loyal puppy
Lanmidaاین صحنهها کمکم برات محو میشن، چون خودت رو کامل میسپری دست نمایش. شخصیتها رو همونطور که هستن میبینی، نه به چشم اکست و دختری که این همه تلاش کردی ازش متنفر باشی.
واقعاً هم سرگرمکننده بود. نگاههای شیطنتآمیز، صحنههای رقصی که مو به مو تمرین شده بودن. اونجایی که شخصیت اصلی با چه جدیتی فکر میکرد آواز خوندن قراره به آیندهاش توی فوتبال لطمه بزنه. باعث شد بخندی، اشکت دربیاد، و وقتی جیک به سوجی نزدیک شد، نفس عمیقی بکشی.
و چون هنوز همون آدمی، و چون زخمها هنوز تازهان، چشمهات رو میبندی. لازم نیست بدونی واقعاً این کار رو کرد یا نه. مهم نیست. امشب شب اونه.
کاش تمام مدت همین حس رو داشتم. با خودت فکر میکنی.
اونوقت شاید لازم نبود خودت رو این همه آماده کنی تا بعد از نمایش بری سراغش و تمام حرفهای دلت رو بهش بزنی. با فکر کردن بهش، تنت میلرزه.
ولی جی درست گفته بود: عشق آدمو وادار به کارای احمقانه میکنه.
و تو هم همین کارو میکنی.
دوستش داری.
اونقدر که براش گل بخری. اونقدر که اعتراف کنی دیگه نمیخوای قایمش کنی. اونقدر که ریسک کنی و ازش بخوای دوباره دوستت داشته باشه...حتی اگه احتمالا اون دیگه ازت گذشته باشه.
...
«داداش...» جی شروع میکنه، در حالی که گونههاش از اشک خیسه. «دیگه هیچوقت این کارو نکن. من نمیتونم جلوی همه اینجوری گریه کنم.»
سونگهون با چشمهایی که به شکل غیرعادی قرمز شدن، دست میزنه پشت جیک.
«فوتبال رو ول کن. فقط روی همین موزیکال و این چیزا تمرکز کن. بهت قول میدم میتونی حسابی توش بترکونی.»
جیک میخنده و به سالن نگاه میکنه که کمکم خالی از تماشاچیها میشه.
«مرسی، بچهها. خوشحالم که لذت بردین.»
خدایا، کاش تو اینجا بودی. میتونست دقیقاً تصور کنه وقتی میای سمتش، با اون لبخند کوچیکی که سعی میکنی پنهونش کنی، چی میگی.
احتمالا با لبخند میگی 'کارت عالی بود' و همزمان دست میکشی توی موهاش. سعی میکنی وانمود کنی مثل همه گریه نکردی.
جیک با فکر خودش، بیصدا لبخند میزنه. مسخرهست که داره برای چیزی که دیگه هیچوقت اتفاق نمیافته، سناریو میسازه؛ وقتی تو کاملاً بهش نشون دادی که دیگه نمیخوای باهاش باشی.
«جیک.»
قلبش ناخودآگاه یه ضربان جا میندازه.
وقتی برمیگرده، انگار تمام هوای توی ریههاش یکدفعه خالی میشه.
تو یه دستهگل اونقدر بزرگ دستت گرفتی که بیشتر هیکلت رو پوشونده و با حالتی منتظر نگاهش میکنی، در حالی که گلها رو به سمتش میگیری.
چشمهاش از تعجب گشاد میشن. حتی نمیتونه حرف بزنه، چه برسه به اینکه گلها رو ازت بگیره.
نکنه داره خواب میبینه؟
«کارت عالی بود.» سعی میکنی تا جایی که میتونی صادقانه به نظر برسی؛ میخوای بفهمه واقعاً از ته دلت میگی. «اون بالا ترکوندی.»
«مرسی.» کوتاه جواب میده و بالاخره گلها رو از دستت میگیره. نمیتونه چشم ازت برداره.
«من...» سعی میکنی حرفت رو به زبون بیاری، اما سوجی با عجله خودش رو به صحنه میرسونه و به شونهی جیک میزنه.
«هی.» با لبخند بهش نگاه میکنه. «قراره بهزودی برای جشن بریم. هنوز میخوای با من بیای؟»
«شت، حتی موزیکال هم افترپارتی داره؟» سونگهون زیر لب رو به جی میگه و جی سعی میکنه ساکتش کنه.
جیک لبخندی تحویل سوجی میده.
«آره، فقط یه لحظه بهم وقت بده.»
و وقتی برمیگرده تا بهت نگاه کنه، تا بالاخره بفهمه میخواستی چی بهش بگی، چشمهات پر از اشک شده.
شاید دیر رسیدی.
شاید تمام این کارها از اول هم احمقانه بوده.
چند هفته گذشته. هیچ تضمینی نیست که حتی حاضر بشه حرفهات رو بشنوه.
«فقط میخواستم بهت تبریک بگم.» زیر لب میگی، با اینکه تمام جملهای که میخواستی بگی رو عوض کردی.
قرار بود بگی' خیلی بهت افتخار میکنم. میشه دوباره برگردی پیشم؟ دیگه انقدر باهات بدرفتاری نمیکنم. میتونیم به همه بگیم عاشق همیم...آره، حتی به جی و سونگهون.'
ولی عادتهای قدیمی به این راحتی از بین نمیرن.
و سوجی، اون دختری که به طرز رو مخی خوشگله، تمام ذرههای اعتمادی رو که برای اومدن سمت جیک جمع کرده بودی، له کرد.
«همین.» یه لبخند کوچیک بهش میزنی. لبخندت حتی به چشمهات هم نمیرسه.
جیک متوجه میشه.
جیک همیشه متوجه میشه.
فقط هیچوقت نمیفهمه دلیلش چیه.
قبل از اینکه بتونی یه قدم عقب بری، مچ دستت رو میگیره و میچرخونتت سمت خودش، بعد محکم بغلش میکنه.
دقیقاً مثل نقش اول مرد توی اون کمدیهای رمانتیک مسخره.
«این کارو نکن.» آروم زمزمه میکنه. «لطفاً... این دفعه دیگه فرار نکن.»
سرت رو بالا میگیری و بهش خیره میشی، دنبال چیزی توی نگاهش میگردی.
«مرد، این دیگه چه کوفتیه داره اتفاق میافته...» جی پشت سر شما دوتا زیر لب میگه.
سونگهون شونه بالا میندازه.
«فکر میکنی بالاخره...؟»
جیک سرش رو میچرخونه و با اخم و کلافگی به دو تا دوست احمقش نگاه میکنه. اون دوتا هم سریع خودشون رو جمعوجور میکنن و از صحنه پایین میرن تا بالاخره یه کم به شما دوتا فضا بدن.
جیک دوباره حواسش رو به تو میده. هنوز مچ دستت رو گرفته. آروم دستت رو پایین میاره و بعد هر دو دستت رو توی دستهای خودش میگیره.
«فکر کردم نمیخواستی بیای.» با استرس شروع میکنه و لبهاش رو خیس میکنه. «پس چرا اینجایی؟»
گونههات داغ میشن.
شت. اصلاً از کجا شروع کنی؟
با شستش روی پشت دستهات دایرههای کوچیکی میکشه.
«چرا؟» دوباره میپرسه، این بار با اعتماد به نفس بیشتری.
خیلی راحت میتونستی مثل قبل رفتار کنی و یه بهونهی نصفهنیمه سرهم کنی. اینکه فقط میخواستی ازش حمایت کنی، حتی با وجود اینکه از هم جدا شده بودین. اینکه اصلاً دلت براش تنگ نشده. اما دیگه اونقدر خستهای که نمیتونی وانمود کنی نبودن جیک توی زندگیت، از بودنش کنارت بدتر بوده.
«چون...» با یه نفس لرزون شروع میکنی. «چون میخواستم باهات حرف بزنم.»
ابروهاش درهم میرن.
«راجع به چی؟»
قلبت توی سینهات محکم میکوبه و کف دستهات از عرق خیس شده. این خیلی سختتر از چیزیه که فکر میکردی.
«میخواستم...» آب دهنت رو قورت میدی و قبل از ادامه دادن یه نفس عمیق میکشی. «میخواستم عذرخواهی کنم. بابت حلقه. همون حلقهای که دور انداختی.»
میبینی گوشهای جیک سرخِ سرخ میشن.
«راستش...»
«ولی نتونستم پیداش کنم.» حرفش رو قطع میکنی. «هرچقدر هم گشتم. تلاش کردم. واقعاً، واقعاً...»
صدات میلرزه و اشکت درمیاد.
چون لعنتی... اون حلقه رو برای این گرفته بود که بهت اعتراف کنه. تمام پول تو جیبیش رو خرج کرده بود تا چیزی بخره که میدونست دوستش داری. حتی حرف اول اسم خودش، J، رو روش حک کرده بود.
جیکِ خودت.
جیکِ خوشگل، بااستعداد، باهوش و فوقالعادت.
«...واقعاً میخوام دوباره با هم باشیم.» بالاخره با صدای لرزون میگی و زیر نورهای صحنه، چشمهات پر از اشک میشن و اشکها هر لحظه ممکنه سرازیر بشن. «متأسفم، جیک.»
نفسش توی سینه حبس میشه و دستهاش یهو دستهات رو رها میکنن.
قلبت فشرده میشه.
«تو باهام به هم زدی.» زیر لب میگه.
سرت رو تکون میدی.
«م...من فکر کردم مجبورم این کارو بکنم. برای اینکه خودم رو پیدا کنم. ولی... حق با تو بود. من فقط داشتم از مشکلاتم فرار میکردم.»
به سختی آب دهنت رو قورت میدی و حرفت رو اصلاح میکنی.
«مشکلاتمون.»
یه خندهی تلخ ازش درمیاد.
«پس این همون قسمتیه که انتظار داری ببخشمت؟»
قلبت دوباره مچاله میشه.
«متأسفم.» دوباره آروم میگی.
«هنوز حتی یه دلیل هم بهم ندادی.» با تمسخر میگه. «پس بهم بگو چرا. چرا وقتی که...»
کاری که بعدش میکنی انگار توی اسلو موشن اتفاق میافته.
صورت جیک رو با هر دو دستت میگیری و لبهات رو محکم روی لبهاش میذاری.
جلوی سونگهون.
جلوی جی.
جلوی تمام بازیگرها و عوامل گروه که داشتن وسایلشون رو جمع میکردن تا برن.
همون آدمهایی که جیک مجبور شده بود طی این چند هفته برای اینکه چرا یهدفعه انقدر داغون و آشفته به نظر میرسه، براشون بهونه بیاره.
ازش فاصله میگیری و نفسنفس میزنی.
«چون عاشقتم.»
صدات اونقدر بلنده که از اطراف، صدای ازاد شدن نفسهای حبسشده بلند میشه.
دیگه حتی ذرهای خجالت کشیدن هم برات نمونده.
چون این کلمات کاملاً طبیعی از لبهات بیرون میریزن؛ درست مثل نفس کشیدن.
و برای جیک، انگار شیرینترین موسیقی دنیاست.
«فاک اره، عاشقتم.» دوباره تکرار میکنی، در حالی که هنوز صورتش رو بین دستهات گرفتی.
لبهاش از شدت نفسنفس زدن کمی از هم باز میشن.
چشمهاش رو یک بار پلک میزنه.
دو بار.
و بعد لبخند میزنه و اشک توی چشمهاش جمع میشه.
جیک خم میشه سمتت و دوباره لبهاش رو روی لبهات میذاره.
هماهنگ با لبهای تو حرکت میکنن؛ آروم و پرشور.
چشمهات رو میبندی و مزهاش رو حس میکنی.
خیلی دلت براش تنگ شده بود.
وقتی ازت فاصله میگیره، یه پوزخندِ از خودراضی روی صورتش نشسته.
«بالاخره.» آروم زمزمه میکنه، گونههاش سرخ شده. «بالاخره تو هم گفتیش.»
آروم به شونهاش میزنی.
باید میفهمیدی داشت عمداً تحریکت میکرد به گفتنش.
جیک و اون همه سؤال لعنتیش.
«من بیشتر عاشقتم.» کنار شقیقهات زمزمه میکنه و محکمتر بغلت میکنه. «خیلی خیلی عاشقتم.»
شروع میکنه روی همهجای صورتت بوسههای ریز میکاره و از کنار صحنه صدای عقزدن میشنوی.
«دیگه هیچوقت ترکم نکن.» توی موهات زمزمه میکنه. «اون قضیه واقعاً درد داشت.»
با ناراحتی لبخند میزنی.
«قول میدم...»
«شما دوتا با هم بودین؟!» یه صدای آشنا با تعجب داد میزنه.
معلومه.
سونگهون. فضول خان اعظم.
جلوی خودت رو میگیری که همونجا یه لگد حوالهاش نکنی.
جی هم وارد بحث میشه:
«من یه سؤال بهتر دارم. ما هم به این افترپارتی دعوتیم یا نه؟»
جیک ابروهاش رو درهم میکشه و به اون دوتا احمق نگاه میکنه.
«کدوم افترپارتی؟»
...
سونگهون و جی شروع میکنن به بمبارون کردنت با سؤال دربارهی رابطهی مخفیتون، ولی بیشتر از اون، سر این بحث میکنن که کی قراره تاکسی رو برای پارتی بگیره؛ پارتیای که هنوزم شدیداً دلشون میخواست برن، چون سوجی هم رفته بود.
در حالی که با تمام سرعت از سالن دور میشین، تو و جیک ریزریز میخندین و اون دوتا احمق سعی میکنن خودشون رو بهتون برسونن.
وقتی به خوابگاهش میرسین، همین که در رو میبندی، جیک حتی یه ثانیه هم تلف نمیکنه؛ خم میشه و میندازتت روی شونهاش.
با جیغ کوتاهی از جا میپری و وقتی کمرت با یه تکون نرم روی تشک فرود میاد، یه صدای ریز ازت درمیاد.
جیک دستهگل رو آروم روی پاتختی میذاره و بعد بالای سرت قرار میگیره. زانوهاش توی تشک فرو میرن و تو رو زیر خودش گیر میندازه.
با محبت گونهات رو نوازش میکنه و دستش آرومآروم پایین میاد، پایینتر و پایینتر، تا به لبهی دامنت میرسه.
هنوزم مثل همیشه کوتاهه.
پاهات زیر اون پارچهی نازک خیلی قشنگ به نظر میرسن.
«دلم برات تنگ شده بود.» با آهی میگه و دستهاش رو به سمت لبهی شورتت میبره.
پوست نرمت رو نوازش میکنه و لرزی از ستون فقراتت رد میشه.
دلت میخواد چشمهات رو بچرخونی و اون حس گرمی رو که توی پایینتنت داره شکل میگیره پس بزنی؛ مخصوصاً وقتی نگاهش رو روی اندامت میچرخونه و چشمهاش از هوس تیره شده.
ولی قرار بود یه صفحهی جدید باز کنی.
صداقت و این حرفها.
«مـ... منم دلم برات تنگ شده بود...» زیر لب میگی و کلمات رو تند و پشت سر هم ادا میکنی.
نزدیکتر میاد، طوری که گوشش تقریباً به لبهات میچسبه.
«هوم؟»
طاقتت سر میره، دندونهات رو نشون میدی و لبهی گوشش رو آروم گاز میگیری.
جیک از جا میپره و با یه اخم نمایشی بهت نگاه میکنه.
«گفته بودی دیگه باهام بد نمیشی...» جیک آه میکشه، با لحنی که کاملاً شیطونی توشه و همزمان لبهاش رو غنچه میکنه.
میخوای جوابش رو بدی، اما دستهای جیک روی کمرت قرار میگیرن و یه فشار کوچیک بهش میده.
باشه.
این یکی رو باهاش راه میای.
فقط همین یه بار.
لبهات رو به همون گوشی که تازه گازش گرفته بودی نزدیک میکنی و آروم میبوسیش.
دستهات با آرامش روی پیراهن فوتبال تقلبیای که پوشیده حرکت میکنن و پایینتر میرن، تا به برآمدگی سفت و دردناک شلوارش میرسن.
جیک نفس عمیقی میکشه.
از اینکه چقدر سریع سفت شد، خندهات میگیره.
خیلی راحت تحریک میشه.
«ببخشید.» آروم زمزمه میکنی و لبهی گوشش رو با زبون لمس میکنی.
زیر لمست میلرزه و نفس گرمت روی گردنش باعث میشه تمام دستهاش مورمور بشن.
از روی پارچه فشارش میدی و سرش روی شونهات میافته.
«اصن بیخیال...»
«نکن.» با نفسهای بریده جواب میده، در حالی که تو آروم نوازشش میکنی.
میخندی.
خیلی بامزهست.
گونههاش یه تهرنگ صورتی گرفتن.
و همین باعث میشه دلت بخواد کارهای خیلی بدتری باهاش بکنی...
«دراز بکش.» دستور میدی و اون هم با ذوق روی تخت جابهجا میشه.
حالا زانوهات دو طرفش قرار گرفتن و پیراهن مسخرهاش رو از سرش درمیاری.
«بذار جبرانش کنم...»
عضلاتش حسابی مشخص و تراشیدهان و زیر نور اتاق خوابگاهت برق میزنن.
بوسههات رو از روی سینهاش پایین میبری و روی شکمش میکشی.
مزهاش شور و نمکیه.
دقیقاً همونطوری که دوستش داری.
جیک زیرت بیقرار تکون میخوره و وقتی شورتش رو پایین میکشی، دیکش بیرون میپره و به چونهات میخوره.
جیک با دیدن این صحنه نزدیکه کام بشه؛ نوکش از شدت نیاز سرخ شده و میتپه.
فقط میخواد تو رو لمس کنه.
میخواد اونقدر عمیق توی وجودت باشه که بتونه سر دیکش رو از زیر شکمت حس کنه.
وقتی سرت رو پایین میبری تا دیکش رو ببوسی، انگشتهاش رو توی شونهات فرو میکنه. «نه، عشقم.» زیر لب میگه. «بیا بالا، هوم؟»
ابروهات رو درهم میکشی.
چرا وسط عذرخواهیت میخواست حواست رو پرت کنه؟
«چی...»
جیک نمیذاره حرفت تموم بشه.
دور کمرت رو میگیره و انگشتهاش رو توی پهلوهات فشار میده. بعد زانوهات رو دو طرف سرش قرار میده و برت میگردونه.
دامن کوتاهت رو کامل بالا میزنه و دور کمرت جمعش میکنه.
آره، شاید الان منظرهی فوقالعادهای از دیک تپندهاش داشته باشی، ولی دیگه نمیتونی صورت زیبای از خودبیخود شدهاش رو ببینی.
با چشمهای خمار، بوی شورتت رو نفس میکشه و بینیش به قسمت پوشیدهی بدنت کشیده میشه.
لبهات رو با نارضایتی جمع میکنی.
«فکر کردم من بودم که قرار بود جبران کنم...»
«همین کارو داری میکنی.» با خنده حرفت رو همون لحظه قطع میکنه.
با یه دست بوتت رو به سمت صورتش پایین میکشه و با دست دیگه سینهات رو نوازش میکنه.
صورتت کمکم به دیکش نزدیکتر میشه.
آه.
پس این کارو میکرد.
«منحرف...» زیر لب میگی و با شیطنت دستت رو سمتش دراز میکنی.
اونقدر کلفت و بزرگه که برای گرفتنش به هر دو دستت نیاز داری و پریکامش ازش بیرون میزنه، درست جلوی چشمت.
«هستم.» زیر لب میگه و شورتت رو اونقدر پایین میکشه که به پوسیت دسترسی پیدا کنه؛ در حالی که شورتت پایین زانوهات جمع شده.
زبونش رو روی چینهای خیس پوسیت میکشه و تا پایین میره.
بدنت زیر لمسش از هم میپاشه.
«هرچی میخوای صدام کن. فقط وقتی این کارو میکنی، بشین روی صورتم.»
آروم روی صورتش فرود میای، در حالی که با شستت پریکام رو روی طول دیکِ سفتش پخش میکنی.
این پوزیشن برای هردوتون جدیده، پس برای جیک هم تازگی داره. ولی مثل همیشه که خیلی زود یاد میگیره، جیک با مهارت حرکت میکنه.
بوسههای خیس میذاره و زبون صورتیش مثل آدمی که مدتها گرسنه بوده، روی لبههای پوسیت میکشه.
زبونت رو بیرون میاری و آروم روی نوک دیکش میکشی.
ولی جیک هفتههاست که تو رو نداشته.
و خوب میدونه چی میخواد.
و اون چیزی که میخواد، اون حرکتهای ضعیف بوتت روی صورتش یا مکیدن سطحیای که روی دیکِ سفتش انجام میدی نیست.
نه.
اون همهی تو رو میخواد.
اون بخش مریض و کثیفِ وجودت رو که تحقیرش میکنه، همون بخشی که مثل تمام اون شبهای قبل، خودت رو تحریک میکنی و به مرز میرسونی.
و نمیخواد مجبور باشه برای بیرون کشیدن اون روی تو، اسم مستعار مسخرهای رو که یه دختر مسخره گفته بود، وسط بکشه.
مطمئنه راههای سالمتری هم هست که بتونه باهاش تو رو دقیقاً به جایی برسونه که میخواد.
برای همین دستهای جیک بوتت رو محکم میگیرن و تو رو بیشتر به سمت صورتش فشار میدن.
مجبورت میکنه بدنت رو با سرعت دیوونهواری که خودش تعیین کرده، روی صورتش جلو و عقب بکشی؛ نوک بینیش کمی بین چینهات فرو میره و زبونش روی پوسیت میلغزه.
همینطوری.
کثیف.
بیپروا.
خشن.
فاک، عاشقشه.
«اههه...» ناله میکنی و همین باعث میشه خودش رو عمیقتر توی دهنت فرو ببره.
یه نفس عمیق میکشی تا دیکش راحتتر داخل بره و تا جایی که میتونی، میگیری تا نالههای نامفهومت رو خفه کنی.
زبونت زیرِ دیکش پیدا میشه و همزمان که حالت تهوع میگیری، باهاش ضربههای کوچیکی میزنی.
و وقتی جیک به انتهای گلوت میرسه، یه لحظه بهت فرصت میده خودت رو جمعوجور کنی، بعد کمرش رو به سمت بالا میکوبه.
چشمهات به سمت بالا میچرخن و یادت میاد باید گونههات رو تو بکشی تا وقتی خودش رو جلو میفرسته، فضای بیشتری ایجاد بشه.
ولی وقتی زبون صورتی و خیسش واردت میشه، تمرکز کردن سخت میشه.
«فاک..مزه بهشت میدی، بیبی...»
صداهای خیس و لزجی که با نالههای جیک ترکیب میشن واقعا باعث میشه عقلتو از دست بدی.
زبونش رو سریع تکون میده و حالا تو هم سعی میکنی با همون شدت همراهش بشی.
زبونت رو به سمت بالا خم میکنی تا به زیرِ ضخامتش برسه و سرت رو با شدت بالا و پایین میبری.
هر کاری میکنی، فقط برای اینکه راضیش کنی.
«مممم...» دور دیکش ناله میکنی.
دهنت واقعاً محشره، ولی پوسیت روی لبهاش برای جیک مثل بهشت واقعیه.
میتونه تمام روز مشغول خوردنت باشه.
بهعنوان پاداش.
بهعنوان تنبیه.
هرچی که باشه.
و دوباره بوی تنت رو نفس میکشه و یه نالهی دیگه ازش درمیاد.
بینیش رو بیشتر به چینهات نزدیک میکنه و نوک بینیش کاملاً توی واژنت فرو میره.
از این ورود ناگهانی، نزدیکه دور دیکش عق بزنی و بزاقت دور پایهی دیکش جمع میشه.
رونهات رو محکمتر دورش میپیچی و روی صورتش بالا و پایین میری، انگار چیزی جز یه اسباببازی جنسی نیست.
نامنظم.
ناامیدانه.
آره.
همینطوری.
جوری بهش فشار بیار که انگار دیگه نمیخوای حتی یه لحظه هم از جلوی چشمت دور بشه.
میفهمه که نزدیک شدی؛ از همونجوری که شروع میکنی مثل یه حیوون بیقرار به رونهاش چنگ زدن. ولی نه. جیک بهش نیاز داره. نیاز داره که روی صورتش بیای. همهجاش رو کثیف کنی. زبونش رو حالا عمیقتر داخلت میبره و انگشت اشارهاش بالا میاد تا پوسیت رو لمس کنه.
دیکش با مقاومت خیلی کمی از دهنت بیرون میاد و بدنت از شدت لذت شل میشه. اینجا دیگه فقط با دستی بیحال داری دیکش رو لمس میکنی و چشمات از شدت لذت برمیگرده.
با نالهای خفه روی دیک خیسش زمزمه میکنی و آب دهنت هنوز از گوشههای لبت بیرون میریزه، کلماتت هم نامفهوم و کشدار شدن.
«اههه...نه... بذار...فاک..جیککک...»
سعی میکنی چیزی بگی، ولی همهچیز نامفهوم از آب درمیاد.
جیک بیشتر از چیزی که فکر میکنی میفهمه؛ قلبش از شدت این حس شیرین جمع میشه.
بیچارهی من...
فقط میخواد حالت رو خوب کنه. میخواد انقدر زیاد جبرانش کنه. ولی تو نمیدونی که تنها چیزی که همین الان میتونه خوشحالش کنه، اینه که با پوسیِ خیس و خوشگلت خفهاش کنی.
«ممم... آآه...»
اون پایین زیادی خوبه. چرا این کارو میکنه؟ چرا انقدر دوست داره کاری کنه صدات مثل یه حیوون دربیاد؟ انگشتهای پات جمع میشن و دستت محکمتر دور ساقهی دیکش حلقه میشه، در حالی که کمرت بیشتر به سمتش قوس برمیداره.
حسش میکنی. ولی این بار با همیشه فرق داره. انگار بیش از حد شدیده. مثل یه انفجار که هر لحظه قراره اتفاق بیفته. دوباره با چنگالهات به رونش میچسبی و یهو وحشتزده میشی.
«جیک... ول کن..جیک...»
وقتی سرش رو به نشونهی مخالفت تکون میده، زبونش رو چپ و راست روی پوسیت میکشه. دستش که دور بوتت حلقه شده، بینیش رو عمیقتر بین چینهای خیس و غرق در رطوبتت فرو میبره. با ناله، از روی ناچاری گونهات رو به دیکش میمالی.
«جدی میگم....» با ناله میگی و سعی میکنی خودت رو عقب بکشی. این عجیبه. خودت حس عجیبی داری. سعی میکنی از این حس ناآشنا فرار کنی. ولی فایدهای نداره. جیک زیادی باهوشه و زیادی سریع عمل میکنه. محکمتر به سمت خودش فشارِت میده، کمرت رو بغل میکنه، پوسیت رو با لبهاش میمکه و از سرعتی که دهنش روی بدنت حرکت میکنه، گونههاش سرخ شده.
«جیک!»
وقتی رونهات محکم دورش قفل میشن، جیغ میکشی و بوتت کنترلنشده میلرزه. انگار شلنگی که برای اولین بار آب رو باز کرده باشن، فوارهای از کامت روی چونه و گردن جیک میپاشه و همهجا رو خیس میکنه. اون با روی باز ازش استقبال میکنه و زبونش رو بیرون میاره تا تا جایی که میتونه مزهاش رو بچشه.
بالای سرش گریه میکنی و اشکهات روی دیکش میچکن؛ همون دیکی که هنوز روی صورت داغت کشیده میشه. با ولع تکتک باقیموندههای ارگاسمت رو میلیسه، انگار اگه سریع تمومشون نکنه، زود خشک میشن. ناله میکنی و خودت رو روی اون میمالی تا ضربان قلبت آرومتر بشه. وقتی جیک کاملاً راضی میشه، بالاخره ولت میکنه و میخوابونتت روی تخت تا سرت بالاخره روی بالش قرار بگیره.
دیکش هنوز بهشدت سفت و برانگیختهست. و تو هنوز اشک میریزی.
«توئه... عوضی.» بین هقهق و اشکات میگی؛ هنوز باورت نمیشه که توی تمام عمرت بتونی انقدر شدید به ارگاسم برسی.
«کدوم گوری یاد گرفتی این کارو بکنی؟»
و جیک میدونه دقیقاً چی توی ذهنته. چون بعضی عادتهای قدیمی واقعاً به این راحتی از بین نمیرن. و حالا احتمالاً فکر میکنی توی اون چند هفتهی جهنمیِ جداییتون، رفته با هر کس و ناکسی خوابیده. جیک با خندهی آرومی دامنت رو پایین میکشه. با دیدن چینهای پوسیت که از بزاق خودش و کامت برق میزنن، لب پایینش رو گاز میگیره. بعد محکم دیکش رو توی دستش میگیره.
«هنوزم انقدر حسودی میکنی، بیبی؟»
با یه پوزخند میگه. خدایا، فقط بذار حداقل یه بار دیگه از این دوستدختر اخمو و دل نازکش لذت ببره.
«نه، ولی راستشو بگو.» زیر لب میگی. «تو...»
«با دخترای دیگه خوابیدم؟»
جملهات رو کامل میکنه و با حالتی بازیگوشانه پوفی میکنه، انگار سؤال خیلی مسخرهای پرسیدی. چشمات ریز میشن.
«خب، خوابیدی؟»
جیک تقریباً هر روز رو با گریه گذرونده بود؛ شمارهات رو هی آنبلاک و بلاک میکرد، فقط برای اینکه ببینه متوجه میشی یا نه. ولی همهی اینا رو میتونه بعداً برات تعریف کنه. چون همین الان، داری با یه نگاه مرگبار بهش زل میزنی و همین نگاه باعث میشه دیکش حتی بیشتر بتپه.
«نه، عشقم.» زیر لب میگه و نوک خیس دیکش رو روی چینهای حتی خیستر پوسیت میکشه؛ بدنت بعد از همهی کاری که باهاش کرده، حسابی حساس شده. روی شونهات بوسههای ریزی میذاره.
«خودت میدونی که من هیچوقت همچین کاری نمیکنم.»