masquerade

masquerade


سوبین دقیقا سر وقت رسید ولی نفر دوم بود و این اشتباهی بود که هیچ‌وقت خودش رو بابتش نمی‌بخشید. فقط دیدن یونجون که تک و تنها دم ورودی پارک ایستاده‌بود و گوشی دستش بود و نور صفحه توی اون تاریکی صورتش رو روشن کرده‌بود، باعث می‌شد سوبین حس کنه یه جورایی ناامیدش کرده.

سریع ماشین رو خاموش کرد و پیاده شد، اما پارکینگ فاصله زیادی تا اونجا داشت. یونجون هنوز سرش تو گوشیش بود و جدا از اینکه به طرز نابخشودنی‌ای تنها بود، معرکه به نظر می‌رسید. واقعا همون لباسی رو پوشیده‌بود که قولش رو داده‌بود و نور آبی صفحه گوشی، اکلیل‌های نقره‌ای و ظریفی که دور و زیر چشم‌هاش رو تزیین کرده‌بود روشن می‌کرد؛ اون‌قدر ظریف که اگه نوری نبود اصلا کسی متوجه‌شون نمی‌شد.

سوبین با عجله خودش رو به اون رسوند و گفت: “واقعا معذرت می‌خوام، نمی‌خواستم دیر کنم.”

یونجون نگاهش رو بالا آورد و لبخند زد، بعد هم گوشیش رو گذاشت تو جیبش. “خب، پس عالیه، چون دیر نکردی. من زود اومدم. این‌ها با هم فرق دارن.”
”چرا زود اومدی؟” اومد کنارش ایستاد و نتونست جلوی خودشو بگیره که دستش رو روی موهای یونجون نکشه، انگار می‌خواست مطمئن بشه که واقعا اونجاست. این تنها تماسی بود که فعلا به خودش اجازه می‌داد و یونجون هم انگار نه انگار.

با شونه بالا انداختن جواب داد: “همین اطراف بودم. ساعت شیش از مدرسه اومدم بیرون، چند تا از دوست‌هام می‌خواستن این طرف شهر دور هم جمع بشیم. بعد بی‌صبر شدم، واسه همین اومدم اینجا.”

-با این حال، ببخشید که منتظر گذاشتمت.

یونجون حتی نفهمید چرا. “واقعا چیز مهمی نیست، خودم از پس خودم برمیام.”

البته حق با اون بود، ولی سوبین به سختی می‌تونست اینطور فکر کنه. دوباره، برداشتشون از همدیگه جور درنمی‌اومد. از نظر منطقی می‌دونست که یونجون اونقدرها هم آسیب‌پذیر نیست. ولی اگه اتفاقی براش می‌افتاد چی؟ سوبین بود که خواسته‌بود انقدر دیر همدیگه رو ببینن تا از آرامش شب استفاده کنن، ولی فکر می‌کرد خودش زودتر می‌رسه. وقتی یونجون تحت نظارتش نبود، یا حداقل تحت نظارت کسی، مضطرب می‌شد.

با این حال، یونجون قبل از اینکه سوبین بتونه حرف دیگه‌ای در این مورد بزنه، بحث رو عوض کرد. “بدون عینکت هم جذابی.”

حتی یه مقدمه، یا فرصتی برای نفس کشیدن، یا هیچی. گاهی اوقات، سوبین فکر می‌کرد این صرفا حق یونجون بود که مطمئن بشه هیچوقت زیادی احساس راحتی نکنه.

“جذاب بودن فقط تا یه حدی مفیده.” تونست جوابی پیدا کنه که به اندازه کافی طول بکشه که حداقل تا حدی آروم به نظر برسه. “ترجیح میدم بتونم ببینم.”

یونجون اخم کرد. “پس نذاشتیش چون نمی‌خواستی من رو ببینی؟”

رفتن به جاهای مختلف با یونجون یعنی همیشه باید حواست جمع باشه، هم استرس‌زا بود و هم هیجان‌انگیز.

“نه،” به سادگی جواب داد. “فقط فکر کردم جذاب بودن مهم‌تره.”

یه لبخند رضایت‌بخش روی صورت یونجون نشست. “جواب خوبیه…؟”

سوال آخر جمله یونجون رو شنید. “وقتی فقط خودمون دوتاییم می‌تونی بهم بگی هیونگ.” با صدای آروم گفت.

فقط من و تو، چه چیز خوشمزه و پیچیده کوچیکی. کلمات شیرین به نظر می‌رسیدن.

لبخند یونجون پهن‌تر شد، هرچند وقتی موافقت کرد، کمی خجالتی به نظر می‌رسید، “باشه، هیونگ.”

هوا تاریک بود، پیاده‌روها زیر نور مهتابی چراغ‌ها غرق شده‌بودن. صدای زمزمه آروم رودخونه که به سمت غرب می‌رفت رو می‌شنیدن. هیچ‌کس دیگه‌ای تو این ساعت تو پارک نبود.

گاهی اوقات، سوبین فکر می‌کرد یونجون هیچ حسی از ترس نداره. درخواست یه مرد غریبه بزرگسال رو برای ملاقات باهاش تو یه دشت خالی کنار رودخونه، دور از منطقه معمول شهر، بعد از تاریکی شب قبول کرده‌بود. هر اتفاقی ممکنه براش بیفته. البته، نه اینکه اتفاق بیفته.

سوبین هیچوقت نمیذاشت بلایی سرش بیاد و حتی با فکر کردن بهش، حس کرد باید دست یونجون رو بگیره.

“بیا بریم، اون جلوتر قشنگ‌تره.” سوبین گفت و یونجون با دقت انگشت‌هاشون رو در هم گره زد.

“به نظر میاد پارک رو خیلی دوست داری.” یونجون موقع راه رفتن گفت. “یادمه اون روزی که تو کافه دیدمت، گفتی از پارک اون طرف خیابون اومدی.”

“من طبیعت رو دوست دارم.” سوبین طوری گفت که انگار داشت از خودش دفاع می‌کرد و یونجون متوجه شد.

-خیلی مطمئن به نظر نمی‌رسی.

سوبین یه لحظه فکر کرد. “من مقادیر قابل تحمل طبیعت رو دوست دارم. فکر نمی‌کنم برای بیرون موندن طولانی مدت ساخته شده باشم مثلا کوهنوردی سخته.”

یونجون خندید، بلندترین صدایی که تا چند متر اون طرف‌تر شنیده می‌شد، اما جو رو خراب نکرد. در واقع، خنده یونجون لایه‌ای از زیبایی اضافه کرد که طبیعت هیچوقت نمی‌تونست ثبت کنه. “برای کوهنوردی اگه با آدم‌های درست بری و لباس مناسب بپوشی، تفریح خوبیه. یه بار تهیون ازم پرسید می‌خوام باهاش برم پیاده‌روی یا نه، من هم قبول کردم چون فکر کردم خب، فقط یه پیاده‌رویه، چیز مهمی نیست و رفتم جایی که برام لوکیشنش رو فرستاده‌بود، با بوت‌های سربازی و یه کاپشن چرم، فکر می‌کردم فقط قراره یکم قدم بزنیم، ولی پیاده‌روی نبود. پنج مایل سربالایی کوه بیرون سئول بود. هنوز هم به خاطر اون روز نبخشیدمش.”

امیدوار بود این تنها اشاره به کانگ تهیون تو این شب باشه.

“فکر کنم من همون موقع برمی‌گشتم و می‌رفتم.” سوبین اعتراف کرد.

-بهش فکر کردم، ولی غرورم در میون بود.

-آه، تصور کن. تو غرورت رو به راحتی ترجیح دادی، باورم نمیشه همچین کاری کرده باشی.

یونجون دستش رو کشید، یه جورایی ناراحت شد، اما هنوز می‌خندید. “وای هیونگ، نمی‌دونستم اهل کنایه زدنی.”

سوبین که تحت تاثیر قرار نگرفته‌بود، غر زد: “فکر می‌کنی من خیلی بی‌مزه‌ و حوصله‌سربرم، نه؟”

“معلومه که نه.” یونجون دوباره زیر لب خندید. “من با آدم‌های حوصله‌سربر دیت نمیرم.”

شنیدن این حرف از یونجون یه هیجان تو وجودش انداخت. اون‌ها داشتن با هم دیت می‌رفتن. سوبین می‌دونست که این یه قراره، که فقط اون دو نفر بودن دور از همه و این خاص بود. حتی قرار نبود کسی جز خودشون دو نفر خبر داشته باشه، یه راز کوچیک مقدس. اما شنیدن این حرف از زبونش، حتی انقدر عادی انگار که هیچ چیز مهمی نیست، باعث شد بخواد که این اتفاق بیشتر و بیشتر تکرار بشه، حتی بیشتر از یه بار. شاید قبلا خیلی عجولانه تصمیم گرفته‌بود که نباید اتفاق بیفته. اون‌ها به کسی آسیب نمی‌زدن. فقط دو نفر بودن که داشتن حرف می‌زدن و از با هم بودن لذت می‌بردن، درست مثل هر کس دیگه‌ای.

“که اینطور،” سوبین شستش رو پشت دست یونجون کشید و پرسید: “خب، بقیه شرط‌هات چیه؟” یونجون یه لحظه فکر کرد و صدای زمزمه آرومی از گلوش دراومد. عشوه می‌ریخت، همون‌طوری که بعضی از دخترها وقتی سوبین می‌بردشون بیرون عشوه می‌اومدن، اما دست یونجون با اون‌ها فرق داشت. دستش زبرتر بود و مفصل‌های استخونی‌تری داشت؛ انگشت‌های کشیده‌ای که وقتی لای انگشت‌های سوبین قفل می‌شد، کاملا محو نمی‌شدن. یونجون با قطعیت گفت: “جذابیت، که البته قبلا تیکش رو زدیم. قد بلند هم همیشه یه امتیاز مثبته، مخصوصا چون من از همه کسایی که می‌شناسم بلندترم. لبخند خوب هم همین‌طور. راستی، چال گونه هم امتیاز اضافه داره.” سوبین خندید و برای یک بار هم که شده، اون حس خجالت همیشگی رو نداشت. همون چال‌هایی که بچگی به خاطرشون مسخره شده‌بود، چال‌هایی که باعث می‌شد بقیه فکر کنن حساس و ضعیفه و برادر بزرگترش مجبور می‌شد سرشون دعوا راه بندازه؛ یونجون جوری ازشون حرف می‌زد که انگار یه هدیه‌ن. سوبین گفت: “واقعا انقدر ازشون خوشت میاد؟” یونجون نگاهی بهش انداخت و گفت: “چطور می‌تونه خوشم نیاد؟ اون‌ها مثل یه تابلوی بزرگن که میگه: بوسم کن، من کیوتم“

سوبین بی‌هوا گفت: “تو واقعا کیوتی.” کلمات همین‌طوری از دهنش پریدن. نمی‌خواست انقدر رک باشه. دوست داشت وقتی یونجون بازی‌های لاس‌زدن کوچیکش رو راه می‌انداخت، خودش چیزی نگه و فقط به حرف‌ها و سر‌به‌سر گذاشتن‌های اون گوش بده. این‌جوری جواب دادن، لو می‌داد که چقدر کشته‌مرده‌ش شده. یونجون زیر لب زمزمه کرد: “می‌دونم.” و مشخص بود که کلی کیف کرده. قیافه بامزه‌ای به خودش گرفت، لبخندی زد که گونه‌هاش رو بالا آورد و سرش رو کمی تکون داد. سوبین با خودش فکر کرد که شاید باید بیشتر ازش تعریف کنه. حس می‌کرد همین حالا هم این کار رو می‌کنه؛ آخه نصف فکرهایی که این روزها تو سرش می‌چرخید درباره این بود که یونجون چقدر زیبا، دوست‌داشتنی و خاصه. شاید اون‌قدری که فکر می‌کرد تو به زبون آوردن‌شون خوب نبود. شاید هم تعریف‌هاش رو جوری می‌گفت که یونجون بهشون شک می‌کرد. هرچند، به نظر نمی‌رسید یونجون به چیزی شک داشته باشه. اون یه تصمیمی می‌گرفت و پاش می‌ایستاد؛ رک، مطمئن و تزلزل‌ناپذیر بود. این یکم ترسناک بود، چون اگه یونجون یه روز تصمیم می‌گرفت که دیگه اون رو نمی‌خواد، هیچ حرفی از سمت سوبین نمی‌تونست نظرش رو عوض کنه. اما این فکری بود برای بعدا. الان، دست یونجون توی دستش بود و همون‌طور که توی پارک قدم می‌زدن، آروم با هم حرف می‌زدن تا آرامش شب رو بهم نزنن. بین صدای شرشر رودخونه و پیچیدن باد لای علف‌های بلند و درخت‌ها، یه جور حس تنهایی و خلوت وجود داشت. هرچی بیشتر راه می‌رفتن، سوبین کمتر به فکرش می‌رسید که پشت سرش رو چک کنه یا نگران باشه که کسی نگاهشون می‌کنه یا نه. هیچ‌کس نمی‌تونست ببینتشون؛ حداقل نه واضح و به یه دلیلی، ایمان داشت که کائنات اجازه نمیده اتفاقی بیفته. این زمان، مال خودشون بود. اون‌ها به انتهای مسیر رسیدن، جایی که راه کنار آب تموم می‌شد. سوبین وقتی سرش رو بالا آورد، بالاخره تونست ماه رو ببینه که از بین ابرهای متراکم یواشکی نگاه می‌کرد.

بعدش نگاهی به یونجون انداخت که رفته‌بود لب آب و لبخند زد. زیر نور کم‌رنگ ماه پاییزی، یونجون با اون پلیور صورتی پاستلی و آرایش براق چشم‌هاش، شبیه یه پری ظریف و زیبا شده‌بود. غرق لذت از نسیم ملایم، همون‌جا ایستاده‌بود و اجازه می‌داد هوای خنک پوستش رو لمس کنه؛ انگار با نوک انگشت‌هاش داشت یه جور جادویی رو لمس می‌کرد که فقط خودش می‌دید.

سوبین آرزو کرد کاش دوربینش رو آورده‌بود. نگه داشتن عکس‌ها توی گوشی که اصلا حرفش رو هم نزن، اما یه دوربین آنالوگ، چیزی که هیچ‌کس دیگه قرار نبود ببینه، غیرممکن نبود. یه چیز شخصی می‌شد، فقط برای خودش. شاید دفعه بعد، اگه اول از یونجون اجازه می‌گرفت.

سوبین رفت کنارش ایستاد و پرسید: “پاییز فصل مورد علاقته؟”

یونجون همون‌طور که با لبخند بهش نگاه می‌کرد، جواب داد: “من همه فصل‌ها رو دوست دارم. ولی امشب واقعا حس می‌شه که تابستون دیگه تموم شده.”

یه لحظه این فکر از سر سوبین گذشت که یونجون خیلی بیشتر از سنش می‌فهمه. نه از اون لحاظ که بخواد برای کارهایی که می‌کنن بهونه بیاره، بلکه واقعا از طرز فکرش در عجب بود. شاید یونجون لزوما خرخون‌ترین آدم دنیا نبود، اما درک خیلی ظریف و دقیقی از جنبه‌های کاربردی زندگی داشت. همین باعث می‌شد با هم فرق داشته باشن، ولی مکمل هم باشن.

یونجون همون‌طور که چرخید سمت سوبین، ادامه داد: “ولی به نظرم بهت میاد، تو و پاییز خیلی به هم میاین.” این رو زیر لب گفت و شال‌گردن سوبین رو براش مرتب کرد؛ یکم سفتش کرد و بعد دست‌هاش رو گذاشت روی سینه سوبین. یه بهونه برای لمس کردن، یه بهونه‌ای که خیلی حرفه‌ای اجرا شد.

سوبین هیچ حرکتی نکرد که ازش فاصله بگیره و گفت: “اوه، واقعا؟” تمام شب داشت می‌مرد که یونجون رو لمس کنه، خیلی بیشتر از اون دست دادنی که بینشون گذشت، ولی از ترس اینکه نپرونتش، جلوی خودش رو گرفته‌بود. “چرا این‌طوری فکر می‌کنی؟”

-خیلی ساده‌ست. هیکلت اصلا برای مد پاییزی ساخته شده. ترنچ‌کت‌های خوش‌دوخت، شال‌گردن‌های کشمیر، پیرهن‌های دکمه‌دار، بوت‌های چلسی... همشون بهت میان.

همیشه جواب نوک زبونش بود. هیچ‌کدوم از سوال‌های سوبین انگار غافلگیرش نمی‌کرد. یه ویژگی کوچیک و باکلاس بود که سوبین ازش خوشش می‌اومد.

یونجون در حالی که آروم کف دست‌هاش رو روی یقه کت سوبین به سمت پایین می‌کشید، ادامه داد: “البته پاشنه کوتاه بهتره، وگرنه خیلی ازم بلندتر می‌شدی.” نگاهش رو بالا آورد و نور ملایم ماه توی مردمک‌های مشکیش می‌درخشید. “حتی بیشتر از الان.”

-جوری می‌گی انگار اذیتت می‌کنه.

یونجون نگاهش روی لب‌های سوبین قفل شد و همون‌جا موند: “برعکس، فکر کنم بیشتر از چیزی که باید، ازش خوشم میاد.” حالا لبه کت سوبین رو توی مشتش گرفت و پچ‌پچ کرد: “می‌خوام همون کاری رو بکنیم که توی ماشین کردیم.”

این مخفی‌کاریش باعث شد قضیه شیطنت‌آمیزتر از چیزی که بود به نظر برسه و سوبین با لحن سرگرم‌کننده‌ای گفت: “بوسیدن؟”

یونجون سرش رو تکون داد، شاید چون حالا که خواسته‌ش رو بلند به زبون آورده‌بود یه ذره خجالت می‌کشید. وقتی تو مدرسه سوبین رو اذیت می‌کرد اصلا انقدر خجالتی نبود. حتما واقعی بودن موقعیت بود که باعث شده‌بود این‌طوری گوش‌به‌زنگ باشه و با چشم‌های درشت و نگران نگاهش کنه.

سوبین زیر لب گفت: “اجازه داری من رو ببوسی.” و آروم کنار صورت یونجون رو توی دستش گرفت تا سرش رو بالا بیاره.

یونجون لبش رو گزید، انگار بین دو راهی گیر کرده باشه، بعد گفت: “دلم می‌خواد تو من رو ببوسی.”

سوبین به شوخی گفت: “همیشه باید طبق خواسته تو باشه، نه؟” اما جلو رفت و یه بوسه کوچیک روی پیشونیش زد.

یونجون یه مشت به سینه سوبین زد و با دلخوری گفت: “منظورم این نبود، درست‌وحسابی بوسم کن.”

کم پیش می‌اومد سوبین فرصتی پیدا کنه که همون‌طوری که یونجون باهاش بازی می‌کرد، اون هم باهاش بازی کنه. برای یه لحظه بچه‌بازی درآوردن کیف می‌داد. پرسید: “درست‌وحسابی یعنی چی، هوم؟” گونه یونجون رو بوسید. “این‌جا؟” بعد نوک بینیش رو بوسید. “یا این‌جا؟”

یونجون که دیگه طاقت اذیت شدن رو نداشت، خیلی ساده گونه‌های سوبین رو گرفت و یکم بیشتر روی پنجه پاهاش بلند شد و خودش سوبین رو بوسید. یه بوسه پاک و شیرین بود، همون‌جور بوسه راحتی که سوبین برای اولین بارشون تصور کرده‌بود. سوبین دست‌هاش رو آروم روی کمر یونجون گذاشت و اجازه داد اون بوسه رو پیش ببره، چون کنجکاو بود ببینه چی راضیش می‌کنه.

یونجون وقتی بهش نگاه می‌کرد، چه خیال‌بافی‌هایی تو سرش داشت؟

از فشار ملایم لب‌هاش و حرکت خجالتی زبونش، معلوم بود فانتزیش خیلی معصومانه‌تر و رمانتیک‌تر از فانتزی‌های سوبینه. با این حال، به نوبه خودش باارزش بود و سوبین هم در جواب بوسیدش و حواسش بود که با سرعت اون پیش بره تا قشنگی لحظه حفظ بشه.

البته، شاید یونجون رو دست‌کم گرفته‌بود. فقط چند لحظه طول کشید تا دندون‌هاش آروم لب پایین سوبین رو بگیره و سوبین لب‌هاش رو باز کرد تا یونجون زبونش رو وارد دهنش کنه؛ و یهو، دیگه سرما اون‌قدر سوز نداشت.

گرم بود، یونجون زیر دست‌هاش و زیر زبونش گرم بود و هنوز مزه گیلاس می‌داد. شاید بالم لب موردعلاقه‌ش بود، شیرین و اعتیادآور.

یه مدتی رو همون‌طوری کنار رودخونه به بوسیدن هم گذروندن، تا این‌که سوبین متوجه شد یونجون داره می‌لرزه. بوسه رو قطع کرد و پرسید: “حالت خوبه؟”

صورت یونجون سرخ شده‌بود، حتی نوک بینیش هم صورتی بود و سوبین اصلا تعجب نکرد وقتی شنید: “یکم سرده.”

سوبین دستش رو لای موهای یونجون برد و از روی پیشونیش کنار زد. “باید یه چیزی می‌گفتی، یادم رفته بود پالتو نپوشیدی.”

یونجون زیر لب گفت: “نمی‌خواستم بگم.” و حتی قلب سوبین هم گرم شد. “می‌دونستم اگه بگم، دیگه بوسیدنم رو تموم می‌کنی.”

سوبین مچ دستش رو گرفت و با مهربونی گفت: “بیا، شاید بهتره بریم یه جای دیگه ادامه بدیم.”

یونجون لبش رو گزید و سر تکون داد، اجازه داد سوبین هدایتش کنه سمت ماشینش. این بار راه اومدن کوتاه‌تر به نظر می‌رسید. سوبین دوباره پیشنهاد داد پالتوش رو به یونجون بده، اما یونجون سر تکون داد و به جاش گذاشت سوبین دستش رو دور شونه‌هاش بندازه. یواشکی، یونجون این رو ترجیح می‌داد. 

خیلی خوب توی بغلش جا می‌شد، قدش اونقدر بود که همه چی راحت و طبیعی به نظر برسه. 

“صندلی عقب،” وقتی سوبین خواست در جلو رو باز کنه، زمزمه کرد. 

سوبین خندید، اما اطاعت کرد. “باشه، صندلی عقب. چرا…”

قبل از اینکه بتونه سوالش رو کامل بپرسه، یونجون هلش داد داخل، گذاشت سوبین روی صندلی ولو بشه و خودش خزید روی پای سوبین، یادش اومد در رو پشت سرش ببنده. 


قلبش تند می‌زد، مجبور بود بپرسه. “مطمئنی؟ اگه دوست داری می‌تونیم آروم پیش بریم.”

و یونجون، یونجون جوون و بی‌تجربه، جرأت کرد بخنده. “آه آره، چون تموم این مدت همین رو تو ذهنم داشتم.” روی زانوهاش بین پاهای سوبین نشست و بهترین حالت قهر ساختگیش رو به خودش گرفت. “دلم می‌خواد تا ابد مثل یه دختر مدرسه ای ببوسمت، هیونگ، از تابستون آرزوم بوده.” وقتی سوبین خندید، یونجون نقشش رو کنار گذاشت و با صدایی عمیق و ابریشمی، صدایی که قطعا مردونه بود اما همچنان جذاب، زمزمه کرد: “این همون چیزی بود که می‌خواستی بشنوی؟ می‌تونیم بریم سراغش؟”

“اممم، خیلی می‌خواستم.” سوبین موافقت کرد، دستش رو روی پهلوی یونجون کشید و بعد اون رو نزدیک‌تر کشید. 

لب‌هاشون دوباره به هم برخورد کرد، اما این بار تو آغوشی کمتر معصومانه. برای سوبین خیلی مناسب‌تر بود، همون بوسه داغ و آشفته‌ای که تو عمیق‌ترین ساعات شب رویاش رو می‌دید. 

زبونش تو دهن یونجون بود و دست‌هاش روی کمرش، به سختی زیر پلیورش می‌لغزید. 

یونجون با یک دست به صندلی تکیه داد، دست دیگه‌ش به سادگی روی شونه سوبین افتاده‌بود. زیبا، ظریف، بی‌دردسر. باعث می‌شد سوبین بخواد تموم بدنش رو لمس کنه، پوست نرمش رو زیر نوک انگشت‌هاش حس کنه و ببینه چطور رنگش صورتی می‌شد وقتی برای نفس گرفتن تقلا می‌کرد و به لمس سوبین جواب می‌داد. 

این اولین بار بود که سوبین می‌تونست حس کنه یونجون چقدر مشتاقشه. هر چقدر پلیورش بالاتر می‌رفت و دست‌های سوبین باهاش حرکت می‌کرد، یونجون کمتر خودش رو کنترل می‌کرد. اول دستش رو توی پالتوی سوبین گره زد، محکم چسبیدش، بعد شروع کرد به درآوردنش. 

“لعنتی، درش بیار،” یونجون کم‌نفس، روی لب سوبین گفت، وقتی پالتوی سوبین توی خم آرنجش گیر کرد. “من هیچ‌وقت…”

سوبین بوسه‌شون رو قطع کرد، هم برای اطاعت و هم برای اینکه نفس بگیرن. “هیچ‌وقت چی؟”

دست‌هاش رو از آستین‌هاش بیرون کشید و پالتوش رو انداخت روی صندلی جلوی خودش. 

یونجون روی زانوهاش نشست، روی سوبین نشسته‌بود اما نه کاملا روی پاش. چشم‌هاش روی بدن سوبین می‌چرخید و به دلایلی، زیر نگاه شدیدش احساس خودآگاهی عجیبی داشت. انگار یه گربه بزرگ روی پاش نشسته‌بود و حالا داشت بهش خیره می‌شد، تصمیم می‌گرفت که آیا اون رو ببلعه یا نه. هیچ کس توی زندگیش تا حالا اینطوری بهش نگاه نکرده‌بود. “من هیچ وقت نمی‌تونم تو رو درست ببینم. تو همیشه حداقل سه لایه لباس می‌پوشی، رو مخه.”

یه حس عجیب بهش دست داد و مطمئن نبود اسمش چیه. آیا احساس غرور می‌کرد؟ یا خجالت؟ پوستش از قبل داغ بود و هر چقدر یونجون بیشتر حرف می‌زد، اون حس شدیدتر می‌شد. “مدل لباس پوشیدنمه.” به سادگی جواب داد، هرچند صداش خشن و عمیق بود.

یونجون نگاهش رو آورد پایین و همون‌طور که دستش رو روی سینه سوبین می‌کشید، با شیطنت گفت: “اون ژاکت اضافی اصلا لازم نیست. این فقط نشون‌دهنده امل‌بازیته، دقیقا شبیه همون تصویر کلیشه‌ای که از یه معلم ادبیات تو ذهنه.”

“امل؟” تعجب از لحنش کاملا مشخص بود. “واقعا این‌طوری فکر می‌کنی؟”

“اوهوم.” یونجون زبونش رو روی لب‌هاش کشید و سوبین ناخودآگاه محو تماشای قرمزی و براقی لب‌هاش شد. اون‌قدر طولانی همدیگه رو بوسیده‌بودن که لب‌های یونجون پف‌کرده به نظر می‌رسید و چشم‌هاش خمار شده‌بود. سوبین کم‌کم نگران شد؛ نکنه نتونه پا‌به‌پای یونجون پیش بره؟ اما انگار یونجون هم دقیقا همون چیزی تو فکرش بود که سوبین داشت بهش فکر می‌کرد. یونجون ادامه داد: “وگرنه این‌قدر خودت رو نمی‌پوشوندی، راستش خیلی خودخواهیه.”

سوبین تک‌خنده کوتاهی از سر سرگرمی زد و اضطرابش رو پس زد. “با اینکه درباره فرض اولت کاملا در اشتباهی، ولی حداقل یه چیز رو درست گفتی. من خیلی خودخواهم. البته وقتی پای چیزهای خاصی وسط باشه.”

“اوه؟” یونجون دست‌هاش رو شل دور گردن اون حلقه کرد و سرش رو کج کرد. نور ضعیف چراغ‌های خیابون توی چشم‌هاش می‌درخشید و باعث می‌شد چشم‌هاش مثل دریایی پر از ستاره به نظر بیان. “مثلا چه چیزهایی؟”

سوبین در حالی که به جوابی که درست روبروش بود خیره شده‌بود، زیر لب گفت: “مثل چیزهایی که می‌خوام، با تموم وجود می‌خوامشون. اگه چیزی رو خیلی بخوام، کل وجودم رو تسخیر می‌کنه.”

یونجون پچ‌پچ کرد: “درباره من هم همین حس رو داری؟”

سوبین چشم‌هاش رو بست، پیشونیش رو به پیشونی اون تکیه داد و سر تکون داد. “از اولین باری که دیدمت.”

چه حرف رمانتیک و خطرناکی ولی نمی‌تونست دروغ بگه. واقعا از همون لحظه‌ای که فقط یه نگاه گذرا به یونجون انداخته‌بود، بیشتر از هر چیزی تو دنیا اون رو می‌خواست. این نرمال نبود و اگه یونجون سنش بیشتر بود یا باهوش‌تر بود، شاید این حرف براش یه زنگ خطر به حساب می‌اومد. اما اون ساده‌لوح بود. از این نظر، هردوشون ساده‌لوح بودن.

یونجون با بوسه‌ای حرف رو تو دهنش قطع کرد، در حالی که لبخندی رو لب داشت. اون‌ها دوباره از همون‌جایی که رها کرده‌بودن شروع کردن؛ اون لحظه مثل یه گیلاس شراب کنار گذاشته شده و دوباره برداشته شده‌بود: زیبا، ظریف و پر از گناه. سوبین خیلی وقت بود که انقدر احساس مستی نکرده‌بود.

این یه فانتزی نرم‌تر و شیرین‌تر بود، اما به همون اندازه که داشت به حقیقت می‌پیوست، لذت‌بخش بود. سوبین هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد فقط با بوسیدن کسی انقدر تحریک بشه و در عین حال، این‌طور احساس رضایت کنه.

تو تموم طول زندگیش، بوسیدن یه کار اجباری بود. حرکتی که باید قبل از رابطه جنسی انجام می‌شد چون مودبانه بود. چون روال درستش این بود و چون همیشه باعث می‌شد زن‌هایی که باهاشون بود، عاشقش بشن.

خیلی وقت‌ها به نظر می‌رسید زن‌ها بوسیدن رو به خود رابطه ترجیح می‌دن و سوبین هیچ‌وقت درکشون نمی‌کرد. البته هیچ‌کدومشون براش واقعا لذت‌بخش نبودن، اما توی رابطه جنسی، تظاهر کردن راحت‌تر بود. یه پایانی داشت، یه خط پایان و اگه تمرکزش رو روی این ایده می‌ذاشت که بودن با یه زن کار درستیه، معمولا می‌تونست تا آخرش پیش بره.

بوسیدن همش به اشتیاق و هیجان بستگی داشت. یه جور جابه‌جایی روح بین دو تا آدم، حالا چه پای عشق وسط باشه چه نباشه.

و حالا، با اون آتیش اشتیاق و انرژی تکون‌دهنده یونجون و تپش‌های قلب خودش، تازه فهمیده‌بود، بوسیدن می‌تونست چیز قشنگی باشه. یه حفره توی زمان که فقط اون دو تا توش مهم بودن و با اینکه نفس‌هاشون به شماره افتاده‌بود، ولی با هم هماهنگ بود.

با خودش فکر کرد که آیا روی یونجون هم همین‌طوری اثر گذاشته؟ آیا طبیعیه که آدم این‌قدر غرق یه چیز معمولی بشه؟ برای اون هیچ‌جای این حس‌ها معمولی نبود؛ تموم این حرارت و حس‌ها براش کاملا تازگی داشت، اما شاید تجربه یونجون فرق می‌کرد.

ته ذهنش، سوبین می‌دونست که اگه فقط زانوش رو کمی بلند کنه، می‌تونه بفهمه. یونجون روی یکی از پاهای اون نشسته‌بود و اون شلوار مشکی گشاد پاش بود؛ اگه سوبین خودش رو بهش فشار می‌داد، می‌فهمید. اما نمی‌تونست خودش رو راضی به این کار کنه. بدتر از اون، این دوری کردنش به خاطر یونجون نبود. شک داشت که یونجون براش مهم باشه، حتی اگه از قبل درباره‌ش حرف نزده‌بودن. به خاطر خودش بود. می‌ترسید این حباب امن کوچیک رو بشکنه و به خودش یادآوری کنه که یونجون یه پسره.

بعضی وقت‌ها توجیه کردنش راحت بود. هرچی سوبین کمتر بهش فکر می‌کرد، تا وقتی که خودش رو متقاعد نگه می‌داشت، احساس راحتی بیشتری داشت. این واقعا حساب نمی‌شد. یونجون خوشگل بود، لباس‌های خوشگل می‌پوشید و دوست داشت با لوازم آرایش ور بره. ناخن‌هاش رو لاک می‌زد و گوش‌هاش رو سوراخ کرده‌بود. صداش مثل عسل شیرین بود و وعده‌های قشنگی می‌داد. کاملا طبیعی بود که مردها شیفته‌ش بشن. سوبین هم فقط یکی از اون‌ها بود. این باعث نمی‌شد سوبین متفاوت، یا عجیب، یا غیرمتعارف به نظر بیاد.

یونجون اونی بود که فرق داشت. خودش انتخاب کرده‌بود که متفاوت باشه. تقصیر سوبین نبود و شاید این منصفانه نبود، اما بهش اجازه می‌داد با همه‌چیز کنار بیاد…

Report Page