lustful sin
lilith ( hot nerdy )" ای خدا، به یاری من بشتاب. "
" ای خداوند، برای کمک به من بشتاب. "
ساعت پنج و سی دقیقه صبح بود و جی با شنیدن صدای ناقوس کلیسا عبادت صبحگاهی شو اغاز کرد.
لباس سیاه بلندش با یقه رومی سفید؛ لباس همیشگی کشیش ها که به شکل عجیبی به جی میاومد.
رزاری سیاه رنگی که از پدرخوندش هدیه گرفته بود و در نهایت برویاری که همیشه با دست راستش نگهش میداشت و باهاش دعا میخوند. همه چیز درباره جی پاک و تقدیس شده بنظر میرسید.
جی پنج سال بود که به عنوان کشیش توی کلیسای سنت پیتر کار میکرد. بزرگترین کلیسای کاتولیک رم که کارکنانش مستقیم توسط پاپ انتخاب میشدن.
جی همیشه یه قدیس بود؛ از اون دسته ادما که به صورتش نگاه میکنی و میتونی قلب پاکشو ستایش کنی.
روزای جی با یه روتین تکراری سپری میشد.
صبح بیدار میشد، زیر لب دعا میخوند و دوش میگرفت. در حال دعا خوندن لباس میپوشید و با رزاری مخصوصش صدها بار لوقان شصت و هشت تا هفتاد و نه رو تکرار میکرد. صبح ها تا کلیسای سنت پیتر پیاده روی میکرد.
ادامه روزش با خوندن سرود انجیلی زکریا، مکاشفه و عشای ربانی سپری میشد.
جی مسئول اجرای عشای ربانی سه شنبه ها بود. جی همیشه سه شنبه هاشو زودتر از همه شروع میکرد.
عشای ربانی سه شنبه ها معمولا شلوغ بود؛ توریست و ادمای محلی روی صندلی های چوبی مینشستن و به صدای اروم دعا کردن جی گوش میدادن.
اما اون سه شنبه فرق داشت.
پسر قدبلند رنگ پریده ای توجه جی رو به خودش جلب کرد.
پسری با پیراهن کرمی ، شلوار قهوه ای و کفشای چرمش در حالی که دوربین عکاسی مخصوصی به دست داشت به چشمای جی خیره شده بود.
برای جی عجیب بود چون همه ادمای توی کلیسا به مجسمه مسیح پشت سرش نگاه میکردن ولی پسر رو به روش به چشماش خیره شده بود.
جی مراسم عشای ربانی رو تموم کرد و میخواست برای مکاشفه اماده شه ولی دستای پسر روی شونه هاش نشستن.
" ببخشید پدر، میتونید کمکم کنید؟ "
پسر رو به روش زمزمه کرد و لبخند درخشانی به جی زد.
" بفرمایید، چه کمکی میتونم بهتون بکنم؟ "
جی سرشو پایین انداخت و در حالی که به زمین خیره شده بود زمزمه کرد؛ نمیدونست چرا همچین کاری کرد چون جی در شرایط طبیعی همچین رفتاری از خودش نشون نمیداد.
" من پارک سونگهونم، میخوام برای پروژه دانشگاهم از کلیسا عکاسی کنم. مشکلی نداره اگه ازتون عکس بگیرم؟ "
بالاخره جی تونست به صورت سونگهون نگاه کنه؛ واقعا میخواست از خود جی عکاسی کنه؟
سونگهون کارتی رو از جیبش دراورد و به جی نشون داد؛ روی کارت عکس و اسم سونگهون و در کنارش مهر دانشگاه RUFA بود.
" مشکلی نیست. "
جی سرخ شدن گونه هاشو حس کرد و لبخند ملایمی زد.
" مشکلی نیست اگه از فردا بیام عکاسی هامو شروع کنم؟ پروژه دانشگاهم درباره مفهوم انسان و ایمانه. "
" کلیسا تمامی روزای هفته بازه. "
کلماتی که جی صدها بار برای توریستای مختلف تکرار کرده بود الان سنگین تر از قبل بنظر میرسیدن.
" حتی برای اتئیست ها؟ "
سونگهون پوزخند احمقانه ای زد؛ میدونست کشیش مقابلش قراره نصیحتش کنه ولی بازم از تصور قیافه شوکه کشیش لذت میبرد.
" حتی برای بندگان گمراه "
جی گفت و به سمت اتاقک اعتراف رفت.
اون روز سپری شد و جی بالاخره به اتاقش رسید.
" خداوند تو را از هر بدی حفظ خواهد کرد؛ او جان تو را حفظ خواهد کرد. "
جی خسته روی صندلی نشست و درحالی که صورتشو با دستاش پوشانده بود؛ قطعه ای از ایه مزمور رو زمزمه کرد.
جی تا صبح دست از دعا برای " سونگهون " برنداشت.
اولین تصور جی از یاداوری پسر دلسوزی برای رهایی از اتش دوزخ بود.
" خدای من میدونم که حق ندارم جز تو به کسی حتی فکر کنم ولی اون پسر نیاز به هدایت تو داره. "
" لطفا هدایتش کن ای روح مقدس "
ساعت پنج و سی دقیقه چهارشنبه.
مثل همیشه درحال زمزمه کردن دعاهای صبحگاهی بود.
" ای خدا، تو خدای من هستی، برای تو انتظار میکشم. جان من تشنه توست، بدن من برای تو میسوزد، مثل زمینی خشک و بیآب و خسته. "
جی خسته بود؛ نخوابیده بود و طبق عادت هم هیچوقت صبحونه نمیخورد.
مثل همیشه اماده رفتن به کلیسا شد اما جی، " جی " همیشگی نبود. امروز اون درخشش مقدس رو نداشت.
بعد از رسیدن به کلیسا و سپری شدن چندین ساعت و شنیدن عشای ربانی کشیشی دیگه بالاخره سونگهون رو دید.
پسر اینبار لباس ابی ای به تن داشت و روی یکی از صندلی های انتهای کلیسا نشسته بود و باز هم به جی خیره شده بود.
جی به سمت پسر قدم برداشت و سونگهون هم متقابلا از روی صندلی پاشد.
" سلام اقای پارک، حالتون چطوره؟ "
" خوبم پدر. "
سونگهون لبخندی زد و بعدش متوجه رد بی خوابی روی صورت جی شد.
" پدر تا صبح دعا کردید؟ معلومه نخوابیدین. "
" اره. "
جی گفت و به زمین خیره شد. نمیدونست چرا نمیتونه مدت طولانی ای به سونگهون خیره شه.
" از فضای کلیسا عکسبرداری کردید؟ "
" اره، حتی تونستم از غسل تعمید یه بچه هم عکسبرداری کنم. در اصل شغلتون خیلی هیجان انگیزه.
" اره، واقعا کشیش بودن شغل جالبیه. "
سونگهون لبخندی زد و دستای جی رو بالا اورد و محکم بین دو دستش فشار داد.
" پدر میشه در حال عبادت ازتون عکس بگیرم؟ "
جی از حرکت ناگهانی سونگهون جا خورد و کمی سرخ شد؛ سال ها بود کسی اینجوری لمسش نکرده بود.
" بله. "
جی اروم زمزمه کرد و گذاشت سونگهون راهنماییش کنه.
روی یکی از صندلی های نزدیک مجسمه مسیح نشست و شروع به دعا خوندن کرد.
دونه های رزاری رو تکون میداد و بارها دعاهای مشابه رو تکرار میکرد.
اول عکس برداری صدای فلش سونگهون رو میشنید ولی بعد از مدتی انقدر غرق دعا شد که عکس برداری رو فراموش کرد.
سونگهون هم بعد از مدتی از عکس گرفتن دست برداشت و به صورت جی خیره شد.
جی به عنوان یه کشیش خیلی جذاب بود. زاویه فک مشخصی داشت؛ لبای باریکش با رنگ صورتی روشن و در نهایت موهای قهوه ای تیرش که موقع عبادت جلوی چشماشو میپوشاند.
بعد از مدتی جی به خودش اومد و با تکون دادن سرش به دنبال سونگهون گشت.
سونگهون کنار جی نشسته بود و جی با دیدن سونگهون در اون فاصله خیلی نزدیک کمی ترسید و عقب کشید.
" ببخشید ترسوندمتون فقط زیادی زیبا دعا میکردید. "
سونگهون با لحن شیطنت امیزی گفت و سعی کرد جو معذب بینشون رو از بین ببره.
" ببخشید؛ وقتی دعا میکنم اینجوری میشم. "
جی گفت و به کف کلیسا خیره شد.
" برای معذرت خواهی؛ میتونم قهوه مهمونتون کنم؟ "
سونگهون پیشنهاد داد و لبخند بزرگی زد.
" بله. "
جی پیشنهادشو قبول کرد؛ جی حتی قهوه هم دوست نداشت ولی دوست نداشت درخواست سونگهون رو رد کنه.
سونگهون دستای جی رو گرفت و بدون توجه به موقعیت جی اون رو به بیرون کلیسا هدایت کرد.
کنار کلیسا کافه کوچیکی بود و سونگهون میدونست قراره کجا بره پس جی رو به همون سمت راهنمایی کرد.
" چی میخوری پدر؟ "
" هرچی خودت میخوری. "
جی لبخند ملایمی زد و روی صندلی کافه نشست.
" پس اسپرسو و تیرامیسو مهمونتون میکنم. "
سونگهون گفت و بعد از تکون دادن دستش و اومدن گارسون؛ دوتا اسپرسو و تیرامیسو سفارش داد.
" توی خانواده اتئیست بزرگ شدی؟ "
جی نمیدونست چرا انقدر درباره سونگهون کنجکاوه و این بی منطق بودنش حتی برای خودشم عجیب بود.
" اره، بیست و دو ساله که اتوئیستم. "
سونگهون با لحن دوستانه ای گفت و سعی کرد با جی کمی صمیمی تر حرف بزنه.
" منم بیست و دوساله مسیحی کاتولیکم. "
جی سعی کرد با انگشتاش بازی کنه؛ تفاوتاشون انقدر واضح بود که به جی استرس میداد.
" چندساله کشیشی؟ "
سونگهون پرسید؛ میدونست جی برای کشیش شدن توی کلیسای سنت پیتر باید توی کلاسای مخصوص شرکت میکرده و توسط پاپ به مقام کانن برسه.
" پنج ساله توی سنت پیتر کار میکنم ولی از هفت سالگی توی کلاسای دینی واتیکان شرکت میکردم "
" پدر خواندم اسقف اعظم واتیکانه و میخواستم راهشو ادامه بدم. "
جی با جزئیات برای سونگهون تعریف کرد.
" چرا اتئیستی؟ "
جی خجالت رو کنار گذاشت و بالاخره سوالی که درگیرش بود رو پرسید.
" از خدا متنفر نیستم صرفا دلیلی برای اثبات وجودش نمیبینم. "
سونگهون جواب داد و لبخند ملایمی زد.
اما مکالمه نچندان طولانی شون با رسیدن قهوه و تیرامیسو قطع شد.
جی بعد از اون صرفا قهوه رو نوشید و از تیرامیسو خورد. از ادامه مکالمه سر باز زد و سونگهونم با دیدن عجله جی برای نوشیدن قهوه به این نتیجه رسید که چیزی نگه.
قهوه تموم شد و جی بالاخره به صورت سونگهون نگاه کرد.
" ممنونم برای همه چی اقای پارک. "
جی پاشد و با خداحافظی خواست سونگهون رو ترک کنه اما همزمان با ایستادن جی سونگهون دست راستشو گرفت.
" پدر، من بازم فردا میام. "
" همیشه میتونی به کلیسا بیای. "
سونگهون دست جی رو رها کرد و متقابلا جی با عجله کافه رو ترک کرد.
جی بعد از کافه به کلیسا برنگشت؛ حالش بد بود با کشیش شیفت چهارشنبه تماس گرفت و ازش معذرت خواهی کرد و در نهایت گفت که مستقیم میره خونه.
جی همینکارو کرد؛ رفت خونه و خودشو توی حموم حبس کرد.
اب سرد رو باز کرد و سعی کرد با سرمای اب، گرمای وجودشو خاموش کنه.
" ای خدا، تو خدای من هستی، برای تو انتظار میکشم. جان من تشنه توست. بدن من برای تو میسوزد، مثل زمینی خشک و بیآب و خسته. "
دعای مزمور رو بارها تکرار کرد تا بالاخره تونست فکر سونگهون رو از ذهنش بیرون کنه.
"خدای من کاری نکن از تو دور شم. "
جی در حالی که از سرمای اب میلرزید زمزمه کرد.
بعد از دوش گرفتن لباسای نازک پوشید و بدون خشک کردن موهاش خوابید.
جی میخواست با این کار خودشو مجازات کنه؛ انگار که با تب داشتن و سرماخوردن میتونست افکار گناه آلودشو نابود کنه.
همین اتفاق هم افتاد؛ جی سرماخورد و نتونست تا سه روز به کلیسا بره.
روز چهارم باز هم تب داشت و گلودردش حتی بدتر هم شده بود.
خواهر جیا چند بار براش سوپ پخته بود و حتی خواهر سارا چندبار پیشنهاد داد که جی رو به بیمارستان واتیکان ببره اما جی هربار درخواست سارا رو رد میکرد.
جی معتقد بود افکار گناه الودش به سونگهون هرزمانی که بیماری به صورت طبیعی خوب شه ازش دور میشه.
"در بستر خود تو را به یاد میآورم، در شبها درباره تو تفکر میکنم. "
روز چهارم جی با صدای در از خواب پرید.
با تصور اینکه خواهر سارا یا جیا برای عیادت ازش اومدن در رو باز کرد و با دیدن سونگهون رو به روی در جا خورد.
" سلام پدر، نگرانتون بودم برای همین حالتونو از پدر جوزف پرسیدم و ایشون ادرستونو بهم داد. "
سونگهون بیخیال از کنار جی رد شد و وارد اتاقش شد.
توجه جی به دست راست سونگهون جلب شد؛ پسر مقابلش با ظرف سوپ و نون جو اومده بود.
" و جای تعجب نیست، زیرا خود شیطان نیز خود را به شکل فرشتهای نور درمیآورد. "
جی با صدای بلندی زمزمه کرد و سرشو بین دستاش پنهان کرد تا سونگهون رو نبینه.
جی از تب میسوخت و امیدوار بود سونگهون توهمش باشه؛ توهمی که مسیح برای ازمایش درستکاریش ایجاد کرده.
" من شیطانم؟ "
جی سرشو بلند کرد و به سونگهون خیره شد؛ سونگهونی که لبخند نمیزد و برخلاف همیشه جدی بنظر میرسید.
" ازم چی میخوای شیطان؟ من بارها توبه کردم تا اون پسر رو از یاد ببرم برای چی بازم خودتو شبیه اون در میاری تا منو ازمایش کنی؟ "
جی درحالی که گریه میکرد و اشکاش از گونه هاش جاری میشدن زمزمه کرد. سونگهون در کسری از ثانیه از حالت " جدی " به " نگران " تغییر حالت داد.
" من واقعیم جی، تجسمی از گناه تو نیستم. "
سونگهون جی رو به سمت خودش کشید و دست راستشو روی پهلوی جی قرار داد. با دست هم گونه جی رو نوازش کرد و بوسه ملایمی روش نشوند.
" لطفا، نمیتونم من کشیشم. "
جی سعی کرد سونگهون رو پس بزنه و سونگهون مقاومت کرد؛ هرچقدر جی بیشتر سونگهون رو پس میزد سونگهون فشار دستاش روی پهلوی جی رو بیشتر میکرد.
تا بالاخره جی از خودداری دست کشید؛ بالاخره به چشمای سونگهون نگاه کرد.
" منو با اب مقدس تقدیس کن و بعدش اتیش بزن. "
جی جمله رو به ارومی زمزمه کرد و بوسه ملایمی روی لبای سونگهون نشوند.
و در مقابل سونگهون بوسه بینشون رو عمیق کرد؛ سونگهون میدونست که جی بخاطر بیماری تب داره و احتمالا تمامی اینارو به پای توهم داشتنش میذاره.
اما سونگهون هم ادم آنچنان خوبی نبود؛ خودخواهی زیادش باعث شد توی همچین موقعیتی از جی استفاده کنه تا بالاخره بدستش بیاره.
" من گناه توهم؟ "
سونگهون بوسه رو شکست و و دستشو زیر چونه جی قرار داد و مجبورش کرد به چشماش خیره شه.
" خدای من جانم تشنه اوست و بدنم برای اون میسوزد دیگر مثل زمینی خشک و بی اب خسته نیستم بلکه با او مثل باغی سرسبز و زنده هستم. "
جی در حالی که اشک میریخت به چشمای سونگهون نگاه میکرد؛ این اخرین نقاب از کشیش مقدش بود.
سونگهون، جی رو روی تخت نشوند و جی در مقابل بخاطر تب شدیدش حتی توان نشستن نداشت پس دراز کشید.
لباس نخی سفید رنگش به تنش چسبیده بود و منظره شهوت انگیزی برای سونگهون ایجاد میکرد.
جی همیشه برای سونگهون یه چیز ممنوعه بود. فردی که سونگهون سه سال تمام سه شنبه ها برای ملاقاتش به اون کلیسای مسخره میرفت.
مردی که سونگهون بخاطر حرف زدن باهاش پروژه ای درباره دینی و خدایی که بهش باور نداشت برداشته بود.
" انسان وقتی دچار وسوسه میشود که مجذوب و فریفته شهوات خود باشد. "
جی حتی وقتی از تب میسوخت باز هم دعا میخوند و در مقابل سونگهون کاری جز ستایش مرد رو به روش انجام نمیداد.
" اگه قراره نابود شیم؛ باهم نابود میشیم "
سونگهون بوسه ای روی گردن جی نشوند و دستاشو روی پهلوهای پسر مقابلش قفل کرد.
جی دستشو دور گردن سونگهون حلقه کرد و اونو برای بوسه جلو کشید.
بوسه کثیف و گناه الودی بین دو مرد اتئیست و مسیحی.
" مهم نیست منو با چه برچسبی خطاب میکنی؛ من هیچوقت ترکت نمیکنم. "
سونگهون گفت و شروع به مارک کردن گردن جی کرد؛ کبودی های بنفش رنگ دردناکی که جی ازشون لذت میبرد.
" لطفا..... "
" چیشده پدر؟ "
" این درد رو تموم کن. "
سونگهون متوجه برجستگی شلوار جی شد و از خجالت سرخ شد. این چیزی بود که سونگهون همیشه بهش فکر میکرد.
جی که بالاخره تسلیم گناه سونگهون شه.
سفیدی که بالاخره به سیاه اغشته شه.
قدیسی که بالاخره به گناهکار تبدیل شه.
" هرچی تو بخوای جیا. "
سونگهون لباس خیس از عرق جی رو دراورد و به گوشه ای پرت کرد. به جی خیس از عرق خیره شد و زیر لب اونو ستایش کرد.
بوسه هاشو از گردن به سینه های پسر مقابلش ادامه داد و قفسه سینشو بوسید.
دست راستشو به سمت نیپل پسر برد و شروع به میکیدنش کرد. با دست چپ شلوار پسر رو از تنش دراورد و شروع به هندجاب دادن بهش کرد.
خوشبختانه جی بخاطر پریکامی که یکم قبل ترشح کرده بود اونقدر خیس بود که سونگهون بتونه راحت تر بهش هندجاب بده.
مکیدن سینه سمت راستشو تموم کرد و بوسه خیسی رو با پسر زیرش شروع کرد.
جی رو وحشیانه میبوسید و توی ذهنش ستایشش میکرد. جی هم متقابلا فشار ناخناش رو پشت پسر مقابلش رو بیشتر کرد.
سونگهون با حس خیسی زیر انگشتاش که نشونه کام شدن پسر مقابلش بود عقب کشید.
" میخوای به گناه کردن ادامه بدیم پدر؟ "
" اره. "
جمله پسر مقابلش کافی بود تا عقلشو از دست بده؛ باورش نمیشد جی اونو قبول کنه.
جی در مقابل نمیدونست چی باعث شده همچین حسی داشته باشه؛ تب؟ گناه؟ سونگهون؟ شاید تمامی این دلیلا باهم.
سونگهون پیراهنشو دراورد و جی بالاخره تونست عضله هاشو برانداز کنه.
از روی تخت بلند شد و شلوار و باکسرش رو همزمان دراورد و متوجه نگاه خیره جی به خودش شد.
جی وضعیتش حتی بدتر از قبل شده بود و در نهایت تصمیم گرفت نگاهشو از سونگهون بدزده.
" پدر چرا از گناهت میترسی؟ "
سونگهون پوزخندی زد و دوباره روی تخت نشست. خودشو بین پاهای جی قرار داد و دستای سردشو روی پوست گرم جی قرار داد.
جی بوسه ای روی دستای سونگهون نشوند و صورتشو بیشتر به دستش فشار داد.
" کمکم کن. "
سونگهون دو انگشتشو جلوی لبای جی قرار داد و جی متوجه منظور پسر مقابلش شد.
دو انگشت سونگهون رو وارد دهنش کرد و به خوبی خیسشون کرد.
سونگهون تمام مدت فقط به صورت جی خیره شده بود.
عشق، حسرت، گناه، شهوت.
سونگهون میتونست همشو توی چهره جی ببینه.
زمانی که سونگهون مطمئن شد انگشتاش به اندازه کافی خیس شده انگشتاشو از دهن پسر مقابلش بیرون اورد و به کشش بزاق جی و انگشتاش خیره شد.
" گناهمون خیلی ناپاکه پدر. "
سونگهون به ارومی انگشتاشو وارد جی کرد، حرکات ارومش رو برای اماده کردن جی انجام داد.
بعد از پنج دقیقه و بی قرار شدن جی بالاخره انگشتاشو خارج کرد و عضوشو جایگزین انگشتاش کرد.
خیلی سریع ضرباتشو شروع کرد و متوجه صدای ناله های اروم جی شد.
صدای تخت چوبی و ناله های جی هارمونی عجیبی برای سونگهون ایجاد میکرد.
ناخنای جی روی پوست سونگهون حرکت میکردن و گزش دردناکش به سونگهون حس خوبی میداد.
سونگهون حرکاتشو سریع تر کرد و دست چپشو روی گردن جی فیکس کرد. فشار دستش کم بود و در اصل برای اثبات سلطش بر جی اینکارو انجام میداد.
بعد از مدتی صدای ناله های جی بلندتر شد و سونگهون فهمید؛ جی نزدیک به ارضا شدنه.
پس سونگهون چیزی که جی میخواست رو بهش داد؛ حرکاتشو سریع تر و عمیق تر کرد و همزمان جی رو میبوسید.
جی با ناله بلندی ارضا شد و مایع سفید رنگی سطح شکمشو پوشوند.
سونگهون هم بعد از چند دقیقه ارضا شد.
عضوشو از پسر زیرش خارج کرد و به منظره کثیف مقابلش خیره شد.
جی از تب میسوخت؛ کامش روی پوست خیسش میدرخشید و حفره منقبضش با کام سونگهون پوشانده شده بود.
" جی.. "
" من خیلی دوستت دارم لطفا هیچوقت رهام نکن. "
این اخرین جملاتی بودن که جی شنید.
فردای اون روز جی روی تخت درمانگاه بیدار شد؛ بوی الکل و رز اولین چیزی بود که توجهشو جلب کرد. اونجا درمانگاه مرکزی واتیکان بود.
جی انقدر از یاداوری اتفاقات دیشب میترسید که حتی درباره اینکه چه شکلی به درمانگاه اومده سوالی نکرد.
" پدر پارک، بهتون سرم ویتامین تزریق کردیم. "
" حالتون بهتر میشه پس استراحت کنید. "
جی لبخندی زد و از پرستار تشکر کرد و بعد سعی کرد بخوابه.
بعد از اتمام سرم و مرخص شدن در راه خروج از درمانگاه متوجه کلیسای کوچیکی سمت راست خروجی شد.
کشیش پیری توی اتاقک اعتراف نشسته بود و منتظر کسی بود که بالاخره زیر بار مشکلات خم بشه و به گناهانش اعتراف کنه.
اون شخص قطعا جی بود.
" پدر، میخوام به گناهم اعتراف کنم. "
جی روی زمین کنار اتاقک نشست و سرشو بین زانوهاش پنهان کرد؛ بدنش درد میکرد و قطعا اینجوری نشستن باعث تشدید دردش میشد ولی جی از این درد لذت میبرد.
" بفرمایید؛ میتونید اعتراف کنید. "
کشیش پیر زمزمه کرد.
" از یه پسر خوشم میاد پدر. "
" و من کشیش کاتولیکم. "
جی زمزمه کرد؛ درد اعتراف کردن به گناهش از درد جسمانیش بدتر بود.
" قبل از اون پسر، یادم نمیاد چیکار میکردم برای اولین بار توی بیست و دو سال زندگیم نمیدونستم فردا میخوام چیکار کنم. اون پسر روتین زندگیمو بهم ریخت. "
" هروقت میدیدمش برای کنترل خودم دعا میخوندم؛ انقدر دعا خوندم تا وسوسه های ذهنمو فراموش کردم. "
" هرشب قبل خواب در حالی که برای خدای خودم دعا میخوندم اون رو به یاد می اوردم. "
" قبل غذا خوردن درحالی که از خدای خودم سپاسگزاری میکردم به اینکه اون هم غذا خورده یا نه فکر میکردم"
" هروقت میخواستم تسلیم شهوت خودم نشم بجای یاداوری لطف خدا؛ اون پسر رو به یاد میاوردم. "
" پدر من از گناه خودم شرمنده نیستم چون اون گناه به زندگی من معنا داد. "
" از این که بنده مورد قبول خدا نیستم شرمندم. "
" لطفا اعتراف منو قبول کن پدر. "
اشک های جی جاری میشد و با بغض اعتراف میکرد. نمیدونست قراره چیکار کنه یا چه اتفاقی قراره بیوفته صرفا میدونست نمیتونه با این غم زندگی کنه.
" او بار دیگر بر ما رحم خواهد کرد و گناهان ما را در اعماق دریا خواهد افکند. "
کشیش پیر بخشی از میکاه رو خوند و اعتراف جی رو قبول کرد.
جی از کلیسا خارج شد و زمانی که میخواست از در درمانگاه خارج شه سونگهون رو دید.
" جی. "
سونگهون جی رو صدا کرد و با چشمای نگران بهش خیره شد.
" حالت خوبه؟ "
سونگهون خودشو به جی نزدیک تر کرد و دستاشو روی شونه های پسر قرار داد.
جی در مقابل به سونگهون نگاه نکرد؛ نمیدونست باید چیکار کنه.
" جی منو ببخش من... "
" وجود نفسانی من تو رو از خودت دور کرد. "
جی سرشو پایین انداخت و حتی سعی نکرد خودشو برای حرف زدن با سونگهون مجبور کنه.
" جی لطفا جوابمو بده من نگرانتم. "
جی متوجه قطرات اشک سونگهون شد که روی زمین چکه میکردن.
بالاخره به چهره سونگهون نگاه کرد. زیر چشماش کمی تیره شده بود که نشونه شب بیدار بود. دستاش میلرزیدن و خون کنار انگشتش نشون میداد به شکل عصبی ای ناخوناشو کنده بود.
" من خدارو توی کلیسای سنت پیتر پیدا نکردم. "
" خدارو توی چشمای پسر اتئیست مقابلم پیدا کردم. "
جی به ارومی زمزمه کرد و بالاخره به خودش اجازه داد سونگهون رو ببوسه.
بوسه غمناک و شور؛ سونگهون همچنان هنگام بوسه گریه میکرد و لرزش دستاش توی موهای جی نشون میداد استرس داره.
" لطفا ترکم نکن جی. "
سونگهون زمزمه کرد و سونگهون رو محکم تر در اغوش گرفت.
" باشه. "
جی قبول کرد؛ جی قرار نبود خدای خودشو ترک کنه.
اون خدا رو توی سونگهون پیدا کرده بود.
سه هفته سپری شد و جی بالاخره از تصمیمش مطمئن شد. جی و سونگهون میخواستن از رم برن.
یه جای دور شاید یه روستای دور افتاده. جایی که جی میتونست کنار سونگهون به عبادت خدا بپردازه و کسی اونو بخاطر امیالش مقصر ندونه.
" حضرت اسقف.
من جی پارک؛ کشیش کلیسای سنت پیتر بعد از پنج سال خدمت استعفای خود رو تقدیم میکنم.
دلیل من گناه نیست چون معتقد هستم پروردگارم آن قدر بخشنده هست که عشق را از هیچکس دریغ نمیکند.
دلیل من ترس نیست زیرا آن قدر ایمان دارم که شیطان خود را برای وسوسه من به زحمت نیندازد.
دلیل من عشق است؛ عشق را پانزده سال در گوشه و کناره های کلیسا جست و جو کردم ولی عشق را نیافتم.
عشق را در چشمان پسری اتئیست یافتم؛ مردی که به خدا باور ندارد. که به کلیسا نیامده و هیچ آیینی رو نمیشناسد. عشقی که بهم یاداوری کرد زنده بودن گناه نیست.
عیسی مسیح میگوید من نمیتوانم به دو ارباب خدمت کنم؛ پنج سال به ترس خود خدمت کردم و میخواهم تا اخر عمر به خدای خودم خدمت کنم.
من بارها نوشته های اگوستین را روخوانی کردم؛ اون نیز مثل من میگوید " خدایا منو پاک کن ولی هنوز نه. "
زیرا رومیان میگوید " نیکویی را که میخواهم نمیکنم، بلکه بدی را که نمیخواهم، همان را میکنم. پس اگر آنچه نمیخواهم انجام میدهم، دیگر من آن را نمیکنم، بلکه گناهی که در من ساکن است. "
اگر عشق گناه است عاشقی میکنم و در دقایق اخر زندگانی ام به خدایی که عاشقی کردن رو به من اموخت؛ توبه میکنم.
و میدانم که خدای من عادل و کافیست و من اشتباه نمیکنم
التماس دعا. "
جی نامه رو برای واتیکان پست کرد و برای اخرین بار ردای کشیش رو تا کرد.
اتاق مخصوص کشیش رو تحویل داد و با چمدون چرمی بزرگش از خوابگاه خارج شد.
به سمت راه اهن حرکت کرد و بلیط قطار شو توی دستاش فشرد.
با دیدن سونگهون توی سکوی بیست و هشت لبخند بزرگی زد؛ به سمت پسر قدم برداشت و خودشو در اغوشش انداخت.
" یکم دیر کردی؛ فکر کردم قرار نیست بیای. "
سونگهون با لحن ناراحتی گفت و بوسه ای روی بینی جی گذاشت و پسر مقابلش رو محکم تر در اغوش گرفت.
" آبهای بسیار نمیتواند محبت را خاموش کند و سیلها آن را نمیشوید. "
جی با اطمینان گفت و بوسه ملایمی روی گونه سونگهون نشوند.