masquerade
دو روز بعد، یونجون دوباره آخر شب بهش پیام داد. این بار، سوبین داشت توی تختش کتاب میخوند و گوشیش هم کنارش به شارژ بود. الان دیگه هر وقت گوشیش ویبره میرفت، به امید اینکه یونجون باشه ذوق میکرد. بیشتر وقتها فقط یکی از اعضای خونواده یا دوستهاش بود؛ اما خوشبختانه این دفعه همون کسی بود که بیشتر از همه منتظرش بود. سوبین یه نشون گذاشت لای صفحهها و کتاب رو گذاشت کنار.
cyj:
-هیونگ؟
Me:
-بله؟
cyj:
-تنهایی؟
Me:
-آره.
cyj:
[ویدیو]
-دارم تمرین میکنم!
این دفعه سوبین حدس میزد یونجون چی ممکنه براش فرستاده باشه، برای همین گوشیش رو از شارژر کشید و نشست. شکش به شیرینترین شکل ممکن تایید شد. یونجون بالاخره سراغ اون آبیه رفتهبود؛ یه ویدیو از خودش فرستادهبود که روش نشستهبود و برای اینکه زانوهاش کبود نشن، یه حوله تا شده زیرشون گذاشتهبود. دوربین رو طوری تنظیم کردهبود که فقط کمر قوسدار و قشنگش معلوم باشه، در حالی که یه پیرهن دکمهدار سفید گشاد تنش بود. باسن کوچولوی بانمکش هم از زیر پیرهن یه ذره دیده میشد. یونجون با احتیاط کمرش رو روی دیلدو تکون میداد و نشون میداد که چقدر عمیق میتونه بپذیرتش؛ خودش رو بالا میکشید و دوباره روش مینشست.
این صحنه در عین حال که کیوت بود، تحریککننده هم بود و سوبین واقعا نمیدونست موقع دیدن این کلیپ کوتاه که یونجون داشت اینطوری خودش رو به فاک میداد باید چه حسی داشته باشه. بدجوری دو دل بود؛ بیشتر چون حس میکرد پوستش داره داغ میشه و دیکش هم از روی کنجکاوی بلند شده و خب اینجور کارها وقتی یونجون پیشش نبود و تنهایی انجامشون میداد، بیشتر حس گناه و فساد بهش میداد. وقتی اینطوری از هم دور بودن، واقعیت قضیه بیشتر تو ذوق میزد: سوبین الان ویدیوی یه پسر هجدهساله رو گرفتهبود که داشت پز میداد چقدر خوب میتونه دیکش رو تحمل کنه و لعنتی، واقعا تحریکش کردهبود. اگه بخواد راستش رو بگه، هر کاری که یونجون میکرد تحریکش میکرد، اما این یکی دیگه قشنگ تو فاز ممنوعه بود و نمیتونست منکر اون هیجان اضافهای که بهش میداد بشه.
در حالی که هنوز صفحه چتشون باز بود، شلوار گرمکنش رو کشید پایین و دیکش رو درآورد و همونطور که با یه دست آروم به خودش هندجاب میداد، با اون یکی دستش جوابش رو تایپ کرد.
Me:
-خیلی بیانصافانه سکسی هستی.
بیانصافانه چون واقعا باید غیرقانونی باشه. راستش از نظر فنی، برای سوبین غیرقانونی بود که این حرف رو بزنه.
cyj:
-آره؟ به نظرت کجام سکسیه؟
Me:
-راستش؟ همهچیت.
-تو خیلی جذابی، عاشق طرز حرف زدنتم و حتی این قیافه گرفتنهای همیشگیت هم بدجوری هاته.
cyj:
-میدونستم خوشت میاد وقتی مثل یه بچهپررو رفتار میکنم.
اشتباه نمیکرد، اصلا اشتباه نمیکرد. سرگرمی جدید و موردعلاقه سوبین توی این پنج ماه گذشته، سر جای خودش نشوندن یونجون بود وقتی که از حدش فراتر میرفت. این کار خیلی بهش حال میداد.
cyj:
-راحت باش، از اون ویدیو هر استفادهای دلت میخواد بکن!
-فقط به کسی نشونش نده.
با توجه به اینکه سوبین همین الانش هم اونجا نشستهبود و شلوارش رو کشیدهبود پایین، فهمید که اجازه یونجون واقعا اونقدرها هم براش فرقی نمیکرد، ولی با این حال از اینکه اجازهش رو داشت خوشش میاومد.
Me:
-لازم نیست نگران این باشی. دلم نمیخواد هیچکس دیگهای تو رو ببینه.
cyj:
-این خیلی هاته، باید از این حرفها بیشتر بزنی!
Me:
-شاید زدم.
و بعد، قبل از اینکه پشیمون بشه، سریع یه پیام دیگه فرستاد.
Me:
-دوست داری این آخر هفته دوباره بیای اینجا؟
cyj:
-حتما، لباس اضافه هم بیارم؟
منظورش کاملا واضح بود؛ یونجون داشت میپرسید که میتونه شب بمونه یا نه.
Me:
-فکر کنم ایده خوبیه، محض احتیاط.
cyj:
-اوهوم، در ضمن اونقدری که فکر میکنی مرموز و تودار نیستی.
-ولی این به نظرم کیوته.
Me:
-شب بخیر.
cyj:
-خوابهای خوش ببینی!
سوبین هیچوقت سعی نکرد مرموز به نظر بیاد. شاید زیرپوستی عمل میکرد، اما این ظرافت با شخصیتش و ماهیت کاری که انجام میدادن، عجین شدهبود.
به محض اینکه یونجون شببخیر گفت، دوباره ویدیو رو پلی کرد و گذاشت روی تکرار، همزمان به این فکر میکرد که یهو چقدر به یه دیک سیلیکونی حسودیش شده.
میدونست که اون حساب نیست؛ خودش هنوز اولین کسی میشد که باهاش سکس میکنه، اما این با گرفتن بکارت یه دختر فرق داشت. به جز یونجون، هیچکس دیگهای واقعا نمیفهمید، مگه اینکه خودش به کسی میگفت و سوبین از اینکه داشتن اینجوری راز جمع میکردن خوشش میاومد. اینطوری همهچیز خاصتر به نظر میرسید.
در حالی که با دیدن اون کمر قوسدار قشنگ و سوراخ صورتی و کش اومدهش دستش رو حرکت میداد، آرزو میکرد کاش میتونست صورت یونجون رو ببینه. زاویه دوربین تو کف نگهش داشتهبود و باعث میشد برای داشتن یونجون حریصتر بشه. سکس از پشت باهاش حسابی حال میداد. موهاش همیشه خیلی نرم بود و سوبین از اینکه موهاش رو لای انگشهاش جمع کنه و سرشو توی بالش فشار بده، در حالی که با دست دیگهش کمرش رو چسبیده و وحشیانه توش تلمبه میزنه، لذت میبرد.
حالا دیگه میتونست صداهایی رو که یونجون در میآورد تصور کنه. صداش اونقدری که سوبین اول تو فانتزیهاش فکر میکرد نازک نبود، در عوض یونجون یه ناله کشدار و شهوتآلود داشت که با گذشت زمان بلندتر میشد. هرچی بیشتر تحریک میشد، بیشتر از پا میافتاد و چشمهاش اشکی میشد و سوبین بیشتر از چیزی که باید، از دیدن اشکهاش خوشش میاومد. شاید چون یونجون همیشه، مخصوصا سر کلاس، خیلی سرسخت و دستنیافتنی رفتار میکرد. هیچکدوم از همکلاسیهاش نمیتونستن حدس بزنن که اون توی تخت تبدیل به یه موجود بیچاره و گریون میشه.
رشتههای پریکام از دیکش سرازیر شدهبود و سوبین اونها رو روی کلاهکش مالید و سعی کرد تا جایی که میتونه بدون لوب خیسش کنه. میتونست خیلی راحت کشوی پاتختی رو باز کنه و بطری رو برداره، اما مجبور میشد گوشیش رو بذاره زمین، برای همین ترجیح داد با تف خودش سر کنه. توی ویدیو، میتونست رد براق لوب رو ببینه که از روی دیلدو روی رونهای یونجون میریزه و هر بار که باسنش رو بلند میکرد، مقدار بیشتری ازش بیرون میزد.
یونجون حتما از خیسی زیاد خوشش میاومد، حتما از اینکه اینقدر کثیفکاری بشه و اینکه دیلدو چقدر راحت توی بدنش عقب و جلو میره، لذت میبرد.
سوبین این رو برای وقتی که باهاش سکس میکنه به خاطر میسپرد. میخواست همهچیز عالی باشه، اونطوری یونجون دیگه هیچوقت نمیخواست سراغ کس دیگهای بره.
یهو و بدون خبر، سوبین با فکر اینکه اولین و تنها آدم زندگی یونجون باشه، به ارگاسم رسید؛ یه فکر احمقانه و احساسی که باعث شد خالی بشه. کام روی صفحه گوشی، روی تصویر کمر و باسن یونجون پاشید و با اینکه این مدل ادای احترام غیرمنتظره چندشآور بود، فکر کرد که یه جورایی به موقعیت میخوره. هرچی نباشه، یونجون بهش گفتهبود هر کاری دلش میخواد با اون ویدیو بکنه.
فقط باید حسابی تمیزکاری میکرد و به خودش قول داد که دیگه هیچوقت با یه فکر تا این حد رمانتیک و مزخرف، ارضا نشه…
همین که سوبین در آپارتمان رو باز کرد، یونجون سریع گفت: “ببخشید دیر کردم.” لپهاش دوباره گل انداختهبود، هم به خاطر عجله و هم به خاطر سرما. “قطارم تاخیر داشت.”
سوبین سریع راه رو براش باز کرد تا بیاد تو و نگاهش رو پشت سرش کشید. یونجون یه پلیور مشکی که شونههاش باز بود با یه جین گشاد و بوتهای سفید پوشیدهبود. اون سویشرت ساتنش احتمالا اصلا جلوی سرمای زمستون رو نمیگرفت؛ به محض اینکه اومد تو، آویزونش کرد. سوبین همونطور که دنبالش میرفت، گفت: “اشکال نداره. خوشحالم که فقط همین بوده، داشتم نگران میشدم.” و بعد پرسید: “غذا خوردی؟” آماده بود اگه جوابش نه باشه، براش غذا سفارش بده، اما یونجون سر تکون داد.
-آره، همین چند ساعت پیش خوردم.
جو یه جوری متشنج بود، انگار هردوشون منتظر بودن یه اتفاقی بیفته.
یونجون نگاهی به تلویزیون انداخت و پرسید: “میخوای فیلم ببینیم؟”
-فکر کردم گفتی فیلم دیدن برای قرار افتضاحه.
یونجون لبخند زد و حرفش رو اصلاح کرد: “سینما رفتن برای قرار افتضاحه، اما تو خونه موندن و فیلم دیدن بهترین چیزه.”
خلاصه، روی کاناپه جا خوش کردن. سوبین رفت از کمد توی راهرو پتوی بیشتری بیاره و اجازه داد یونجون از نتفلیکس چیزی انتخاب کنه. یه فیلم اکشن انتخاب کرد؛ از اونهایی که سوبین احتمالا خودش هیچوقت نمیدید. وقتی جوونتر بود فیلمهای اکشن رو خیلی دوست داشت، اما هرچی سنش بالاتر رفتهبود، فیلمهای احساسی مثل درام و عاشقانه تاثیر بیشتری روش میذاشتن.
البته، شاید بهتر شد که یونجون فیلمی رو انتخاب کرد که سوبین اصلا براش مهم نبود، چون همون ۱۵ دقیقه اول، کلا تمرکزش رو از دست داد. سوبین بین یونجون و پشتی مبل دراز کشیدهبود، بازوش رو دور کمرش حلقه کرد و اون رو به خودش نزدیک کرد و چونهش رو روی شونه اون گذاشت.
اولش این پوزیشن خیلی گرم و لذتبخش بود و میتونست صدای آروم و محو نفسهای یونجون رو بشنوه. اما اینقدر نزدیک بودن بهش برای مدت طولانی، سریع براش به یه مشکل تبدیل شد. نفسهاش نامنظم شد و قلبش بیدلیل تند میزد. حتی دستهاش هم انگار منتظر یه چیزی بودن؛ مدام مدل بغل کردن یونجون رو عوض میکرد، انگار که اگه پوزیشن درست رو پیدا کنه، همه مشکلاتش حل میشه.
این وضعیت حدود نیم ساعت ادامه داشت تا اینکه بالاخره یونجون چرخید و بهش خیره شد. با صدای آرومی گفت: “فیلمش یه جورایی حوصلهسربره.”
سوبین تایید کرد: “اوهوم.” حتی یک ذره از اتفاقات روی پرده رو هم یادش نبود. حتی اسم نقش اصلی هم به ذهنش نمیرسید.
-میخوای یه کار دیگه کنیم؟
سوبین سری تکون داد و توی چشمهاش زل زد تا شاید بتونه حدس بزنه یونجون قراره چی بگه، اما وقتی یونجون به جاش فقط بوسیدش، حسابی غافلگیر شد. این بوسه هیچ مقدمه یا تردیدی نداشت. عمیق و از خود بیخودکننده بود؛ زبون یونجون خیلی راحت وارد دهنش شد و دستش بالا اومد تا پشت سر سوبین رو بگیره. این مدل لمس شدن براش غریبه بود، تا حالا هیچکس اینجوری لمسش نکردهبود، جوری که یونجون داشت اون رو به سمتی که خودش میخواست هدایت میکرد. سوبین نمیدونست چه حسی داشته باشه، واسه همین وزنش رو جابهجا کرد و به جاش خیمه زد روی یونجون. اینجوری براش طبیعیتر بود؛ خم شد تا دوباره لبهاشون رو چفت هم کنه، یه دستش رو گذاشت روی پهلوی یونجون و اون یکی رو کنار سرش، تا همونجا ثابت نگهش داره.
وقتی یونجون باسنش رو بالا آورد و برجستگیش رو به مال سوبین فشار داد، حس فوقالعادهای داشت. سوبین تشویقش کرد که دوباره این کار رو بکنه و دستش رو برد زیر باسن یونجون تا محکمتر به بدن خودش فشارش بده. بدون اینکه حتی سوبین بخواد، یونجون بوسهشون رو فقط اونقدری قطع کرد که بتونه نیمخیز بشه و تیشرتش رو از سرش بکشه بیرون.
دیدن اون پوست برنزه و قشنگش، چیزی رو درون سوبین شعلهور کرد و دلش خواست لمسش کنه. دستهاش رو روی کمر یونجون بالا برد، نوک انگشتهاش رو روی انحنای ظریف ستون فقراتش کشید و یه بوسه خیس با دهن باز روی شونهش گذاشت؛ از اینکه حس کرد یونجون زیر دستش کمی میلرزه، غرق لذت شد.
سوبین از دور متوجه انگشتهای یونجون روی دکمههای پیراهنش شد، اما اونقدر غرق گذاشتن ردهای صورتی کمرنگ روی گلو و استخون ترقوهش بود که اصلا به فکر کمک کردن نیفتاد. بالاخره یونجون موفق شد پیراهن سوبین رو هم دربیاره و اون رو هم مثل مال خودش پرت کنه پشت کاناپه.
دستهای سوبین دوباره سر خورد پایین تا باسن یونجون رو بگیره و اون رو بیشتر روی پاهای خودش بکشه. به محض اینکه یونجون سوبین رو زیر خودش حس کرد، کمرش رو تکون داد و اصطکاکی که با عضوش ایجاد شد، موجی از تحریک رو توی کل بدنش راه انداخت. نیاز داشت بیشتر حسش کنه. پس کمر یونجون رو گرفت تا سر جاش نگهش داره و خودش رو بهش فشار داد، در حالی که آرزو میکرد کاش میتونست بدنش رو بدون این همه لایه لباس حس کنه.
انگار یونجون هم همین فکر رو میکرد، چون دکمه جینش رو باز کرد و بدنش رو بالا کشید تا از پاهاش درشون بیاره. سوبین کمکش کرد تا کاملا درشون بیاره و به یونجون هم اجازه داد که مال خودش رو دربیاره؛ هنوز لباسها رو درست و حسابی کنار ننداختهبود که کف دست گرم یونجون روی عضوش نشست و از روی لباس زیرش شروع کرد به لمس کردنش. سوبین سعی کرد خیلی با ولع خودش رو بهش نماله، در عوض دستهاش رو از کش لباس زیر یونجون رد کرد و باسنش رو محکم گرفت، شاید یه ذره محکمتر از چیزی که قصدش رو داشت فشارش داد.
یونجون ناله کوتاهی کرد که وقتی سوبین با احتیاط یه انگشتش رو به ورودیش زد، بلندتر شد. در کمال تعجب، یونجون از قبل کمی خیس بود.
سوبین با صدایی گرفته و بم پرسید: “قطارت واقعا تاخیر داشت؟”
یونجون اعتراف کرد: “نه، درگیر تمرین بودم و زمان از دستم در رفت.”
-تمرین؟
توی اون تاریکی، چشمهای یونجون با شیطنت درخشید: “میدونی که... باید مطمئن میشدم که حداقل از پس اون قرمزه برمیام.”
“واسه همین امشب اومدی اینجا؟” سوبین هم با همون لحن شوخ جوابش رو داد، هرچند یه رگه بدجنسی تو صداش بود که یونجون رو بدجوری مجذوب خودش میکرد. “فقط واسه اینکه باهام بخوابی؟”
-نه فقط واسه اون. ولی خب، اون هم یه امتیاز اضافهست.
سوبین واقعا دلش میخواست همین الان دیکش رو وارد بدن یونجون کنه و بذاره یونجون روی کاناپه روش بالا و پایین بره، اما میدونست این کار فعلا شدنی نیست.
یونجون در حالی که دستهاش رو به شونههای سوبین تکیه داده بود، با لحنی لوس و کیوت گفت: “لطفا هیونگ، واقعا دلم میخواد.”
این دقیقا همون چیزی بود که سوبین هم تموممدت میخواست، برای همین سریع قبول کرد: “باشه. ولی بیا بریم توی اتاق من.” یونجون سر تکون داد و گذاشت سوبین از روی زمین بلندش کنه؛ لباسهای پخشوپلاشون رو هم همونجا ول کردن تا بعدا جمعشون کنن…