loyal puppy

loyal puppy

Lanmida


«Every night in my dreams, I see youuuu… I feel youuu…»

آروم شروع به خوندن می‌کنه و یکی از تماشاچی‌ها با یه نفسِ تحسین‌آمیز واکنش نشون می‌ده.


خنده‌های جی و سونگهون همون لحظه می‌خوابه. واقعاً داشت می‌خوند. تازه صدای خوبی هم داشت. انگار یه فرشته بود.


جی داشت گریه می‌کرد؟


جیک خودش رو توی ملودی آروم آهنگ غرق می‌کنه و از ته دل می‌خونه؛ درست همون‌طور که همیشه توی حموم بعد از بازی آواز می‌خونه.

'این یکی برای توئه، بیبی.' توی دلش می‌گه.

هر جا که هستی...


وقتی آهنگ تموم می‌شه و جیک چشم‌هاش رو باز می‌کنه، با تشویق ایستاده‌ی تماشاچی‌ها روبه‌رو می‌شه.

توی یه رستوران هات‌پات فاکی!

جی و سونگهون از همه بلندتر تشویقش می‌کنن و دست‌هاشون رو روی قلبشون گذاشتن، انگار رفیق خنگ و دست‌وپاچلفتیِ قدیمیشون بچه‌شون بوده که توی مسابقه‌ی استعدادیابی اجرا داشته.


صاحب رستوران در حالی که بینی‌ش رو بالا می‌کشه و اشکش رو پاک می‌کنه، میاد روی صحنه.«یه تشویق حسابی برای این بچه‌ی رندوم!»


جیک وقتی برمی‌گرده سمت میز، سرش رو بالا می‌گیره و با اعتمادبه‌نفس راه می‌ره.

حتی تصورش رو هم نمی‌کرد که یه سال پیش بتونه همچین کاری بکنه؛ چه برسه به اینکه بدون لکنت از یه کیوسک غذا سفارش بده.

انگار با درآوردن عینکش، یه‌جورایی ابرقدرت پیدا کرده بود.


«ببخشید....»

جیک برمی‌گرده. یه دختر با موهای بلند جلوش رو می‌گیره.

«تو شیم جیکی؟ همون سال‌اولی تیم فوتبال؟» با چشم‌های درخشان می‌پرسه.


جیک سر تکون می‌ده.

این دختر رو می‌شناسه؟


«من سوجی‌ام، از بخش رقص.» یه تعظیم کوچیک می‌کنه. «راستی، اجرات فوق‌العاده بود!»

جیک سر تکون می‌ده و اروم تشکر میکنه و دوباره برمی‌گرده که بره.

«راستی!»

دختر پشت سرش صداش می‌کنه.

جیک دوباره می‌ایسته.

«فقط می‌خواستم بپرسم علاقه داری برای نقش اول مردِ موزیکال جدیدمون تست بدی؟ داستانش درباره‌ی یه بازیکن فوتباله که عاشق آواز خوندن و رقصیدن می‌شه. حس کردم این نقش خیلی بهت میاد!»


جیک برمی‌گرده سمت دختر غریبه.

عمیقاً به فکر فرو می‌ره.

موزیکال؟

اون؟

تا حالا اصلاً بهش فکر نکرده بود، ولی... خب که چی!

فکر می‌کنه دیگه از اون آدم‌ها شده که چیزای جدید رو امتحان می‌کنن.

شاید هم اثر یه مدل موی خوبه.

«بهش فکر می‌کنم.» با یه لبخند مؤدبانه می‌گه.


سوجی هم لبخند می‌زنه. «تست‌ها از فردا شروع می‌شن. خوشحال می‌شیم ببینیمت.»


تا جیک برمی‌گرده سر جاش، دوستاش از ذوق دارن منفجر می‌شن.

جی با ناله‌ی از سر حسادت داد می‌زنه: «بازم یکی رو تور کردی؟!»

مشتش رو گاز می‌گیره. «باید خودم می‌رفتم روی صحنه! باید من جاش می‌بودم! لعنتی!»


سونگهون با ناله سرش رو نمایشی به دیوار تکیه می‌ده. «اصلاً عادلانه نیست. تو دبیرستان حتی یه ذره هم بازی نداشتی. یعنی واقعاً حتی یه دونه دختر هم...»


جیک پقی می‌خنده و دوباره دنبال عینکش می‌گرده تا بذارتش روی صورتش.

«فقط ازم خواست برای یه موزیکال تست بدم.»


جی با پوزخند می‌گه: «آره، مطمئنم. مطمئنم الانم صاف زل زده به پشتت چون انقدر دلش می‌خواد تو توی اون موزیکال باشیییی.»


جیک معذب روی صندلیش جابه‌جا می‌شه و، البته، سوجی واقعاً داره نگاهش می‌کنه.

دستش رو بالا می‌بره و براش دست تکون می‌ده.


جیک با یه نگاه گیج به دوستاش نگاه می‌کنه.«شاید خیلی دستشون خالیه؟»


سونگهون ناله می‌کنه. «من به ا/ت زنگ می‌زنم. بذار نظر کارشناسیش رو درباره‌ی این قضیه بدونیم.»


«نکن!»

جیک فوراً خودش رو میندازه سمتش و سعی می‌کنه گوشی رو از دست سونگهون که از جیبش درآورده، بقاپه.

اما همون لحظه صحنه‌های اون شب توی ذهنش پخش می‌شن.

تو بالای سرش.

سوار دیکش.

دستات محکم دور شونه‌هاش.

لب‌هات روی گردنش، و هی مارکش می‌کردی تا جایی که جیک با ناله و التماس ازت می‌خواست بس کنی.

همه‌اش فقط با شنیدن اسم مستعار عجیب‌وغریبی که چوآ براش گذاشته بود.


جیک گلوش رو صاف می‌کنه و دوباره سر جاش می‌شینه، بدون اینکه حتی سعی کنه پوزخندِ رضایت‌بخشی رو که روی صورتش پخش شده پنهان کنه.

«...آره.» این بار خیلی خونسردتر می‌گه. «ازش بپرس.»


...


ma baby: بیا اینجا. همین الان.


بعد از تماس ناگهانی سونگهون، پیام تو به دست جیک می‌رسه.

جیک دست‌هاش رو به حالت دعا به سمت آسمون می‌گیره.

«ممنونم، ای هر نیروی برتری که حواست بهم بود.»


وقتی به خوابگاهت می‌رسه، جلوی در اتاقت منتظرشی؛ با لباس خواب و در حالی که با بی‌صبری پات روی فرش ضرب می‌گیره.

حتی قبل از اینکه جیک کامل وارد دیدت بشه، به سایه‌اش هم با اخم نگاه می‌کنی.


«خب...» آروم شروع می‌کنی. «این روزا هر کسی بهت چیزی بگه، همین‌جوری راه می‌دی؟»


جیک از همین الان ذوق‌مرگ شده.

آره...

ازش عصبانی باش...

بذار وارد اتاقت بشه و همزمان حسابی سرزنشش کن...

«عشقمممم...» با شیطنت می‌گه و دست‌هاش رو سمتت دراز می‌کنه.

تو جاخالی می‌دی.

«از دستم عصبانی‌ای؟»


«نه.» خشک جواب می‌دی. «فقط دارم فکر می‌کنم از کی شروع کردی توی رستورانا برای ملت آواز عاشقانه خوندن و دعوت دخترای رندوم رو قبول کردن؟»


«فقط فکر کردم بالاخره می‌تونم بابت استعدادهای زیادی که دارم یه کم مورد تحسین قرار بگیرم.» با شیطنت می‌گه و یه ابرو برات بالا میندازه.


«داری می‌گی من تحسینت نمی‌کنم؟» می‌پرسی، در حالی که اصلاً از اون نگاه بازیگوشانه‌اش ذوق نکردی. «من که همیشه بهت می‌گم باهوشی!»


خنده‌ی کوتاهی می‌کنه. «دیگه همه و جد و ابادشون اینو می‌دونن، بیبی.»


چشم‌هات رو ریز می‌کنی.

با دلخوری فکر می‌کنی: داره یاد می‌گیره چطوری جوابمو بده.

«پس از تحسین اون دختره خوشت اومد، آره؟» جوابش رو می‌دی، در حالی که خودت هم می‌دونی با پرسیدن چنین سؤال سنگینی فقط داری بیشتر خودت رو حرص می‌دی.


جیک لبش رو گاز می‌گیره تا جلوی لبخندش رو بگیره.

همینه.

همین رو می‌خواست.

شونه بالا میندازه. «نمی‌دونم.» می‌گه و عینکش رو روی صورتش بالا می‌کشه. «فکر کنم واقعاً برای تست دادن برم!»

و این قسمت واقعاً جدیه.

اون همیشه از آواز خوندن لذت می‌برده. می‌تونه یه تجربه‌ی جدید و باحال باشه، مخصوصاً چون توی دبیرستان همیشه از تئاتر و اجرا فاصله می‌گرفت.

شاید بالاخره الان نوبت درخشیدنشه...

اما وقتی می‌بینه حالت صورتت تیره‌تر می‌شه، ناگهان به یه دلیل کاملاً متفاوت برای تست دادن اون موزیکال هیجان‌زده می‌شه.


به راهرو نگاه می‌کنی و مطمئن می‌شی کسی اطراف نیست. بعد یقه‌اش رو می‌گیری و می‌کشیش داخل اتاقت.

در پشت سرتون بسته می‌شه و تو هلش می‌دی بشینه روی تخت.


جیک سرت رو بالا می‌گیره؛ چشم‌هاش از هیجان محض برق می‌زنن، وقتی روی پاهاش می‌شینی.

«چیه، بیبی؟» با تظاهر به بی‌خبری می‌پرسه.


و تو هم گولش رو می‌خوری.

چون دوست‌پسر بامزه و نِردی تو که محاله هیچ نقشه‌ی دیگه‌ای توی سرش داشته باشه...

مگه نه؟

«فردا کلاس داری؟» می‌پرسی و هم‌زمان خودت رو روی پاهاش جابه‌جا می‌کنی؛ پاهات دو طرف رون‌هاش قرار می‌گیرن. دست‌هاش دور کمرت پیدا می‌شن و تو رو به خودش نزدیک‌تر می‌کنن.


«بستگی داره.» می‌گه، در حالی که خودش خیلی خوب می‌دونه ساعت هشت صبح آزمایشگاه فیزیک داره. «هم‌اتاقیت به این زودیا برمی‌گرده؟»


آهان، اون.

«امشب نه.» زیرلب می‌گی و هم‌زمان گردنش رو با بوسه‌های کوچیک پر می‌کنی. «رفته پیش پدر و مادرش.»


جیک با یه پوزخند، چونه‌ات رو بالا میاره تا چشم تو چشم بشین. انگشت شستش روی لب پایینت کشیده می‌شه و چرخ‌دنده‌های ذهنش همین حالا شروع به کار کردن.

یه سرفه‌ی الکی می‌کنه.

«می‌دونی... فکر کنم این موزیکاله در واقع یه کمدی رمانتیکه.»


...


روی زانوهاتی، در حالی که فرش با زبری پوستت رو می‌سابه.


«فاک...» جیک ناله می‌کنه و سرش رو به عقب می‌بره، در حالی که دستش توی موهات محکم شده.

تو رو پایین می‌کشه و از حسی که گونه‌هات دور دیکش گود می‌شن لذت می‌بره. تمام طولش رو توی دهنت می‌گیره، بدون اینکه بتونی حرف بزنی.

خیلی خیلی سکسی.

زیر دست و بال اونی و انقدر مشتاقی که راضیش کنی، ولی در عین حال شدیداً نیاز داری کنترل دست خودت باشه.

با دیدن این منظره لب پایینش رو گاز می‌گیره.

اعتیادآوره.

«همین‌طوری.» جیک تشویقت می‌کنه و با محبت گونه‌ات رو نوازش می‌کنه.


زبونت زیر قسمت زیرین دیک ضخیمش کشیده می‌شه، حواست هست دندون‌هات به پوست حساسش نخوره.

بالای سرت از شدت هیجان سرخ شده. یه تیرگی توی قلبت شکل می‌گیره.

عینکش که پایین روی پل بینی‌ش سر خورده.

انقدر متمرکز.

انقدر تشنه‌ی رها شدنه.


جیکِ من. با خودت فکر می‌کنی. همه‌ش مال منه.


سرت رو بالا و پایین می‌بری و دهنت تا ریشه‌ی دیکش پایین می‌ره؛ با کمکِ دست محکمش که موهات رو گرفته.


«آ-آره...» ناله می‌کنه و کمرش رو بالا میاره تا با لبات همراه بشه.

نگاهش حتی برای یه لحظه هم از چشمای تو جدا نمی‌شه؛ نمی‌تونه نگاهش رو از اشک‌هایی که گوشه‌ی چشمات جمع شدن برداره، از شدت اینکه چقدر پرت کرده.

تو همیشه حرفی برای گفتن داشتی.

همیشه چشم‌هات رو براش می‌چرخوندی.

حالا چشم‌هات به یه دلیل کاملاً متفاوت به عقب برگشته بودن.

دهنش باز می‌مونه.

«فا..فاک اههه»


با شروع از دست رفتن ریتم کمرش، لبخند می‌زنی.

اولین باری رو یادت میاد که براش ساک زدی.

دقیقاً همینطوری؛ زانو زده روی کف اتاقش توی خونه‌ی قدیمیش، در حالی که پدر و مادرش پایین داشتن تلویزیون تماشا می‌کردن.

عینکش روی صورتش بود و از بخار کدر شده بود.

فقط چند ثانیه طول کشید تا کام بشه.

یه ذره به خودت افتخار می‌کردی که حالا تونسته اینهمه بیشتر دووم بیاره.


«بیبی..؟» سعی می‌کنه صدات کنه. «دارم میام...»


با یه صدای پاپ ازش جدا می‌شی و با سطح صاف زبونت، نوک دیکش رو که هنوز حساسه، اذیت می‌کنی.

از سر کلافگی ناله می‌کنه، اما دست‌هاش تو رو پایین نمی‌کشن که دوباره کامل توی دهنت بگیریش.


«همین الان؟» با پلک‌زدن بهش نگاه می‌کنی. «چرا باید این لذت رو بهت بدم؟»


ناله‌ای می‌کنه و دستش یه ذره محکم‌تر لای موهات می‌بره.

«لطفاً؟» می‌پرسه، درحالیکه واقعاً نمی‌فهمه ازش چی می‌خوای. مگه ازت خواسته بود براش ساک بزنی؟! همه‌ش کار خودت بود. خب، آره، شاید خودش هم تحریکت کرده بود. ولی مگه این یعنی نباید به ارگاسم می‌رسید؟!


با دست راستت آروم و آهسته مالشش می‌دی، محکم می‌گیریش و جوری دستت رو بالا و پایین می‌بری که هنوز تا مرز کام شدن نزدیک بمونه؛ ولی نه اونقدر نزدیک که واقعاً بهش برسه.

«فکر می‌کردم قرار بود با این کار نشون بدم چقدر ازت ممنونم.» با تأکید می‌گی. «اینکه وقتم رو برات بذارم و این حرفا.»


با شدت سرش رو تکون می‌ده و باسنش رو به سمت مشتت پرتاب می‌کنه.

«بیبی...لطفاً..اهه من دارم...» وقتی دوباره سرعتت رو کم می‌کنی، ناله می‌کنه.

« چی؟» با معصومیتِ ساختگی می‌پرسی. واقعاً خودِ شیطانی.

سرش رو تکون می‌ده. نمی‌تونه حرف بزنه. حتی نمی‌تونه فکر کنه. فقط از این حرص می‌خوره که دیگه لبات دور دیک لعنتیش نیست.

«ببخشید.» با گریه می‌گه. «هر کاری بخوای می‌کنم، بیبی. لطفاً...فقط دیگه اذیتم نکن...لطفاً...»


هق‌هق‌هاش برای تو مثل موسیقیه.

سرعت حرکت مچ دستت بیشتر می‌شه و هم‌زمان دهنت نوک متورمش رو دربرمی‌گیره. زبونت دور سر دیکش می‌چرخه و با تمام توانت دستت رو بالا و پایین می‌بری. دست‌های جیک ملحفه‌ها رو چنگ زدن و خودش رو به انگشت‌های لزجت می‌کوبه. حس می‌کنه هر لحظه ممکنه همه‌چی سرریز بشه.


«فاک...آره، عزیزم...همین‌جا...» سرت رو عقب می‌کشه و دستش رو دور دستت می‌پیچه و همراهت با شدت حرکت می‌کنه. دهنت کاملاً بازه، زبونت بیرونه و مستقیم به چشم‌هاش نگاه می‌کنی. یه دعوت آشکاره.


پاشش‌های داغ و سفیدِ کامش روی زبون صورتیت می‌ریزه. هرچی توی وجودش مونده رو روی صورتت خالی می‌کنه. روی گونه‌هات، چونه‌ات، حتی روی بینی بامزه‌ات. همه‌جا با مایع شیری‌رنگش پوشیده شده. با دیدن این منظره، لب‌های جیک از هم باز می‌شن. خیلی قشنگه. دوست‌دخترش خیلی قشنگه.

«عاشقتم.» زیر لب می‌گه و با شستش قطره‌های کامش رو از روی چونه‌ات پاک می‌کنه. «خیلی عاشقتم، فاک…»


در جواب با رضایت یه صدای آروم درمیاری و وقتی بلندت می‌کنه و دوباره روی پاهاش می‌نشونتت، صورتت که هنوز رد کامش روش مونده رو بالا میاره تا ببوستت. ناله میکنه. مزه‌ی تو بی‌نهایت بهتر از مزه‌ی خودشه. تقریباً خوشحاله که از لب‌هاش جدا می‌شی و شروع می‌کنی روی گردنش بوسه‌های ریز زدن.


و وقتی شروع می‌کنی همون‌طور که دیشب این کار رو کردی، گردنش رو مکیدن و گازهای ریز گرفتن، لبخند می‌زنه. دست‌هاش رو دور کمرت حلقه می‌کنه، همونطور که نقطه‌ی نبض گردنش رو می‌مکی.


'می‌تونم به این عادت کنم.' جیک با خودش فکر می‌کنه.


...


آزمون بازیگری روز بعد، برخلاف انتظار، خیلی راحت پیش رفت. واقعاً فقط خودش برای نقش اصلی تست داده بود، درحالیکه سوجی از قبل برای نقش اول زن انتخاب شده بود. جیک فکر می‌کنه یکم ناعادلانه‌ست. اگه آدمای دیگه هم می‌خواستن تست بدن چی؟ ولی خب، بی‌خیال. حداقل خودش نقش رو گرفته بود.


بین کلاس‌هات پیدات می‌کنه، درحالیکه یه لیوان بوبا توی دستش گرفته و برات آورده. این بار جیک یقه‌اسکی نپوشیده و با افتخار جای دندون‌هات رو روی گردنش به نمایش گذاشته. هنوز هیچ‌کس جرئت نکرده چیزی به روش بیاره، که البته خودش رو حسابی حرص می‌ده. به‌جز تو که همون اول، به‌خاطر این بی‌شرمی، محکم می‌زنی توی بازوش.


«شبیه منحرفا شدی.» غر می‌زنی، ولی همچنان نوشیدنی رو ازش می‌گیری.


با دیدن قیافه‌ی بامزت می‌خنده. جوری می‌گی انگار اصلاً از قصد مارکش نکردی. که نشون بده خیلی وقته یکی دیگه توی زندگیشه. نه چوآ. نه اون دختر دیگه‌ای که بود.

«کل روز ژاکتم تنم بود.» خیالت رو راحت می‌کنه. «فقط وقتی اومدم پیش تو درش آوردم.»

یه کم عضلاتش رو منقبض می‌کنه. «فکر می‌کنی تازگیا یکم هیکلم بهتر شده؟»


چشم‌غره می‌ری و به میل واضحش برای تعریف و تمجید محل نمی‌ذاری.

«خب چطور پیش رفت؟ تست بازیگری؟»


لبخند می‌زنه. «داری به نقش اول مردِ Singing Striker نگاه می‌کنی.» با افتخار می‌گه و دستش رو روی سینه‌اش می‌ذاره. «و قبل از اینکه بپرسی، اسمش انتخاب من نبوده.»


از این اسم مسخره پوزخند می‌زنی. «مبارکه.» جرعه‌های کوچیکی از نوشیدنی‌ای که برات آورده می‌خوری. «موفق باشی.»


«بیبی… وقتی این‌طوری می‌گیش، حس می‌کنم منظورت دقیقاً برعکسه.»


سرت رو تکون می‌دی و با لحنی ربات‌وار می‌پرسی: «خب نقش اول زن کیه؟ گفتی یه کمدی رمانتیکه، نه؟»


«اون دختره.» شروع می‌کنه و انگشت‌هاش رو به هم می‌زنه، انگار نه انگار که خودش از قبل می‌دونه کیه. «سوجی. همون رستورانه. همونی که منو برای این نقش معرفی کرد.»


چشم‌هات ریز می‌شن، انگار داری بهش زل می‌زنی. «...جالبه.» می‌گی و سعی می‌کنی بیش‌ از حد واکنش نشون ندی.


پس جیک الان جذابه (البته همیشه بود). دخترا هم که عاشق اینن خودشون بیان سراغش و دعوتش کنن این‌ور و اون‌ور. تازه قراره توی یه موزیکال با کسی هم‌بازی بشه که جی اون رو 'خفن‌ترین دختری که تو کل عمرم دیدم' توصیف کرده بود.

عالیه! واقعاً عاشق این وضعیتی.

دندون‌هات رو محکم روی نی بوبا فشار می‌دی.

«می‌دونی چیه… برای سیاهی‌لشکرا هم تست می‌گیرن؟»


...


و انگار دیگه تبدیل شده به یه عادت بد. اینکه هر بار حتی یه دختر فقط یه نگاه به جیک میندازه، تو گردنش رو مارک میکنی، انگار داری ازش تغذیه می‌کنی. خیلی راحت‌تر از اینه که بگی حسودی می‌کنی؛ راحت‌تر از اعتراف به اینه که یه جور نیاز بیمارگونه پیدا کردی به اینکه کنترل کنی جیک با چه کسایی در ارتباطه.


یه بار توی کافه‌تریا، وقتی یه دختر جلوی خودت از جیک شماره خواست، نزدیک بود یه قاشق فلزی رو خم کنی.


البته، قبول داری که هفته‌های اول دانشگاه، خودت شدیداً انکار می‌کردی که با جیک وارد رابطه‌ای. می‌دونستی اون دختر کاملاً حق داشت شانسش رو امتحان کنه، ولی این باعث نشد جیک رو نبری توی کمد وسایل نظافت و مجبورش کنی برای عذرخواهی با زبونش باعث بشه بیای.


«فاک، بیبی.» بین رون‌هات ناله می‌کنه، درحالی‌که دست‌هات سرش رو عمیق‌تر به سمت پوسیت فشار می‌دن. «من حتی توی عمرم اون دختره رو ندیدم...»


دندون‌هات رو روی هم فشار می‌دی؛ از اینکه اصلاً اسمش رو آورده عصبانی شدی.

«مگه ازت پرسیدم؟» با نفس‌های تند غر می‌زنی. «فقط خفه شو.»


روی پوسیت لبخند می‌زنه و محکم ساک میزنه تا صداهای قشنگ بیشتری ازت بگیره. همون‌طور که مشغولته، یه صدای خفیف از خودش درمیاره.

از اینکه عصبانی‌ای خوشحاله. خوشحاله که می‌تونه بدون اینکه مجبور بشه تقریباً به زانو بیفته و التماست کنه، باهات کارای کثیف انجام بده.

البته، راستش رو بخوای، همین الان هم روی زانوئه.

زبونش روی چین‌های پوسیت حرکت می‌کنه و برای طولانی‌تر کردنش، بین رون‌هات، عقب و جلو می‌ره. شاید یه جورایی داره اذیتت می‌کنه، ولی درواقع فقط میخواد همه‌چیز رو با تمام وجودش حس می‌کنه. صداهای اعتیادآورت. مزه‌ی شیرینت. حسی که وقتی با انگشت‌هاش بوتت رو گرفته تا نگهت داره. و اون لحظه‌ای که وقتی زبونش رو عمیق، خیلی عمیق، داخل می‌بره، بدنت دور زبونش منقبض می‌شه.

آره، فاک، بدجوری بهت نیاز داره.

جیک همچنان با زبونش مشغولت می‌کنه و وقتی دوباره راهش رو به سمت پوسیت پیدا می‌کنه، پا‌هات محکم‌تر دورش جمع می‌شن. وقتی با دندون‌هاش می‌کشدش، از جا می‌پری.


«جیک...»

ولی براش مهم نیست. دوباره گازت می‌گیره و بعد زبونش رو صاف روی اون قسمت می‌کشه تا سوزش خفیفش رو آروم کنه. کمرت رو به سمتش قوس می‌دی و خودت رو روی صورتش حرکت می‌دی، تا اینکه حرکتت رو متوقف می‌کنی. قیافت درمونده به نظر می‌رسه. حتی رقت‌انگیز. ولی جیک ناله می‌کنه.


«ادامه بده.» با نفس‌نفس می‌گه. «ازم استفاده کن، بیب. مثل یه اسباب‌بازی لعنتی ازم استفاده کن.»


با تاسف تچی می‌کنی و با خودت فکر می‌کنی اینطوری حرف زدن رو از کجا یاد گرفته.

«منحرفِ لعنتی.» بین نفس‌های بریده‌ات زیر لب می‌گی. ولی دستت دورش محکم‌تر می‌شه و وقتی موهاش رو می‌کشی، با لذت ناله‌ی خفیفی می‌کنه.

«وقتی این‌طوری‌ام دوستش داری، مگه نه؟» دندون‌هات رو روی هم فشار می‌دی و بیشتر به سمت خودت می‌کشیش. بینی‌ش تقریباً به پوسیت چسبیده، درحالیکه زبون صورتی‌رنگش رو با سرعتی بی‌رحمانه داخلت حرکت می‌ده.

«وقتی توجه می‌گیری خوشت میاد. وقتی همه‌ی اون دخترای فاکی تو رو می‌خوان.»

از شدت عصبانیت داری می‌جوشی و خودت هم بیشتر خودت رو تحریک می‌کنی. سعی می‌کنه چیزی بگه، ولی دور زبونش منقبض می‌شی و صداش رو خفه می‌کنی. در عوض، روی چین‌های پوسیت زمزمه‌وار صدا درمیاره و سقف ورودی گرم بدنت رو لیس میزنه، تا اینکه دقیقاً همون نقطه‌ای رو پیدا می‌کنه که دنبالش بوده.

ناله می‌کنی.

«فاک! ه...همین‌جا!»

حالا داری صورتش رو به خودت می‌مالی و با عطرت خفه‌اش می‌کنی. آره، جیک عاشق همین حسه.

وقتی احساس می‌کنی یه چیز شدید توی قسمت پایین شکمت داره جمع می‌شه، اروم میلرزی. خیلی نزدیکی. فاک، خیلی نزدیک.


فشار دست‌های جیک روی بوتت شل می‌شه و می‌ذاره خودت همه‌ی کارها رو بکنی. پا‌هات که روی شونه‌هاشن، با شدت به صورتش فشار میارن. انگار جیک فقط یه وسیله‌ست برای رسیدنت به ارگاسم. و خودش هم هیچ چیز دیگه‌ای نمی‌خواد.

حتی به دیکش که با درد شلوارش رو کش داده، توجهی نمی‌کنه.

داری زبونش رو با حرکاتت می‌کوبی و با هر حرکت ناله می‌کنی؛ چشم‌هات کم‌کم به عقب می‌رن و انگشت‌هات تقریباً دارن موهای جیک رو از کف سرش می‌کنن. بوتت چند بار نامنظم تکون می‌خوره و بعد...


«اهههه…»

ارگاسمت با موج‌های شدید از تنت رد می‌شه، طوری که بی‌صدا جیغ می‌کشی. پا‌هات می‌لرزن و دهانش با زمزمه‌های خفه‌ای که درمیاره روی بدنت می‌لرزه. جیک با عجله تمام رطوبتت رو لیس میزنه.

همه‌ش رو.

می‌خواد همه‌چیزت رو بچشه.


وقتی به‌خاطر حساسیت بیش‌ازحد، آروم هلش می‌دی کنار، اول مقاومت می‌کنه. نگهت می‌داره تا وقتی که کاملاً سیر بشه، تا وقتی که اشک توی چشم‌هاش جمع می‌شه. ولی بالاخره پا‌هات زمین رو پیدا می‌کنن و جیک با چشم‌های خمار نگاهت می‌کنه.

«دیوونم میکنی.» نفس‌زنان زمزمه می‌کنه.


دلت می‌خواد بلند بگی 'هرزه'، ولی می‌دونی این فقط بیشتر تحریکش می‌کنه. یه جور عجیبی از این چیزا خوشش میاد.

ولی لبخند می‌زنی و دستت رو لای موهاش می‌کشی. ظاهراً تا وقتی داری باهاش سکس می‌کنی، حتی از اینم شکایتی نداره که موهاش رو کاملاً به‌هم ریختی، هان؟


جیک که هنوز روی زانوهاشه، سرش رو بالا میاره و لب‌هاش رو می‌لیسه و مزه‌ای که هنوز از تو روشون مونده رو مزه‌مزه می‌کنه. آرزو می‌کنی خودش می‌تونست ببینه چه شکلی شده. سرخ‌شده. نمناک. مال تو.

تقریباً می‌خوای بلندش کنی تا ببوسیش که...


دینگ.


نگاه عاشقانه‌ای که بینتون ردوبدل می‌شه با صدای گوشیش قطع می‌شه. بالاخره از روی زانوهاش بلند می‌شه و نوتیف گوشی رو چک می‌کنه.

«اوه، شت.» زیر لب می‌گه. «سوجی گفته فیتینگ لباس رو از دست دادم. فکر کنم باید زود راه بیفتم...»


لب‌هات رو محکم روی لب‌هاش می‌ذاری و حرفش رو نصفه قطع می‌کنی. با چشیدن مزه‌ی خودت روی زبون شیطونش، یه ناله‌ی آروم می‌کنی.


جیک با شیطنت لبخند می‌زنه و دست‌هاش رو دور کمرت حلقه می‌کنه.

شاید قبل از اینکه بره، چندتا هیکی دیگه هم به مجموعه‌اش اضافه کنی…

فقط برای اطمینان.


...

Report Page