loyal puppy

loyal puppy

Lanmida


Jake: بریم با هم خونه‌ی جی؟


برای یکی از دورهمی‌های هفتگی‌تون. همون شب‌هایی که سعی می‌کنی ازشون دوری کنی، چون همیشه آخرش می‌رسه به اینکه انبوه تکالیفی رو که از قبل هم هی عقب انداختی، نادیده می‌گیری.


You: باشه. الان کجایی؟


همین که می‌فهمی چقدر سریع پیام رو فرستادی، کف دستت رو می‌کوبی به پیشونیت. به خدا که منتظرش نبودی. اینطور هم نبود که پنج ساعت تمام به آخرین پیامی که فرستاده بود زل زده باشی و با خودت کلنجار بری که آیا گفتن اینکه چقدر دلت براش تنگ شده، کار درستیه یا نه.


Jake: کنار سکوهای تماشاچی‌ها ببینمت :D تمرین داره به‌زودی تموم می‌شه.



سرعتی که لباس عوض می‌کنی واقعاً قابل توجهه؛ قبل از اینکه حتی بفهمی چی شده، داری به سمت زمین فاکی می‌ری.


اونجاست، داره با چندتا از هم‌تیمی‌هاش دریبل می‌زنه. بالای سکوها می‌شینی، جایی که یکم از دیدش خارج باشی. با این حال، یه لحظه چشمش بهت می‌افته و برات دست تکون می‌ده. یه لبخند ساده‌ی متقابل بهش می‌زنی، ولی لبخندت تقریباً بلافاصله محو می‌شه.


چون چوآ رو هم می‌بینی که یه بطری آب بهش می‌ده. وقتی جیک دستش رو جلو می‌بره تا بطری رو بگیره و سعی می‌کنه دستش به دست چوآ نخوره، اون عمداً انگشت‌هاش رو به انگشت‌های جیک می‌ماله.


همین کافیه که دلت بریزه.


حتی با اینکه جیک فقط مؤدبانه لبخند می‌زنه. حتی وقتی به نظر می‌رسه کل مکالمه‌شون فقط دو ثانیه طول می‌کشه. باز هم از بد بودن ماجرا کم نمی‌کنه.


چوآ متوجه می‌شه که داری بهش زل می‌زنی و پوزخند می‌زنه.

«اینجا تمرین خصوصی و بسته‌ست...»


«اون با منه.» جیک بلافاصله حرفش رو قطع می‌کنه. «خودم بهش گفتم بیاد. مشکلی که نداره، مگه نه؟»


یه ابروت رو بالا می‌دی و چالش‌برانگیز نگاهش می‌کنی.


جیک خیلی مؤدبانه گفتش. اگه قرار بود خودت جوابش رو بدی، احتمالاً تا الان با اسکورت از زمین بیرونت کرده بودن.


چوآ معذب سرفه‌ای می‌کنه و سر تکون می‌ده؛ همین که جیک بهش توجه می‌کنه، فوراً کوتاه میاد.

«ا..البته.» مِن‌مِن‌کنان می‌گه. «فقط مطمئن شو که دفترچه‌ی تاکتیک‌ها رو نبینه.»


پسرا به بازی ادامه می‌دن و تو چند ردیف پایین‌تر می‌ری، طوری که چوآ همچنان توی محدوده‌ی دیدت باشه. انگار واقعاً تیرهایی رو که با نگاهت سمتش پرتاب می‌کنی حس می‌کنه، چون یهو برمی‌گرده و با اخم بهت زل می‌زنه.


«واقعاً یه جورایی رقت‌انگیزه.» شروع می‌کنه. «اینکه انقدر بهش می‌چسبی.»


چشم‌هات رو ریز می‌کنی؛ مطمئن نیستی درست شنیدی یا نه. تو هم برمی‌گردی تا ببینی واقعاً این دختر به خودش جرئت داده با یه غریبه اینطوری حرف بزنه.

«با منی؟» با لحنی تمسخرآمیز، به خودت اشاره می‌کنی.


چوآ با زبونش صدای تیزی درمیاره.

«با کی دیگه؟» با تندی جواب می‌ده. «اصلاً اسمی داری یا معمولاً همه بهت می‌گن سگ نگهبان جیک؟»


گونه‌هات از عصبانیت می‌سوزن.

اوه، اگه دبیرستان بودی…

الان دیگه روی زمین افتاده بود، درحالیکه میکاپش با خاک و سنگ‌ریزه‌های زمین ورزش کثیف شده بود.

ولی متأسفانه داری سعی می‌کنی به تصمیمی که گرفتی پایبند بمونی. یه دختر شرورِ سابق که حالا توی یه دانشگاه معتبر داره آدم حسابی می‌شه...


«تو لال هم هستی؟» چوآ برای اینکه حسابی نمک روی زخمت بپاشه، اضافه می‌کنه.


بلند می‌شی و انگار حس ششم جیک فعال می‌شه، چون دست از بازی می‌کشه و نگاه می‌کنه تا ببینه لازم هست دخالت کنه یا نه.


«می‌دونی…» با صدایی خونسرد و کاملاً بی‌احساس می‌گی، «برای کسی که مجبور می‌شه مثل بچه‌ها حرف بزنه تا توجه یه مرد رو جلب کنه، خیلی حرف برای گفتن داری.»


با خشم دندون‌هاش رو روی هم فشار می‌ده.

«ببخشید؟»


«جیک قرار نیست بذاره تو بهش برسی.» با لحنی مسخره می‌گی و با قیافه‌ای که انگار چندشت شده از بالا تا پایین براندازش می‌کنی.

فقط قسمت بعدی رو می‌گی تا حرصش رو دربیاری.

«اصلاً تایپش نیستی.»


«و تو هستی؟»

یه قدم نزدیک‌تر میاد.

«تو توی فرندزون گیر کردی و فکر میکنی خیلی خفنی...»


اوه، اگه فقط می‌دونست.


حقیقت نوک زبونته؛ می‌سوزه و التماس می‌کنه که بگیش، فقط برای اینکه اون پوزخند احمقانه رو از روی صورتش پاک کنی.

ولی هنوز اونقدر عصبانی نیستی.

نه اونقدر که خودت رو لو بدی.


«واقعاً شبیه یه بازنده‌ای.» ادامه می‌ده و صداش پر از کینه‌ست. «همه همین الانشم فکر می‌کنن شبیه یه توله‌سگ ولگردی که هر جا جیک می‌ره، دنبالش راه می‌افته. زندگی خودت رو نداری؟ هیچ سرگرمی‌ای؟ اینکه خودت رو به جایی تحمیل کنی که نمی‌خوانت، برات خجالت‌آور نیست؟»


آخ.

جیک پاپی تو بود.

اون بود که همه‌جا دنبالت راه می‌افتاد.


ولی چوآ دقیقاً دست گذاشته بود روی اون ترس زشت و کوچیکی که ته ذهنت قایمش کرده بودی.

اینکه شاید واقعاً همونقدر رقت‌انگیز به نظر می‌رسی که احساسش می‌کنی.

اینکه شاید واقعاً فقط داری وقتت رو توی این دانشگاه مسخره می‌گذرونی، تا وقتی جیک توجهش رو سرت بریزه.

مگه رابطه قرار بود اینطوری باشه؟

اینطوری که همیشه‌ی خدا، منتظرش بمونی؟


یه نفس عمیق می‌کشی. تو از این بهتری. از این بهتر که سر یکی که همین الانم مال توئه، با یه دختر دیگه گیس‌ و گیس‌کشی کنی. مردی که تقریباً هر شب روی سینه‌ات می‌خوابه... ولی خب، برای خرده‌کاری و لج‌بازی که دیگه جلوی خودتو نمیگیری.

«و همه‌ی اینا رو خودش بهت گفته؟» با شیرینیِ مصنوعی می‌پرسی. «یا توهماتت درباره اینکه جیک قراره باهات بخوابه، داره می‌زنه به مغزت؟»

دهنش رو باز می‌کنه، ولی حرفش رو قطع می‌کنی. «من خودم حواسم هست یه کلمه‌ی خوب ازت پیشش بگم.» لحنِ پر از طعنه‌ات رو ادامه می‌دی. «حتماً کاری می‌کنم جیکی دقیقاً بفهمه چه جور دختری هستی.»


چوآ داخل لپش رو گاز می‌گیره. «مگه چیز اشتباهی گفتم؟»


«آره، راست می‌گی.» صدات رو بالا می‌بری و دقیقاً همون لحن بچگانه و اعصاب‌خردکنی رو درمیاری که موقع حرف زدن با جیک استفاده می‌کنه. «مطمئنم خیلی هم خوشحال می‌شه بفهمه تو منو "یه بازنده‌" صدا زدی، چون خب، خیلی برات مهمه که اون دربارت چی فکر می‌کنه.»

دلت می‌خواد به شونه‌های افتاده‌اش بخندی، ولی فقط دوباره روی صندلیت می‌شینی و الکی شروع می‌کنی توی گوشیت بالا و پایین کردن. «مگه تیمی نداری که باید مدیریتش کنی؟»


چوآ با حرص سرش رو برمی‌گردونه و به سمت بقیه‌ی گروه می‌ره، در حالی که از ته دل امیدوار بود هیچ‌کس حرفاش رو نشنیده باشه. ولی جیک از قبل داشت نگاهش می‌کرد. عصبانی به نظر نمی‌رسید؛ فقط انگار دیگه حوصله‌ی این چیزا رو نداشت.


«چوآ؟» صداش می‌زنه؛ صداش آروم و تقریباً غیرقابل شنیدنه. برخلاف همیشه لبخند نمی‌زنه.


«بله؟» فوراً جواب می‌ده، با همون لحن کش‌دار و شیرینی که صداش مثل کشیده شدن ناخن روی تخته‌ست. تو نمی‌شنوی بینشون چی ردوبدل می‌شه، برای همین وقتی حالت صورت چوآ یهو می‌افته، کنجکاو می‌شی.


«دیگه هیچ‌وقت اینطوری باهاش حرف نزن.» جیک می‌گه و تمام اعضای تیم دور و برشون یک‌دفعه معذب و ساکت می‌شن.

بعد، وقتی از کنارش رد می‌شه، اضافه می‌کنه: «و دفعه‌ی بعد، سرت به کار خودت باشه.»


...


هیچوقت، توی تمام این سال‌هایی که زندگی کردی، فکر نمی‌کردی یه روز روی صندلی یه سالن نمایش بشینی و دوست‌پسرت رو ببینی که روی صحنه جوری نقش بازی می‌کنه انگار عاشق یه دختر دیگه‌ست. ولی خب، الان اینجایی؛ پات بی‌قرار بالا و پایین می‌ره و ساعدهات از شدت حرصی که توی سینه‌ات جمع شده، می‌خاره.


«ولی نمی‌فهمی؟!» جیک با فیلمنامه توی دستش تمرین می‌کنه. دست‌هاش رو با درموندگیِ الکی توی هوا تکون می‌ده. دستت رو جلوی دهنت می‌گیری تا معلوم نشه لبت رو میجوی. «چطور می‌تونم بین صحنه و فوتبال یکی رو انتخاب کنم؟!»


«لازم نیست انتخاب کنی.» سوجی وارد دیالوگ می‌شه و حداقل از جیک خیلی بهتر بازی می‌کنه. «می‌تونی هر دوتاش رو داشته باشی.»

جیک آه می‌کشه و دست‌هاش رو به هوا می‌بره. حالا رو به اونه.


به نظر تو سوجی خوشگله. خیلی خوشگله. احتمالاً یکی از زیباترین دخترهاییه که توی عمرت دیدی. و جیک مستقیم توی چشم‌هاش زل زده. نمی‌تونی جلوی خودت رو بگیری و به این فکر نکنی که نکنه خودش هم همین فکر رو می‌کنه. از تصورش دندونات رو روی هم فشار می‌دی.


«ولی مردم دربارم چی فکر می‌کنن؟» آه می‌کشه. سوجی سرش رو تکون می‌ده و یه قدم نزدیک‌تر می‌شه. ابروهات درهم می‌رن. این توی فیلمنامه نبود.

«کی اهمیت می‌ده بقیه چی فکر می‌کنن؟» آروم می‌گه و دستش رو روی سینه‌ی جیک می‌ذاره. قیافت همون لحظه درهم می‌ره. «اگه حس کردی تنهایی... من می‌تونم کنارت باشم و ازت حمایت کنم.»


شاید شخصیت جیک باید به حرف مردم اهمیت بده، مخصوصاً وقتی قراره یه دختر خوشگل رو به آواز خوندن روی صحنه ترجیح بده و به خاطرش از فوتبالش بگذره...

آروم به گونه‌ی خودت می‌زنی. آروم باش.


«کات.» کارگردان موزیکال صدا می‌زنه. «عالی بودین، هردوتون! بعد از این، صحنه‌ی رقصه. اون رو می‌تونیم فردا تمرین کنیم. فکر کنم برای امروز دیگه کافیه.»


وقتی بالاخره بازیگرها و عوامل صحنه کم‌کم از سالن بیرون می‌رن، می‌بینی جیک هنوز روی صحنه مونده و با هم‌بازی‌هاش حرف می‌زنه. حسابی می‌درخشه؛ با اون لبخند دندون‌نما برای همه لبخند می‌زنه و موقع خداحافظی باهاشون شوخی می‌کنه. قبلاً این‌طوری نبود. اونقدر خجالتی بود که جی مجبور می‌شد توی دبیرستان به جاش جوایز علمیش رو تحویل بگیره.

و آره، وقتی جیک رو می‌بینی که بین آدم‌هایی ایستاده که وقتی حرف می‌زنه، انگار ستاره توی چشم‌هاشون می‌درخشه، واقعاً حالت گرفته می‌شه؛ در حالی که تو با اخم روی یه صندلی دورافتاده منتظری و عملاً هیچ بهونه‌ای برای رفتن پیشش نداری. بالاخره تو فقط یکی از عوامل صحنه‌ای. یکی از همون آدم‌های نامرئی که بین صحنه‌ها وسایل رو جابه‌جا می‌کنن، در حالی که شخصیت‌های جیک و سوجی عمیقاً عاشق هم می‌شن. اه.


ولی قرار نیست مثل همیشه بکشونیش به نزدیک‌ترین جای خلوت و مغزش رو از کار بندازی. نه..تو از این بهتری. تو بازنده نیستی! می‌ذاری این یکی بگذره.


«فعلاً، به‌زودی می‌بینمتون! دوستم منتظرمه.»

کلمه‌ی 'دوستم' محکم توی قلبت فرو می‌ره. ولی خب، این دیگه تقصیر خودته.

جیک به سمتت میاد و لبخند کوتاهی که بهت می‌زنه، همون لحظه‌ای قطع می‌شه که گوشیش رو از جیبش درمیاره. جلوت می‌ایسته، پیشونیش هنوز زیر نورهای صحنه برق می‌زنه و حتی موقع حرف زدن هم چشم‌هاش به صفحه‌ی گوشیه.

«حدود نیم ساعت دیگه تمرین دارم.» آهی می‌کشه و تقویم گوشیش رو بالا و پایین می‌کنه. «بعدشم بچه‌های گروه می‌خوان امشب یه جورایی با هم شام بخورن.»

گردنش رو می‌چرخونه تا گرفتگیش باز بشه و بالاخره نگاهش رو از گوشی می‌گیره و به تو چشم میدوزه. «فاک. شخصیت من یه جورایی حق داره. واقعاً سخته بخوای بین این دوتا تعادل برقرار کنی.»


چشمت رو می‌چرخونی و از جات بلند می‌شی. «گروه؟ یعنی جی و سونگهون؟»


سرش رو به نشونه نه تکون می‌ده و در حالی که کنارت راه می‌افته، هنوز نصف حواسش پیش گوشیشه. داره به یه گروه‌چت خیلی بزرگ پیام می‌ده و پشت سر هم حباب‌های پیام روی صفحه ظاهر می‌شن.

«گروه اصلی بازیگرا.» روی کلمه‌ی دوم تأکید می‌کنه. «فکر کنم می‌خوان برن اِن‌بار، دیالوگ‌ها رو با هم مرور کنن و یکی دو تا نوشیدنی هم بزنن.»


نزدیکه همون‌جا خشکت بزنه، ولی خودت رو مجبور می‌کنی همچنان کنارش راه بری، دست‌به‌سینه. خب، نوش جونش، با خودت فکر می‌کنی. و واقعاً هم منظورت همینه. جیک خیلی خوب خودش رو با زندگی دانشگاهی وفق داده، در حالی که زندگی خودت انگار فقط حول محور اون می‌چرخه.

جیک الان مشغول چیه؟ تمرینش تموم شده؟ با کی حرف می‌زنه؟ چوآست؟ سوجیه؟ یا تک‌تک دخترایی که با دوست‌پسری که تازه توی اجتماع راه افتاده و اجتماعی شده چشم تو چشم می‌شن؛ همون دوست‌پسری که اتفاقاً خوشگل‌ترین صورت دنیا رو هم داره؟

دلت می‌خواد حسابی خودت رو بزنی.


«میای؟» وقتی متوجه می‌شه ساکت شدی، می‌پرسه. وقتی حسود می‌شی براش بامزست. وقتی اخم می‌کنی و لب‌ ورمی‌چینی و کاملاً معلومه چرا ناراحتی.

نه وقتی ساکت می‌شی. نه وقتی موقع راه رفتن کنارش، داری ازش فاصله می‌گیری.

«می‌تونم ازشون بپرسم چندتا صندلی دیگه رزرو کنن...»


«اشکالی نداره!» حرفش رو قطع می‌کنی، ولی حتی خودت هم حرفت رو باور نمی‌کنی. «من خودم کلی کار عقب‌افتاده دارم که باید بهشون برسم.»


لب‌هاش از هم باز می‌شن، انگار یه چیز مهم یادش اومده؛ چیزی که بهت قول داده بود.

«وای، خیلی ببخشید!» با تعجب می‌گه. «کلاً یادم رفته بود فردا برای امتحانت به کمکم نیاز داری و قرار بود باهات درس بخونم!»


شونه بالا میندازی. تو یه دوست‌دختر خونسردی. خیلی ریلکس. اصلاً هم دیوونه نیستی.

«نه، اشکالی نداره.» می‌گی، در حالی که زنجیر گردنبندت سنگینی عجیبی روی سینه‌ات داره. «خودم می‌رم مرکز مشاوره‌ی درسی. سرت شلوغه، می‌فهمم.»


هنوز نگرانی توی چشم‌هاشه. صدات خیلی بی‌روح و دور به نظر می‌رسه؛ اصلاً شبیه خودت نیستی. نکنه کاری کرده؟

«می‌تونم فردا بیام پیشت؟» پیشنهاد می‌ده، ولی حرفش تقریباً شبیه التماس از آب درمیاد. «می‌تونیم اون فیلم جدیدی که می‌خواستی رو ببینیم...»


«هم‌اتاقیم خونه‌ست.»


«باشه...» صداش آروم‌تر می‌شه. «پس چی؟ خوابگاه من؟»


سرت رو تکون می‌دی. «فکر نکنم حوصله‌ی فیلم داشته باشم.»


حالت صورت جیک درهم می‌ره. انگار داری ورقه‌های فلزی رو می‌چپونی توی گلوش. با عصبانی بودنت کنار میاد. داد زدنت، لگد زدنت، گریه کردنت و حتی فحش دادنت رو هم می‌تونه تحمل کنه. ولی با این... هرچی که هست، نمی‌تونه کنار بیاد.

«می‌تونم کلاً کنسلش کنم.» سریع می‌گه. «امشب میام پیشت!»


و صدای چوآ دوباره توی گوشت می‌پیچه:

'یه بازنده ای.'

لب پایینت رو گاز می‌گیری و به نگاه متزلزلش خیره می‌شی. با خودت فکر می‌کنی نکنه دلش به حالت می‌سوزه.

فهمیده؟ اینکه چقدر سریع جواب پیام‌هاش رو می‌دی؟ اینکه چند وقت یک‌بار سر فعالیت‌های فوق‌برنامه‌ش پیدات می‌شه؟ اینکه حتی وقتی همین‌جا جلوت ایستاده، نمی‌تونی اعتراف کنی که داری اذیت می‌شی؟ خدایا، از این حس متنفر بودی.

«ایراد نداره.» می‌گی، و صدات اونقدر آرومه که بیشتر شبیه یه زمزمه‌ست. «یه کم تنهایی هم لازم دارم.»


«باشه...» نفسش رو بیرون می‌ده و بالاخره به مرزی که بینتون کشیدی احترام می‌ذاره. دستش رو جلو میاره تا یه تار مو رو از صورتت کنار بزنه، ولی وقتی عقب می‌کشی، فوراً دستش رو پس می‌کشه.

«عاشقتم باشه؟» با تردید امتحانش می‌کنه.


لبخند کوچیکی می‌زنی و سرت رو تکون می‌دی و از کنارش رد می‌شی. جوری تکون می‌خوره که انگار می‌خواد دستت رو بگیره و نگهت داره. ولی مثل همیشه، می‌ذاره فقط یه ذره بیشتر از دسترسش دور بشی.

چون تو هنوز جواب 'عاشقتم' رو بهش نمی‌دی.


...


پس اینه حس‌وحالِ اینکه بشینی دست‌ رو دست بذاری و سعی کنی جیغ نزنی، در حالی که جیک باز هم یه دورهمی دیگه رو از دست می‌ده...

با تمرین‌های روزانه و تمرین‌های تئاترش سرش شلوغه. اینو می‌فهمی. ولی بازم نشستن و گوش دادن به جی و سونگهون که دارن آتیش ناامنی‌هات رو بیشتر می‌کنن، از نظر فیزیکی شکنجه‌ست.


«حتماً با یکی داره می‌چرخه.» سونگهون آه می‌کشه و خودش رو روی بین‌بگِ خونه‌ی جی ول می‌کنه. «طرف همینطوری دوستاشو ول می‌کنه، بدون اینکه حتی خبری از یه پوسی وسط باشه؟ امکان نداره.»


بالشت مبل رو برمی‌داری و می‌کوبی توی صورتش و جی هم برای محکم‌کاری یکی دیگه پرت می‌کنه سمتش.


«چرا همیشه با دیکت فکر می‌کنی؟» جی زیر لب می‌گه. «ولش کن دیگه. بذار جیک از این دورانش لذت ببره. بالاخره توی دبیرستان هم چیز زیادی نصیبش نشد.»


سونگهون آه می‌کشه. «آره.» تقریباً با حالت عذرخواهی زیر لب می‌گه. «اون موقع خیلی خفن نبود.»


تو هیچوقت اینطوری فکر نمی‌کردی. شاید گاهی باهاش شوخی می‌کردی، ولی واقعاً منظورت این نبود. مهربون بود. یه کم خجالتی. همیشه مشتاق بود که تو رو راضی کنه و دنبالت راه بیفته. و حالا که نقش‌ها برعکس شده بود، دیگه مطمئن نبودی باید چه حسی داشته باشی. فاک. چرا نمی‌تونستی فقط براش خوشحال باشی؟


الان یه زندگی فوق‌العاده بدون تو داره. دوستای باحال (البته به‌جز جی و سونگهون). آینده‌ی روشن. انگار یه پرنده‌ست که از لونه پر کشیده و رفته. لونه‌ای که خودت با دقت براش ساخته بودی.


وقتی کنارشی، حس می‌کنی مثل یه ابر بالای سرش جمع شدی و داری روش بارون می‌ریزی. بعد از ماجرای چوآ، کم‌کم بیشتر متوجه پچ‌پچ‌های اطراف دانشگاه شدی. متوجه شدی وقتی تو کنارش هستی، بعضی‌ها ازش فاصله می‌گیرن، چون تو نمی‌تونی مثل جیک درباره‌ی چیزهای بی‌اهمیتی مثل نمره‌های امتحان بعدی، یه گفت‌وگوی الکی و معمولی رو کش بدی.


همه‌چیز تغییر کرده. خودش تغییر کرده. و انگار تو هم تغییر کردی. ولی نه از اون تغییر های خوب. از اون مدل تغییری که باعث می‌شه حس کنی این چیزی نیست که باید باشی. اینکه دیگه آدمی نیستی که خودت می‌خوای باشی... شاید چوآ راست می‌گفت.


و حالا یه بالشت به سمتت پرت می‌شه. با یه نگاه خشمگین به سونگهون زل می‌زنی.

«چی می‌گی؟!» داد می‌زنی. اونم از ترس به خودش می‌پره.


«پرسیدم...» سرفه‌ای می‌کنه. «دانشگاه باهات خوب تا کرده؟ دوست پیدا کردی؟»


چشمت رو می‌چرخونی. «تو بابامی؟»


جی آه می‌کشه. «همیشه درباره‌ی جیک حرف می‌زنیم. حالا ما رو بکش که یه بار خواستیم بدونیم خودت چطوری.»


حرفش توی ذهنت می‌مونه.

واقعا با خودت داری چه کار می‌کنی؟


...


توی این حس غرق می‌شی؛ توی تنهاییِ تلخی که وقتی گوشه‌ای کنار عوامل صحنه وایسادی و جیک، سوجی و بقیه‌ی بازیگرهای اصلی وسط خنده و شوخی خودشونن. بی‌خیال.


«این دوتا خیلی کیوتن.» دختری که کنارت ایستاده می‌گه. گائول. خیلی شیرین و سرزنده‌ست. و اصلاً خبر نداره داری دندونات رو چقدر محکم روی هم فشار می‌دی. «فکر نمی‌کنی این دوتا می‌تونستن زوج معروف دانشگاه باشن؟»


بین جیک با اون لبخند دندون‌نما و سوجی با خنده‌ی شیرینش نگاه می‌کنی و نمی‌تونی جلوی فشرده شدن قلبت رو بگیری. «آره.» با بی‌میلی زیر لب می‌گی. «فکر کنم.»


جیک یواشکی چند بار بهت نگاه میندازه؛ نگاه‌هایی که با وجود اینکه چشم‌هات روی اونه، متوجهشون نمی‌شی.


این اواخر خیلی جوابگوی تکست‌هاش نبودی. بین تمرین‌های فوتبال و تمرین‌های تئاتر، هر وقت فرصتی پیدا می‌کنه کلی بهت تکست می‌ده. ازت می‌خواد ببینتت. ازت می‌خواد بری پیشش. و تو تقریباً هر بار ردش کردی.


دو بازی آخرش رو نرفتی، تمرین‌هایی رو که قبلاً ساعت‌ها می‌نشستی و تماشا می‌کردی، داری یکی‌یکی از دست می‌دی، و جی بیشتر از خود جیک می‌دونه تو کجا قایم شدی. جیک نگرانته. نگران اینه که داری ازش دوری می‌کنی. واقعاً داشتی ازش دوری می‌کردی؟


«شنیدم شما دوتا خیلی با هم صمیمی هستین.» گائول با چشم‌های برق‌زده ازت می‌پرسه. «خیلی خواستنی به نظر میاد. چطوری عاشقش نشدی؟»


شونه بالا میندازی. اصلاً قرار بود چه جوابی بدی؟ خودت هم که در برابر جذابیتش مقاوم نبودی. «اخیراً خیلی تغییر کرده.» اعتراف می‌کنی. «هردومون یه جورایی توی دبیرستان اوت‌کست بودیم.»


«منم!» با هیجان می‌گه. «قبل از شروع دانشگاه موهامو دکلره کردم و کلی کار دیگه! تو چی؟ هردوتون خیلی خجالتی بودین؟»


سرت رو تکون می‌دی. «جیک بود. من فقط دانش‌آموز بدی بودم. خیلی دردسر درست می‌کردم. وقتی به پدر و مادرم گفتم می‌خوام بیام این دانشگاه، رسماً زدن زیر خنده.»


و با یه خاطره، قلبت محکم توی سینه‌ات می‌کوبه. چون جیک بهت باور داشت. ساعت‌ها کنارت می‌نشست و درس می‌خوند، تفاوت بین مشتق و هر کوفتی که اسمش خطی‌سازی بود رو بهت یاد می‌داد، فقط برای اینکه بتونی توی همون دانشگاهی قبول بشی که خودش می‌رفت. تا بتونه باهات وقت بگذرونه، تا بتونه کنارت باشه. و حالا تو به‌زور می‌بینیش.


«جدی؟ البته تعجبی هم نداره. تو خیلی خونسرد به نظر میای. انگار اصلاً برات مهم نیست بقیه دربارت چی فکر می‌کنن.»


«باور کن، اصلاً اینطوری نیستم.» دوباره نگاه پر از اشتیاق جیک رو می‌گیری، ولی صورتت رو برمی‌گردونی.

«دارم کم‌کم فکر می‌کنم اومدن توی این کار اشتباه بود.» زیر لب می‌گی. «بس که همه دیالوگ‌هاشون رو یادشون می‌ره.»


می‌خنده. «خوشم میاد چقدر رک حرف می‌زنی.» با لبخند بزرگی می‌گه. «خیلی اهل تعارف و این حرفا نیستی، مگه نه؟»


تو هم لبخند می‌زنی؛ برای اولین بار انگار بعد از مدت‌ها. حس عجیبی داشت که می‌تونستی درباره‌ی یه چیزی، هر چیزی، غیر از جیک حرف بزنی.

«متأسفانه بلد نیستم جلوی حرف زدنم رو بگیرم.» که دروغه. چون خیلی چیزها رو توی خودت می‌ریزی. خیلی بیشتر از چیزی که نشون می‌دی.


«خب!» مدیر صحنه داد می‌زنه. «همه برن سر جاشون برای صحنه‌ی آخر.»


صحنه‌ی بوسه. همون صحنه‌ای که مدت‌ها بود ازش وحشت داشتی.


تو و گائول از روی صحنه رد می‌شین و میکروفون‌ها و سازها رو سر جاشون می‌چینین. از کنار جیک رد می‌شی، سرت پایینه. اخم می‌کنه. پس واقعاً داری ازش دوری می‌کنی.


«همه سر جای خودشون!»


از کنار صحنه تماشا می‌کنی که جیک تمام احساسش رو توی اهنگ میریزه. آهنگی درباره‌ی رها شدن از کلیشه‌ها و هر حرف انگیزشی دیگه‌ای که این موزیکال دربارشه. خوبه. خیلی خوبه. انگار ذاتاً برای صحنه ساخته شده؛ با نگاه‌های آروم و لطیفی که به سوجی میندازه، نگاه‌هایی که واقعا دردناک به نظر می‌رسن. سوجی زیر نور صحنه می‌درخشه و چشم‌هاش برق می‌زنن. و وقتی آهنگ تموم می‌شه، جیک بلندش می‌کنه و باهاش می‌چرخه.

دقیقاً همونطور که توی فیلمنامه نوشته شده.

و با دیدنش، ساعدت رو محکم چنگ می‌زنی.

«کنار تو حس می‌کنم واقعاً می‌تونم خودِ خودم باشم.» رو بهش می‌گه. «انگار لازم نیست چیزی رو قایم کنم یا وانمود کنم.»

بی‌خیال.

«و تو باعث می‌شی حس کنم خوش‌شانس‌ترین دختر دنیام.»

اون دوتا به هم خیره می‌شن.

مکث.

جیک خم می‌شه سمتش.

اون هم همین کار رو می‌کنه.


شت.


نمی‌تونی اینو ببینی. برمی‌گردی و از در پشتی بیرون می‌ری. سینه‌ات سنگین شده و اون درد زشت حسادت توش پیچیده.

لعنت به این حس. درد داشت. چرا باید انقدر درد داشته باشه؟

از اشک‌هایی که توی چشم‌هات جمع می‌شن متنفری. از لرزش شونه‌هات هم وقتی توی پارکینگ اون سالن مسخره، خودت رو بغل می‌کنی.

باید برگردی داخل. باید آبروداری کنی. باید نشون بدی اون صحنه‌ی بوسه اصلاً برات مهم نبوده، چون از نظر بقیه، تو فقط دوستشی.

دستت رو از روی لباست می‌بری روی گردنبندت و حلقه‌اش رو بین انگشت‌هات می‌پیچونی.


جیک. همون جیکی که عاشقته. همون جیکی که از ته دل می‌خواد رابطه‌تون علنی باشه و تو رو به همه نشون بده. همون جیکی که الان روی صحنه داره برای یه موزیکال مسخره، یه دختر دیگه رو می‌بوسه؛ موزیکالی که خودت حتی نمی‌خواستی جزوش باشی.


اون لیاقت این حس بد رو نداره.

لیاقت این نسخه‌ی هیولایی از تو رو نداره؛ نسخه‌ای که زیادی به چیزای بیخود اهمیت می‌ده، ولی کم محبت می‌کنه. نسخه‌ای که اونقدر بهش می‌چسبه که داره خفه‌اش می‌کنه.

پس برمی‌گردی داخل، صورتت رو محکم و بی‌حالت می‌کنی و اشک‌هات رو پاک می‌کنی.

Report Page