masquerade

masquerade


یونجون هر از گاهی بهش پیام می‌داد و سوبین هم تموم تلاشش رو می‌کرد که جواب بده. پیام‌ها در مورد چیز خاصی نبودن: جزئیات معمولی و روزمره زندگی یونجون، جاهایی که می‌رفت، چیزهایی که می‌خورد، آهنگ‌هایی که دوست داشت و کلی ویدیو از حیوون‌ها. سوبین از گرفتن این پیام‌ها لذت می‌برد و هر روز منتظرشون بود. این باعث می‌شد حس کنه با هم صمیمی هستن، حتی با اینکه یونجون عملا تو قرنطینه امتحانات بود. اون‌ها فقط سر کلاس همدیگه رو می‌دیدن، اما هر چی می‌گذشت، ساعت‌های کلاس بیشتر و بیشتر صرف آزمون‌های آزمایشی می‌شد. جو کلاس همیشه در حد مرگ ساکت بود و وقتی دانش‌آموزها کارشون تموم می‌شد، همه تو لک بودن. فشار خردکننده‌ امتحان روی همشون اثر گذاشته‌بود و سوبین نمی‌خواست با توقع اینکه یونجون علاوه بر این همه مشغله به اون هم فکر کنه، حواسش رو پرت کنه.

یونجون هیچ‌وقت حرف اون روزی که از کلاس زد بیرون رو هم پیش نکشید، برای همین سوبین هم بیخیال اون قضیه شد. تو جایگاهی نبود که بخواد توی مسائل شخصی یونجون سرک بکشه. اگه یونجون می‌خواست چیزی بهش بگه، خودش می‌گفت و چون کلمه‌ای حرف نزد، سوبین هم چیزی نگفت. ملاقات با مادرش و چیزهایی که بهش گفته‌بود، مثل یه راز باقی موند.

بعضی وقت‌ها، یونجون شب‌ها تا دیر وقت بهش پیام می‌داد و سوبین می‌دونست که اون هنوز تو آکادمیه و تا حد بی‌خوابی داره درس می‌خونه.

خب معلومه که خودش هم حسابی سرش شلوغ بود؛ داشت برای همه دانش‌آموزهای سال آخری آزمون آزمایشی آماده می‌کرد و مقاله‌هاشون رو صحیح می‌کرد. اون و یونجون خیلی وقت‌ها هم‌زمان بیدار بودن، فقط تو دو جای مختلف سئول؛ یونجون درس می‌خوند و اون هم داشت برگه صحیح می‌کرد.

اصلا روال طبیعی زندگی این نبود. اگه یونجون هم‌سن اون بود، یعنی سنی که واقعا باید می‌بود، خیلی وقت پیش فارغ‌التحصیل شده‌بود. سوبین اصلا نمی‌دونست اگه اون‌طوری می‌شد، الان داشت چیکار می‌کرد. احتمالا اصلا نمی‌دونست یونجون کی هست.

اگه سوبین هم‌سن یونجون بود، باز هم تو یه فضا و موقعیت نبودن. اون موقع که بچه بود، اصلا از پس هزینه‌های مدرسه‌ای مثل این‌جایی که الان توش درس می‌داد برنمی‌اومد. حتما اون موقع هم داشت خودش رو برای امتحانات آماده می‌کرد، اما تو یه مدرسه دولتی، حاشیه شهر و نزدیک خونه پدریش. تازه، پدر و مادرش هیچ‌وقت اجازه نمی‌دادن دور و بر پسری مثل اون بپلکه.

اما یه چیزی تو زندگی، با وجود تموم تفاوت‌ها و فاصله‌ای که از هم داشتن، اون‌ها رو به هم رسوند؛ اون هم طوری که یونجون بعد از نیمه‌شب براش ویدیوهای بازی کردن پاندای قرمز می‌فرستاد و سوبین هم همون‌طور که تو خونه نشسته‌بود، مقاله پونزده صفحه‌ای یه دانش‌آموز رو درباره رمانی می‌خوند که حتی ازش خوشش هم نمی‌اومد.

cyj:

-ببین چقدر نازن.

cyj:

[عکس]

یونجون عکسی از یه پاندا قرمز خیلی بامزه فرستاد که توی لونه‌ش بالای درخت بود؛ با صورت کرم‌رنگ، بینی نوک‌تیز و چشم‌های بادومی قهوه‌ای.

Me:

-این یکی یه جورایی شبیه خودته.

cyj:

-هی، چشم‌های من درشت‌تر از اینه!

سوبین لبخند زد.

Me:

-راست می‌گی.

-درس خوندنت واسه امشب دیگه رو به اتمامه؟

cyj:

‌-اوم... من خونه‌م. اگه این هم حساب می‌شه...

Me:

-باید یکم بخوابی. اگه فردا اونقدر خسته باشی که حتی نتونی فکر کنی، هیچ‌کدوم از این‌ها دیگه فایده‌ای نداره.

cyj:

-کنکور تو چطوری بود؟

Me:

-سخت و طولانی، دقیقا مثل کنکورهای الان.

cyj:

-واو دمت گرم هیونگ، واقعا حالم رو خییییلی بهتر کردی.

آهی کشید. وقتی بزرگترین امتحان زندگی یونجون مثل یه طوفان داشت بهش نزدیک می‌شد، هیچ حرفی نمی‌تونست کاملا فکرش رو آروم کنه.

Me:

-قبلا هم بهت گفتم که قراره عالی بدی و راستش، من بهتر از هر کسی این رو می‌دونم. از پسش برمیای!

cyj:

-اگه گند بزنم چی؟

Me:

-قرار نیست گند بزنی.

cyj:

-باشه ولی اگه زدم چی؟

Me:

-اون‌وقت اتفاقیه که افتاده، و به زندگیت ادامه می‌دی.

-می‌دونم یادت دادن که فکر کنی این امتحان‌ها ته موفقیتن، ولی تو راه‌های دیگه‌ای هم داری و اگه واقعا از نمره‌ت راضی نبودی، می‌تونی دوباره امتحان بدی.

-اگه کار به اونجا بکشه، کل سال رو خودم باهات تمرین می‌کنم.

cyj:

-این یکم بهتر شد :)

-فکر کنم دیگه بخوابم، الان دیگه کاری از دستم برنمیاد.

Me:

-باشه، خوب بخوابی.

cyj:

-شب بخیر 3>

سوبین مکثی کرد و بعد به خودش اجازه داد که پیام آخر هم بفرسته.

Me:

<3

عجیب بود ولی اون شب حتی برای سوبین هم سخت بود که خوابش ببره. کلی فکر و خیال توی سرش می‌چرخید و سعی برای ساکت کردن تک‌تک‌شون غیرممکن بود. دلش می‌خواست فردا همه‌ دانش‌آموزهاش امتحانشون رو خوب بدن، نه فقط یونجون، ولی دست خودش نبود که یه آرزوی ویژه رو فقط واسه اون کنار گذاشته‌بود. یونجون حقش بود که موفق بشه.

سعی کرد این رو برای خودش توجیه کنه؛ یونجون وقتی این فشار از روی شونه‌هاش برداشته بشه خیلی خوشحال‌تر می‌شه و این برای سوبین هم بهتر بود. دیگه مجبور نبودن درباره‌ش حرف بزنن. ذهنش آزاد می‌شد تا به چیزهای دیگه فکر کنه.

می‌تونستن وقت بیشتری رو با هم بگذرونن.

نتایج امتحان تا نزدیکی‌های فارغ‌التحصیلی اعلام نمی‌شد. به جز ساعت‌های کلاس، سه ماه تموم وقت آزاد داشتن، قبل از اینکه سوبین بخواد به قدم‌های بعدی فکر کنه و اون موقع دیگه وقتش می‌رسید که بذاره یونجون بره.

وقتی ساعت رومیزیش چهار صبح رو نشون داد و فهمید که قرار نیست خوابش ببره، گوشیش رو برداشت و یه پیام دیگه واسه یونجون فرستاد.

Me:

-امروز موفق می‌شی، بهت ایمان دارم.

چون همه سال آخری‌ها توی حوزه‌های امتحانی بودن، کلاسی برای تدریس نداشت، واسه همین قبل از اینکه انگیزه‌ای برای شروع روزش پیدا کنه، یه مدتی توی تخت موند. یه ساعت بعد، وسط درست کردن یه صبحانه‌ی کامل و حسابی با پنکیک، گوشیش با چندتا پیام لرزید.

cyj:

-مرسی هیونگ :)

[عکس]

cyj:

-من با تعریف و تمجید نرم میشم، بگو بشنوم.

یونجون یه عکس از خودش فرستاده‌بود که احتمالا قبل از بیرون اومدن از خونه گرفته‌بود، با همون لباس فرم همیشگیش. یه دستش رو گذاشته‌بود تو جیبش و دوربین رو یکم کج گرفته بود. چشم‌هاش یه ذره خسته به نظر می‌رسید، ولی دیگه مثل دیشب اونقدر دپرس نبود.

Me:

-خیلی کیوتی.

احتمالا تو مترو بود، چون بلافاصله جواب داد.

cyj:

-بیشتر :(

سوبین نتونست جلوی لبخندش رو بگیره، بدجوری داشت شیفته‌ هر کاری می‌شد که اون انجام می‌داد.

Me:

-من که هر روز تو رو با لباس فرم می‌بینم، دیگه چی می‌خوای بگم؟

cyj:

-اگه الان روحیه‌م رو ببری بالا، بعدا عکس‌های متفاوتی برات می‌فرستم!

-معامله‌ خوبیه، بهم اعتماد کن.

سوبین که کنجکاو شده‌بود، سریع تایپ کرد.

Me:

-در این صورت، شاید باید بهت بگم که سعی می‌کنم سر کلاس زیاد بهت نگاه نکنم، چون خیلی خوشگلی و حواسم رو از چیزی که دارم درس می‌دم پرت می‌کنی.

cyj:

-ادامه بده...^^

سوبین آهی کشید؛ فهمید که برای اینکه یونجون رو به وجد بیاره و بهش روحیه بده، باید به چیزی اعتراف کنه که خیلی سعی کرده بود فراموشش کنه.

Me:

-اون سخنرانیم درباره ادبیات اوایل قرن بیستم رو یادت هست؟

cyj:

-معلومه که یادمه. تو وسط کار مجبور شدی بری بیرون و حدود بیست دقیقه نبودی.

-من و تهیون و بومگیو هالی‌گالی بازی کردیم.

-یکی از بهترین روزهای ترم بود.

Me:

-اون همون روزی بود که کت و کرواتت رو فراموش کرده‌بودی.

-و من واقعا باید به خاطر رعایت نکردن پوشش رسمی ازت نمره کم می‌کردم ولی رسما مغزم کار نمی‌کرد.

با اعتراف کردن، حداقل کمی احساس بهتری داشت. هرگز نباید به نقطه‌ای می‌رسید که شیفتگی به یونجون باعث بشه از کارش غافل بشه، اما یک بار این اتفاق افتاده‌بود. دیگه هرگز تکرار نمی‌شد.

cyj:

:o

cyj:

-جدی؟؟؟

Me:

-آره، جدی.

cyj:

-راست میگی، اون روز خیلی سکسی شده‌بودم.

اینکه یونجون خودش این رو می‌دونست و کاملا باهاش موافق بود، باعث شد سوبین از گفتنش کمتر احساس عجیبی داشته باشه. در واقع، این موضوع یه ایده‌ای به ذهنش انداخت.

Me:

-دقیقا، اینجوری بهش نگاه کن: تو سکسی‌تر از اونی هستی که توی کنکور رد بشی.

در کمال تعجب، اون با طرز فکر عجیب سوبین همراه شد و ادامه داد.

cyj:

-وای خدای من! من واقعا سکسی‌تر از اونیم که تو کنکور گند بزنم.

-فعلا برم که قراره امتحان رو بترکونم، مرسی هیونگ 3>

اگه سوبین می‌دونست کل چیزی که لازم بود همین بود، خیلی وقت پیش به یونجون می‌گفت که چقدر سکسیه. به نظرش یه کم بی‌پرده می‌اومد، ولی خب معلوم بود که یونجون از شنیدنش خوشش اومده. داشت کم‌کم دستش می‌اومد که یونجون به تعریف‌های ساده و مستقیم بهتر جواب می‌ده. یه تفاوت دیگه که با هم داشتن همین بود؛ سوبین معمولا وقتی کسی مستقیم ازش تعریف می‌کرد، باور نمی‌کرد که طرف داره راست می‌گه، ولی خب مشکلی نبود. در واقع این‌طوری راحت‌تر هم بود، حتی اگه برای خودش غریبه به نظر می‌رسید. هندونه زیر بغلش گذاشتن زحمت زیادی نداشت.

واقعا گفتن اینکه سکسیه انقدر راضیش می‌کرد؟ و اگه این‌طوری بود، چرا سوبین زودتر نفهمیده‌بود؟

فکر نمی‌کرد یونجون آدم سطحی‌نگری باشه، ولی شاید اصلا بحث سطحی بودن نبود. حالا که بهش فکر می‌کرد، می‌دید یونجون برای ظاهر روزمره‌ش کلی وقت می‌ذاره. فرم مدرسه‌ش رو متفاوت از بقیه پسرها استایل می‌کنه، اکسسوری‌های باکلاس می‌ندازه و وقت‌هایی که مدرسه نیست، دوست داره آرایش کنه و لاک بزنه. این چیزی بود که بهش علاقه داشت و شاید عادت کرده‌بود که کسی به این چیزها توجه نکنه. شاید این تعریف‌های کوچیک رو دوست داشت چون باعث می‌شد حس کنه یه نفر حواسش به اون همه زحمتی که کشیده هست.

در نهایت اصلا بحث مادیات نبود و این چیزی بود که سوبین باید یادش می‌موند.

وقتی رسید به آکادمی، سکوت اونجا بدجور تو چشم می‌زد. البته بقیه معلم‌ها هم اونجا بودن و مثل خودش از این وقت آروم برای تصحیح برگه‌ها استفاده می‌کردن، ولی سکوت روز امتحان همیشه آدم رو تحت تأثیر قرار می‌داد. حتی شهر هم امروز صبح دیرتر بیدار شده‌بود تا دانش‌آموزها وقت داشته باشن خودشون رو به حوزه‌های امتحانی برسونن. بدون شک، این یکی از بزرگترین روزهای سال تو کل کشور بود و برای اولین بار، سوبین کسی رو داشت که داشت این روز رو از سر می‌گذروند؛ کسی که سوبین از ته دل می‌خواست موفق بشه.

روز با یه سری کارهای پیش‌پاافتاده و تکراری گذشت. سعی کرد فکرش رو از امتحان‌ها دور نگه داره و روی کاغذهای جلوی روش تمرکز کنه. خورشید داشت روی حیاط غروب می‌کرد که گوشیش با چندتا پیام پشت سر هم لرزید.

cyj:

-آزاد شدمممم!

-ببخشید فقط خیلی خوشحالم.

-مغزمم دیگه کار نمی‌کنه، جدی نگیر.

-واقعا دارم از پا درمیام، می‌تونم هشت سال کامل بخوابم.

-یا مثلا تا کلاس دوشنبه، خودت که می‌دونی چی می‌گم.

سوبین با لبخند پیام‌ها رو خوند و فهمید یونجون قطعا همون لحظه‌ای که اجازه مرخصی گرفته بهش پیام داده. اون اولین کسی بود که به ذهن یونجون رسیده‌بود. این فکر باعث شد قند تو دلش آب بشه، حالا یا از غرور بود یا یه حس دیگه.

سه تا پیام دیگه هم پشت‌بندش اومد.

cyj:

-ولی خب طبق قولم، این هم از این 3>

[عکس]

-باید واسه یکشنبه دعوتم کنی خونه‌ت تا جشن بگیریم :)

عجب خودشیرینی معصومانه‌ای! مخصوصا با در نظر گرفتن اینکه عکسی که فرستاده‌بود اصلا هم معصومانه نبود.

البته اگه بخوایم منصف باشیم، لزوما هم مثبت هیجده نبود. یونجون دوباره جلوی آینه ژست گرفته‌بود، این بار یه پلیور یقه هفت به رنگ آبی خوش‌رنگ تنش بود. اما به جای اینکه وایسته، جلوی آینه زانو زده‌بود و پاهاش رو از هم باز کرده‌بود. زیرش هم هیچی نپوشیده‌بود و گذاشته بود پلیور روی رون‌های نرم و برنزه‌ش بیفته و هزار و یک فکر و خیال به سر آدم بندازه. آستین‌هاش دور مچ دستش جمع شده‌بود و با یکی از دست‌هاش که توی آستین بلند پلیور گم شده‌بود، لبه‌ لباس رو روی زمین نگه داشته‌بود تا مطمئن بشه چیز دیگه‌ای معلوم نمیشه.

سوبین سریع گوشی رو چسبوند به سینه‌ش و چشم‌هاش رو بست. چه کار خطرناکی کرده بود که همچین پیامی رو وقتی هنوز سر کاره باز کرده! اصلا فکرش رو هم نمی‌کرد که یونجون یه چیز انقدر تحریک‌آمیز بفرسته. هر کدوم از همکارهاش ممکنه بود یهو بیان تو. یونجون حتی صورتش رو هم از عکس حذف نکرده‌بود و گذاشته بود سوبین اون لب‌های غنچه‌ای و چشم‌های قشنگش رو ببینه، که همین هم هیجان این ریسک رو به اوج می‌رسوند.

انکارناپذیر بود که قلبش داشت به تپش می‌افتاد. هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد یه چیز انقدر ترسناک بتونه همزمان انقدر هیجان‌انگیز باشه. اگه کسی می‌فهمید سوبین این عکس رو داره، ممکنه بود بازداشت بشه، حالا فرقی نمی‌کرد که یونجون بدون خبر قبلی اون رو فرستاده.

یونجون از هیچ‌کدوم از این کارهاش آسیبی نمی‌دید؛ چون جوون بود کسی نمی‌تونست بهش دست بزنه و همین هم باعث شده‌بود بیش از حد جسور بشه.

اما سوبین می‌تونست بهش دست بزنه و یونجون هم تابلوی تابلو بود که همین رو می‌خواست. سوبین هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد یه مرد دیگه بتونه این‌طوری باشه، انقدر وقیح، انقدر هرزه.

حتی فکر کردن به اون کلمه هم باعث می‌شد بدجوری تشنه‌ش بشه. اون شب که یونجون رو برد بیرون، چرا انقدر بزدل بازی درآورد؟ اگه سوبین واقعا می‌خواست، یونجون حتی حاضر بود همون پشت ماشین باهاش سکس کنه؛ براش مهم نبود که آمادگی نداره، حتی براش مهم نبود که بی‌تجربه‌ست، ولی سوبین به یه دلیلی ردش کرد. با اینکه کل این قضیه از همون اول فقط درباره سکس بود، سوبین یه جوری تو ذهنش همه چیز رو پیچونده‌بود و فکر می‌کرد باید از این راه‌های پیچ‌درپیچ بره و با رمانتیک‌بازی نرمش کنه، چون فکر می‌کرد این کار درسته.

هیچ‌کدوم از این کارها درست نبود. در هر صورت داشت جرم مرتکب می‌شد، ولی یکی از این راه‌ها براش کلی سود داشت. خودآزاری سوبین و این حس که متقاعد شده‌بود لایق چیزهایی که می‌خواد نیست، در کنار شرمندگیش، باعث شده‌بود نسبت به این موضوع کور بشه.

نقشه‌ش هیچ‌وقت این نبود که با یونجون قرار بذاره. این واقعا مسخره بود، چطور ممکنه انقدر قضیه رو اشتباه برداشت کرده باشه؟ یونجون خوشگل بود آره، ولی لجباز و ساده‌لوح بود و خیلی زود اعتماد می‌کرد. جوون بود، خیلی جوون و سوبین باید همون اول اعتراف می‌کرد که همین موضوع هورنیش می‌کنه. حتی اگه قبلا هیچ‌وقت همچین حسی به یه مرد که انقدر از خودش کوچیک‌تر باشه نداشته، حتما قضیه همینه. که اگه این‌طور باشه، یعنی واقعا آدم داغونیه، ولی باز بهتر از اینه که بخواد به اون یکی احتمال فکر کنه؛ اینکه فارغ از سن و سال، کلا جذب یونجون شده. اون‌جوری دیگه همه چیز خیلی پیچیده می‌شد.

هیچ دلیلی نداشت که همین الان با یونجون سکس نکنه. تقصیر خود لعنتیش بود که این همه به خودش عذاب داده بود.

Me:

-خیلی سکسی‌ای فاک!

در حالی که قلبش هنوز داشت تو سینه‌ش می‌کوبید، وقتی یونجون بلافاصله جواب داد نفس راحتی کشید.

cyj:

-خوشحالم که خوشت اومده.

Me:

-آدرسم رو برات می‌فرستم، می‌تونیم درست و حسابی جشن بگیریم. چه جور کیکی دوست داری؟

cyj:

-طعمش برام فرقی نداره ولی یه دونه آبیش رو بگیر.

-آبی دوست دارم.

سوبین قشنگ می‌تونست این رو بفهمه. آبی رنگ یونجون بود، خیلی بهش می‌اومد.

Me:

-پس شد آبی.

-خوب بخوابی. فردا می‌بینمت 3>

کاری که تصمیم گرفته‌بود انجام بده خودخواهی نبود. یونجون هم دقیقا همون چیزهایی رو می‌خواست که اون می‌خواست.

در واقع، یونجون از همون اول هم خیلی رک و راست این رو گفته‌بود. داشتن دور هم می‌چرخیدن، اما دلیلش رو دقیقا نمی‌دونست. ولی لازم بود که رابطه‌شون رو ساده‌تر کنه و قرار فردا با یونجون، اون هم توی فضای شخصی خودش و به یه مناسبت شاد، بهترین فرصت ممکن بود.

حالا که تصمیمش رو گرفته‌بود و خیالش راحت شده‌بود، وسایلش رو جمع کرد و عینکش رو گذاشت توی جلدش.

یونجون یه بار گفته‌بود: “بدون عینک جذاب‌تر می‌شی.” واسه همین سوبین عینک رو گذاشت توی کشوی میزش، نیازی نبود برای آخر هفته همراهش ببرتش.

نزدیک چهار ماه بود که داشت روی یه لبه‌ باریک راه می‌رفت، با این نیت که هیچ‌وقت از مرزی که خودش تعیین کرده‌بود رد نشه. از اولش فکر می‌کرد اون‌قدر بزدله که نمی‌تونه تا تهش بره، اما با هر روزی که می‌گذشت و یونجون بارها و بارها خودش رو به اون تقدیم می‌کرد، کم‌کم داشت به این فکر می‌افتاد که موضوع اصلا بزدلی نیست.

این خودآزاری بود، یه عادت بد که داشت و دیگه اون‌قدر ناتوان‌کننده شده‌بود که نمی‌شد نادیده‌ش گرفت. اون با این حقیقت که یونجون یه پسره کنار اومده‌بود. با اختلاف سنیشون و عواقبی که ممکنه براش داشته باشه هم کنار اومده‌بود. خیلی ساده، با این حقیقت که داشت مرتکب یه جرم می‌شد کنار اومده‌بود. دیگه بحث فقط میل و خواسته‌ خودش، یا تصورات کج و کوله‌ یونجون از چیزی که فکر می‌کرد می‌خواد، یا اون رابطه‌ خجالتی و کوچیکی که بینشون شکل گرفته‌بود، نبود.

اون به یه چیز بیشتر نیاز داشت و با ادامه دادن به گرسنگی دادن به خودش، داشت تبدیل به بدترین دشمن خودش می‌شد. نمی‌تونست بذاره این وضع ادامه پیدا کنه و یونجون هم بیشتر از هر کسی مشتاق بود که راضیش کنه، حتی بهش پیشنهاد داده‌بود که اولین نفر زندگیش باشه. یه حرکت شیرین و ساده‌لوحانه که سوبین قرار بود قبولش کنه. واقعا اگه ردش می‌کرد، با توجه به اینکه می‌دید یونجون چقدر حاضره به خاطرش از همه‌چیز بگذره، بی‌رحمی بود و به عنوان یکی از معدود بزرگترهای زندگیش که بهش اهمیت می‌داد، وظیفه‌ سوبین بود که ببینه آرزوهاش برآورده می‌شن.

سوبین لبخندی به خودش زد، کیفش رو برداشت و از کلاس بیرون رفت. بیرون، خورشید غروب کرده‌بود و رنگ نارنجی و قرمز رو روی خط افق آلوده‌ شهر پاشیده‌بود. اون رنگ آبی توی فانتزی‌هاش نبود، اما اشکالی نداشت. به زودی یونجون رو می‌دید…

Report Page