measure of love.

measure of love.

minji


-جدی فکر کنم عاشق شدم سونو.


+نه نشدی.


-چرا شدم!


سونو چشمی چرخوند و سمت پسری که یک هفته‌ی تمام از عشق ناکامش حرف میزد، برگشت.


+به خودت بیا نیکی! با یک‌بار دیدن کسی نمی‌تونی عاشقش بشی!


-یعنی می‌خوای بگی به عشق در یک نگاه اعتقاد نداری؟


+معلومه که نه.


-روزی که گرفتارش بشی می‌فهمی هیونگ.


چشم‌غره‌ای به نیکی رفت و زمانی که ماشین روبه‌روی فرودگاه نگه داشت، همراه وسالشون پیاده شدن.


فرودگاه شلوغی غیرمعمولی داشت و این اعصاب ضعیف سونو رو ضعیف‌تر می‌کرد.


نیکی با دیدن اخم‌های تو هم رفته‌ی سونو، چشم از تصویر داخل گوشیش گرفت و سمت پسر بزرگ‌تر برگشت.


-میرم قهوه بگیرم، همون همیشگی؟


سونو سری برای نیکی تکون داد و تا زمانی که از دیدش خارج بشه، نگاهش رو نگرفت.


به این فکر می‌کرد که دونگسنگ احمقش چجوری می‌تونه دل به شخصی ببنده که یک‌بار از دور دیدتش و هیچ اطلاعاتی ازش نداره؟!


تو همین فکرها بود که با صدای جیغ و داد گروهی از مردم، به اون سمت خیره شد. بنظر می‌اومد آیدولی درحال عبور هست و طرفداران زیادی هم داره.


از صدای جیغ‌هایی که کم‌کم مثل مته روی مغزش بودن، چشم روی هم گذاشت و فوشی زیرلب داد که دستی روی شونه‌اش نشست.


با استشمام بوی عطر نیکی، بدون این‌که چشم باز کنه، دست دراز کرد که ماگ آیس‌موکا داخل دستش نشست. جرعه‌ای ازش نوشید و حین لبخند زدن چشم باز کرد.


-بلکه آیس‌موکا بدیم دستت تا بتونیم لبخندتو ببینیم.


+ساکت شو عزیزم!


روبه نیکی گفت و با سر تکون دادن پسر، جرعه‌ای دیگه نوشید.


-اینی که دارن واسش سر و دست میشکونن رو دیدم... پسر واقعا خوشگل و جذاب بود... مثل این‌که بازیگره، البته تازه کار.


+چیه... نکنه عاشقش شدی نیکی‌سان؟


-هیونـــگ!!!!!!


سونو لبخندی به صدای اعتراض‌آمیز پسر کوچک‌تر زد و از جاش بلند شد.


-خیلی‌خب ببخشید، پاشو که الان دیرمون میشه.


نیکی زیرلب شروع به غر زدن کرد و سونو بی‌توجه به حرف‌های پسر که از رفتار هیونگش ایراد می‌گرفت، برای تحویل پاسپورت‌هاشون به راه افتاد.


داخل صف ایستاده بودن و سونو، بخاطر همهمه‌ای که در نزدیکی اون‌ها بود، متوجه شد فاصله‌ی زیادی با بازیگر تازه‌کار ندارن.


با صداهایی که شخصی به‌نام ″یانگ جونگوون″ رو جذاب و زیبا صدا می‌زدن، از سر کنجکاوی و ناخواسته، لحظه‌ای به عقب برگشت.


به‌جای مردی تقریبا 30 ساله -طبق تصوراتش- پسری جوون رو دید که بین اون همه آدم در اطرافش، بخاطر حاله‌ای از زیبایی و لبخند کیوتش همراه با چال گونه، متمایزتر و خواستنی‌تر بنظر می‌اومد.


با چشم‌هایی درشت شده خواست نگاه از پسر بگیره که به سمتش برگشت و برای لحظه‌ای چشم تو چشم شدن.


تمام شد؛ همه‌چیز در اون لحظه برای سونو تمام شده بود، تپش‌های قلبش رو احساس نمی‌کرد و بخاطر بند اومدن نفسش، سرگیجه‌ای بهش دست داد.


زمانی که حس کرد نفس نمی‌کشه و به هوا احتیاج داره، به خودش اومد و به‌جای خالیه اون پسر خیره شد.


با ندیدنش، انگار که مادرش رو گم کرده باشه، حراسون شروع به گشتن اطراف با چشم‌هاش کرد.


نبود. 

یانگ جونگوون هیچ‌جا نبود.

به طوری که انگار از اول وجود هم نداشته.


ثانیه‌ها گذشت، دقیقه‌ها گذشت، ساعت‌ها گذشت، روزها گذشت، ماه‌ها گذشت، همه‌ی این‌ها گذشتن اما سونو نتونست فراموش کنه. نتونست فراموش کنه عشقی رو که درگیرش شده بود، یانگ جونگوونی که فرصت دیدنش رو پیدا نمی‌کرد.


حالا به حرف نیکی پی برده بود و پسر کوچک‌تر رو درک می‌کرد و همین نیکی باعث شده بود به خودش و عشق داخل قلبش امیدوار بشه.


نیکی تونسته بود به کراشش اعتراف کنه و حالا سه هفته بود که باهم قرار می‌ذاشتن.


امیدوار بود، تمام اون ماه‌ها امیدوار بود تا اینکه خبر ازدواجِ سنتیِ یانگ جونگوونِ 23 رو شنید...!

Report Page