masquerade
پیدا کردن یه غروب کامل و بینقص کار سختی بود، مخصوصا توی شهر.
اما امشب سوبین یکی از اون غروبها رو درست جلوی چشمش داشت، هرچند که اصلا قدر این زیبایی رو نمیدونست و هدر میرفت. نه غروب براش مهم بود، نه اون هوای گرگومیش عالی تابستونی و نه بوی وسوسهانگیز شیرینیهای سرخشدهای که توی فضا پیچیدهبود.
تلاشهای پارتنرش برای باز کردن سر صحبت هم به در
بسته میخورد، هرچند که دختره اصلا تقصیری نداشت. دست کوچیک و ظریفش توی دست سوبین جا گرفتهبود و داشت درباره چیزهایی حرف میزد که فکر میکرد براش جالبه. صداش قشنگ بود و خیلی خوب توی همهمه دلنشین جمعیت گم میشد.
در واقع، سوبین میدونست که همه تقصیرها گردن خودشه. بعد از اینکه قرار قبلیش هم به همین شکل افتضاح پیش رفت، با خودش عهد کرده بود که دیگه تلاش نکنه. فایدهای نداشت؛ اون خودش یه مورد ناامیدکننده بود. توی سن سی و دو سالگی، بدون حتی یک رابطه موفق، دیگه باید چیزی که دنیا داشت بهش میفهموند رو قبول میکرد.
اما این کار براش مثل اعتیاد شدهبود. مثل قمار، با اینکه هیچوقت برنده نمیشد. زنها ازش خوششون میاومد. اونقدر به نظرشون جذاب بود که بیمیلیش رو نادیده بگیرن. حاضر بودن ساعتها مکالمه سخت و طاقتفرسا رو تحمل کنن، چون سوبین دقیقا شبیه مرد رویاهاشون بود؛ قدبلند، با چهرهای کلاسیک و شیک، و تحصیلکرده. معلومه که انتخاب اول هر کسی بود.
از طرفی، زنهای مجرد همسنوسالش فکر میکردن اون آخرین شانسشونه. مگه کلا چند تا مرد جذاب توی دهه سی زندگیشون باقی مونده؟ پس بهتر بود تا نپریده، رو هوا بزننش.
البته که هیچوقت اوضاع اینطوری پیش نمیرفت. سوبین بهندرت از قرار اول فراتر میرفت. دختری که الان همراهش بود، همکارش بود. شاید همین اولین نشونه بود که قرار امشب از اول محکوم به شکست بوده.
یانگ مینجو؛ باهوش و زیبا بود و بین معلمهای دبیرستانی که هر دو توش درس میدادن، خیلی محبوب بود. سوبین الان بیشتر از سه ساله که میشناختش و توی محیط کار با هم دوستهای خوبی شدهبودن. بعد از اینهمه مدت که از نگاهها و نخ دادنهای ظریفش فرار کردهبود، بالاخره تصمیم گرفت بیخیال بشه و فقط محض امتحان هم که شده باهاش بیرون بیاد، با اینکه میدونست قاطی کردن کار و رابطه اصلا فکر خوبی نیست.
موضوع بحثشون هم الان همین بود.
دختره آهی کشید و گفت: “واقعا کاش یه فکری به حال زنگ سوم میکردن و یه درس دیگه میذاشتن... دانشآموزها بهش توجه نمیکنن، آخه همیشه تا خود ناهار فقط میخوابن.”
سوبین جوابی نداد؛ الان دیگه دختره هم انتظار نداشت اون چیزی بگه. از همون اول شب معلوم شدهبود که سوبین قراره کمحرف باشه. خوشبختانه مینجو میدونست که اون کلا آدم پرحرفی نیست. در عوض، سوبین اجازه داد نگاهش به اطراف بچرخه و غرفههای بازی و وسایل شهربازی رو که مثل یه هزارتو بودن، برانداز کنه. پیشنهاد اومدن به اینجا رو دختره دادهبود؛ سوبین فکر میکرد یه کم بچهگونهست، اما اونقدر براش مهم نبود که بخواد جای دیگهای رو پیشنهاد بده.
بچهها اینطرف و اونطرف میدویدن و پدر و مادرهای کلافه دنبالشون بودن و نوجوونها هم تو گروههای پر سر و صدا از اینور به اونور میرفتن.
توی کوچههای باریک بین غرفهها، نوجوونهای بیشتری دور هم جمع شدهبودن، به شوخیهای همدیگه بیش از حد بلند میخندیدن و درباره موضوعات ممنوعهای حرف میزدن که ازشون سر درنمیآوردن. جوونی دقیقا همونطوری بود که سوبین یادش میاومد؛ انگار بعضی چیزها هیچوقت عوض نمیشن.
نگاه سوبین از روی اونها رد شد، از بین چراغها و پارچههای رنگارنگ گذشت تا اینکه روی یه غرفه صورتی پاستلی ثابت موند. چراغهای تزئینی گرمی دور لبههاش رو گرفتهبود و ظاهرش رو نرم و دعوتکننده کردهبود. عروسکهای پولیشی از سقف آویزون بودن و دیوار پشتی رو پر کردهبودن. بطریهای شیشهای رنگی هم روی یه سکو ردیف شدهبودن. یه بازی ساده پرتاب حلقه.
پسری به پیشخوان تکیه دادهبود، آرنجهاش رو گذاشتهبود روی میز و انگار غرق گوشیش بود. بازارش کساد بود، اما به نظر نمیرسید اصلا براش مهم باشه. ناخنهاش با بینظمی سیاه و سفید رنگ شدهبودن و وقتی با سرعت روی صفحه ضربه میزد، توجه آدم رو جلب میکردن و مثل یه مارپیچ هیپنوتیزمکننده، چشم رو به بازی میگرفتن.
اما، تو یک چرخش ساده سرنوشت، درست همون لحظهای که نگاه سوبین روی اون موند، پسر سرش رو بالا آورد و برای اولین بار تو اون شب، سوبین فهمید که غروب چقدر میتونه زیبا باشه.
هاله نارنجی خورشید که از پشت ساختمونهای بلند اطراف پارک سرک میکشید، لبه موهای مشکی و نامرتب پسر رو رنگی کردهبود و یه هالهی درخشان و محو دور سرش ساختهبود که باعث میشد جلیقه بافتنی آبیرنگش حسابی به چشم بیاد. اما این چشمهای پسر بود که سوبین رو به سمت خودش کشید و برای لحظهای زمان رو براش متوقف کرد.
حتی کنترلی روی بدن خودش هم نداشت، همینطور دست دختر رو میکشید و اون رو به سمت غرفه میبرد.
“هدیه میخوای؟” تونست بپرسه، بهونه خوبی بود و اون هم انگار انقدر غافلگیر شدهبود که نفهمید چرا توجه سوبین ناگهان جلبش شده. این اولین بار بود که امشب واقعا کاری مردونه انجام میداد و امیدش برای امشب دوباره زنده شد، پس با خنده بامزهای قبول کرد. “اگه فکر میکنی میتونی برام یکی ببری.”
همینطور که به غرفه نزدیک میشدن، پسر تلفنش رو کنار گذاشت و بهشون لبخند زد. لبهاش صورتی و پر بود. یک آبنبات چوبی قرمز تو دهنش بود. خیلی بیش از حد تحریککننده بود، مخصوصا برای کسی که نمیتونست بیشتر از نوزده سال داشته باشه. احساس عجیبی تو سینهش پیچید، احساسی که هم میترسوندش و هم مجذوبش میکرد.
آه، سوبین داشت وارد قلمروی خطرناکی میشد.
“عصر بخیر!” پسر بهشون سلام کرد و کاملا صاف ایستاد. قد بلند بود، به شکلی لاغر و ظریف، صداش زیرتر و تودماغیتر از اون چیزی بود که سوبین انتظار داشت. “مایل به یه دست بازی هستین؟”
چشمهاش سوبین رو رها نمیکرد و این تصور رو داشت که پسر دقیقا میدونه مرد بزرگتر چه فکری دربارهش میکنه. عجیب بود، یا شاید هم قابلتحسین، با توجه به اینکه سوبین خودش هم مطمئن نبود چه فکری میکنه.
“حتما!” سوبین جواب داد، سعی میکرد به جایی غیر از پسر و برجستگی ناشی از آبنبات روی گونهش نگاه کنه. نورهای گرم پوستش رو درخشان میکرد.
پسر با لبخندی جذاب گفت: “خوبه، میشه پنج هزار وون برای یه دست بازی.”
همینطور که سوبین کیف پولش رو درآورد، پسر بازی رو آماده کرد. با پیراهن یقهدار سفید و ترکیب بافتنی آبیش و اکسسوریهای نقره سنگینش، کمی زیادی برای این کارناوال گرونقیمت به نظر میرسید. شاید اینجا کار کردن براش فقط یک سرگرمی بود.
سوبین در تلاش بود برای نادیده گرفتن هر حس کنجکاوی که این پسر تو وجودش برمیانگیخت. توجهش رو به همراهش جلب کرد. “کدوم رو میخوای؟” سعی کرد صداش رو نرم و کمی شوخ طبع کنه و لبخند خجالتی روی صورت مینجو بهش گفت که موفق شده.
“اگه ببری، هوم...” عروسکهای پولیشی رو بررسی کرد. “شاید اون یکی؟” با انگشت به سمت یک خرس زرد متوسط با قلبی روی شکم سفیدش اشاره کرد، بامزه بود.
“باشه.” سوبین با لبخند گفت.
صدای خنده کوچیکی از داخل غرفه اومد؛ پسر پشتش رو بهشون کرده و مشغول بازی بود، اما کس دیگهای نبود که اون صدا رو درآورده باشه. کمی تحقیرآمیز بود، مثل وقتی که نوجوونها فکر میکنن چیزی رو میدونن که تو نمیدونی، اما نمیخوان چیزی بگن. سوبین اون خنده رو به اندازه کافی تو کلاسش شنیده بود.
با این حال، فکر نمیکرد دختر متوجهش شده باشه. اون بیش از حد مجذوب این واقعیت بود که سوبین بالاخره بهش توجه کرده.
خود بازی به اندازه کافی راحت بود؛ راستش سوبین شک کرده بود که پسره عمدا بازی رو به نفع اون دستکاری کرده، چون هر سه تا حلقه بدون هیچ دردسری همون پرتاب اول افتادن سر جاشون.
مینجو جیغ بنفشی کشید و براش دست زد و کلی از مهارتش تو بازیهای شهربازی تعریف کرد، اما سوبین اصلا حس نمیکرد که این یه برد واقعی باشه. مخصوصا با اون طرز نگاه پسر که از گوشه غرفه، در حالی که آبنباتچوبیش رو میمکید، با یه قیافه رو اعصاب و عاقلاندرسفیه تماشاش میکرد. چشمهاش داد میزدن که چی تو سرشه؛ انگار دلش میخواست هم سوبین و هم دختر همراهش رو سکه یه پول کنه. مینجو داشت بابت کاری که یه بچه هم از پسش برمیاومد از سوبین قهرمان میساخت و سوبین با یه لبخند خجالتی و بهونه آوردن که با دستهای بلند پرتاب راحتتره، داشت تموم اون تعریف و تمجیدها رو قبول میکرد.
اما درست وقتی پسر رفت تا جایزه رو بیاره، گوشی مینجو توی جیبش زنگ خورد. همونطور که گوشی رو درمیآورد، با یه نگاه عذرخواهانه و آه کشیدن گفت: “مامانمه، گفتهبود اگه صاحبخونه برای تعمیر سینک اومد زنگ میزنه. الان برمیگردم.”
سوبین لبخند ملایمی بهش زد. یه ساعت پیش گفتهبود که ممکنه مامانش زنگ بزنه. “اوکیه، راحت باش.” این رو در حالی گفت که داشت با خودش فکر میکرد واقعا دلش میخواد اون بره یا نه. اگه میرفت، سوبین باید چیکار میکرد؟ قطعا نمیتونست اینجا بمونه و با مسئول بازی گپ بزنه.
اما مینجو دیگه داشت دور میشد و همونطور که جواب میداد “بله، سلام؟”، یه دست هم براش تکون داد. درست وقتی سوبین تصمیم گرفت که بهتره اون هم بره و این چند دقیقه یه جوری خودش رو سرگرم کنه، اتفاقی چشمش به چشم پسر افتاد که تموم این مدت داشت مکالمهشون رو تماشا میکرد.
پسر همین که مطمئن شد مینجو دیگه صداش رو نمیشنوه، آهی کشید و گفت: “آخی، طفلک دختره.”
سوبین با تندی پرسید: “منظورت چیه؟” اما مسئول بازی فقط شونهای بالا انداخت و با یه لبخند شیطون مشغول مرتب کردن وسایل بازی شد.
-فقط به نظرم حیفه، خودش نمیدونه داره وقتش رو تلف میکنه.
هنوز با همون لحن مغرورانه حرف میزد، انگار چیزی میدونست که بقیه ازش بیخبر بودن. این کارش سوبین رو تا حد مرگ عصبی میکرد.
-وقتش رو تلف چی میکنه؟
پسره چرخید و دستهاش رو تکیه داد به میز و مثل یه گربه تنبل وزنش رو انداخت روش؛ انگار که تو راحتترین حالت ممکنه. “دیگه نباید این رو برات هجی کنم که، آقا.”
در حالی که آبنبات تو دهنش بود حرف میزد، خیلی بیادبانه. نه از اون مدلهایی که انگار تربیت درستی نداشته، بلکه دقیقا جوری که معلوم بود میدونه کارش بیادبیه و عمدا انجامش میده چون براش مهم نیست؛ و این برای سوبین حتی از مورد اول هم توهینآمیزتر بود.
منظورش کاملا واضح بود، اما سوبین رو بیشتر کلافه کرد. -اونجوری که تو فکر میکنی نیست.
پسره چشمهاش رو چرخوند. “آره جون خودت، معلومه که نیست.”
-ببین بچه...
پسر با یه قیافهای که انگار دردش گرفته باشه گفت: “اوه، من اگه جای تو بودم این کار رو نمیکردم.” اما چشمهاش از شیطنت برق میزد.
“باز چیه؟” صدای سوبین از حرص بالا رفت و هر چی بیشتر حرف میزدن، کمطاقتیش بیشتر معلوم میشد.
-بهم نگو بچه، اون هم وقتی جوری بهم زل میزنی که انگار دلت میخواد همینجا روی پیشخون خمم کنی، یه کم بیربط به نظر میرسه، نه؟
اوضاع برای سوبین بدتر شد چون واقعا زبونش بند اومدهبود و فقط میتونست با دهن باز از شوک، بهش خیره بمونه. بالاخره با استفاده از تجربه معلمیش، دهنش رو بست و با یه لحن جدی گفت: “حتی نباید درباره این چیزها شوخی کنی.”
پسر بلافاصله جوابش رو داد؛ معلوم بود از اوناییه که از آدمهای بالادستی متنفرن. “کی گفته دارم شوخی میکنم؟ میتونی سعی کنی انقدر ضایع نباشی، آقا!” کلمه آقا رو جوری کشید که انگار فحشه. “عجیبه که دوستدخترت هنوز نفهمیده تو اصلا از دخترها خوشت نمیاد.”
سوبین تا حالا تو عمرش با چنین اتهامی روبرو نشدهبود؛ حتی به خودش اجازه ندادهبود به این احتمال فکر کنه، هرچند با بالا رفتن سنش، این موضوع مثل یه حقیقت تغییرناپذیر سایهش رو روش سنگینتر میکرد. ترکیبی از خشم و ترس تو وجودش بالا زد.
-دروغه، تو به همه مشتریهات این اراجیف رو میگی؟
چشمهای تیز پسره سرد شد. اما این حالت به جای اینکه از جذابیتش کم کنه، فقط باعث شد یه جور وقار سرد و خاص پیدا کنه. از اون مدل قیافههایی گرفت که یه پسر همسن اون هنوز نباید بلد میبود. “مسخرهبازی درنیار.”
-پس تو هم انقدر حرفهای مسخره نزن.
سوبین اصلا نمیفهمید چرا داشت وقتش رو با بحث کردن با یه نوجوون سر گرایش جنسیش تلف میکرد.
پسر زیر لب گفت: “اگه فقط بهش اعتراف کنی، احتمالا خوشحالتر میشی.” و نگاهش رو از سوبین گرفت تا خرس زرد رو پایین بیاره؛ اینطوری سوبین فقط پشتش رو میدید. سعی کرد نگاه نکنه، سعی کرد جذب هیکل قشنگش با اون پیراهن تو شلوار و جین مشکی تنگ و نگیندارش نشه.
چشمهای سرگردونش داشتن بهش خیانت میکردن. مجبور شد پلک بزنه و به دیوار پشت سر پسر خیره بشه.
با سردی پرسید: “چرا فکر میکنی این موضوع به تو ربطی داره؟”
وقتی پسر نگاهش کرد، چشمهاش دوباره شیطون شدهبود. میدونست سوبین داشت نگاهش میکرد. شاید هم خودش میخواست که سوبین نگاهش کنه. از اون پسرهایی بود که با وجود اینکه به نظر میرسید هیچی براش مهم نیست، ولی خیلی زیاد میفهمید. “چون هیچ مرد بالغ استریت و راضیای، اینطوری به بقیه پسرها نگاه نمیکنه. فقط دارم سعی میکنم کمک کنم.”
سوبین پوزخندی زد، شاید یکم بیش از حد بیرحمانه، چون میدونست کمک کردن آخرین چیزیه که تو فکر این بچهست.
-حتی اگه اونطوری هم بودم، که نیستم، تو خیلی برای من بچهای.
اگه این رو بلند میگفت، اعتراف میکرد که داره تو مسیر خیلی خطرناکی قدم برمیداره، رسما اون پسر رو به یه منطقه ممنوعه تبدیل کرده.
پسر در حالی که خرس رو تو بغلش گرفتهبود، با تامل گفت: “مرد جذابی مثل شما؟ نباید بیشتر از بیست و پنج سالت باشه، درسته؟”
سوبین یکم قند تو دلش آب شد ولی اونقدری خر نشدهبود که دروغ بگه، جایزه رو ازش گرفت. “اشتباه میکنی، حدود هفت سال.” پسر فقط شونهای بالا انداخت. “واقعا چه فرقی میکنه؟”
یه دنیا فرق میکرد.
-چند سالته؟
پسر بدون اینکه جا بزنه، مبهم جواب داد: “به اندازه کافی بزرگ هستم.”
-نه، جدیم. یه عدد بگو.
بعد از یک ثانیه تردید، پسر گفت: “هیفده.”
سوبین در حالی که ته دلش داشت وحشت میکرد، با خودش فکر کرد: “به اندازه کافی بزرگ نیست، اصلا به اندازه کافی بزرگ نیست.”
پسر در حالی که به پیشخوان تکیه داده بود و فقط یه نفس با هم فاصله داشتن، پرسید: “نظرت عوض شد؟”
سوبین هنوز حتی تصمیمی نگرفتهبود.
چشمهای پسر زیبا و کاملا مسحورکننده بود، مثل شیشههای رنگی کلیسا. براق و تیره، و با کنجکاوی جوونی میدرخشید که همه چیز رو به جادو تبدیل میکرد.
سوبین آروم جواب داد: “باید عوض بشه.”
بعد پسر، با قیافهای که انگار برنده شده، زیر لب زمزمه کرد: “اوه؟ فکر کردم گفتی اونطوری نیستی؟”
بچه پرروی...
سوبین با تندی گفت: “نیستم.” و دوباره خودش رو جمع و جور کرد. ناخواسته اجازه دادهبود پسر جادوش کنه و حرفهایی بزنه که منظوری ازشون نداشت. چشمهای پسر هیپنوتیزمکننده بود. خرس رو برداشت و خواست بره، اما پسر با گذاشتن دستش روی شونه سوبین، متوقفش کرد.
با خشونت دستش رو پس زد و نگاه تندی بهش انداخت، اما پسر انگار اصلا بهش برنخوردهبود؛ دستهاش رو تو جیبش گذاشت، مثل اینکه بخواد بگه آروم باش، دیگه تکرار نمیشه.
“مطمئنی نمیخوای یه دور دیگه بازی کنی؟” نگاهی به اسباببازیهای آویزون پشت سرش انداخت. “به نظرم اون خرگوشه خیلی کیوته.”
یه خرگوش پولیشی آبی کوچولو درست وسط دیوار بود. شاید اگه سوبین فقط باهاش راه میاومد، پسر و اون باورهای عجیبش دست از سرش برمیداشتن.
پس کوتاه اومد و گفت: “باشه.” و یه پنج هزارتای دیگه روی پیشخوان گذاشت. “یه دور دیگه.”
بردن این دفعه حتی از دفعه اول هم راحتتر بود. هر سه تا حلقه تو اولین تلاشش دقیقا سر جاشون افتادن و سوبین شک کرد که شاید پسر بطریها رو نزدیکتر به لبه میز چیده باشه.
پسر در حالی که با لحن کشداری حرف میزد، خرگوش رو پایین آورد: “مثل اینکه برنده شدی.”
سوبین زیر لب گفت: “حس برنده شدن ندارم.” اما وقتی پسر خواست اسباببازی رو بهش بده، سوبین اون رو برگردوند تو بغل پسر. نمیدونست داره چیکار میکنه، فقط حس میکرد باید این کار رو انجام بده. “نگهش دار. خودت فکر میکنی کیوته، مگه نه؟”
پسر پلک زد؛ این اولین بار بود که از وقتی شروع به حرف زدن کرده بودن، غافلگیر میشد. اما بعد از یک ثانیه تردید، سرش رو تکون داد و بازوهاش رو دور خرگوش حلقه کرد. “ممنون.”
صدای پسر وقتی سوبین رو به چشم یه آدم هیز و منحرف نمیدید، خیلی نرم و قشنگ بود.
سوبین جواب داد: “حتما.” قبل از اینکه بتونه راهی پیدا کنه که بدون فهمیدن اسم پسره جیم بزنه، بالاخره کائنات دلش به حالش سوخت و پارتنرش دووندوون به سمت دکه برگشت و دستش رو گذاشت روی بازوی سوبین.
“واقعا معذرت میخوام!” لحنش طوری بود که معلوم بود واقعا پشیمونه و همین باعث شد سوبین بیشتر به حال خودش دل بسوزونه. اون اینجا داشت با خودش کلنجار میرفت چون این پسر هیفده ساله براش جذابتر از تموم دخترهایی بود که تا حالا باهاشون بیرون رفتهبود، اونوقت مینجو داشت برای پنج دقیقه منتظر گذاشتنش عذرخواهی میکرد.
سوبین در حالی که سعی میکرد یه لبخند شیرین بزنه، گفت: “مشکلی نیست.” بعد دستهاشون رو تو هم گره زد و دختر قشنگ قند تو دلش آب شد. “بریم ببینیم صف چرخوفلک چطوریه؟”
مینجو با ذوق گفت: “خیلی دوست دارم.” و بعد برای پسر دست تکون داد. “مرسی که تنهاش نذاشتی بچه، شب خوبی داشته باشی!”
پسر هم با لبخندی مثل لبخند اون جواب داد، هرچند پشت لبخندش یه جور تمسخر پنهون بود. حرفهای قبلیش تو گوش سوبین زنگ میزد: “طفلی اون دختره.”
پسر گفت: “خواهش میکنم، باعث افتخارم بود. امیدوارم بقیه شب بهتون خوش بگذره.”
بقیه شب واقعا بهشون خوش گذشت. پارتنرش اون رو دور تا دور شهربازی برد، هر جایی که براش جالب بود رفتن، به شوخیهای بیمزه سوبین خندید و اصلا حرف کار رو وسط نکشید. سوبین هم تموم تلاشش رو کرد تا فکرش سمت اون پسر دکهای نره، حتی اگه این به معنی غرق شدن کامل توی مکالمه و لاس زدن بیشتر از همیشه بود.
وقتی بیرون شهربازی کنار پیادهرو منتظر تاکسی بودن، سوبین دیگه داشت این شب رو یه پیروزی به حساب میآورد. فقط کافی بود مینجو رو تا دم خونهش برسونه، بهش شببخیر بگه و تموم. مثل همیشه دعوتش برای رفتن به داخل خونه رو رد میکرد و دیگه هم باهاش بیرون نمیرفت، ولی اون هنوز لازم نبود این رو بدونه. بین تموم قرارهای افتضاحی که داشت، این یکی اونقدرها هم بد نبود.
اون مشکل کوچیک وسط راه دیگه از ذهنش پاک شدهبود. یا حداقل تا وقتی که سوبین صدای آشنایی رو شنید که داد زد: “خفه شو!” و بعد صدای خنده ریزی از پایین خیابون اومد.
نمیخواست نگاه کنه. ولی با این حال چشمش ناخودآگاه پیادهرو رو دنبال کرد تا رسید به یه جمع از نوجوونها که داشتن با هم میخندیدن و همدیگه رو هل میدادن. یه پلیور آبی روشن توجهش رو جلب کرد؛ پسره وسط جمع ایستادهبود و داشت درباره یه چیزی شوخی میکرد. خورشید دیگه کاملا غروب کردهبود، ولی اون گروه زیر نور چراغ جمع شدهبودن و انعکاس نور روی اکسسوری پسره باعث میشد نشه نادیدهش گرفت.
وقتی پسر چرخید تا بازوی یکی از دوستهاش رو بگیره، یه درخشش دیگه چشم سوبین رو گرفت و نگاهش رفت سمت کیفی که روی شونهش بود. یه گوش خرگوش آبی کوچولو ازش زدهبود بیرون و روی قسمت جلویی کیف، یه پیکسل با نشون آشنای برگ سبز چسبیدهبود. نماد مدرسه پسرونه غیرانتفاعی سونگهو؛ یه دبیرستان خصوصی توی شهر که آکادمیای رقابتی داشت. خونوادههای پولدار سالانه میلیونها وون خرج میکردن تا پسرهاشون رو بفرستن اونجا، دور از حواسپرتی دخترها که ممکنه مانع درس خوندنشون بشه. سوبین دوستی داشت که سالها توی اون مدرسه درس میداد و قصد داشت آخر این ترم بازنشسته بشه.
در واقع، اون پیشنهاد دادهبود که سوبین رو به عنوان جایگزین خودش معرفی کنه. حقوقش خیلی بیشتر از چیزی بود که الان میگرفت، اما جو اونجا به نظرش خفهکننده میاومد؛ واسه همین وقتی رفیقش بحث رو پیش کشیدهبود، جواب قطعی بهش ندادهبود و پیچوندهبود با گفتن اینکه باید دربارهش بیشتر فکر کنم.
اما حالا دوباره وسوسه شدهبود. البته به دلایلی که کاملا غلط بودن، ولی شاید اون پیکسل روی لباس پسر یه نشونه بود که باید این کار رو قبول کنه. شاید براش خوب میشد. قطعا پول اضافهش به دردش میخورد. تازه، با توجه به اینکه قرار نبود ترم جدید برگرده، اینطوری تحمل عواقب ضایع این قرار عاشقونه هم براش خیلی راحتتر میشد.
مینجو یهو گفت: “اوه، فکر کنم اون ماشین ماست!” و سوبین رو از فکر و خیال بیرون کشید. “هیوندای مشکی، درسته؟”
اون هم نگاهش رو از اون اکیپ نوجوونها گرفت و به ماشینی که داشت نزدیک میشد خیره شد. “آره، فکر کنم خودشه. بریم.” بازوش رو دور بازوی دختر حلقه کرد و همونطور که ماشین کنار جدول نگه میداشت، اون رو به خودش نزدیکتر کرد.
حتما داشت دیوونه میشد، هیچ توجیه دیگهای واسه این همه فکر و خیال غیرمنطقیای که توی یه شب به جونش افتادهبود، وجود نداشت.
توی ماشین، با خودش کلکل میکرد که منطقیه. اگه اون پسره رو از معادله حذف کنی، که حتما هم باید حذفش کنی، باز هم قبول کردن این پیشنهاد کاری عاقلانهست.
براش خوب بود. یه تنوعی میشد که ازش استقبال میکرد. یه چیز جدید که از این روتین به شدت کسلکنندهای که هفت سال توش گیر کردهبود، نجاتش میداد.
توی ماشین، یه ریمایندر گذاشت که فردا صبح به رفیقش زنگ بزنه و برای یه قهوه دعوتش کنه بیرون...