make yourself at home

make yourself at home

Tia

تقه‌ای به در اتاق سونگهون برخورد کرد و لبخند رو روی لب مرد آورد. این یعنی همخونه‌ایش بازهم توی خوابیدن مشکل پیدا کرده و سراغ اون اومده. تو طول یک ماهی که نیکی به خونه‌ش اومده بود، سونگهون چندباری تختش رو با پسر جوونتر شریک شده بود و حس می‌کرد داره به این کار عادت می‌کنه.

"بیا تو."

سونگهون صندلیش رو چرخوند تا بتونه رو به در اتاق منتظر بمونه و قدم‌های سنگین نیکی رو تماشا کنه؛ اما پسر به سمت تخت نرفت. در عوض، با بالشتش توی بغلش زیر میز و کنار پای سونگهون روی زمین نشست و پسربزرگتر رو به خنده انداخت.

"بدخواب شدی؟"


صورت نیکی توی بالشت فرو رفته بود و به سختی به گوش سونگهون می‌رسید.

"اره. نمی تونم بخوابم."

"می‌خوای درموردش حرف بزنیم؟"

سونگهون آروم زمزمه کرد، درحالی که قلم نوری رو حرکت می‌داد و نگاهش دوباره به صفحه‌ی نمایش دوخته شده بود.

"از این که تنها زندگی می‌کنی خوشحالی؟ بدون خونواده‌ت."

سونگهون لبخند تلخی زد. نمی‌دونست چقدر از زندگیش رو می‌تونه برای نیکی توضیح بده، با این حال نفس عمیقی کشید و کوتاه جواب داد. "آره. فکر کنم بهترین تصمیم زندگیم همین بود."

"به این فکر نکردی که یه روز برگردی؟"

"می خوای برگردی؟ "

لحن سونگهون بر خلاف نیکی که خسته و به آهستگی حرف می‌زد، متعجب و جدی بود.


"نه. ولی اگه مجبور بشم برگردم..."

"خب هر وقت مجبور شدی برگردی بهش فکر کن، نه الان."

"تاحالا شده بخوای برگردی؟"

سونگهون مکث کرد. برای جواب دادن به این سوال مجبور بود خاطراتی رو مرور کنه که خیلی براش عزیز نبودن.

"نه. ولی معنیش این نیست که هیچوقت اذیت نشدم یا احساس تنهایی نکردم."


نیکی تصمیم سکوت کنه و به نظر می‌رسید که جوابش رو گرفته باشه. هرچند، سونگهون مجبور شد چک کنه تا مطمئن بشه خوابش نبرده باشه و نیکی رو دید که به رو به رو زل زده.

"خب_" سونگهون قصد داشت مکالمه رو تموم کنه. می‌دونست نیکی قراره خیلی زودتر از چیزی که بشه تخمین زد، بیهوش بشه.

"خیلی سخت بود؟"

سونگهون انتظار این سوال رو نداشت. انگار نیکی تصمیم گرفته بود خودش رو بیخیال بشه و به سونگهون فکر کنه. برای سونگهون سخت بود وانمود کنه قلبش نلرزیده و احساساتی نشده. انگار مکالمه‌ی بعد از ساعت دو صبح واقعا تاثیر متفاوتی داشت.


"آره."

دوست نداشت بیشتر از این توضیحی بده و به نظر همین برای نیکی کافی بود تا دوباره برای چند دقیقه سکوت کنه و بعد به حرف بیاد.

" اگه بازم سخت بود.. می‌تونی به من تکیه کنی."

سونگهون لبخند زد و چیزی نگفت. نیکی سرش رو به پای سونگهون تکیه داده بود و پسر بزرگتر با خودش می جنگید دستش رو لای موهای همخونه‌ایش نبره و نوازشش نکنه. برای سرگرم کردن خودش حواسش رو به صفحه‌ی نمایشش داد تا بعد از مدتی سکوت متوجه بشه پسر کوچکتر همونجوری خوابش برده.


از صندلی پایین اومد و رووی زانوهاش نشست تا نیکی رو بیدار کنه. دلش نمی‌خواست پسر جوونتر بیشتر از این اونجا بخوابه و اذیت بشه.

" هی... نیکی؟"

صداش ملایم بود و دستش رو به آرومی روی شونه و بازوی همخونه‌ایش می کشد تا بیدارش کنه. مدت زیادی از به خواب رفتن نیکی نمی گذشت پس احتمالا خیلی راحت بیدار می شد و سونگهون نمی‌خواست بترسوندش. نیکی به آهستگی پلک ‌هاش رو نصفه نیمه فاصله داد و وقتی نگاهش به همخونه‌ایش خورد، بالشتش رو روی زمین گذاشت و سونگهون رو توی بغلش کشید.


سونگهون می‌تونست تپش قلبش رو توی تمام سینه‌ش مثل یه بازتاب حس کنه، اما بقیه‌ی بدنش جوری آروم گرفته بود انگار این تمام چیزیه که نیاز داشه. این واقعیت داشت. سونگهون با تمام وجود دلتنگ این حس آرامش و امنیت بود. حسی که حتی نمی‌تونست به یاد بیاره آخرین بار کی تجربه‎‌ش کرده.


-


نفس کشیدن برای سونگهون سخت ترین کار دنیا شده بود. احساس خفگی، تنهایی، غم و ترس جوری بهش فشار می‌آوردن انگار قصد داشتن توی خواب به قتل برسوننش. تمام بدنش از عرق خیس بود اما از سرما می‌لرزید. صدایی که توی کابوس‌هاش تعقیبش می‌کرد دوباره برگشت. همون صدایی که سال‌ها کنارش خوابیده بود و هیچ‌وقت بهش آرامش نداده بود. انگار هیچوقت از اونجا نرفته و سونگهون رو رها نکرده.

"ساکت شو سونگهون."

"یکم ازم فاصله بگیر! می‌تونی؟"

"فقط همینجا بی حرکت بخواب. نمی‌ذاری بخوابم! مگه چیز خاصی ازت خواستم؟"

مگه این کابوس لعنتی تموم نشده بود؟ سونگهون می‌ترسید چشم باز کنه و همون آدم قبلی رو توی تخت ببینه. همون حضور سنگین، همون مردی که روزی عاشقش بود و حالا فقط تحملش می‌کرد. سونگهون نمی‌خواست حتی یک روز دیگه این رابطه رو ادامه بده.


"هیونگ؟ سونگهون؟ هی... داری خواب می بینی."

این نیکی بود. همخونه‌ای جدیدش. خونه جدیدش. همه چیز تموم شده بود. سونگهون متوجه شد وقتی نیکی توی خواب دستش رو دور کمرش حلقه کرده، ناخودآگاه تصویر گذشته توی خواب براش نقش بسته. حالا علاوه بر لرزی که توی بدنش بود عذاب وجدان هم داشت. هنوز هم قفسه‌ی سینه‌ش از شدت نفس زدن بالا و پایین می‌شد، اما به جای نیش و کنایه هایی که بهشون عادت داشت، صدای گرفته اما نگران نیکی توی گوشش می پیچید.

" حالت خوبه هیونگ؟"

سونگهون نمی تونست حرف بزنه. دهنش خشک شده بود و ناخواسته دندون‌هاش رو به هم فشار می‌داد. حتی اگه می‌خواست هم، نمی تونست بگه خوبه. انگار نیکی متوجه شرایطش شد و سعی کرد از روی تخت بلند بشه تا چیزی براش بیاره، اما تیشرتش توی مشت سونگهون گیر کرده بود. پسر بزرگتر حتی نمی‌دونست کی و چطور این کار رو کرده و شوکه شده بود، اما واکنش نیکی فرق داشت. انگار نمی‌دونست باید کاری بکنه یا نه، اما بعد ناخواسته مشت سونگهون رو توی دستش گرفت. چند ثانیه مکث کرد و بعد بوسه‌ی آرومی روی شقیقه‌ش گذاشت، انگار همه‌ی این کارها رو از روی غریزه انجام می‌داد. دست دیگه‌ش پشتش قرار گرفته بود و روی کمرش حرکت می‌کرد تا آرومش کنه. "زود برمی‌گردم. باشه؟"

بدن سونگهون حالا حتی از قبل هم سست تر بود. چه اتفاقی افتاد؟


صدای باز شدن شیر اب توی خونه پیچید و چند لحظه بعد نیکی با زاونهاش روی تخت حرکت کرد تا لیوان آب رو به دست همخونه‌ایش برسونه. انگار توی اون لحظه، هیچ چیز دیگه‌ای غیر از سونگهون اهمیت نداشت. سونگهون حالا احساس بهتری داشت، اما افکارش توی هم گره خورده بودن. چشم‌هاش رو بست تا آرامش به بقیه‌ی اعضای بدنش هم سرایت کنه و مجبور نشه توی چشم‌های پسر جوونتر نگاه کنه. انتظار نداشت حرکت انگشت‌های نیکی لای تارموهاش انقدر به آروم شدن بدنش کمک کنه، در عین حال که به شدت سورپرایزش کرده بود. نیکی قصد داشت تا کجا پیش بره؟ و چرا سونگهون مخالفت نمی‌کرد؟


"بهتری؟"

سونگهون به زحمت پلک هاش رو باز کرد تا موقع جواب دادن، بتونه نیکی رو ببینه. "آره. ترسوندمت؟"

نیکی لبخند ملایم و خوابالودی زد. "فقط نگرانت شدم."

دستی که لای موهای سونگهون بود، حالا دوباره روی کمرش قرار گرفته بود اما پسر بزرگتر دیگه حس بدی نسبت بهش نداشت. اتاق توی سکوت فرو رفت و فقط صدای نفس های نا منظمشون بود که انگار به آرومی با هم هماهنگ می شد. حجوم همه‌ی این احساسات برای سونگهون زیادی بود.

لیوان آب رو بالا گرفت و بهش اشاره کرد. "این کارا برای اینه که ازت اجاره کمتر بگیرم؟"

نیکی خندید. برای جواب دادن به شوخی های سونگهون زیاد از حد خسته و خواب‌آلود بود. فقط منتظر موند تا همخونه‌ایش لیوان اب نصفه‌ش رو روی نایت استند بذاره تا دست‌هاش رو دور کمرش حلقه کنه و دوباره موقع خوابیدن توی بغلش نگهش داره.


"نیکی..."

زمزمه‌ی سونگهون درست مثل افکارش گنگ و گیج بود.

"بخواب هیونگ. حواسم بهت هست."

پسر جوونتر حالا تقریبا به خواب رفته بود، اما حرفی که زد لبخندی روی لب سونگهون نشوند. "ممنونم"


_


صبح روز بعد با آشفتگی شروع شد. دیرشون نشده بود، اما وقت زیادی برای آماده شدن یا خوردن صبحونه نداشتن. توی همچین مواقعی، هر چند دقیقه یک بار یکیشون ساعت دقیق رو بلند داد می‌زد تا زمانی که هردو آماده جلوی در خونه می ایستادن. سونگهون جلوتر با سوییچ ماشین خارج می‌شد و دکمه‌ی اسانسور رو می زد تا نیکی خونه رو برای اخرین بار چک کنه و از بسته بودن در مطمئن بشه. این کار هم برای سریع تر پیش رفتن کارها بود، هم تقسیم وظیفه برای زمانی که اوضاع حساس بود و یک نفر نمی‌تونست از پس فکر کردن به همه چیز بر بیاد.


هر روز صبح، زمانی که توی آسانسور می‌ایستادن، انگار ساعت از حرکت می‌ایستاد. برای چند دقیقه هیچ کاری نبود که انجام بدن و این حس عجیبی داشت، مخصوصا که تا همین چند لحظه قبل سراسیمه به اطراف حرکت می‌کردن.

شاید همین حقه‌ی خارج شدن از زمان و مکان بود که ذهن سونگهون رو از منطق دور کرد. یقه‌ی لباس نیکی رو به سمت خودش کشید و فاصله‌ی بینشون رو به حداقل رسوند تا توی بغل نیکی فرو بره.


پسر جوونتر تعجب کرده بود، اما نه اونقدری که شوکه بشه. به هر حال خیلی دور از سونگهون نایستاده بود که این کار پسر بزرگتر باعث بشه تعادلش رو از دست بده. نیکی می دونست کنار همخونه‌ایش باید محتاط رفتار کنه، اما توی این لحظه حس می‌کرد به اندازه کافی از سونگهون چراغ سبز گرفته. آروم خم شد و هر دو دستش رو دور کمر پسر بزرگتر حلقه کرد و سرش رو به شونه‌ی سونگهون تکیه داد.


دست سونگهون هنوز هم یقه‌ی لباسش رو نگه داشته بود و دست دیگه‌ش روی شونه‌ش به سمت بالا حرکت کرد و روی گردنش نشست. عطشی که برای نزدیک بودن به نیکی داشت رو درک نمی کرد. نیکی ازش کوچکتر بود، همخونه‌ای و همکارش بود. دلایلی مثل این همیشه جلوی سونگهون برای انجام کارهای احمقانه رو می گرفتن. اما این فرق می‌کرد و برای سونگهون جدید بود. چیزی درمورد نیکی وجود داشت که اجازه نمی‌داد نسبت به کارهایی که انجام می‌ده احساس گناه داشته باشه.


صدای زنگ آسانسور انگار نشونه‌ای از ورودشون به زندگی واقعی بود. هردو با خجالت فاصله گرفتن و به طرز مشابه و بامزه‌ای، به اطراف خیره شدن.

سونگهون دستش رو توی موهاش برد تا مرتبشون کنه و با دست دیگه‌ش مچ نیگی رو نگه داشت و به سمت ماشین حرکت کرد. نیکی مطیعانه بدون هیچ حرفی دنبالش کرد و توی ماشین نشست.


توی مسیر همه چیز یکم عجیب شده بود. سونگهون می‌تونست نگاه‌های زیرچشمی یا حتی حرکت دست گاه و بیگاه نیکی رو ببینه. کمی صبر کرد تا وقتی که نیکی شجاعتش رو جمع کنه و دستش رو تا نزدیکی دست سونگهون که روی دنده قرار داشت نزدیک ببره، و حالا نوبت سونگهون بود تا کاری انجام بده. به آرومی انگشت کوچیک و حلقه‌ش رو بین انگشت های نیکی حلقه کرد تا با انگشت های دیگه‌ش روی دنده تسلط داشته باشه. می‌تونست لبخند محو نیکی رو ببینه، هرچند که دستش رو روی صورتش گذاشته بود و به بیرون نگاه می‌کرد.


وارد شدن به شرکت توی همون سکوت ادامه پیدا کرد. سونگهون نگران بود، انگار تازه می‌تونست درک کنه که چه اتفاقی داره می افته. با این حال نیکی کار خاصی انجام نداد. جوری عادی رفتار می‌کرد انگار هیچ اتفاقی بینشون نیوفتاده و صرفا دوتا همکار هستن که باهم سرکار اومدن. درست مثل همیشه. این به سونگهون حس خوبی می‌داد. نیکی به حد و مرزهاش احترام می‌ذاشت. توی اسانسور، دست نیکی خیلی نامحسوس پشت کمر سونگهون قرار گرفت. پسر بزرگتر واکنش خاصی نشون نداد، اما نمی تونست لبخندش رو کنترل کنه.


Report Page