masquerade

masquerade


روز بعد تو کلاس، سوبین فهمید چقدر سخته که باز وانمود کنن همدیگه رو نمی‌شناسن. همه‌چی فرق کرده‌بود. هر بار که سوبین بهش نگاه می‌کرد، ته کلاس با یونیفرم مدرسه‌ش نشسته‌بود و با چوی بومگیو می‌خندید. نمی‌تونست فکرش رو از تموم چیزهایی که دقیقا یه روز قبل دیده‌بود، منحرف کنه؛ همون لبخند و خنده رو بهش موقع حرف زدن تو آشپزخونه‌ هدیه داده‌بود، اون چهره‌ آروم که سوبین ثبتش کرد تا برای همیشه تو یه پولاروید نگهش داره، چقدر خوشگل و اثیری به نظر می‌رسید وقتی فقط با انگشت‌های سوبین لمس می‌شد.

حالا، همه‌چی عادی بود. باید عادی می‌بود. به هم دیگه بی‌توجهی کردن راحت‌تر از این بود که ریسک حرف زدن زیاد رو بکنه. اما ته دلش، سوبین دیوونه‌وار می‌خواست دوباره ببینتش؛ نه اینجوری، تو کلاس، جایی که یه عالمه دانش‌آموزهای دیگه دور و برشون بودن و نگاهشون می‌کردن. در واقع تنها و ترجیحا لخت، تو تختش.

این فکرها تو روز و ساعت کاریش عادی نبود. حتی خودش هم مجبور بود قبول کنه که یه ذره هرزه به نظر می‌رسه. معمولا خیلی خوب می‌تونست مسائل رو تفکیک کنه، خودش رو برای سخت کار کردن با فکر به یونجون تشویق می‌کرد و اینکه اون وقتی خونه میاد و کارش رو کنار می‌ذاره چیکار می‌کنه. اما یونجون درست جلوش نشسته‌بود و سوبین نمی‌تونست به چیز دیگه‌ای فکر کنه. اون رو می‌خواست، لبخندش رو، لمسش رو، همه‌چی رو.

تموم روز، تا جایی که تونست تحمل کرد و همزمان احساس خفگی می‌کرد. گرسنگیش حتی بدتر شد وقتی کلاس رو ترک کرد. مجبور بود به کلاس‌های دیگه درس بده در حالی که می‌دونست یونجون فقط اون سر راهرو نشسته و توجه ارزشمندش رو به کسایی که اون نیستن، می‌ده.

پس وقتی کلاس‌ها بالاخره تموم شد، سوبین به سختی تونست خودش رو کنترل کنه و با یه حرف بی‌ملاحظه توجه جلب کرد: “یونجون، بیا اینجا، لطفا.” به اندازه‌ کافی رسمی نبود، حداقل باید فامیل یونجون رو صدا می‌زد، ولی عقلش رو از دست داده‌بود.

بعضی از دانش‌آموزها یه جور عجیب به یونجون نگاه کردن و سوبین خودش رو به ندیدن زد، در حالی که ورقه‌های امتحان رو روی میزش مرتب می‌کرد. شاید امتحانات ورودی دانشگاهشون تموم شده‌بود ولی هنوز یه هفته آزمون کلاسی باقی مونده.

وقتی اتاق خالی شد، یونجون به سمتش رفت، هرچند کمی با احتیاط به نظر می‌رسید. “همه چی خوبه؟”

سوبین سرش رو بلند کرد و اجازه داد صدای عسلیش اون رو در بر بگیره. “آره، همه چی خوبه.”

“مطمئنی؟ کل روز یه جورایی عصبی به نظر می‌رسیدی.” یونجون با نگرانی واقعی حرف می‌زد و سوبین نمی‌دونست چی بگه. فکر نمی‌کرد انقدر راحت بشه احساساتش رو خوند.

”دلم برات تنگ شده‌بود.” بالاخره این رو انتخاب کرد. یک جمله ساده، اما دروغ نبود.

آسودگی چهره یونجون رو در بر گرفت و لبخند بازیگوشی زد. “همین‌جا نشسته‌بودم.” گفت و با انگشت شستش به ردیف عقب اشاره کرد.

سوبین با اخم جواب داد: “می‌دونم. ولی مثل هم نیست.”

”چقدر کیوتی!” یونجون از این اعتراف به نظر خوشحال می‌رسید و سرش رو کج کرد و گفت: “می‌دونی، اگه انقدر دلتنگم شدی، می‌تونی باز هم دعوتم کنی بیام پیشت.”

قلب سوبین تندتر زد، دقیقا همون چیزی بود که می‌خواست بشنوه. “می‌ترسیدم فکر کنی خیلی زوده.”

“کیوت!” یونجون تکرار کرد، انگار که تأییدیه‌ای تو این مورد گرفته باشه. “اصلا فکر نمی‌کنم زود باشه، با توجه به اینکه هنوز همه کارهایی که می‌خواستم رو انجام ندادیم.”

سوبین با ابروهای بالا رفته پرسید: “دقیقا چه چیزهایی هنوز تو ذهنت مونده؟”

-جالب‌تر نیست اگه سورپرایز بمونه؟

”من سورپرایز دوست ندارم.” سوبین اعتراف کرد و یونجون خندید.

-باشه، قبوله. ولی اینجا نمی‌تونم در موردش حرف بزنم، پس باید حدس بزنی.

فورا همه چیز براش روشن شد، به احتمال زیاد چون ذهن سوبین هم درگیر همین موضوع بود. “از اون جور کارها؟”
یونجون سر تکون داد و سوبین حس کرد نیاز به تأیید بیشتری داره. “مطمئنی؟”

بحث کردن اینطوری یکم عجیب به نظر می‌رسید، اما با توجه به اینکه با صدای آهسته وسط کلاسش حرف می‌زدن، سوبین می‌دونست که اهمیت مخفی‌کاری به ترجیحش برای بحث مستقیم اولویت داره.

-اگه مطمئن نبودم مطرحش نمی‌کردم. ولی اگه خیلی زوده، پس...

”زود نیست.” سوبین حرفش رو قطع کرد و بعد فهمید شاید زیادی مشتاق به نظر رسیده باشه. “فقط می‌خواستم مطمئن بشم که راحتی.” حرفش رو اصلاح کرد.

یونجون لبخند شیطنت‌آمیزی زد و شیرین گفت: “دیشب یه چیزی خریدم که باید کمک کنه. شاید یه ویدیویی برات بفرستم همین هفته.”


خیلی شیرین بود، به طرز فریبنده‌ای شیرین. این قول یه شیطان تو لباس مبدل بود و سوبین با خودش فکر می‌کرد که اصلا چطور تونسته به عنوان کسی که به طرز ناامیدکننده‌ای ساده‌ست، یونجون رو به سمت خودش بکشه.

”دفعه بعد بهم هشدار بده،” سوبین خواهش کرد. “من قبلا خطر باز کردن یکی از عکس‌هات رو اینجا به جون خریدم.”

تصورش بیشتر از حد انتظار یونجون رو مجذوب کرد. به جلو خم شد و یه دستش رو روی میز بینشون گذاشت. اگه سوبین فقط بلند می‌شد، بوسیدنش خیلی آسون بود. “شرط می‌بندم که بدت هم نیومده. تو از این جور چیزها خوشت میاد.”

سوبین چشم‌هاش رو تنگ کرد، یونجون امروز واقعا قصد داشت بیش از حد به جزئیات توجه کنه. “فکر کنم وقتشه برگردی خونه، یونجون‌شی. دیر شده.”

یونجون سریع اعتراض کرد: “اوه بیخیال، داشتم شوخی می‌کردم.”

سوبین که حاضر به تغییر عقیده نبود، با خوشرویی گفت: “عصر خوبی داشته باشی. فراموش نکن برای کوییزی که فردا درباره ساختارهای داستانی منحرف خواهیم داشت، درس بخونی. این آخرین امتحانته قبل از آزمون جامع.”

”تو برای این کار زیادی عوضی هستی،” یونجون بهش اطلاع داد و کیفش رو روی دوشش انداخت. “خداحافظ آقا، شب خوبی داشته باشین.”

البته، یونجون به نکته خوبی اشاره کرد. یکم عوضی بود که از بحث درباره احتمال رابطه جنسی با یونجون به یادآوری امتحان آینده‌ش رسید، مخصوصا با توجه به اینکه سوبین باعث تموم حواس‌پرتی‌هاش می‌شد. اما سرگرم‌کننده بود، فرصت دیگه‌ای برای اذیت کردن یونجون به همون شیوه‌ای که اون اغلب سوبین رو اذیت می‌کرد. 

علاوه بر این، اگه هر از گاهی درباره‌ش صحبت می‌کردن، انقدر تموم این مدت احساس ناراحتی نمی‌کرد. در نهایت، صحبت کردن درباره مسائل تنها راه عادی‌سازیشون بود. بنابراین، بعد از رفتن یونجون، با لبخند بهش فکر کرد و امیدوار بود که زیاد طول نکشه تا پیام بده. 

خوشبختانه، این اتفاق فقط دو روز بعد رخ داد. وقتی که با خیال راحت شب تو خونه مستقر شده‌، روی کاناپه‌ش لم داده‌بود و با پاهای بلندی که زیرش جمع شده‌بود، مشغول تماشای یه سریال بود. تلفنش روی دسته کاناپه بود و موقعی که شروع به لرزیدن کرد، تقریبا سوبین رو سکته داد. ساعت نزدیک نیمه‌شب بود، اما وقتی دید پیام از طرف کیه، قلبش تندتر زد.

cyj:

-سلام.

Me:

-هی!

cyj:

-آخیش، ایول که هنوز نخوابیدی. فرض رو هم بر این می‌ذارم که الان سر کار نیستی، ولی خب بهم گفته‌بودی بهت خبر بدم، واسه همین دارم می‌گم.

Me:

-فرضیه‌ت درسته. آخه این وقت شب سر کار چه غلطی می‌کردم؟

cyj:

-چه می‌دونم، به من چه ربطی داره.

سوبین ناخودآگاه یه خنده‌ ریزی کرد و برای اینکه بتونه بهتر تایپ کنه، تو جاش صاف نشست.

Me:

-حرف حساب جواب نداره. با این حال باز هم دمت گرم، در جریان قرار گرفتم.

cyj:

-خوبه.

cyj:

[عکس]

سوبین که کنجکاو شده‌بود، سریع عکس رو باز کرد، اما با صحنه‌ای روبرو شد که دیگه خوب می‌شناختش: کف اتاق خواب یونجون. روی یه فرش پشمی کرم‌رنگ، یه ردیف دیلدو بر اساس سایز چیده شده‌بود که هم شوکه‌کننده بود و هم یه جورایی تحسین‌برانگیز؛ هر کدوم یه رنگ بود ولی همه‌شون شکل واقعی داشتن.

Me:

-همه‌ این‌ها رو... سفارش دادی؟

cyj:

-اون صورتیه رو از قبل داشتم.

اون صورتیه از همه کوچیک‌تر بود و سمت چپ قرار داشت، شاید طولش کلا ده پونزده سانتی‌متری می‌شد. جنسش شیشه‌ای بود و پایینش شکل قلب داشت.

Me:

-اوکی... حالا دقیقا چرا این‌همه لازم داری؟

قطعا خرید ارزونی نبوده، چه برسه به اینکه بخواد از مامانش هم قایمشون کنه.

cyj:

-چون دیکت خیلی بزرگه.

-خودتم گفتی کم‌کم تمرین کنم تا به اون سایز برسم.

-منم دارم همین کارو می‌کنم.

قبل از اینکه سوبین بتونه یه جواب درست و حسابی سرهم کنه، یه پیام دیگه اومد.

cyj:

-یه سوال سریع، به نظر خودت از نظر فنی کجای این مقیاس قرار می‌گیری؟

جواب دادن به این یکی راحت‌تر بود. بالاخره یه جور پرس‌وجوی فنی به حساب می‌اومد.

Me:

-از نظر فنی؟ یه جایی بین اون قرمزه و بنفشه.

دو تای آخر… حتی سوبین هم از دیدنشون جا خورد. اصلا دلش نمی‌خواست یه همچین چیزی با اون سایز بره تو بدنش.

cyj:

-اونوقت به من میگی سخت‌گیر…

Me:

-ببخشید، واقعا دست من نیست.

این یه نقطه ضعف همیشگی تو زندگیش بود، مخصوصا وقتی پای رابطه میومد وسط. هر پسری یکی از این‌ها می‌خواست، ولی وقتی که جای اون قرار می‌گرفت، مجبور بود از شریک‌های جنسیش بابت اینکه زیادی بزرگ بود، معذرت‌خواهی کنه.

cyj:

-بابت دیک بزرگت معذرت‌خواهی نکن، مشکلی نیست.

-فقط بهم یه کم زمان بده چون الان ما رو رنگ نارنجی هستیم.

نارنجی اشاره به اسباب‌بازی وسطی داشت که اگه تخمین می‌زد حدود هفت اینچ بود، بعد از اون آبی بود، قبل از قرمز و بنفش. اون همین الانش هم از بیشتر پسرهایی که سوبین می‌شناخت بزرگ‌تر بود. تصویر یونجون که با اون اسباب‌بازی سیلیکونی خودش رو به فاک می‌داد و همزمان به سوبین فکر می‌کرد، باعث شد سوبین تو جاش جابه‌جا بشه. انقدر چیز کوچیکی بود که نمی‌خواست بذاره تخیلات خودش تحریکش کنه.

Me:

-نارنجی خیلی تأثیرگذاره.

cyj:

-وقتی به آبی رسیدم خبرت می‌کنم :)

آبی یه رنگ خطرناک بود وقتی پای اون وسط میومد.

Me:

-اشتباهه اگه بگم منتظرشم؟

cyj:

-اگه نبودی یه ذره ناامید می‌شدم.

Me:

-واقعا از سر منم زیادی.

یه مدت طول کشید تا یونجون جواب بده، و برای یه لحظه، سوبین ترسید که نکنه حرف بدی زده باشه. شک و تردیدش چند ثانیه بعد تایید شد.

cyj:

-از نوع خوبش...؟

شاید این انتقادی بود که زیاد شنیده‌بود و ناخودآگاه فکر می‌کرد چیز بدیه.

Me:

-از بهترین نوعش!

دوباره چند دقیقه‌ای گذشت تا یونجون جوابش رو داد، طوری که سوبین دیگه داشت فکر می‌کرد اون خوابیده.

cyj:

-فکر کنم تو هم بعضی وقت‌ها واسه من زیادی هستی.

Me:

-از نوع خوبش؟

cyj:

-آره، فکر کنم همینطوره.

سوبین اون تأیید گرمی رو که انتظار داشت، نگرفت. ولی شاید تقصیر خودش بود که یونجون رو دست کم گرفته‌بود. واقعا هم حق داشت که در مورد رابطه‌شون شک کنه. خیلی وقت‌ها سوبین با خودش فکر می‌کرد اصلا چی باعث شده یونجون جذبش بشه، یا چرا از همون اول اون رو می‌خواست. آخه چی داشت که انقدر خاص و گیرا بود، که یونجون حاضر شد این رابطه بی‌پروا و قشنگ رو باهاش تجربه کنه؟ این سوال بعضی وقت‌ها که با هم بودن همیشه نوک زبونش بود، ولی هیچوقت جرئت نمی‌کرد مستقیم بپرسه. خیلی خودمحورانه می‌شد. شاید یونجون خودش سر فرصت بهش می‌گفت.

Me:

-می‌دونی که، می‌تونی بهم بگی…

-اگه یه وقت نظرت عوض شد.

cyj:

-فکر نکنم عوض شه.

-ولی الان دیگه خوابم میاد…

-شب بخیر هیونگ، خوب بخوابی.

Me:

-خوب بخوابی!

بعدش مدت زیادی همین‌طوری جلوی تلویزیون نشست و سریالش رو پاز کرد، داشت به این فکر می‌کرد که منظور یونجون واقعا چی می‌تونست باشه. “فکر نکنم عوض شه”! فکر نمی‌کرد نظرش عوض بشه؟ یا اینکه اگه شد هم به سوبین نمی‌گفت؟

این دو تا برداشت زمین تا آسمون با هم فرق داشتن. واسه همین بود که از چت کردن متنفر بود. فهمیدن لحن طرف سخت می‌شد، چه برسه به قصد و منظورش. اصلا نمی‌دونست منظور یونجون چی بوده و همین امشب قرار بود موقع خواب حسابی شکنجه‌ش کنه…

Report Page