mirror stalker
moonlight chickenساعت از نیمه شب گذشته بود و اسمون با ابر های بزرگ پوشونده شده بود. نسیم خنک و وحشی برگ های درخت هارو به بازی گرفته بودن و هرچند دقیقه چندین تا برگ رو به زمین مینداخت.
داخل ویلا..سردتر از هوای بیرون بود.سکوت سنگینی فضا رو گرفته بود و هیچکس جرعت حرف زدن رو نداشت.
فیلم درحالی که روی مبل تکی مقابل سه مرد نشسته بود سرش رو پایین انداخته بود و ریز ریز گریه میکرد.بدنش هنوز از شدت ترس میلرزید و جرعت نداشت که از خودش صدایی در بیاره..میترسید که واقعا بلایی به سرش بیارن.
پرث با عصبانیت دست به سینه شده بود و به دیوار سرد توی سالن پذیرایی تکیه داده بود. اوهم که صورتش هنوز قرمز بود با گیجی کنار سانتایی که توی دنیای خودش بود نشسته بود.
پرث که الان از این سکوت خسته شده بود..تکیه اش رو از دیوار گرفت قدم های محکمش رو به سمت وسط سالن برداشت.
برای جلب گردن توجه اون سه نفر اسلحه اش رو با شدت روی میز گرد پرت کرد و این کارش باعث شد هر سه نفر همزمان از جاهاشون بپرن.
"تو واقعا چی پیش خودت فکر کردی اوهم"
پرث دوباره با عصبانیت و کلافگی شروع کرد به سرزنش کردن اوهم. اوهم که دیگه صبرش داشت لبریز میشد چون هیچکس بهش نمیگفت داره چه اتفاقی میوفته با عصبانیت از جاش بلند شد و مقابل پرث قرار گرفت.
"بس کن پرث! جای عربده کشیدن فقط بهم بگو من چیکار کردم که همتون دارید اینطوری میکنید باهام"
اوهم با عصبانیت تمام داد زد و پرث دستش رو روی صورتش کشید..با کلافگی چرخید و دستش رو دراز کرد تا توجه بادیگاردی رو که تمام مدت گوشه دیوار وایساده بود رو جلب بکنه.
بادیگارد سریعا به سمتش راه افتاد.
"خون تاناپون."
بادیگارد متحرمانه دست هاش رو جلوی خودش قفل کرد و مقابل پرث وایساد.
"سانتا رو ببر طبقه بالا تا غذاش رو بخوره و استراحت بکنه."
این رو گفت و بعدش اروم برگشت سمت فیلم.
"این دختر هم ببر به اتاق 'مخصوص مهمون' های ویژه."
با تموم شدن حرف پرث...بادیگارد سریعا دست به کار شد و اول رفت به سمت فیلم. دختر رو از بازو گرفت و بلندش کرد.
"اروم!"
اوهم با عصبانیت هشدار داد و به رفتن اون دونفر نگاه کرد.
"پرث..واقعا نیازه این کار رو بکنی؟"
اوهم با بیقراری پرسید و پرث فقط سکوت کرد
سانتا که تمام مدت ساکت مونده بود از روی مبل بلند شد و ما بین اون دو نفر قرار گرفت
"اینجا چه خبره؟"
سانتا با گیجی پرسید و پرث بدون برداشتن نگاهش از روی اوهم نفسش رو اروم بیرون داد
"برگرد به اتاقت..بعدا حرف میزنیم."
پرث با لحن خشکی گفت ولی سانتا که لجبازتر از این حرف ها بود پا فشاری کرد.
"تا بهم جواب ندی هیچ جا نمیرم."
سانتا با سرسختی گفت و پرث بلاخره بهش نگاه کرد.
"گفتم برگرد توی اتاقت سانتا. الان اصلا وقتش نیست."
پرث با لحنی سردتر از قبل گفت و سانتا که دوبارهه قصد مخالفت کردن داشت یک قدم بهش نزدیک تر شد.
"ولی-"
قبل ازینکه بتونه کلمه اولش رو کامل بکنه با قفل شدن مچ دستش توی دست های بزرگ پرث و محکم کشیده شدنش حرفش رو قورت داد.
"صبرم رو لبریز نکن پونگساپاک. یکبار هم که شده به حرفام گوش بده. فقط یکبار. امیدوارم بدونی که تک تک این لجبازی هات رو یروزی قراره بر علیه خودت استفاده بکنم."
پرث که از شدت عصبانیت دیگه داشت میلرزید از لای دندون هاش غرش کرد و بعد از تموم کردن حرفش دست سانتا رو با هول دادنش رها کرد.
سانتا با شوک و درد به طرف عقب یکه ای خورد. همون لحظه اوهم جلو اومد.
"پرث.."
اوهم زمزمه وار صداش کرد ولی پرث بدون هیچ اهمیتی انگشت اشارهاش رو به طرف سانتا گرفت.
"از جلوی چشم هام دور شو و تا وقتی که نگفتم از اون اتاق لعنتیت بیرون نیا!"
پرث با لحن خشنی رو به سانتایی که الان بغض کرده بود گفت.
"پرث."
اوهم دوباره زمزمه کرد و سعی کرد تا پرث رو به خودش بیاره. توی همون لحظه بادیگارد از پله ها پایین اومد و کنار سانتا وایساد.
"با اجازه.
بادیگارد دستش رو به طرف سانتا دراز کرد تا مثل فیلم اون رو از بازوبگیره. ولی سانتا که همچنان نگاه شکستاش روی پرث بود سریعا واکنش نشون داد و عقب کشید.
"خودم بلدم راه برم."
سانتا با صدای لرزون گفت و بدون نگاه کردن به پشت سرش با سرعت از پله ها بالا رفت.
بادیگارد میخواست پشت سر سانتا به طبقه بالا بره که همون لحظه با صدای بلندی که از پشت سرش بلند شد و سوزش وحشتناکی که توی بازوش حس کرد با فریاد به زمین افتاد.
"پرث عقلتو از دست دادی؟"
اوهم با صدای خیلی بلندی رو به پرثی که وسط سالن اسلحه به دست وایساده بود فریاد کشید.
"یکبار دیگه سعی کنی بهش دست بزنی جای دستت مغزت رو هدف میگیرم."
پرث با لحن وحشیانه و خارج از کنترلی فریاد کشید. اوهم با عصبانیت دندون هاش رو روی هم دیگه فشار داد و با خالی کردن مشت محکمی توی صورت پرث اون رو به زمین دراورد.
"پرث تو واقعا روانی شدی؟ به خودت بیا
دیگه!"
اوهم فریاد کشید و همون لحظه پرث سریعا بلند شد و با زدن مشت محکمی ایندفعه اون اوهم رو روی زمین انداخت.
بهش فرصت بلند شدن نداد و روی شکمش نشست
"در اصل تویی که عقلت رو از دست دادی!من بهت گفته بودم هیچکس نباید سانتا رو ببینه. هیچکس. و تو...تو برداشتی صمیمی ترین دوستش رو با خودت اوردی به خونه ی من؟"
با تموم شدن حرفش..کل ویلا توی سکوت فرو رفت و تنها صدایی که به گوش میرسید صدای نفس های بریده بریده بادیگارد بیچاره که از شدت درد داشت جون میداد و روی زمین قرار داشت بود.
"چی..؟"
اوهم با ناباوری به پرث خیره شد. بدنش شل شد و برای اینکه پرث رو از روی خودش هول بده اون طرف دیگه هیچ تقلایی نکرد.
"چی..چی داری میگی پرث؟من...من نمیدونستم."
اوهم با شوک زمزمه کرد و پرث محکم نفسش رو بیرون داد..بلاخره یکم اروم شده بود و الان میتونست خودش رو کنترل بکنه.
لپ هاش رو از داخل گاز گرفت و از روی شکم اوهم بلند شد تا کنارش روی زمین بشینه.
اوهم از حالت دراز کشیدگی بلند شد و متقابلا رو به روی پرث نشست.
"پرث..داری بهم میگی راچا و سانتا با هم دیگه دوستای صمیمین؟"
اوهم خم شد طرف پرث، و پرث بدون اینکه بهش نگاه بکنه همونطوری که به زمین خیره شده بود سرش رو به نشونه "اره" تکون داد.
اوهم با ناباوری به عقب خم شد و دستش رو روی پیشونیش قرار داد.
"نمیفهمم..چرا هیچوقت این رو..نفهمیدم؟"
اوهم با حالت گیجی پرسید و پرث بلاخره بهش نگاه کرد.
"من فکر میکردم که تو خودت میدونی..اون سه نفر توی صعنت هنری خیلی معروفن..حتی مردم بهشون میگن GOLDEN TRIO ی تایلند."
اوهم اخم کرد و سریعا سرش رو برگردوند سمت پرث.
"سه تا؟یکی دیگه هم هست؟"
پرث اهی کشید و سرش رو تکون داد.
"اره. است سوپا..مدل..فیلم ریچانون طراح لباس و سانتا پونگساپاک..بازیگر."
اوهم که الان متعجب تر شده بود سرش رو کج کرد.
"طراح..طراح دوخت؟ولی فیلم که..یه دانشجوی سادست!"
با این حرف اوهم. پرث برای هزارمین بار توی اون روز به احمق بودنش پی برد.
"واقعا باورم نمیشه که اون گفته و تو باور کردی."
پرث سرش رو با نا امیدی تکون داد و از جاش بلند شد.
"بلند شو.."
"وایسا."
اوهم دست پرث رو کشید.
"الان میخوای..چیکار بکنی"
اوهم پرسید و پرث فقط با کلافگی نفسش رو بیرون داد..دیگه خودش هم نمیدونست..
طبقه بالا...سانتا درحالی که توی راه پله وایساده بود نفسش رو حبس کرده بود. اون وقتی داشت میرفت به سمت اتاقش با شنیدن صدای تیر برگشته بود..اما الان با شنیدن اتفاقی اون حرف ها سر جاش خشکش زده بود.
است..فیلم..سانتا؟بازیگر؟
توی همون لحظه که پرث بلند شد سانتا تصمیم گرفت تا از موقعیت استفاده کنه و با اون دختر حرف بزنه.
سریعا به طرف راهروی دراز دوید و دونه دونه در تمامی اتاق هارو باز کرد ولی هیچی پیدا نکرد..اخر سر ته راهرو سمت راست انگاری به یه پله دیگه میخورد..با احتیاط به پشت سرش نگاه کرد تا مطمعن بشه کسی دنبالش نیست.بعدش هم اروم رفت سمت پله..هر قدم که پایین تر میرفت صدای گریه های دختر بیشتر به گوش میرسید. با قدم اخر به یه راهروی دیگه رسید که تهش به یه اتاق در باز ختم میشد..گریه های اون دختر..دیگه وحشت زده نبودن..بیشتر انگار..داشت..درد میکشید؟ سانتا قدم هاش رو تند تر کرد و زیر ده ثانیه به داخل اتاق رسید. با صحنه رو به روش خشکش زد..اون دختر بیچاره از دست هاش به یه میله اویزون شده بود و پاهاش توی هوا معلق بودن..سرش رو پایین انداخته بود و زیر لب کمک میخواست.
"ه..هی"
سانتا اروم صدا زد و بهش نزدیک شد..کل بدنش داشت میلرزید و توی همون لحظه فیلم سرش رو بالا اورد.
"سانتا..کمکم کن..خیلی درد دارم."
فیلم بیجون گفت و سانتا به خودش اومد. دور و برش رو نگاه کرد ولی اونجا هیچی نبود..پس به دختر نزدیکتر شد و اون رو از کمر به پایین توی بغل خودش گرفت تا دست هاش از شدت درد از جا درنرن. فیلم که الان نسبتا راحتتر شده بود نفسش رو محکم و لرزون داد بیرون.
"سانتا..نمیدونی..نمیددونی توی این مدت چه اتفاق هایی برامون افتاد سانتا."
فیلم هق هق کنان گفت و سانتا دستش رو دور کمر دختر محکمتر کرد.
"تو..فیلمی؟"
با این سوال سانتا فیلم گیج شد..دست از هق هق کردن برداشت و با گیجی تمام به سانتا خیره شد.
"سانتا..به من نگاه کن."
فیلم با لحن اروم گفت و سانتا همون لحظه سرش رو بالا برد و چشم های تیله ایش رو با چشم های کشیده دختر قفل کرد.
"سانتا..چه بلایی سرت اوردن؟"
فیلم که دوباره بغض کرده بود پرسید و سانتا که دیگه نمیخواست اون دختر گریه بکنه کمرش رو اروم فشار داد.
"هی..هی. دیگه گریه نکن..اگه گریه کنی نمیتونیم به موقع بفهمیم داره چه اتفاقی میوفته..بهم بگو..تو چرا کنار اوهم بودی و چرا اون دو نفر اونطوری رفتار کردن و تو الان..اینطوری اویزونی."
فیلم برعکس چیزی که سانتا میخواست بغضش ترکید ولی این مانع حرف زدنش نشد.
"سانتا..من...منو اوهم تقریبا شیش ماهه که باهم توی رابطهایم..من هیچی راجع به شغل واقعیم یا دور و اطرافیام بهش نگفته بودم..چون میخواستم اون من رو بخاطر ساده بودنم دوسم داشته باشه..نه بخاطر موفقیت ها و ارتباط هایی که دارم...من نمیدونستم قراره اینطوری بشه."
فیلم هق هق کنان توضیح داد ولی همون لحظه نفسش حبس شد.
"س-سانتا"
سانتا که داشت سعی میکرد اون اطلاعات رو توی ذهنش نگه داره با صدا شدن اسمش سرش رو بالا برد.
"هوم؟"
سانتا نگاه دوباره وحشت زده فیلم رو دنبال کرد و..درسته اون دو نفر با نگاه های اتشین اونجا دقیقا پشت سر سانتا وایساده بودن.
"بهت چی گفته بودم؟"
پرث با لحن ارومی پپرسید..ولی حتی فیلمی که از اون مرد شناخت کافی نداشت میتونست بفهمه نیت دیگه ای پشت اون لحن ارومش بود..یه چیزی مثل..ارامش قبل از طوفان؟
"دستات رو از روی دوست دخترم بکش."
ایندفعه صدای اوهم بلند شد..ولی لحنش اصلا هم اماده نبود.
"تو کی باشی که بهه بهترین دوست من بگی چیکار کنه یا نکنه؟"
فیلم با صدایی که در حین سرد بودن میلرزید رو به اوهم گفت و اوهم یه قدم جلو رفت.
"بکش کنار پونگساپاک."
اوهم دوباره هشدار داد ولی سانتا دستش رو دور کمر فیلم محکمتر کرد و سعی کرد تا حد ممکن دختر رو بالا نگه داره تا دست های اویزون شدش اذیت نشن.
"اگه بکشم کنار اون اذیت میشه."
سانتا زمزمه وار گفت و ایندفعه پرث جلو اومد.
"چرا مهمه برات که یه فرد دیگه اذیت بشه یا نشه؟"
پرث با لحنی که داشت از ارامش به عصبانیت تغییر میکرد پرسید و سانتا بیشتر به فیلم چسبید.
"چون اون بهترین دوستمه."
با این حرف سانتا کل اتاق توی سکوت فرو رفت..پرث که فکر میکرد احتمالا پسر کوچیکتر داشت حرف های فیلم رو تکرار میکرد زیاد اهمیت نداد و بعد از چند لحظه سکوت رو شکست.
"تا سه میشمارم سانتا."
پرث دوباره هشدار داد..سانتا که میدونست اون مرد قراره دوباره عصبی بشه و با زور هم که شده سانتا رو بکشه بیرون یکم دستش رو دور کمر فیلم شل کرد. اروم برگشت سمت فیلم و طوری که فقط اون بتونه بشنوه شروع کرد به زمزمه کردن.
"من حافظه ام رو واقعا از دست دادم.دقت کن..از دست..دادم."
بعدش امیدوار به اینکه فیلم متوجه شده باشه رو به اوهم کرد.
"بغلش بکن تا دست هاش درد نگیرن."
سانتا گفت و بدون اینکه بخواد اروم و اهسته فیلم رو دوباره توی هوا معلق رها کرد..فیلم از درد ناله بلندی کرد.
"متاسفم."
سانتا زمزمه وار گفت و با انداختن نگاه مرگبارانه ای به پرث از اونجا بیرون رفت.
اوهم سریعا رفت سمت فیلم و دختر رو طوری که سانتا بغل کرده بود بغل کرد..ولی ایندفعه فیلم اروم و بی حرکت توی بغلش نموند.
"برو اونور! حاضرم درد بکشم تا اینکه توی بغل دزد بهترین دوستم باشم!"
"ولی من حاضر نیستم بزارم دروغگویی که عاشقشم درد بکشه."
با این حرف اوهم..فیلم ساکت شد..دروغگو؟..یعنی..فهمیده بود؟
پرث نفسش رو محکم بیرون داد و کلیدی که دستش بود رو روی زمین پرت کرد.
"ازادش کن . باهاش حرف بزن تا بیام. وای به حالت اگه فراریش بدی اوهم"
پرث با لحن ترسناکی اون رو تهدید کرد و با قدم های سرعتی رفت دنبال سانتا.
سانتا اول وارد اتاق شد و پرث بعد ازینکه متقابلا وارد اتاق شد در رو محکم کوبید.
"سانتا..تو واقعا چته؟"
پرث با کلافگی پرسید و سانتا چرخید سمتش. بهش نزدیک شد. در حدی نزدیک شد که میتونست نفس های داغ مرد رو به واضحی روی صورتش حس بکنه.
"این سوال رو..من باید ازت بپرسم..من الان مطمعن شدم که..هرچیزی که برام بافته بودی فقط یه خیال بوده."
سانتا با صدا لرزون و بغضی که توی گلوش داشت شکل میگرفت زمزمه کرد.
"نمیتونم..نمیتونم باور کنم پرث..نمیتونم باور بکنم که..حاضر شدم با فردی مثل تو نامزد بکنم..فردی که همه چی رو روی دروغ میچرخونه..و پرخاشگره. من مطمعنم..مطمعنم اونقدری عقل دارم که خودم رو با فردی مثل تو زندونی نکنم."
"سانتا."
پرث اروم صداش زد و یکم دیگه بهش نزدیک شد. سانتا بی حرکت درحالی که اشک میریخت بهش زل زد.
"تو بهم گفتی هرچی بشه بدنم یادشه..قلبم یادشه..ولی..ولی من هیچی حس نمیکنم..هیچی..وقتی باهام حرف میزنی..وقتی لمسم میکنی.وقتی بهم نگاه میکنی."
پرث توی سکوت بهش خیره شد و سانتا بیشتر بهش نزدیک شد..در حدی که الان دماغ هاشون همدیگرو لمس میکردن.
پرث تکون نخورد و منتظر حرکت بعدی اون پسر موند.
توی همون لحظه سانتا سرش رو کج کرد و درحالی که اشک میریخت لب های مرد رو با دهنش به بازی گرفت.
پرث بدون هیچ حرکتی فقط اونجا وایساد..میتونست بفهمه این بوسه..از روی عشق نیست..از روی تنفره..از روی گیجیه..از روی گشتن برای پیدا کردن جواب یه سواله.
سانتا به بوسیدن مرد ادامه داد و دست هاش رو روی کمر مرد قرار داد تا به حد کافی بهش نزدیک بشه..اون بوسه...چیزی که پرث فکرش رو میکرد نبود..به هیچ وجه..
"باهام همکاری کن..باهام همکاری کن پرث..منو متقابلا ببوس..بزار مطمعن بشم که واقعا هیچی حس نمیکنم."
سانتا مابین بوسه هاش با گریه میگفت ولی پرث هیچ کاری نمیکرد.
بعد از چند دقیقه سانتا لب های قرمز شده پرث رو رها کرد و عقب کشید. خودش رو جمع کرد و اشک هاش رو پاک کرد.
اون مرد واقعا قصدش چی بود؟چقدر دیگه میخواست پیش بره؟ سانتا واقعا دیگه نمیکشید.
سانتا عقب عقب رفت و با پاک کردن لبش به طرف حموم دستشویی توی اتاق رفت. وارد شد و بدون انداختن نگاهی به پشت سرش در رو محکم کوبید.
جلوی اینه وایساد و شروع کرد به شستن صورتش الان بزرگترین ترسش..اذیت شدن راچا بود..فقط امیدوار بود که اون چند دقیقه پیش منظورش رو فهمیده و از نگرانیش کم شده.
الان باید خیلی محتاط تر رفتار میکرد..چون اگه کسی واقعیت رو میفهمید..قطعا قرار بود درد بکشه..همه چی برعکس چیزی که میخواست داشت پیش میرفت.
اهی کشید و چشم هاش رو بست..دیگه چاره ای نداشت. باید فیلم رو نجات میداد.
ساعت ۷.۰۴ صبح به وقت تایلند.
سانتا بلاخره تصمیم گرفته بود بعد از ساعت ها از دستشویی بیاد بیرون..دلش نمیخواست با اون مرد چشم به چشم بشه..چون..میترسید.
اروم و بی صدا در رو باز کرد و به بیرون قدم برداشت. همون لحظه با پرثی که نشسته روی تخت خوابش برده بود برخورد کرد.
"حتی توی خواب هم ترسناکه."
سانتا با خودش زمزمه کرد و به طرف در اتاق رفت..درسته..دوباره قصد داشت که بره پیش فیلم..ولی ایندفعه برای کارای با فایده تری.
از اتاق خارج شد و در رو نیمه باز گذاشت چون اگه میبستش قطعا صدا میداد.
الان که از اتاق خارج شده بود قدم هاش رو سریعتر کرد و شروع کرد به دویدن به طرف پله های ته راهرو.
سریع از پله های چوبی رفت پایین و به در اتاق رسید..دعا میکرد که در قفل نبوده باشه..و..نبود.
نفسش رو راحت داد بیرون و با وارد شدنش یکم روحش از تنش جدا شد..اوهم هم دقیقا مثل پرث درحالی که نشسته بود خوابش برده بود..منتهی اون روی زمین بود.
اون طرف دیوار..فیلم درحالی که دوتا دستاش با طناب بسته شده بودن نشسته بود و زانوهاش رو بغل کرده بود.
"فیلم..فیلم..بیداری؟"
با شنیدن صداهای زمزمه وارانه فیلم گیج سرش رو بلند کرد و با دیدن سانتا که اون طرف تر وایساده بود نزدیک بود از خوشحالی بال دربیاره
"سانتا!"
فیلم زمزمه وارانه سانتا رو صدا زد و سانتا با قدم های محتاط به طرفش رفت. کنارش زانو زد و بهش لبخند زد.
"اینجام. نترس."
سانتا اروم بهش گفت و شروع کرد به گشتن دنبال یه جسم تیز.
"چاقوی بغل اوهم."
فیلم زمزمه وارانه گفت و سانتا همون دقیقه چشمش به چاقو خورد..چهار دست و پا به اون طرف رفت و چاقو رو بی سر و صدا قاپید.
بعدش دوباره برگشت طرف فیلم و شروع کرد به اهسته بریدن اون طناب.
"دستت رو تکون نده زخمی نشی."
سانتا با لحن مهربونی زمزمه کرد و فیلم که تمام مدت بهش خیره شد بود به حرف درومد.
"تو...واقعا حافظه ات رو از دست ندادی..درسته؟"
فیلم زمزمه وار پرسید ولی سانتا بدون هیچ جوابی به کارش ادامه داد.
"سانتا..چرا وانمود میکنی؟من دیشب..از توی نگاهت فهمیدم..قبل از اینکه سعی بکنی بهم غیر مستقیم بفهمونی..با تکرار کردن کلمات.."
فیلم درحالی که اشک توی چشم هاش جمع شده بود با لبخندی دردناک به سانتا خیره شد.
سانتا توی سکوت اون طناب رو درآورد و یه گوشه انداخت. بلاخره سرش رو بالا اورد و چشم هاش رو با چشم های براق فیلم قفل کرد.
"اگه وانمود نمیکردم..با اون قرص ها درد میکشیدم..نین."
فیلم با شنیدن اون لقب قدیمی "نین"
دیگه کاملا مطمعن شد..با خنده بی صدا شروع کرد به گریه کردن و سرش رو پایین انداخت. سانتا لبخند محوی زد و دستش رو آروم روی شونه دختر کشید.
"تو باز اینجا داری چه غلطی میکنی؟"
توی همون لحظه..با شنیدن صدای بم و حس کردن یه چیز پشت سرش لبخندش افتاد..
فیلم سرش رو بالا اورد..اون هم دیگه نمی خندید..جفتشون..لو رفته بودن؟
"اینجا چیکار میکنی پونگساپاک."
با سوال دوباره اوهم فیلم دست به کار شدت و از جاش بلند شد. اسلحه اوهم رو به زور به طرف قلب خودش اشاره گرفت.
"تو واقعا خجالت نمیکشی؟ هم دوست صمیمیم که حافظش رو بخاطر شکنجه های دردناک شما از دست داده رو زندانی کردین..حالا هم من رو؟ الانم..روش اسلحه میکشی؟
فیلم با صدایی که سعی میکرد نلرزه رو به اوهم گفت..داشت سعی میکرد نزاره اون مرد از مکالمه یکم پیششون بویی ببره و انگاری واقعا نبرده بود..
"بکش کنار..این سگو باید ببرم پیش صاحبش تا ادبش بکنه."
"راجبش درست حرف بزن."
فیلم از بین دندون هاش غرش کرد و فشار دستش رو روی دست اوهم که اسلحه رو گرفته بود بیشتر کرد.
سانتا از جاش بلند شد و فیلم رو عقب کشید
"نکن.."
سانتا زمزمه وار گفت ولی فیلم اسلحه رو بیشتر به خودش فشار داد
"فردی که قرارع بهش شلیک کنی..سانتا نیست.. منم. بهت اجازه نمیدم جلوی چشم های من به دوست صمیمیم آسیب بزنی."
فیلم که داشت سعی میکرد برای فرار سانتا زمان بخره و نجاتش بده..هرکاری رو که به سرش میرسید رو میکرد..پس در نهایت..اسلحه رو محکم از دست اوهم کشید و به شکم خودش شلیک کرد.اون میدونست که اگه زخمی بشه اوهم بیخیال سانتا میشه و اول به خودش رسیدگی میکنه..اونطوری سانتا میتونست بره.
"فیلم!"
هر دو مرد توی اتاق با شوک فریاد کشیدن.
"عقلتو از دست دادی؟"
سانتا فریاد کشید و فیلم رو از پشت گرفت.
"برو..سانتا..برو..نمیخوام اون بهت اسیب بزنه."
"فیلم دیوونه شدی؟ چرا فکر کردی اون میتونه به من آسیب بزنه؟"
اوهم که با شنیدن این حرف از شوک درومد و عصبی تر شد اسلحه رو برداشت و خواست به سانتا شلیک کنه..ولی همون لحظه با برخورد تیر به اسلحه اش اون رو روی زمین رها کرد.
"جرعت داری یه بار دیگه اسلحهات رو روی مال من بکش."
پرث بود.
سانتا بدون اهمیت به اون دو تا جانی روی زمین نشست و فیلم رو توی بغلش گرفت.
"فیلم..."
سانتا شروع کرد به اشک ریختن
"فیلم...احمق نباش..کمکش کنید!"
سانتا شروع کرد به فریاد زدن و درخواست کمک..اون روز قرار بود..خیلی طولانی بشه..
هیچ چیز اونطوری که خواسته بود پیش نرفته بود..و مطمعن بود که همه چیز قراره بدتر بشه.