیش رو انداخته بود روی دوشش جلوی در مغازه وایساده بود تا است بیاد بیرون. همون لحظه.با پاچیده شدن اب روی سرش هین بلندی کشید و سر جاش خشکش زد.. فیلم درحالی که پشت سرش وایساده بود با چشم های گرد بهش خیره شده بود.
"کی همچین کاری کر-"
سانتا با عصبانیت برگشت و میخواست داد بزنه که با دیدن فیلم حرفش رو قورت داد.
جفتشون برای چند ثانیه توی سکوت به هم دیگه خیره شدن.
*ببخشید پی..شلنگ از دستم در رفت..
فیلم با مظلومی زمزمه کرد و دستش رو روی شلنگ فشار داد.
سانتا اهی کشید و موهای خیسش رو تکون داد.
"مهم نیست."
"این چه وضعیه؟"
همون لحظه است با تعجب پرسید و از مغازه زد بیرون.
"چیکار داری میکنی؟ کی میخوای دست ازین حمله کردنات برداری تو؟"
است با کلافگی پرسید..اصلا از اون دختر خوشش نمیومد. فیلم گارد گرفت و شلنگ رو محکم توی دستش فشار داد.
"به تو هیچ ربطی نداره!"
فیلم با پررویی محض گفت و است جلو رفت که سانتا بینشون قرار گرفت.
"هی هی..دعوا نکنید. یه اتفاق ساده بود."
"نه برو کنار بزار این دختره پررو نیم وجبی رو از همین جا پرت کنم پایین خیابون."
با این تهدید است...فیلم شلنگ رو باز کرد و مستقیم گرفت تو صورت اون دوتا پسر.
سانتا دوباره شوکه شد ولی است سانتا رو هول داد و حمله ور شد به طرف فیلم.
"که اینطور!"
است با عصبانیت گفت و درحالی که سعی میکرد فشار اب رو ایگنور بکنه به طرف فیلم میرفت.
"بسه"
سانتا نالید و است رو از بازو کشید.
"ابو ببند."
سانتا رو به فیلم گفت ولی فیلم گوش نکرد.
همون لحظه..چشم است به یه تشت کوچیک کنار مغازه برخورد کرد. دست سانتا رو هول داد و با یه قدم تشت رو قاپید.
تشت رو جلوی شلنگ گرفت و هربار که پر از اب میشد متقابلا روی فیلم میریخت.
به مدت چند دقیقه این روند ادامه داشت و..این بازیشون دیگه پر از خشم نبود..هم است و هم فیلم در حال خندیدن بودن..خودشون هم باورشون نمیشد که داشتن انقد بچه گونه رفتار میکردن.
سانتا درحالی که عین موش اب کشیده شده بود روی زمین نشسته بود و صحنه هیجان انگیز رو به روش رو تماشا میکرد. ولی نمیدونست که چند دقیقه بعد قرار بود همه چیز بیشتر از هیجان انگیز بشه.
"اینجا چه خبره!"
با بلند شدن داد بلندی از پشت سرشون هر سه نفر خشکشون زد.
"به خاک رفتیم."
فیلم زمزمه وار گفت و بدون نگاه کردن به پشت سرش چشم هاش رو بین است و سانتا چرخوند.
سانتا سریعا خودش رو جمع کرد و از جاش بلند شد.
"پ-پی.."
سانتا زمزمه وار گفت و است برگشت سمت اون مردی که داد زده بود.
"دارید چیکار میکنید؟"
مرد دوباره با عصبانیت پرسید و با شدت شلنگ اب رو از دست فیلم کشید. همین کار باعث شد که فیلم محکم به طرف عقب پرت بشه.
"هی!"
است با عصبانیت گفت و قبل ازینکه فیلم بیوفته اون رو توی بغلش گرفت.
"بدویید..بدویید پسرا این اقاهه همسایمونه الان درمونو میزاره."
فیلم هول هولکی گفت و با کشیدن دست سانتا هر سه تاییشونو به طرف عقب هدایت کرد.
"بدویید تا با شلنگ کتک نخوردیم."
فیلم درحالی که دست اون دو پسر رو گرفته بود و میدوید گفت.
"به اون چه ربطی داره اخه؟"
سانتا درحالی که میدوید پرسید.
"شلنگ مغازه رو از حیاط خونه اون قرض گرفتیم."
فیلم گفت و است اه بلندی کشید..اون دختر یه پا درد سر بود. ولی همزمان فرشته نجاتشون.
پایان فلش بک.
درحالی که چشم هاش رو بسته بود و به خاطرات مسخرشون فکر میکرد..با شنیدن ناله خفیفی سریعا چشم هاش رو باز کرد.
عقب کشید و به صورت دختر که حالا چشم هاش رو نیمه باز کرده بود خیره شد..دیگه تحمل نداشت..بلند زد زیر گریه و دستش رو روی سر فیلم کشید.
"دخترک بیچاره.."
سانتا زمزمه وار گفت و انقدر غرق نگاه کردن به اون دختر بود که متوجه ورود و خروج راننده پرث توی اتاق نشد.
"راچا."
سانتا با صدای لرزون دختر رو صدا کرد..دختر با لخند محو و بی جون بهش نگاه کرد.
"پ-پی"
فیلم هم متقابلا جواب داد..با شنیدن صدای فیلم و اون کلمه ای که باهاش سانتا رو خطاب کرده بود، پرث اخم کرد.
جلو رفت و با قرار دادن دستش روی شونه سانتا اون پسر رو عقب کشید.
"بلند شو حاضر شو دیگه."
پرث با کلافگی گفت ولی سانتا بهش حتی نگاه هم نکرد.
پرث که دیگه صبرش لبریز شده بود تو یه حرکت دستش رو زیر پای سانتا قرار داد و پسر رو بلند کرد..سانتا جیغ خفیفی کید و با شوک عصبی به پرث خیره شد.
پرث بدون هیچ اهمیتی فقط با سرش به اوهم اشاره کرد تا حواسش به راچا باشه و بعدش از اتاق خارج شد تا به اتاق خودش بره..به محض وارد شدن به اتاق ..در رو بست و سانتا رو روی تخت قرار داد.
"داری چیکار میکنی پرث دوباره چه نقشه ای توی اون کله پوکت داری!"
سانتا با فریاد پرسید.
"خیلی نقشه ها میتونم داشته باشم برات پونگساپاک..خیلی نقشه ها..به همراه خیلی دلیل ها..ولی اونارو میزارم برای بعدا. الان باید پسر خوبی باشی و به حرفم گوش کنی."
پرث روی پسر خیمه زد و با لحن سردی این حرفارو توی صورتش گفت.
"الان..لباس هات رو تنت میکنی و بدون هیچ حرفی باهام میای توی ماشین...وگرنه.."
پرث مکث کرد و دستش رو اروم روی v line پسر کوچیکتر کشید..طوری که مور مورش شد و به خودش لرزید.
"کار های خوبی ازم سر نمیزنه."
پرث زمزمه وار هشدار داد و بعد از چند ثانیه نگاه کردن توی چشم های پسر..بلاخره تصمیم گرفت ازش فاصله بگیره.
با فاصله گرفتن پرث..سانتا نفسش رو عصبی و محکم داد بیرون...اون مرد واقعا پرثی نبود که سانتا تصورش رو میکرد..الان میخواست دوباره اونها رو جا به جا کنه..نمیتونست متوجه بشه که پرث واقعا دیگه تا چقدر میخواد اینطوری موش و گربه بازی دربیاره..ایندفعه که دیگه فیلم فرار نکرده بود و قرار نبود چیزی لو بره..پس مشکل کوفتیش چیبود؟
نمیدونست..ولی خارج کردن اون دو نفر از خونه..قرار بود به ضرر خودش تموم بشه..سانتا حداقل امیدوار بود که واقعا بتونه..چون..دیگه نمیخواست نه خودش اسیب ببینه نه فیلم...کل تصمیماتی که گرفته بودن اشتباه بودن...تصمیماتش راجع به اون مرد..همشون از دم اشتباه بودن. میخواست به زودی به همشون خاطمه بده.
ساعت ۱۹.۵۶ به وقت تایلند.
سانتا درحالی که از کلافگی و نگرانی امکان داشت هرلحظه بزنه زیر گریه..روی صندلی عقب ماشین کنارفیلم بیجون که سرش رو به صندلی ماشین تکیه داده بود و معلوم بود داشت درد میکشید نشسته بود.
یه حوله خیس داده بودن دستش و چندین ساعت بود با یه بطری اب و حوله داشت از فیلم نگهداری میکرد..
اوهم درحالی که داشت لوکیشین رو از روی گوشی چک میکرد..کنار پرث که داشت رانندگی میکرد نشسته بود.
فیلم از درد ناله ریزی کرد و سانتا با نگرانی دست دختر رو فشار داد.
"من پیشتم.."
سانتا زمزمه وار گفت و حوله خیس رو با ملایمت روی صورت دختر که خیس عرق بود کشید.
"کی میرسیم؟ این دختر داره تلف میشه!"
سانتا با تندی گفت و پرث از توی اینه ماشین بهش نگاهی انداخت.
"یکم دیگه تحمل کنید. میرسیم."
اوهم جای پرث جواب داد و همون لحظه پرث ماشین رو متوقف کرد.
"چیکار میکنی؟"
اوهم با اخم غلیظی روی صورتش پرسید و پرث کمربندش رو باز کرد.
"سانتا داره کلافه میشه..نمیخوام غر غراش شروع بشن."
پرث زمزمه وار گفت و با باز کردن در ماشین پیاده شد تا به طرف صندوق عقب بره.
با باز کردن صندوق..از داخل یه جعبه رو دراورد و دوباره در صندوق رو بست.
"سانتا در رو باز کن."
پرث گفت و سانتا در رو اروم باز کرد
"چیکار میکنی؟"
سانتا کنجکاو پرسید و با قرار گرفتن جعبه روی صندلی فقط توی سکوت منتظر توضیح پرث موند.
"یه چیزی بخور."
پرث کوتاه گفت و در جعبه رو باز کرد. اروم از داخلش یه پاکت دراورد و به طرف سانتا گرفت.
"میتونی فقط یه کم به فیلم بدی..کم بده که بالا نیاره..بقیشم خودت بخور..زود میرسیم."
پرث اروم توضیح داد و سانتا بدون هیچ حرفی فقط دستش رو دراز کرد تا پاکت و بگیره..این مرد..دو قطبی بود؟ سانتا از خودش پرسید و دستش رو روی پاکت قرار داد. همون لحظه..انگشتش خیلی خفیف با انگشتای پرث برخورد کردن و سرمای انگشت های پرث به انگشت های گرم سانتا منتقل شد.
سانتا برای چند ثانیه به چشم های سرد پرث خیره شد..نمیدونست که باید تشکر کنه یا باید وانمود کنه که ازش تنفر داره و اصلا براش مهم نیست که الان داره بهش محبت میکنه..
"سانتا به خودت بیا."
سانتا با خودش زمزمه کرد و پاکت رو محکم از دست پرث کشید.
بدون هیچ حرفی برگشت و به صندلی تکیه داد.
"ممنون."
سانتا کوتاه گفت و دیگه به پرث نگاه نکرد.
پرث سرش رو تکون داد و با حرکت اخرش..قلب سانتا رو از توی حلقش کشید بیرون..قبل از بستن در ماشین...کتش رو دراورده بود و بعد از قرار دادنش دور سانتا..بوسه ملایمی روی پیشونی پسر کاشت بود..همونطوری..خیلی یهویی!
"خواهش میکنم..پرنس کوچولو."
پرث با لحن محکمی گفت و در ماشین رو بست. سانتا داشت سعی میکرد نفس بکشه..چرا داشت اینطوری میشد؟ هرلحظه که میخواست از اون مرد متنفر بشه و ازش فاصله بگیره بیشتر به سمتش کشیده میشد.
اوهم که با اخم به صحنه رو به روش خیره شده بود برگشت سمت فیلم.. دختر بیچاره درحالی که سرش رو به پنجره تکیه داده بود عرق میریخت.
"حواست-"
خواست با لحن دستوری با سانتا صحبت بکنه که با نشستن پرث توی ماشین حرفش رو کامل نکرد.
"لطفا. لطفا حواست به فیلم باشه..عرقش رو خشک کن."
اوهم با لحن اروم گفت و برگشت سر جاش.
سانتا سرش رو تکون داد و درحالی که پاکت غذا رو باز میکرد"باشه" ارومی گفت.
برای چند دقیقه همه جا توی سکوت فرو رفت..تنها صدایی که به گوش میرسید صدای ماشین هایی بودن که هر چند لحظه یه بار از بغل ماشینشون با سرعت رد میشدن.
بعد از چند دقیقه با پیچیدن فریاد بلند اوهم توی ماشین..انگاری زمان متوقف شد..
"پرث مراقب باش!"
و دیر شده بود. ماشین مشکی..حالا با یه ماشین طوسی که جلوشون پیچیده بود برخورد کرده بود.
برای چند لحظه..همه جا توی سکوت فرو رفت..ولی همون لحظه صدای سرفه زدن های سانتا توی ماشین بلند شد و همزمان یکی از بیرون داشت به شیشه ماشین میکوبید.
سانتا چشماش تار شده بودن و نمیتونست درست بفهمه که داره چه اتفاقی میوفته.
پرث درحالی که سرش روی فرمون ماشین بود داشت خون ریزی میکرد و اوهم..سرش توی شیشه خورده بود...همین باعث شده بود که شیشه ترک بخوره.
فیلم درحالی که غش کرده بود و باند خونیش نشون دهنده شروع دوباره خون ریزیش بود روی پاهای سانتا افتاده بود.
"نین.."
سانتا زمزمه وار صداش زد..ولی هیچ جوابی دریافت نکرد.
توی همون لحظه در ماشین باز شد و به بیرون کشیده شد. سانتا نمیتونست اون مرد رو ببینه..ولی از بوی تنش میتونست متوجه بشه که اون مرد..یه فرد غریبست..و به شدت خطرناک؟
همون لحظه با بیرون کشیده شدنش..صدای مرد بلند شد.
"سالم میخوامش!"
مرد غریبه گفت و درحالی که به صورت سانتا خیره شده بود..دود سیگارش رو توی صورتش فوت کرد..
"کارت تمومه تاناپون."
مرد غریبه زمزمه وار با نیشخند گفت و به فردی که سانتای نیمه هوشیار رو حمل میکرد اشاره کرد تا پسر رو توی ماشین ببره.