loyal puppy
Lanmidaجیک با کارگردان و سوجی مشغول حرف زدنه، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. انگار چند دقیقه پیش تمام ذرههای اعتمادبهنفست نابود نشده.
ولی باید تمومش کنی.
چون تقصیر اون نیست.
حتی تقصیر سوجی هم نیست.
تقصیر خودته.
خودت بودی که خودت رو ناراحت کردی.
جیک میبینتت و همون لحظه صورتش از خوشحالی باز میشه. اسمت رو صدا میزنه و به سمتت میاد. ولی تو جواب لبخندش رو نمیدی.
«بعد از تمرین یه کم وقت دارم.» با محبت میگه و دستت رو میکشه سمت خودش. «منتظرم میمونی؟»
این آخرین باری بود که منتظرش میموندی.
...
موقع برگشتن به خونه سعی میکنه دستت رو بگیره تا ضربان قلبش آرومتر بشه. شب افتتاحیه لحظهبهلحظه نزدیکتر میشه و صرفاً آماده شدن هم نمیتونه جلوی استرسش رو بگیره.
اما وقتی قبل از اینکه انگشتهاش بتونن لای انگشتهات قفل بشن، دستت رو عقب میکشی، از جا میپره.
شاید آدمهای زیادی اطرافتون بودن، جیک با خودش فکر میکنه. احتمالاً نگران بودی یکی ببینتتون. و برای همین همچنان با ذوق و شوق به حرف زدن ادامه میده. متوجه اون برقِ شکستخوردهی توی چشمهات نمیشه، یا قدمهای آهستهای که پابهپاش برمیداری. هنوز از حالوهوای خوب تمرین بیرون نیومده؛ هنوز به خودش افتخار میکنه که بالاخره تونسته تمام دیالوگهاش رو بدون لکنت یا نگاه کردن به متن اجرا کنه.
شاید شب افتتاحیه اونقدر خوب اجرا کنه که بعدش بذاری ببوستت. شاید با یه دستهگل به سمتش بیای و اون هم توی آغوشش بگیرتت. بعد بلندت کنه و بچرخونتت و جلوی چشم همه با افتخار بگه تو دوستدخترشی. بلند و واضح، جلوی جی و سونگهونِ رو اعصاب که صندلیهای ردیف اول رو گرفتن.
این فکر لبخند میاره روی صورت جیک و باعث میشه چند قدمی جلوتر از تو، با قدمهای سبک و سرخوش راه بره. و هردوتون به سمت خوابگاهها ادامه میدین.
درست مثل هر روز دیگه.
تا اینکه تو خرابش میکنی.
«من از گروه عوامل صحنه میام بیرون.»
همونجا خشکش میزنه. تمام نشونههای لبخند از صورتش محو میشن. نمایش کاملاً فروش رفته. دیگه خیلی دیره که بتونه برات بلیت جور کنه.
«پس نمیتونی تماشا کنی.» وحشت توی صداش موج میزنه. وسط محوطهی دانشگاه، بین درختها و مسیرهای سیمانی، هردوتون همونجا ایستادین. «باید زودتر بهم میگفتی! البته شاید بتونم یه کاریش بکنم...»
همونجا گوشیش رو درمیاره تا برای یکی پیام بفرسته. احتمالاً کارگردان. حتی نمیپرسه چرا. مستقیم میره سراغ حل کردن مشکل.
جیکِ تو.
بیش از حد خوب.
بیش از حد مهربون.
بیش از حد بخشنده.
دیگه زیادیه.
«من نمیام تماشا کنم.» این بار تندتر میگی و قبل از اینکه بتونه پیام رو بفرسته، جلوش رو میگیری.
همون لحظه عذاب وجدان میریزه سرت. چون با ابروهای درهم کشیده نگات میکنه و چشمهاش میلرزن.
«نمیفهمم.»
یعنی نمیخوای بیای؟
نمیخوای حمایتش کنی؟
دهنت باز میشه که یه چیزی بگی. هر چیزی. ولی گلوت خشک و گرفتهست و شونههات انگار وزن دنیا رو تحمل میکنن.
شت.
گریه نکن.
تو جلوی هیچکس گریه نمیکنی.
«جیک...» شروع میکنی و دستهای لرزونت رو مدام باز و بسته میکنی. «دیگه نمیتونم این کارو ادامه بدم.»
قلبش فرو میریزه.
«چه کاری رو دیگه نمیتونی ادامه بدی؟» آب دهنش رو قورت میده و دهنش خشک شده. «من گیج شدم...»
«فکر میکنم باید از هم جدا بشیم.»
خشک.
همهچیز خشک و بیحسه.
«چـ... چی؟»
اشک قبل از اینکه جیک بتونه پسش بزنه، چشمهاش رو میسوزونه.
«نـ... نگو اینو.»
سرت رو تکون میدی.
«جیک...» آروم زمزمه میکنی و حواست هست زیادی بهش نزدیک نشی. حواست هست کاری نکنی که باعث بشه حرفت رو پس بگیری. «فکر نمیکنم ما برای هم خوب باشیم.»
یه قدم کوچیک به سمتت برمیداره.
تو یه قدم عقب میری.
« واقعا همچین فکری میکنی؟ فکر میکنی من برات کافی نیستم؟ من...»
«نه.» حرفش رو قطع میکنی.
ولی گوش نمیده.
نمیخواد هم گوش بده.
چون این براش شبیه یه شوخی مسخرهست؛ یه شوخی که زیادی کش پیدا کرده. یه دوربین مخفی مزخرف که کسی تصمیم گرفته تا آخرش ادامه بده.
«اگه کاری کردم، میتونم عوضش کنم.» با التماس میگه.
و قلبت یه ذره بیشتر میشکنه وقتی میبینی چقدر درمونده دنبال یه ذره احساس توی صورتت میگرده.
اما کوتاه نمیای.
میتونی آدم بدِ این داستان باشی.
تو همیشه همین بودی.
«خواهش میکنم. میتونیم دربارهاش حرف بزنیم. میتونیم حلش کنیم.»
«متأسفم.» صدات برخلاف همیشه نرم شده. «نمیخوام نظرم رو عوض کنم...»
«چرا نه؟!»
صداش بلندتر میشه.
سکوتی که بینتون میافته، با خشخش برگهای درختهای اطراف پوشیده میشه؛ برگهای نارنجی و قرمزی که اطرافتون روی زمین میریزن. هوای خنک پاییزی به صورتت میخوره. چشمهای جیک از شدت گریه قرمز شده.
«چرا هیچوقت هیچی بهم نمیگی؟»
صداش میشکنه.
دردی که توی قلبت میپیچه، باعث میشه دلت بخواد کوتاه بیای، همهچی رو پس بگیری.
اما تو مثل جیک نیستی.
تو نمیتونی خودت رو با شرایط وفق بدی، نمیتونی مثل اون انقدر راحت تغییر رو بپذیری.
پس وقتی بهش نگاه میکنی؛ به موهای رو به عقب خوابیدهاش و صورت استخونی و تیزش، که با یک سال پیش فرق کرده، حس میکنی انگار همین حالا چیزی رو از دست دادی.
اون نسخهای از خودت رو که بیشتر از بهانههای توخالی و جای انگشت و ردهایی که روی پوستش گذاشتی، چیزی برای دادن داشت.
حتی الان هم نمیتونستی به زبون بیاریش.
اینکه از آدمی که تبدیل بهش شدی متنفری.
«دارم همین الان بهت میگم.» آب دهنت رو قورت میدی و خودت رو برای گفتن حرفت آماده میکنی. «که میخوام از هم جدا بشیم.»
و اولین قطرههای اشک روی گونههای جیک میلغزن، در حالی که با تلخی میخنده.
باورش نمیشه.
نمیتونه قبولش کنه.
نمیذاره این پایان رابطهتون باشه.
«اگه به خاطر حرف چوآست...»
ابروهات درهم میرن.
«تو شنیدی چی گفت؟»
دستش رو توی موهاش فرو میبره و با کلافگی میکشتشون. به نظر میاد عصبانیای، ولی اون نمیفهمه چرا. هیچوقت هم نمیفهمه.
«بهش گفتم به کار خودش برسه.» سریع توضیح میده. «مهم نیست اون چی فکر میکنه. پس اگه فقط به خاطر این داری ازم جدا میشی که بهت گفته چسبیدی به من یا هر چی...»
و خودش نمیدونه، ولی همین حرفها یه چیزی رو توی وجودت تحریک میکنن. چیزی که بارها و بارها سعی کردی سرکوبش کنی.
اون حسِ ضعیف به نظر رسیدن.
حس اینکه بهش نیاز داری.
این نیاز که بخوای همهی توجهش فقط برای خودت باشه.
حالت رو به هم میزنه.
«مهمه من چی فکر میکنم، جیک!» بالاخره منفجر میشی. کلافگی توی صدات موج میزنه؛ صدات از هوای سرد و احساسات متزلزل خودت میلرزه.
گریه نکن.
گریه نکن.
گریه نکن.
«الان دیگه تمام کاری که میکنم اینه که مدام فکر کنم پیش کی هستی، چرا با اونایی، و من فقط... فقط احساس میکنم چقدر تنهام.»
دستش رو به سمتت دراز میکنه، ولی پسش میزنی. قبل از اینکه بتونی جلوی خودت رو بگیری، تمام گلایههات یکییکی از دهنت بیرون میریزن.
«از هر کسی که باهات حرف میزنه پارانوئید میشم. حتی نتونستم اون صحنهی بوسهی مسخرت رو تماشا کنم.» ادامه میدی.
«ما حتی همدیگه رو نبوسیدیم!»
«این اصلاً نکتهی فاکی ماجرا نیست!» قبل از اینکه بتونی جلوی خودت رو بگیری، سرش داد میزنی.
وقتی جیک از جا میپره، یه نفس تیز میکشی.
آروم باش.
این تقصیر اون نیست.
پس چرا داری سرش خالی میکنی؟
«ببخشید.» زیر لب میگی و یه قدم دیگه عقب میری.
مچ دستت رو آروم میگیره تا نگهت داره سر جات.
جیک با لبهای نیمهباز، مات و مبهوت نگات میکنه.
«پس چرا نمیتونیم رابطهمون رو علنی کنیم؟» با التماس میگه. «اگه علنی میکردیم، دیگه اینطوری احساس نمیکردی، اگه...»
«اونم مشکل نیست.» با پوزخند میگی، ولی حتی خودت هم نمیتونی خودت رو قانع کنی.
چون مگه همه چی از همینجا شروع نشد؟
از اینکه نمیخواستی خجالتزده به نظر بیای.
از اینکه نمیخواستی جلوی بقیه آسیبپذیر به نظر برسی.
مگه ریشهی همهی اینا همین نبود؟
«پس چیه؟!» با درموندگی فریاد میزنه.
فشار دستش دور مچت بیشتر میشه؛ نه برای اینکه دردت بیاره، فقط برای اینکه نذاره فرار کنی.
چون تو توی این کار خوبی.
فرار کردن.
«منم گاهی احساس ناامنی میکنم.» سعی میکنه آرومت کنه، ولی تو دیگه از روی شونهاش به یه جای دیگه خیره شدی. «ولی بهت میگم. وقتی ناراحتم بهت میگم، وقتی حالم بده بهت میگم. چون من... من میخوام تو منو بفهمی. منم میخوام تو رو بفهمم...»
قبل از اینکه ادامه بده، به سختی آب دهنش رو قورت میده.
«پس نمیفهمم چرا قبل از اینکه حتی سعی کنیم با هم مشکل رو حل کنیم، اصلاً بحث جدایی رو پیش کشیدی...»
«چون نمیخوام حلش کنم، جیک.»
فشار دستش دور مچت همون لحظه شل میشه و دستش میافته کنار بدنش.
وقتی یه قدم عقب میره، سرمای بیشتری رو حس میکنی.
جیک بهت خیره میشه؛ درد توی نگاهش موج میزنه.
انگار چاقو رو توی قلبش فرو کردی و بعد همونجا چرخوندیش تا دردش بیشتر بشه.
«...تو همیشه همینطوریای.» زیر لب میگه. «همیشه بدون اینکه فکر کنی حرفات چه حسی بهم میده، چیزایی میگی که آزارم میده.»
نفسهای کوتاه و لرزونی میکشه، انگار گلوش داره بسته میشه. اشکها بیشتر و بیشتر سرازیر میشن و صورت دردکشیدهاش رو خیس میکنن.
«پس منظورمو میفهمی؟» میگی، در حالی که خودت حتی متوجه نیستی اشکهات دارن پشت چشمهات جمع میشن.
یه بخشی از وجودش غریزی میخواد اشکهات رو پاک کنه، بغلت کنه و کاری کنه این گریه تموم بشه.
اما چیزی که حس میکنه فقط عصبانیته.
چون تویی که داری ازش جدا میشی.
تویی که انتخاب کردی همهچی رو تموم کنی.
به چه حقی داری گریه کنی؟
چه حقی داری اینطور شکسته به نظر بیای، وقتی اون خودش تکهتکه شده؟
«من با تو افتضاحم.» با خندهای دردناک میگی.
جیک بلافاصله سرش رو تکون میده.
«نه، اینطور نیست...»
«همیشه سر چیزای الکی دعوا راه میندازم...»
«تو این کارو نمیکنی...»
«مثل یه بچ رفتار میکنم...»
«اینطوری خودتو صدا نکن...»
«وقتی کنار توام، حس میکنم دیوونه شدم.» قبل از اینکه بتونی جلوی خودت رو بگیری، این حرف از دهنت درمیاد.
«من اصلاً همچین فکری دربارت نمیکنم...»
«ولی من میکنم، جیک.» با گریه میگی. «از اینکه وقتی اطرافت آدمای دیگهان چقدر حسود میشم متنفرم. از اینکه حس میکنم دارم جلوی پیشرفتت رو میگیرم متنفرم. از چیزی که از وقتی...»
و نمیتونی جملهات رو تموم کنی.
چون اشکهای جیک دیگه نمیریزن.
با یه جور درد و رنج تازه بهت نگاه میکنه.
یه جور دردی که انتظارش رو نداری.
دردی که بیشتر شبیه ترحمه.
«از وقتی با من وارد رابطه شدی؟»
جوری میگه انگار خودش ادامهی جملهات رو کامل کرده.
ولی این چیزی نیست که میخواستی بگی.
هیچوقت همچین چیزی رو نمیخواستی بگی.
«از وقتی دیگه به من نیاز نداشتی.» با نالهی آرومی میگی. «من دوستدختر خوبی نیستم، جیک. بدون من خیلی خوشحالتر میشی. اگه بقیه میدونستن، همهشون همین فکر رو میکردن.»
جیک جلوت ایستاده، خالی و بیروح.
اگه بقیه میدونستن.
باید بخنده.
مشکل دقیقاً همینه.
هیچکس نمیدونه.
تو نمیخوای کسی بدونه.
حالا دیگه کاملاً مشخصه.
«باشه.» میگه و ثبات عجیب صداش باعث میشه تنت بلرزه.
خوبه.
این همون چیزیه که میخواستی.
با نگاهی خسته و دلزده بهت خیره شده؛ انگار بالاخره با این قضیه کنار اومده.
قبلاً عاشق این بود که چقدر روی دیدگاهت پافشاری میکنی، چقدر محکم پای عقایدت میایستی. حتی به این ویژگیت حسادت میکرد.
ولی حالا ازش متنفره.
از اون لجبازی.
«هرچی تو بخوای.» آه میکشه و دستهاش رو توی جیبش فرو میبره. «بیا جدا بشیم. وانمود کنیم اصلاً هیچوقت بینمون چیزی نبوده.»
دهنت از تعجب باز میمونه.
«ببخشید؟»
جیک با تمسخر پوزخند میزنه و دستهاش رو توی مشتهاش جمع میکنه. دستهاش میلرزن، ولی نمیذاره ببینیش.
اون هم میتونه کاری رو بکنه که تو میکنی.
وانمود کنه حالش خوبه.
وانمود کنه همین الان نکشتیش.
توی وانمود کردن خیلی خوب شده.
خیلی خوب.
«من دارم باهات صادقانه حرف میزنم، جیک...»
«تو دوستم نداری.» حرفت رو قطع میکنه.
و قلبت فرو میریزه.
«همهی این ماجرا همینه. هیچوقت نشونش نمیدی. هیچوقت به زبونش نمیاری. و خسته شدم از اینکه وانمود میکنی داری به نفع من این کارو میکنی، وقتی من عملاً دارم التماست میکنم که ترکم نکنی.»
صداش میشکنه، ولی ادامه میده.
«پس باشه.» زیر لب میگه. «همونطور که میخوای. دیگه هیچوقت لازم نیست اعتراف کنی با من وارد رابطه شدی. بدون من از نو شروع کن. درست همونطور که میخوای.»
لبهاش رو به هم فشار میده و برای آخرین بار نگاهت میکنه، بعد دستهاش رو از جیبش درمیاره.
داره با حلقه بازی میکنه.
حلقهی خودش.
همون حلقهای که با حلقهی تو ست میشه.
«میدونی...» شروع میکنه. صداش میلرزه و تلخه. «وقتی قضیه برعکس بود... وقتی خودم از خودم بدم میاومد... حتی یه بار هم به رفتن از پیشت فکر نکردم.»
نگاهش روی زمینه.
«چون همیشه فکر میکردم با تو بهترم تا بدون تو. چون تو باعث شدی بخوام آدم بهتری باشم.»
صداش میلرزه.
حالا بهت نگاه میکنه و همزمان بینیش رو بالا میکشه.
«سعی کردم بهتر بشم.»
و با یه حرکت سریع، جیک حلقه رو از انگشتش درمیاره.
«...ولی تو حتی اونقدر منو نمیخواستی که بمونی.»
«جیک، نه...»
ولی دیگه دیر شده.
میبینی حلقه رو پرت میکنه بین بوتهها.
دهنت باز میمونه، ولی هیچ صدایی ازش بیرون نمیاد.
دستهاش رو دوباره توی جیبش فرو میکنه و از کنارت رد میشه و به سمت خوابگاه راه میافته.
«اینم از این.» آروم پشت سرت میگه. «انگار هیچوقت بینمون چیزی نبوده.»
برنمیگرده.
حتی یه نگاه هم بهت نمیندازه.
فقط وقتی کاملاً از جلوی چشمت محو میشه، بین تودهی برگهای نارنجی و قرمز شروع میکنی به گشتن؛ بین خاک و شاخهها.
اشک از صورتت سرازیر میشه و هقهقکنان دنبالش میگردی، انگار دیوونه شدی.
چقدر رقتانگیز.
لعنتی، چقدر رقتانگیزی.
ولی پیداش نمیکنی.
هر چقدر هم بین اون همه برگ و بوته دنبال برق نقرهای حلقه میگردی، هیچ خبری ازش نیست.
و حلقهی خودت رو محکم توی دستت فشار میدی، انگار تنها چیزیه که میتونه زنده نگهت داره.
اون حلقهاش رو دور انداخت.
چطور تونست بندازتش دور؟
چطور تونست؟
و همونجا با خودت فکر میکنی شاید بزرگترین اشتباه زندگیت رو مرتکب شدی.
...
فکر میکردی وقتی این زخم رو باز کنی و پانسمانش رو بکنی، اون گودال توی شکمت بالاخره از بین میره.
ولی سوراخ توی قلبت فقط بزرگتر شد.
و فقط یه هفته گذشته.
جیک قبلاً از جواب دادن به سؤالهای مربوط به زندگی عاطفیش طفره میرفت، ولی حالا به هر کسی که گوش شنوا داشته باشه و از کنارش رد بشه، میگه که سینگله.
تو هم گوش داری.
و زیاد از کنارش رد میشی.
نمیدونی داره عمداً این کارو میکنه تا حرصت بده، یا اینکه خودت دلت میخواد همینطور باشه.
توی تنها کلاسی که هنوز با هم دارین، وقتی چشمهاتون به هم میافته، جیک اولین کسیه که نگاهش رو برمیگردونه.
جیک قبلاً کنارت مینشست؛ شونههاتون به هم میخورد و وقتی استاد اسلایدها رو زیادی سریع عوض میکرد، لپتاپش رو یهجوری میچرخوند که تو هم بتونی پابهپاش پیش بری.
وقتی از کنار زمین فوتبال رد میشی، سعی میکنی وقتی میبینی چوآ دستش رو گرفته و خودش رو بهش چسبونده، انگار حقشه اونجا باشه، از درد صورتت رو جمع نکنی.
قبلاً جیک همیشه خودش رو ازش کنار میکشید.
بدترین قسمتش اینه که همین نگاههای یواشکی، تنها چیزیه که از جیک برات مونده.
تو رو از همهجا بلاک کرده؛ و فکر کردن بهش هنوز برات عجیبه.
جیک.
همون جیکی که همیشه مهربون بود، همیشه میبخشید، همیشه یه فرصت دوباره میداد؛ حتی به آدمایی که لیاقتش رو نداشتن.
شاید این بار، اون آدم تویی.
تو دیگه هیچ حقی نداری ناراحت باشی.
دیگه نه.
و برای همین خودت رو غرق درس و دانشگاه میکنی، فعالیتهای فوق برنامهی جدید پیدا میکنی، حتی سعی میکنی توی دانشگاه با آدمهای جدیدی دوست بشی که هیچ چیزی دربارهی جیک نمیدونن.
سعی میکنی دوباره خودت رو بسازی.
سعی میکنی برگردی به قبل از اون روز سرنوشتساز توی دبیرستان؛ قبل از روزی که با جیک آشنا شدی.
ولی خیلی گذشته.
اون بخشی از وجودت شده بود؛ اونقدر عمیق توی زندگی روزمرهات ریشه کرده بود که نمیفهمیدی چطور باید وانمود کنی اصلاً بین شما دوتا چیزی اتفاق نیفتاده.
چطور میتونستی وانمود کنی رابطهتون هیچوقت وجود نداشته؟
چطور خودش این کار رو انقدر خوب انجام میداد؟
و بعد مجبور میشی به خودت یادآوری کنی:
خودت هم از اول داشتی همین کار رو میکردی.
...
«خب، چی کار کرد؟» جی میپرسه و همزمان گیتارش رو کوک میکنه. تو و سونگهون توی اتاق نشیمنش لم دادین. «بهت گفت دیگه پول چیزات رو نمیده یا...»
«خفه شو.» با کلافگی غر میزنی و در حالی که توی اینستاگرام سوجی اسکرول میکنی، از قبل به اندازهی کافی عصبیای.
حتی انرژی حسودی کردن به عکس جیک و سوجی رو هم نداری؛ توی عکس کنار هم ایستادن و علامت وی نشون میدن.
فقط احساس پوچی میکنی.
«هیچی نشده.»
جی چشمهاش رو میچرخونه.
«معمولاً تا الان به یکی از ما پیام میداد که وادارت کنه جواب پیامهاش رو بدی. ولی دو هفتهست ازش هیچ خبری نیست.»
با سختی آب دهنت رو قورت میدی.
قبلاً این کارو میکرد؟
نگاه جی لحظهای روی تو میافته و در حالی که با سیمهای گیتارش ور میره، آه میکشه.
«میدونی، واقعاً شما دو تا رو نمیفهمم.» زیر لب میگه. «یعنی تو که توی دبیرستان ردش کردی، الان دیگه عملاً داری همینطوری معطلش میکنی...»
صاف میشینی.
«ببخشید؟»
سرش رو تکون میده و گیتار رو روی پاهاش میذاره.
«جیک بهمون گفت...» با تردید شروع میکنه. «گفت پارسال وقتی میخواست بهت اعتراف کنه، فرار کردی.»
«ولی این تمام ماجرا نیست.»
دلت میخواد با صدای بلند فریاد بزنی.
«آره.» سونگهون با خنده میگه، انگار خاطرهای یادش اومده. «داداش! تابستون رو یادتونه که شروع کرد با من میرفت باشگاه؟»
جی با عذابکشیدن صورتش رو جمع میکنه. «آره، و بهمون گفت به خاطر اینه که قراره این فصل شروع کنه، ولی ما میدونستیم فقط به خاطر اینه که تو گفته بودی از پسرای هیکلی خوشت میاد.»
سرت رو تکون میدی و با یادآوری این موضوع، گوشهات داغ میشن.
این دیگه دیوونهکنندهست.
«آه، اون حلقهی مسخره هم...» سونگهون اضافه میکنه و در حالی که از خنده شکمش رو گرفته، ادامه میده: «وقتی مامانش فهمید چقدر پول پاش ریخته، حسابی کتکش زد.»
دستت ناخودآگاه میره سمت گردنبندت و انگشتهات زنجیرش رو لمس میکنن.
از روی لباست حلقه رو لمس میکنی.
باید تا الان درمیآوردیش.
اون حلقهی خودش رو دور انداخته بود.
پس وقتی قراره فقط بهش بچسبی و ولش نکنی، موندنش چه فایدهای داشت؟
«چرا برای من این همه کار کرد؟» زیر لب میگی، بدون اینکه حتی متوجه بشی فکرت رو با صدای بلند گفتی.
جی شونه بالا میندازه.
«عشق آدمو وادار میکنه کارای احمقانه بکنه.»
بعد آهی میکشه.
«باهاش راه بیا، باشه؟ خودت میدونی جیک چهجوریه. جیک پسر حساسیه. مخصوصاً وقتی پای تو وسط باشه.»
سرت رو پایین میندازی و شرم توی سینهات میجوشه.
جیک دوستت داشت.
واقعاً دوستت داشت.
...
از جایی که توی سالن نشستی لبخند میزنی؛ حتی از ردیفهای عقب هم سالن کاملاً پر به نظر میرسه و تو خودت رو مثل یه ذره گردوغبار بین اون همه آدم حس میکنی.
یه دستهگل توی دستته و با اضطراب دنبال صندلیت میگردی.
حق با جیک بود.
همه اومدن تماشا کنن.
میتونی سرهای کوچیک جی و سونگهون رو از سمت جلو ببینی و سعی میکنی تلخیِ این حقیقت رو که نمیتونی مثل اونها نزدیک صحنه بشینی، قورت بدی.
این عادلانه نیست، با خودت فکر میکنی.
تو مجبور شدی یه بلیت لحظهآخری رو از دانشجویی بخری که دیگه نمیتونست بیاد، در حالی که اون دوتا حتی از موزیکال هم خوششون نمیاد.
سرت رو تکون میدی.
این دربارهی تو نیست.
امشب شب بزرگ جیکه.
چراغها کمنور میشن.
دوستپسرت، در واقع اکست، با لباس فوتبال که تقریباً مو نمیزنه با لباس واقعی خودش، روی صحنه میاد.
با ورودش، سالن ساکت میشه.
وقتی مونولوگ کلیشهای و بامزهی اولش رو اجرا میکنه، تو هم همزمان باهاش بیصدا کلمات رو تکرار میکنی.
اونقدر که جلوی تو تمرینش کرده بود.
غرور توی سینهات جوونه میزنه.
حتی یه بار هم لکنت نمیگیره.
حتی وقتی سوجی وارد صحنه میشه، حتی وقتی توی اولین دیدار شخصیتهاشون با هم آواز میخونن، باز هم نمیتونی جلوی لبخندت رو بگیری.