loyal puppy

loyal puppy

Lanmida


و تو هم می‌دونی. اون فقط با تو بوده. و قراره همیشه فقط با تو باشه. خودت اینو می‌دونی. ولی با این حال... چرخ‌های ذهنت همین حالا شروع به چرخیدن می‌کنن. می‌دونی... معمولاً این تویی که نگران این چیزایی. مگه اون نباید یه ذره طعم زهر خودش رو بچشه؟

«تصور کن اگه من این کارو می‌کردم...»


و جیک دیکش رو محکم توی گرمی بدنت فرو می‌کنه و باعث می‌شه جیغت دربیاد. حتی نمی‌ذاره نقشه‌ی شیطانیت رو کامل کنی.


«فاک...»


«این جمله رو تموم نکن.» جیک با اخم نگات می‌کنه و ابروهاش درهم رفته. تو با لذت لب‌هات رو می‌لیسی.

«این اصلاً خنده‌دار نیست.»


«می‌بینی چه حسی داره؟» با ناله می‌گی، وقتی یه ضربه‌ی محکم دیگه بهت می‌زنه و ضربه باعث می‌شه لباست روی شکمت بالا بره. کمرت رو از تخت بلند می‌کنی و جیک در حالی که توی گردنت ناله می‌کنه، یه خط بوسه خیس روی فکت میذاره.


«همه‌ی اینا رو میگی فقط چون باعث شدم ارگاسم بشی؟» با عصبانیت زیر لب می‌گه و وقتی دیواره‌های منقبض و ضربان‌دارت دورش محکم‌تر می‌شن، از شدت فشار صورتش درهم می‌ره.

«خیلی بچگانه‌ست.»


با شیطنت می‌خندی.

«بچگانه مثل کی؟ سونگهو...»

اسم دوست دوران بچگی جیک حتی کامل از لبت خارج نشده که جیک دندون‌هاش رو محکم توی گردنت فرو می‌کنه.

«آخ!»

طعم زهر خودت.


اما بعد پوستش به یه چیزی گیر می‌کنه؛ یه زنجیر باریک که قبلاً دیده بود، ولی هیچ‌وقت بهش فکر نکرده بود. تو هیچوقت موقع سکس اون رو نمی‌پوشیدی. یه چیز گرد و سفت زیر لباست که عجیب شبیه...

قبل از اینکه بتونی اعتراض کنی، زنجیر رو می‌کشه و اونجاست که حلقه رو روی زنجیر می‌بینه.

حرف J داخلش حک شده.

نگاهش نرم می‌شه.


و تو زیر دستش تبدیل به یه دست‌وپاچلفتیِ خجالت‌زده می‌شی.

«می‌تونم... توضیح بدم... فقط..»


جیک اونقدر عقب می‌کشه که فقط نوک دیکش داخل چین‌های پوسیت بمونه، بعد دوباره با شدت خودش رو توی بدنت فرو می‌کنه. ناله می‌کنی.

«خفه شو و بذار به فاکت بدم.» زیر گوشِت زمزمه می‌کنه و بعد لب‌هات رو با لب‌هاش می‌پوشونه.


با انرژی تازه‌ای، جیک دیکش رو می‌کوبه؛ ریتم خشنش روی پوسیِ از قبل حساس و دردناکت می‌افته. دستش بالا میاد و سینه‌هات رو می‌گیره و با هر حرکتش، از لبه‌ی سوتینت بیرون می‌زنن.

خیلی خشن. خیلی بی‌رحم.

شت، انگار تو داشتی روی اونم اثر می‌ذاشتی.

دلت می‌خواد برش گردونی و دوباره سوارش بشی تا رامش کنی، ولی صدای برخورد پوستش با تو، افکارت رو به ناله‌های نامفهوم تبدیل می‌کنه.

«اههه..اره... اوه خدای من...»


جیک لب‌هاش رو ازت جدا می‌کنه و نگاهش پایین می‌افته، سمت اون تکه جواهر.

از اینکه اون زنجیر روی توئه خوشش میاد. اون‌جا، درست بین سینه‌هایی که با هر حرکت بالا و پایین می‌رن.

شاید دفعه‌ی بعد برات یه گردنبند بخره. یه گردنبند خوشگل تیفانی که با اون حلقه‌ی خوشگل تیفانی روی انگشت خوشگل دوست‌دختر خوشگلش ست بشه.

فاک.

تو واقعاً زیادی خوشگلی.

حلقه رو میاره سمت لب‌هاش و فلز رو بین دندون‌هاش می‌گیره، بعد دوباره خودش رو پایین میاره سمت لب‌هات.

با حلقه‌ای که بین دندون‌هاشه، فکت رو می‌گیره تا دهنت رو براش باز کنی. بعد حلقه رو منتقل می‌کنه روی لب‌های بازت و تو با زبونت حلقه رو می‌گیری؛ زبونت از بزاقش خیس میشه.

خودش رو دوباره بهت نزدیک می‌کنه و زبون‌هاتون با هم درگیر می‌شن، در حالی که سردی فلز بین دهان‌هاتون جابه‌جا می‌شه.


حرکتش حالا آروم‌تر شده، ولی تو همچنان همونقدر ناله می‌کنی.

آب دهنتون آویزونه و حلقه هم وسط فرنچ کیس جا به جا می‌شه.


بالاخره کمی فاصله می‌گیره و زنجیر خیس روی بالش می‌افته. به رد قرمزی که زنجیر روی گردنت انداخته خیره می‌شه.

شاید به‌جاش یه چوکر تیفانی بخره؟

و حرکات کمرش عمیق‌تر می‌شن، تا جایی که سر دیکش مدام به دهانه‌ی رحمت برخورد می‌کنه. آرزو می‌کنه کاش می‌تونستی حالت صورتت رو همین الان ببینی.

انقدر هورنی.

انقدر بی‌نقص.


«جیک...بیبی...»

همین که اون اسم محبت‌آمیز از لبت درمیاد، جیک یه ناله‌ی عمیق و خشن سر می‌ده؛ انگار تمام عمرش منتظر بوده یه روز ازت این کلمه رو بشنوه.


«جونم،بیبی؟»

بعد از تو تکرارش می‌کنه، در حالی که عرق روی پیشونیش نشسته و هنوز با عجله بهت نزدیک می‌شه. دست‌هاش رون‌هات رو باز نگه داشته و با نگاهی پر از رضایت به حلقه‌ای نگاه می‌کنه که شل و نامرتب دور گردنت افتاده.


«عاشقتم.» با ناله می‌گی و دست‌هات رو سمت صورتش می‌بری.

«خیلی عاشقتم.»


با چشم‌هایی که از اشک برق می‌زنن نگاهت می‌کنه؛ نرم و پر از محبت.

دوباره می‌بوستت، این بار شیرین‌تر و آروم‌تر.

«منم عاشقتم.»


بیشتر بازت می‌کنه و با دیک ضربان‌دارش اونقدر بهت فشار میاره که تشک زیرتون جیرجیر می‌کنه؛ اونقدر بزرگه که دقیقاً همه‌جاهایی که بهش نیاز داری رو پر می‌کنه. مدام داخل و بیرون می‌ره و اشک‌های تازه‌ای رو روی گونه‌هات جاری می‌کنه.

«بیبی...» با گریه صداش می‌زنی. «دارم میام...»


«با من بیا.» با التماس می‌گه و آرنج‌هاش دو طرف سرت روی تخت قرار می‌گیرن. صورتش رو توی گودی گردنت فرو می‌کنه. «می‌تونی، عشقم؟ خواهش می‌کنم...»


سعی می‌کنی سرت رو تکون بدی، در حالی که با تمام قدرت خودش رو عمیق‌تر می‌کوبه. توی گوشت حرف‌های شیرین و آروم زمزمه می‌کنه؛ اینکه چقدر براش خوبی، چقدر خوشگلی، چقدر بی‌نقصی، چقدر مارک هایی که روی بدنش می‌ذاری رو دوست داره، چقدر می‌خواد کنترلش دست تو باشه، و اینکه تو تنها کسی هستی که توی هر زندگی و هر دنیایی، باز هم انتخابش می‌کرد.


«اههه..»

کمرش با تمام توانی که داره به جلو می‌کوبه. حالا خودش هم حسش می‌کنه. اون فشار و کششی که تهدید می‌کنه داخلت رها بشه.

ولی نمی‌تونه.

کاندوم نداره. هیچ روش پیشگیری‌ای هم در کار نیست.


و وقتی کمرت قوس برمیداره و دورش منقبض می‌شی، ارگاسم مثل یه کامیون بهت برخورد می‌کنه. از شدت لذت ناله می‌کنی و اشک می‌ریزی، در حالی که جیک سعی می‌کنه ازت بیرون بکشه.


اما اونقدر محکم دورش جمع شدی، اونقدر خوب نگهش داشتی، که دیگه یه کم دیر شده.

دیکش عمیق داخل واژنت می‌لرزه.

دهنش باز می‌مونه و اولین موج‌های کامش بیرون می‌ریزن، ولی حتی صدایی هم از لب‌هاش درنمیاد.

«فاک، بیبی...» با ناله می‌گه.

باید بیرون بیاد.

ولی حسش زیادی خوبه...

انقدر گرم...

انقدر خیس...

و همین حالا هم مقدار زیادی از کامش داخلت ریخته...

اشکالی نداره، مگه نه؟ اینکه همه‌ش رو داخلت خالی کنه؟

ولی کنترل خودشو داره.

قسم می‌خوره که داره.


«نه...» وقتی واقعاً ازت فاصله می‌گیره، با ناله می‌گی و کامش همه‌جا پخش می‌شه.


«...ببخشید.» با ناله می‌گه و دستش رو دور خودش می‌پیچه و آروم شروع می‌کنه به حرکت دادن.

«خیلی متأسفم.»

گونه‌های جیک سرخ شده و باقی‌مونده‌ رو روی چین‌های خیس پوسیت می‌ریزه و اون رو با سفیدیِ کامش می‌پوشونه.

می‌بینه اولین قطره‌ها از بدنت بیرون می‌زنن؛ غلیظ و سفید، روی قسمت متورم پوسیت پخش شدن.


«فاک...» ناله می‌کنه و انگشت‌هاش رو جلو میاره تا همه‌ش رو روی چین‌های پوسیت پخش کنه.


اما وقتی پایین رو نگاه می‌کنی، چیزی که حس می‌کنی فقط خالی بودنه.

فقط دلت می‌خواد دوباره خودت رو روی انگشت‌هاش فشار بدی و همه‌ی اون حس رو از نو تجربه کنی.


چشم‌های جیک از تعجب باز می‌شن و نفس لرزونی بیرون می‌ده.

خیلی بی‌قرار به نظر میای.

برای چی؟ خودش هم مطمئن نیست.

ولی نمی‌تونه هیچ‌چیزی رو از عشقش دریغ کنه.

از خودش هم نمی‌تونه.

فقط می‌خواد این رو یه بار ببینه.

انگار تو هم همینو می‌خوای.


«می‌تونم؟» با صدای آرومی می‌پرسه و انگشت‌هاش رو از هم باز می‌کنه تا ببینه هنوز چه قدر از کامش از بدنت بیرون میاد.


و تو خجالتی سرت رو تکون می‌دی؛ با خیال راحت، چون لازم نیست خودت برای چیزی که می‌خوای التماس کنی. برای یه روز، همین مقدار مواجهه‌درمانی برات کافی بوده.


جیک مایع روی انگشت‌هاش رو جمع می‌کنه و با یه نفس لرزون، انگشت‌هاش رو دوباره داخلت می‌بره.


دستت محکم دور بازوش قفل می‌شه.

«اه..فاااااک..»


وقتی شروع می‌کنه انگشت‌هاش رو آروم داخل و بیرون بردن، فریاد می‌زنی؛ حرکاتش آرومه، ولی هنوز عمیقه. انگشت‌های رگ‌دارش همیشه دقیقاً می‌دونن کجا رو باید لمس و ماساژ بدن.


چشم‌های جیک از شدت تمرکز و لذت مات شده و انگار نمی‌تونه از این صحنه دل بکنه؛ از اینکه کامش انقدر راحت دوباره داخلت می‌ره، حتی وقتی هنوز بدنت سفت و به‌شدت حساسه.

همه‌چیز خیس و غرق رطوبته.

و حالا، این‌طوری، می‌خواد دوباره ببینه چطور از هم می‌پاشی.

«یه بار دیگه، بیبی...» با صدای آرومی التماس می‌کنه و روی پلک‌هات بوسه‌های پروانه‌ای می‌ذاره. اشک‌هایی رو که از گوشه‌ی چشمات سرازیر می‌شن، با زبونش پاک می‌کنه.

«این‌طوری می‌خوای جبرانش کنی، مگه نه؟»


فقط می‌تونی در جواب ناله کنی و دست‌هات از شدت لرزش، محکم بهش چنگ می‌زنن؛ انگار جونت بهش بند باشه.


«هوم؟» برای اطمینان دوباره می‌پرسه و انگشت‌هاش رو به سمت نقطه‌ی حساس داخلت خم می‌کنه. کف دستش رو روی پوسی متورمت می‌کشه.


با یه آره ی ضعیف و ناله‌مانند، می‌ذاری لذت دوباره تمام وجودت رو بگیره.

بدنت انگار آتیش گرفته.

خیلی داغ.

خیلی زیاد.

ولی با این حال، کمرت دوباره به سمتش قوس پیدا می‌کنه و با ناله خودت رو بهش نزدیک‌تر می‌کنی.


«بیا...» توی گوشت زمزمه می‌کنه؛ صدایی آروم و محکم.

«بدش به من.»


و تقریباً می‌تونی صدای خیسیِ حرکات سه انگشتش رو بشنوی که بین چین‌های پوسیت حرکت می‌کنن؛ می‌تونی چسبندگیِ مایع مخلوطتون رو حس کنی که دیواره‌های داخلی بدنت رو می‌پوشونه.

اما چشمات رو می‌بندی و می‌ذاری اون گرمای مورمورکننده تمام وجودت رو دربر بگیره.

آره...

همین‌جا...

فاک...

«من...»

جیغ می‌کشی، ولی دیگه فایده‌ای نداره. سرت روی بالش می‌افته و هق‌هق می‌کنی. جیک هم زیر لب فحشی می‌ده و وقتی دوباره تمام آبت روی بدنش می‌ریزه، پوسیت رو ماساژ می‌ده و انگشت‌هاش رو بیرون می‌کشه تا تماشا کنه. کمرت بالا میاد تا چیزی رو پیدا کنه که دیگه اونجا نیست؛ فقط بدنت مونده که به این زیبایی روی بالاتنه‌اش می‌لرزه. با دیدن این صحنه، دیکش هر لحظه ممکنه دوباره سفت بشه.


از دیدن نتیجه‌ی کار خودش لذت می‌بره و با تحسین نگاهت می‌کنه، در حالی که کامش دوباره از بدنت بیرون می‌زنه. غلیظ و خامه‌ای.


تو هم پایین رو نگاه می‌کنی و می‌بینی جیک چه بلایی سرت آورده؛ کاملاً داغون و از پا افتاده‌ای. شاید حق داشتی به پیشونیش بزنی و هر فحشی که بلدی بارش کنی.

ولی فاک...

ولی وقتی انقدر خوبه که کامش داخلت باشه، دیگه چطور می‌تونی بذاری یه بار دیگه بیرون ازت بیاد؟

نه.

قطعاً باید هرچه سریع‌تر شروع کنی قرص ضدبارداری رو بخوری.


حالا نگاه جیک روی صورتت می‌افته؛ روی لب‌های کبودت و اشک‌های خشک‌شده روی گونه‌هات. اما دوباره چشمش به حلقه می‌افته؛ همون حلقه‌ای که یک سال بود ندیده بود.

قلبش یه‌جور شیرین می‌لرزه.

«بیبی؟» آروم شروع می‌کنه و کنارت دراز می‌کشه. بغلت می‌کنه و اصلاً براش مهم نیست ملحفه‌های زیرتون خیس شدن. بعداً تمیزت می‌کنه.


«هوم؟» جواب می‌دی، در آستانه‌ی خواب و بیهوشی، کاملاً سیر و خسته.


دستش به زنجیرت می‌رسه و دست دیگه‌اش دور شکمت حلقه شده و یه فشار آروم و اطمینان‌بخش بهت می‌ده.

«چند وقته حلقه‌مون رو اینطوری می‌پوشی؟»


نفست حبس می‌شه.

امیدوار بودی یادش رفته باشه. امیدوار بودی این حرف بمونه برای صبح، وقتی که قلبت انقدر محکم توی سینت نمیکوبه .

چند ثانیه طول می‌کشه تا جواب بدی.

«از همون وقتی که بهم دادیش.» آروم اعتراف می‌کنی.


جیک گرمایی رو که کم‌کم به گوش‌هات می‌رسه حس می‌کنه. با خودش فکر می‌کنه چطور هیچوقت ندیده بودش؛ چطور تونستی بعد از این همه باری که لباست رو از تنت درآورده، انقدر خوب پنهونش کنی.

ولی خب...

تو همیشه توی راز نگه داشتن چیزا خوب بودی.

با این حال لبخند می‌زنه.

چون حتی بعد از اینکه ازش فاصله گرفتی، حتی وقتی گفتی دیگه تمومه، باز هم این تکه از وجودش رو نگه داشتی.

و حتی قشنگ روی گردنت انداختیش.

دیگه هیچوقت نمی‌ذاره این‌طوری ازش دور بشی. اگه حتی فقط اشاره‌ای به جدایی کنی، احتمالاً واقعاً جلوت زانو می‌زنه و...


«حالا که فرقی نمی‌کنه.» با اخم و لحن غرغرو سکوت رو می‌شکنی.

«تو مال خودت رو دور انداختی.»


با تعجب می‌خنده و محکم‌تر بغلت می‌کنه.

تو لب‌هات رو غنچه می‌کنی.

این دیگه چرا انقدر خوشحال شده؟


«منظورت چیه؟» شیطنت‌آمیز می‌پرسه. «همچین اتفاقی هیچوقت نیفتاده.»


برمی‌گردی سمتش و با ابروهای درهم نگاهش می‌کنی.

«من خودم دیدم که...»


حرفت با برخورد لب‌هاش به لب‌هات قطع می‌شه. یه دستش فکت رو نگه می‌داره و دست دیگه‌اش کورکورانه سمت کشوی میز کنار تخت می‌ره.

کشو باز می‌شه.

جیک فقط به اندازه‌ای ازت فاصله می‌گیره که جعبه‌ی فیروزه‌ای رو بهت نشون بده؛ جعبه‌ای که عجیب شبیه همونیه که توی کمدت داری.

درش رو باز می‌کنه.

حلقه‌ی خودش.

نقره‌ای، با حرف اول اسم تو که روش حک شده.

اما چطور...؟


«فکر کنم خیلی خوب بلدم وانمود کنم که یه چیزی رو دور انداختم.» قبل از اینکه حتی بتونی سؤال کنی جواب می‌ده.

«فکر کردم اون روز یه کم دراماتیک‌بازی دربیارم...»


به شونه‌اش می‌زنی، ولی بلافاصله دستت رو روی همون نقطه می‌کشی و ماساژش می‌دی؛ موجی از آرامش وجودت رو می‌گیره.

واقعاً دورش ننداخت.

همون‌طور که وانمود کرده بود، ولش نکرده بود.

حتی وقتی فکر می‌کردی از دستش دادی، باز هم مال تو بود.

«چه مرگته تو؟!» غر می‌زنی و لپش رو نیشگون می‌گیری.


اون فقط می‌خنده.

جیک با یه حرکت نرم زنجیرت رو بالا میاره و قفلش رو باز می‌کنه و حلقه از داخل زنجیر درمیاد و کف دستش می‌افته.

جلوش رو نمی‌گیری.

چند لحظه نگات می‌کنه؛ انگار داره ازت اجازه می‌گیره.

تو هم به‌جای جواب دادن، دستت رو سمتش می‌بری.

حلقه رو توی انگشت حلقه‌ات می‌ذاره و بند انگشت‌هات رو می‌بوسه.

بعد حلقه‌ی خودش رو هم دوباره سر جاش می‌ذاره؛ همون جایی که همیشه نگهش داشته.

جیک لبخند می‌زنه و یه بوسه‌ی شیرین دیگه روی لبت می‌ذاره.

و می‌دونی که این بار با افتخار می‌پوشیش.

بدون اینکه لازم باشه خودش ازت بخواد.


«عاشقمی؟» با ملایمت می‌گه؛ انگار فقط لازمه یه بار دیگه از زبونت بشنوه.

فقط برای اینکه مطمئن بشه.


دوباره می‌بوسیش و گرمای شیرینی روی صورتت می‌شینه.

«اره عاشقتم...خیلی زیاد.»


قلبش به شیرین‌ترین شکل ممکن فشرده می‌شه.

و با خودش فکر میکنه خوشبخت ترین مرد روی زمینه.


...



جیک به سمت سکوها می‌دوه و بطری آبش رو چنگ می‌زنه، انگار آخرین امید نجاتشه. آب رو توی چند ثانیه تا ته سر می‌کشه و عرق از سر و روش سرازیر می‌شه. تمرین امروز واقعاً زیادی سنگین بود.


«اوه خدای من، جیکی.» یه صدای کش‌دار و شیرین کنار گوشش می‌پیچه. « رسماً از سر و روت آب می‌چکه.»


چشم جیک با تأکید روی کلمه‌ی آخر می‌پره.

«چوآ.» شروع می‌کنه و با نگاه خشمگین بهش زل می‌زنه. امروز دیگه نه انرژی تحمل این رفتارو داره، نه حوصله‌ش رو. اصلاً هیچوقت. چوآ هم چند ماه دیگه فارغ‌التحصیل می‌شه. پس بهتره حرف دلش رو بزنه.

«اولاً، اسم من جیکه. دوماً، وقتی این‌جوری باهام حرف می‌زنی واقعاً معذب می‌شم.»


چوآ لب‌هاش رو غنچه می‌کنه و مثل یه بچه‌ی کوچیک آستینش رو می‌کشه.

«چرا؟» با خنده می‌پرسه. «نکنه دستپاچه‌ات می‌کنم؟»


«نه.»

جیک خودش رو عقب می‌کشه و حتی زحمت نمی‌ده نگاهش کنه.

«فقط از طرز حرف زدنت باهام خوشم نمیاد.»


چوآ با اخم نگاهش می‌کنه؛ از رفتار جیک حسابی جا خورده. جیک معمولاً خیلی شیرین و مؤدب بود. چی شده؟

«به‌خاطر دوستته، مگه نه؟ خودت می‌دونی چقدر با من بی‌ادب بود...»


«دوست‌دخترمه.»

جیک بلافاصله اصلاحش می‌کنه.


دست‌های چوآ کنار بدنش می‌افتن. جیک هم هیچ توجهی بهش نمی‌کنه و مشغول جمع کردن وسایلش توی ساک ورزشی می‌شه.


«چ...چی؟» با لکنت می‌گه. «از کی؟»


جیک شونه بالا میندازه و بالاخره ساکش رو روی شونه‌اش میندازه.

«از همیشه.»


«چی؟!» جیغ می‌کشه. «پس چرا هیچوقت نگفتی...»


«اوه جیکــــییی.»

صدات رو عمداً یه اکتاو بالاتر از حالت عادی می‌کنی.


جیک لب‌هاش رو به هم فشار می‌ده تا خنده‌ای که نزدیکه از دهنش دربره رو کنترل کنه.

«جانم، عشقم؟»

صدات می‌زنه و از پشت سر چوآ نگاهت می‌کنه.


چند متر اون‌طرف‌تر ایستادی، دست‌به‌سینه، و مستقیم به چوآ زل زدی. گردنبند جدید و براقت بالای لباست می‌درخشه.

نگاهت دوباره سمت جیک برمی‌گرده. حتی ارزش نداره انرژی باارزشت رو صرف اون دختر کوچیک و زهرماری کنی.

سرت رو یه کم کج می‌کنی و بی‌صدا بهش اشاره می‌کنی بیاد سمتت.

و اون هم میاد.

پاپی وفادار کوچولوی خودت.


جیک دست‌هات رو توی دست‌های خودش می‌گیره، فقط برای اینکه بیشتر نمک روی زخم چوآ بپاشه. حلقه‌های ست‌تون با برخورد به هم صدا می‌دن.


«گائول رو از گروه پشت صحنه یادت میاد؟» با افتخار اعلام می‌کنی؛ «می‌خواد فردا باهام وقت بگذرونه!»


جیک لبخند می‌زنه و موهات رو به‌هم می‌ریزه.«چه خوب!»


«این آخر هفته هم توی آپارتمانش یه چیزی برگزار می‌کنه.» سریع ادامه می‌دی. «شاید... بتونیم با هم بریم؟»


«آره، سوجی بهم گفته بود...»

همون‌جا خودش رو متوقف می‌کنه.

ولی دیگه دیر شده.


تو از همین حالا اخم کردی.

«باشه، پس من برم جی رو با خودم ببرم...»


جیک با شنیدن حرفت لب‌هاش رو غنچه می‌کنه.

«منصفانه نیست.» زیر لب غر می‌زنه، ولی لبخندی رو که سعی می‌کنه پنهانش کنه می‌بینی.


با زبونت صدای تقی درمیاری و دستش رو کمی محکم‌تر فشار می‌دی.

«...بعداً حسابی گازت می‌گیرم.»


و اگه جیک دم داشت، بدون شک همون لحظه شروع می‌کرد به تکون دادنش.

«قول می‌دی؟»



Report Page