masquerade

masquerade


یه روز دیگه از راه رسید، درست وسط یه دوره انتظار خاکستری، که بارونش تیره و دلگیر بود.

از صبح ابرهای سنگین آسمون رو پوشونده‌بودن و همه کلاس‌هاش خسته، کلافه و بی‌حوصله به نظر می‌رسیدن. نوامبر سردتر و بی‌رحم‌تر از همیشه از راه حس می‌شد.

اواخر زنگ سوم بود و سوبین توی اتاق خودش بود که متوجه شد یونجون گوشیش رو زیر میز درآورده. سوبین تازه صحبت درباره آخرین سری آزمون‌های تمرینیشون رو تموم کرده‌بود و اون‌ها رو تنها گذاشته‌بود تا یه مقاله آزمایشی دیگه بنویسن. از پشت میزش می‌تونست گوشی یونجون رو توی دستش ببینه. سوبین فکر کرد که مچش رو بگیره و شاید یه دلیل خوب دیگه پیدا کنه تا برای ناهار تنبیهش کنه و بتونن یه کم وقت با هم بگذرونن، اما به محض اینکه قیافه یونجون رو دید، نظرش عوض شد.

انگار داشت گریه‌ش می‌گرفت. دستش می‌لرزید و با حرص لبش رو می‌گزید، چشم‌هاش هم پر اشک و قرمز شده‌بود.

سوبین همون‌جا خشکش زد و نمی‌دونست باید چیکار کنه. در حد اون نبود که توی مسائل شخصی یونجون سرک بکشه. اما در عین حال، نمی‌تونست همین‌طوری اونجا بشینه و هیچ کاری نکنه. این حتی اولین باری نبود که این اتفاق می‌افتاد؛ سوبین بیشتر از یک بار دیده‌بود که اون گوشیش رو درآورده و قیافه‌ش به شدت کلافه‌ست.

آروم، طوری که توجه بقیه دانش‌آموزها رو جلب نکنه، سوبین از جاش بلند شد و بی‌صدا از راهروی کناری رفت تا رسید به ته کلاس. یه لحظه وقت گذاشت تا پرده‌ها رو تنظیم کنه و اجازه بده نور خاکستری و غمگین بیرون بیاد تو، بعد رفت سمت میز یونجون. اما قبل از اینکه حتی به اونجا برسه، یونجون یهو بلند شد و با عجله از کلاس زد بیرون؛ اون‌قدر سریع که صندلیش از پشت افتاد و در پشت سرش محکم بسته شد.

سوبین، همراه با کل کلاس، با شوک به در خیره شدن.

با صدای آرومی گفت: “چیزی نیست، اشکالی نداره.” همه دانش‌آموزها بهش نگاه کردن. کانگ تهیون و چوی بومگیو که نزدیک‌تر نشسته‌بودن، داشتن صندلی واژگون شده یونجون رو درست و خودکارهای پخش‌شده‌ش رو جمع می‌کردن. “برگردین سر مطالعه‌تون. چوی بومگیو‌شی، لطفا حواست به کلاس باشه. من تا یه دقیقه دیگه برمی‌گردم.”

دنبال یونجون از در رفت بیرون و حواسش بود که قبل از نگاه کردن به دو طرف راهرو، در رو آروم ببنده. اثری از اون دانش‌آموز نبود. اما حدود سه تا کلاس اون‌ورتر، کیم یونهو رو دید که داشت از دم در کلاس خودش بیرون رو نگاه می‌کرد. حتما صدای سر و صدا رو شنیده‌بود.

وقتی اون یکی معلم متوجه سوبین شد، سرش رو کج کرد و پرسید: “اون یکی از دانش‌آموزهای تو بود؟”

سوبین سر تکون داد. “دیدی از کدوم طرف رفت؟”

-فکر کنم سمت در پشتی رفت. چیزی شده؟

سوبین آهی کشید؛ یونجون احتمالا تا الان دیگه خیلی دور شده‌بود. اگه می‌خواست غیبش بزنه، سوبین هیچ امیدی به گرفتنش نداشت. “فکر کنم حالش خوبه، فقط از یه چیزی که توی گوشیش دید ناراحت شد.”

یونهو نصیحتش کرد و گفت: “اگه برنگشت، بهتره به پدر و مادرش زنگ بزنی. اون‌ها باید بدونن که کلاس رو ول کرده و رفته.”

سوبین به نشونه تایید گفت: “وقت ناهار بهشون زنگ می‌زنم.” لازم نبود با زنگ زدن جلوی بقیه دانش‌آموزها، یونجون رو بیشتر از این خجالت‌زده کنه. توی مدرسه قبلی که درس می‌داد، دانش‌آموزها مدام وسط ساعت کلاس غیبشون می‌زد، اما اینجا توی این آکادمی خصوصی، فهمیده‌بود که این اتفاق اصلا عادی نیست. حضور و غیاب همیشه تقریبا کامل بود و دانش‌آموزها معمولا از هفته‌ها قبل، هر غیبتی که داشتن رو بهش خبر می‌دادن. کلا محیط و توقعات اینجا فرق می‌کرد.

یونهو قبل از اینکه برگرده به کلاس خودش، گفت: “آره، پس سوبین‌شی، پنجشنبه توی جلسه کادر مدرسه می‌بینمت.”

سوبین برگشت به کلاسش و منتظر موند تا ساعت درسی تموم بشه. به محض اینکه کلاس خالی شد، پرونده یونجون رو پیدا کرد و به دو تا شماره‌ای که به عنوان مخاطب اضطراری ثبت شده‌بود، نگاه کرد، مادر و مادربزرگ. عجیب بود، پس شماره پدرش کجا بود؟

کمی کنجکاو این معما شد، اما فعلا بیخیالش شد و شماره مادرش رو گرفت. بعد از سه تا بوق، رفت روی پیغام‌گیر و سوبین یه پیام کوتاه گذاشت و توضیح داد که معلم راهنمای یونجونه و یونجون خیلی ناگهانی وسط زنگ سوم کلاس رو ترک کرده.

فکر کرد که به مادربزرگش هم زنگ بزنه، اما تصمیم گرفت منتظر بمونه. با توجه به بیزینسی که خونواده‌شون داشتن، مادر یونجون حتما زن خیلی مشغولی بود. شاید تا قبل از پایان روز گوشیش رو چک می‌کرد.

بقیه روز، یونجون برنگشت. سوبین مدام چک می‌کرد و موقع رفت و آمد بین کلاس‌ها، سرکی به کلاسش می‌کشید، اما خبری از اون دانش‌آموز نبود. با این حال، وسایلش هنوز ته کلاس بود، یعنی مادرش نیومده‌بود دنبالشون.

درست بعد از آخرین زنگ، وقتی همه تازه رفته‌بودن، صدای در زدن اومد. سوبین که غرق خوندن یه مقاله بود، بلند گفت: “بفرمایین.” اما با دیدن کسی که وارد شد، سرش رو بالا آورد.

اون زن زیبا بود، باکلاس و شیک؛ انگار اصلا سنش از سی سال بالاتر نرفته‌بود. یه لباس مد روز پوشیده‌بود و موهای تیره‌ش رو کوتاه و مدل‌دار استایل کرده‌بود. با ناخن‌های زرشکی‌رنگش، گوشی و یه کیف دستی کوچیک رو گرفته‌بود. کفش‌های پاشنه‌بلند ست لباسش، قدش رو به حدود ۱۷۵ سانتی‌متر رسونده‌بود و اجزای گربه‌ای صورتش به طرز عجیبی آشنا بود.

-من کیم میسون هستم، در مورد پسرم زنگ زده‌بودین.

معرفیش کوتاه و مستقیم بود، اما صداش خیلی گرم‌تر و دوستانه‌تر از اون چیزی بود که سوبین انتظار داشت.

“البته، شما باید مادر یونجون باشین.” این رو با یه لبخند و یه تعظیم مودبانه گفت و اون هم متقابلا جوابش رو داد. “از ملاقاتتون خوشبختم.”

زن با یه تکون کوتاه سر تایید کرد. “منم همین‌طور. می‌دونین، جالبه، من اصلا خبر نداشتم که معلم راهنمای جدید گرفته. منتظر بودم هان دویونگ رو ببینم.”

یعنی واقعا یونجون هیچ‌وقت حرفی از اون نزده‌بود؟ یا مادرش اصلا به حرف‌هاش گوش نمی‌داد؟ نکته جالب این بود که هر دو گزینه محتمل به نظر می‌رسید.

-آه، متاسفانه ایشون درست قبل از شروع ترم بازنشسته شدن. من از دوست‌های صمیمیشون هستم، چوی سوبین.

میسون لبخندی زد، لب‌هاش پر و قرمز بود، درست مثل یونجون. آروم به سمت میز اون قدم برداشت، حضورش پررنگ و گیرا بود. “خب، سوبین‌شی، بهم بگو پسرم این‌بار چیکار کرده.”

سوبین با اطمینان گفت: “کار بدی نکرده”، هرچند اصلا نمی‌فهمید چرا باید این موضوع مایه نگرانی باشه. “اما زنگ سوم کلاس رو ترک کرد. من اون موقع داشتم درس می‌دادم و متوجه شدم که گوشیش دستشه. بعد از خوندن چیزی که حدس می‌زنم یه پیام بود، یهو بلند شد و از کلاس زد بیرون. به نظر می‌رسید یه جورایی بهم ریخته و احساساتی شده.”

“آه.” اصلا نگران به نظر نمی‌رسید. در واقع، حتی تعجب هم نکرده بود. “خب، نمی‌دونم متوجه این موضوع شدین یا نه، ولی اون خیلی زود از کوره در میره. اگه اتفاقی بیفته، بوم، یهو تموم احساساتی که یه آدم عادی تو طول یه هفته تجربه می‌کنه رو یه جا حس می‌کنه.”

سوبین قشنگ حس کرد که اون زن دوست داره درباره یونجون حرف بزنه. “اون حساسه، به نظرتون عصبانی می‌اومد؟”

سوبین به قیافه یونجون تو اون لحظه فکر کرد، به اشک‌های توی چشمش و مشت‌های گره‌کرده‌ش. “شاید یکم، بیشتر از هر چیزی کلافه و ناامید به نظر می‌رسید.”

زن سرش رو تکون داد. “مطمئنم تقصیر پدرشه، اون مرد!” با یه آه، به سمت ته کلاس رفت و کتاب‌های یونجون رو برداشت و گذاشت توی کیفش و زیپش رو کشید. معلوم بود که قبلا هم بارها این کار رو انجام داده.

سوبین که فرصتی برای رسیدن به جواب‌هاش پیدا کرده‌بود، گفت: “متوجه شدم که اطلاعات تماس ایشون کنار اسم شما ثبت نشده.”

پوزخندی از دهن میسون پرید. “دلیل خوبی هم داره.” صدای تق‌تق پاشنه‌های کفشش روی کفپوش کلاس می‌پیچید وقتی داشت برمی‌گشت؛ کیف یونجون رو طوری انداخته‌بود روی شونه‌ش که انگار اصلا وزنی نداره. “زنگ زدن به اون هیچ فایده‌ای نداره، تضمین می‌کنم اون‌قدر حالش داغونه که جواب نمیده.” وقتی سوبین رو گیج و منگ دید، توضیح داد: “دو سال پیش، وقتی یونجون شونزده سالش بود ازش طلاق گرفتم. اون خیلی وقته که اوضاعش خرابه، ولی اون اتفاق دیگه واقعا داغونش کرد، مخصوصا که شرکت مال خانواده من بود و این حرف‌ها، حالا دق‌ودلیش رو سر یونجونی خالی می‌کنه.” سوبین خیلی زود فهمید که اون فقط دوست نداره درباره پسرش حرف بزنه، کلا حرف زدن رو دوست داشت. استرس به جونش افتاد، هیچ‌کدوم از این‌ها واقعا به اون ربطی نداشت، اما زن مشتاق بود که همه چیز رو بگه. شاید فرصت‌های زیادی گیرش نمی‌اومد که بتونه راحت درباره مسائل خونوادگیش حرف بزنه. والدین معمولا حس می‌کردن اگه موضوع به بچه‌هاشون، یعنی دانش‌آموزهای اون مربوط باشه، می‌تونن هر چیزی رو باهاش در میون بذارن. “احتمالا پیام داده و ازش پول خواسته.”

سوبین که سعی می‌کرد با احتیاط جلو بره و همزمان اطلاعات بیشتری به دست بیاره، پرسید: “این اتفاق زیاد می‌افته؟” این رو فقط برای این پرسید که آمادگیش رو داشته باشه. میسون جواب داد: “بیشتر از چیزی که فکرش رو بکنین. راستش بیشتر از حدی که برای یه مرد معقول باشه؛ انگار اصلا خجالت سرش نمی‌شه.” میسون متوجه شد که یکم از کوره در رفته و سریع قیافه‌ش رو جمع و جور کرد. این هم یکی دیگه از عادت‌هایی بود که با پسرش مشترک بود. “ببخشید، فقط می‌خوام مطمئن شم که متوجه قضیه شدین. معلم قبلی یونجون همه این‌ها رو می‌دونست، واسه همین وقتی دیدم از مدرسه زنگ می‌زنن تعجب کردم. دویونگ‌شی خودش یه جوری هندلش می‌کرد.” سوبین پرسید: “هندلش می‌کرد؟” میسون شونه‌ای بالا انداخت: “همون‌طور که گفتم، اون سر چیزهای کوچیک احساساتی می‌شه، ولی زودگذره. معمولا تا فرداش حالش خوب می‌شه.” یعنی واقعا این که پدرش مدام سعی می‌کرد بازیش بده، چیز کوچیکی بود؟ سوبین انگار که نمی‌تونست جلوی کنجکاویش رو بگیره، پرسید: “چرا پدرش باهاش این کار رو می‌کنه؟” میسون کاملا مایل بود جواب بده، هرچند نگاهی به در انداخت انگار می‌خواست مطمئن بشه پسرش نمی‌شنوه. گوشیش شروع کرد به لرزیدن؛ مکثی کرد، قطعش کرد و گفت: “خب، یونجون یکم... متفاوته، مطمئنم متوجه شدی. با این که منم از این بابت ذوق‌زده نیستم، ولی پدرش اصرار عجیبی داره که به خاطر همین موضوع مسخره‌ش کنه. این مسئله در کنار این که یونجون همیشه نیمه پر لیوان رو توی آدم‌ها می‌بینه، باعث می‌شه یه هدف راحت باشه. باباش می‌دونه که از طرف من هیچ کمکی بهش نمی‌رسه، ولی اگه بره سراغ یونجون، خب، داستان فرق می‌کنه. متوجه منظورم می‌شی؟” سوبین سر تکون داد، کاملا متوجه می‌شد. این حرف‌ها حسابی عصبانیش کرده‌بود، هرچند مطمئن نبود اصلا حق داره عصبانی باشه یا نه. البته هر آدم حسابی‌ای وقتی می‌دید دارن از یکی این‌طور سوءاستفاده می‌کنن و بازیش می‌دن، همین حس رو پیدا می‌کرد.

میسون در حالی که به چشم‌های سوبین زل زده‌بود، گفت: “پس یعنی تا وقتی بچه‌ها فارغ‌التحصیل بشن، اینجا می‌مونین.” چشم‌هاش دقیقا مثل چشم‌های یونجون بود، نافذ و درخشان، ولی ابروهاش اون‌جوری شکسته نبود. مژه‌های بلندتری داشت. بینیش برخلاف یونجون که نوک‌تیز بود، کمی تخت‌تر بود و چون یه زن بالغ بود، لپ‌های پر یونجون رو نداشت. با این که به قیافه‌ش نمی‌خورد، حتما خیلی از سوبین بزرگتر بود. سوبین جواب داد: “بله، برنامه‌م همینه.” میسون زیر لب گفت “اومم.” و کمی بیشتر از حد نیاز بهش نگاه کرد؛ اونقدری که سوبین از خودش بپرسه یعنی داره به چی فکر می‌کنه. “مواظبش هستی، مگه نه؟” روبرو شدن با نگاه اون زن عجیب بود، اون هم وقتی سوبین خوب می‌دونست همین یه هفته پیش، توی ماشین با پسر این زن خلوت کرده‌بود و طوری همدیگه رو می‌بوسیدن که انگار عاشق و معشوقن. دست‌هاش زیر پیرهن پسرش بود و توی تاریکی شب، طوری لب‌های همدیگه رو می‌چشیدن که انگار دارن کار خلافی می‌کنن. واقعا هم همین بود، اون پسرش رو خیلی صمیمی‌تر از چیزی که مادرش بتونه تصور کنه می‌شناخت و حالا اون زن این‌جا ایستاده‌بود و از سوبین می‌خواست که مراقبش باشه. سوبین باید احساس گناه می‌کرد.

با این حال، فقط سرش رو خم کرد. “البته.”

اون لبخند زد. “خوبه. پس اگه کار دیگه‌ای نیست، من دیگه برم. ساعت پنج جلسه دارم. زیاد هم نگران یونجونی نباشین، اون شهر رو خوب می‌شناسه، خودش راحت برمی‌گرده خونه. وقت‌هایی که می‌خواد فکر کنه، دوست داره غیبش بزنه. مطمئنم فردا می‌بینینش.”

سوبین با خودش فکر کرد که یعنی اون حتی پیش خودش فکر نکرده که ارزشش رو داره یه زنگ به پسرش بزنه؟ از لحنش این‌طور به نظر می‌رسید که زیاد براش مهم نیست.

با احتیاط جواب داد: “متوجهم.”، و همون‌طور که اون زن به سمت در می‌رفت، تماشاش کرد.

زن در حالی که داشت می‌رفت، با همون لحن لوند و خاصی که سوبین عادت داشت از همون دهن و همون‌جا بشنوه، از روی شونه‌اش گفت: “شب خوش، سوبین‌شی.”

-همچنین.

وقتی رفت، سوبین دست‌هاش رو به میزش تکیه داد و یه نفس عمیق کشید. موجی از ناامیدی وجودش رو گرفت. تو تموم طول صحبتشون، حتی یک لحظه هم حسی به اون زن پیدا نکرد. اون زیبا، قوی و باهوش بود. به محض اینکه دیدش، سوبین با خودش فکر کرد شاید، فقط شاید این فرصتی باشه که فرار کنه و ببینه همه چیز توی دنیا سر جای درستش قرار گرفته. اگه فقط می‌تونست جذب اون بشه، زنی که کپی برابر اصل یونجون بود، اون‌وقت همه چیز منطقی می‌شد.

اما هر بار که بهش نگاه می‌کرد، تنها چیزی که به ذهنش می‌رسید یونجون بود و تموم ویژگی‌های فردی اون زن، تموم چیزهایی که اون رو از یونجون متمایز می‌کرد، سوبین رو کلافه می‌کرد. اون زن نقص داشت، اون یونجون نبود.

انکارناپذیر بود، یه چیز مردونه توی یونجون وجود داشت که جذبش می‌کرد، حتما همین بود. دیگه نمی‌تونست نادیده‌ش بگیره، هرچند کنار اومدن باهاش براش غیرممکن به نظر می‌رسید.

یونجون به شکلی زیبا بود که مخصوص یه مرده. اون چهارشونه، قدبلند و عضلانی بود و سوبین این چیزها رو در موردش دوست داشت. دوست داشت که مجبور نبود خودش رو کوتاه‌تر نشون بده تا بتونه توی چشم‌هاش نگاه کنه. دوست داشت که لباس‌هاش اندازه اون می‌شد و اینکه اگه سوبین پاش رو از گلیمش درازتر می‌کرد، یونجون اگه واقعا می‌خواست می‌تونست از پسش بربیاد.

تنها دلیلی که یونجون انقدر مطیع و شیرین بود، این بود که خودش این‌طوری دوست داشت. اون قدرت این رو داشت که خشن باشه، اما انتخاب کرده‌بود که نباشه.

و این جذاب بود. یونجون به همون اندازه که دلربا بود، قوی هم بود.

جمله میسون توی سرش پیچید: “یونجون یکم... متفاوته”، و ناگهان سوبین غرق در عذاب وجدان شد، بالاخره. این بار خیلی طول کشید تا این حس بهش دست بده. اون شب توی ماشین، خیلی تلاش کرده‌بود تا کارهاش رو توجیه کنه. که اون‌ها رو نرمال جلوه بده. که اون‌ها رو دگرجنس‌گرایانه نشون بده.

یونجون رو مقصر دونسته‌بود. با خودش استدلال کرده‌بود که تقصیر اونه که متفاوته و سوبین هیچ نقشی تو این ماجرا نداره، اما این موضوع اون رو اصلا با آدم‌های آشغال زندگی یونجون متمایز نمی‌کرد.

پدری که از نظر عاطفی آزارش می‌داد.

اوایل، سوبین با خودش فکر می‌کرد چی باعث شده یونجون انقدر راحت و با اعتمادبه‌نفس باشه و فکر می‌کرد دلیلش اینه که خونواده‌ش اون رو همون‌طور که هست قبول کردن. اما بعد از اینکه امروز مادرش رو دید و درباره پدرش شنید، فهمید که اصلا این‌طور نبوده. مادرش با یه چشم‌غره گفته‌بود: “من هم از این موضوع ذوق‌زده نیستم.” همون‌طوری یونجون رو مقصر می‌دونست که سوبین می‌دونست؛ جوری رفتار می‌کرد که انگار گرایش جنسی و حتی مدل بیان کردن خودش، یه انتخاب بوده.

یونجون انتخاب نکرده‌بود که متفاوت باشه. اما یه جوری با خودش و چیزی که هست کنار اومده‌بود و سوبین، از روی خودخواهی، نمی‌خواست بدونه اون برای اینکه به این‌جا برسه چه سختی‌هایی رو تحمل کرده.

شاید اصلا هم راحت نبود، اما این کار رو می‌کرد چون حس می‌کرد براش درسته. یونجون تو مخفی کردن چیزها اصلا خوب نبود. اون پر از شور و زندگی و صادق بود و به احتمال زیاد، خونواده‌ش حتی قبل از خودش این موضوع رو می‌دونستن.

این موضوع اون رو شجاع‌تر از سوبین و ستودنی‌تر می‌کرد. پدر و مادرش ازش حمایت نمی‌کردن، اما اون با این حال سرش رو بالا نگه می‌داشت. همون‌طوری که دوست داشت لباس می‌پوشید و عاشق کسی می‌شد که دلش می‌خواست و تایید دو تا آدم بزرگ که به زور باهاش حرف می‌زدن، قرار نبود نظرش رو عوض کنه.

سوبین آرزو می‌کرد کاش می‌تونست مثل اون شجاع باشه. حتی برداشتن همین یه قدم و اعتراف به اینکه تموم وجود یونجون رو دوست داره، باعث می‌شد از خجالت پشت گردنش تیر بکشه.

اما اگه می‌خواست یونجون رو درک کنه، باید از این مرحله رد می‌شد. این در حق اون منصفانه نبود و یه جورایی، داشتن این رابطه با اون داشت شبیه به حس آزادی می‌شد، هرچقدر هم که محدود و دست‌وپابسته بود. یه آزادی لرزون، کوچیک و ساخته شده از امید، که نوید یه ذره نفس خوشبختی رو توی زندگی کسل‌کننده‌ش می‌داد؛ و این تمام چیزی بود که سوبین همیشه می‌خواست…

Report Page