loyal puppy
Lanmidaدستهاش آروم سینههات رو میگیرن و بین انگشتهاش ماساژشون میده. جیک خم میشه و نیپلت رو توی دهنش میگیره، در حالی که نالهات از سر لذت رو میشنوه.
وقتی پای تو درمیونه، جیک از یه چیز کاملاً مطمئنه؛ همین. تا وقتی زیرش باشی، میتونه اون ظاهر سرسختت رو آب کنه. البته اگه بالاش هم باشی فرقی نداره. براش مهم نیست.
زبونش دور نیپلت میچرخه و خیلی آروم با دندونهاش میکشتش.
«جیک...»
وقتی صدای جیغ ریزت رو میشنوه، دیکش از شدت انتظار یه تکون کوچیک میخوره. حالا دیگه مطیع شدی. اون سلطهگریای که قبلتر داشتی چی شد؟ دلش میخواد دوباره ببینتش…
میره سراغ سینهی دیگهات و همزمان که لیسش میزنه، ماساژش هم میده. جیک عاشق سینههاته؛ اگه بذاری، میتونه تا آخر عمرش بینشون دفن بشه. ولی الان وقت این کارا نیست! یه دوستدختر خیلی بدجنس و خیلی حسود، ولی در عین حال خیلی جذاب داره که باید راضیش کنه. و شاید هم یه پارتی داشته باشه که باید خودش رو بهش برسونه؛ کی میدونه.
جیک باکسرش رو با خشونت پایین میکشه، فقط به اندازهای که بتونه دیکش رو بیرون بیاره. از همین حالا اونقدر بزرگه که نوک برجستهاش برای تو خیس شده. با دست خودش رو نوازش میکنه و از دیدن چشمهای بستهات و لبهای نیمهبازت لذت میبره، در حالی که زبون خیس و صورتیرنگش دایرههایی روی پوست حساس تو میکشه.
حالا سینهات رو آروم با دندون میگیره، مراقبه که جای دندون روی قسمتهای قابلدید نمونه. جیک میدونه تو سر این چیزا چهجوری میشی.
انگشتهاش شورت سفید و نمدارت رو از پاهات پایین میکشن، ولی دامن رو همچنان تنت نگه میداره. جورابهای تا زانوت هم همینطور. دستش به قسمت حساس بدنت میرسه و با فشار محکمی روی پوسیت؛ فشاری که خوب میدونه دوستش داری، نالهات رو درمیاره.
نفس حبسشدهای میکشی و ساعدت رو روی چشمهات میذاری. خیلی خجالت کشیدی. صداهایی که ازت درمیاد اصلاً در شأنت نیست. جیک فقط میخنده. با اینکه یه ساله با هم قرار میذارین، هنوز هم موقع رابطه انقدر حساسی. تازه قرار بود این جیک باشه که خجالتیه.
انگشتهاش آروم روی چینهای پوسیت حرکت میکنن و رطوبتت رو روی انگشتهاش پخش میکنه. جیک با اینکه سینههات انقدر نرم زیر دستش هستن و سرش رو بینشون جا داده، نزدیکه همونجا توی باکسرش کام بشه.
دو انگشتش رو همون اول داخل بدنت فرو میکنه و نفس تیزی میکشی. نزدیکه بزنی توی شونهاش. خودش اصلاً نمیدونه دستهاش چقدر بزرگن. همون دستهایی که گاهی وقتی بهت توی تکالیفت کمک میکنه، یواشکی نگاهشون میکنی. رگدارن، درست مثل دیکش.
انگشتهاش با ریتمی ثابت داخلت حرکت میکنن و صدای خیس حرکتشون توی اتاق میپیچه.
«اه... ممممم...»
ناله میکنی و کمرت رو قوس میدی تا با حرکتهاش همراه بشی. بیصبری. تو همیشه انقدر بیصبری.
«جیک!» وقتی انگشتش روی نقطهی حساسی کشیده میشه، فریاد میزنی.
از همون جای راحتش بین سینههات سرش رو بالا میاره و با یه برق شیطنت توی چشمهاش میگه: «منظورت جیکیه؟»
و اصلاً اغراق نیست اگه بگیم همون لحظه خون جلوی چشمات رو میگیره. مچ دستش رو میگیری و نوک انگشتهات توی پوستش فرو میرن. حرکتش متوقف میشه و با اون چشمهای معصوم و پاپی طورش نگاهت میکنه، انگار کار اشتباهی کرده.
و کرده بود.
یه کار خیلی. خیلی. اشتباه.
«ببخشید، فقط میخواستم سر به سرت بذارم...»
انگشتهاش رو بیرون میکشی. بعد با یه حرکت سریع شونههاش رو میگیری و روی تخت هلش میدی. حالا بالای سرش معلقی و چشمهات تیره شدن.
جیک با اضطراب آب دهنش رو قورت میده.
چرا وقتی عصبانی میشی باید انقدر جذاب به نظر بیای؟ «یعنی فضا رو خراب کردم یا…»
«خفه شو.»
با غرش کوتاهی میگی و لبهات رو محکم روی لبهاش میکوبی. سعی میکنه کمرت رو بگیره تا کمکت کنه، ولی تو مچ دستهاش رو روی ملحفه نگه میداری. احتمالاً خیلی راحت میتونه از زیر دستت خودش رو آزاد کنه.
ولی این کار رو نمیکنه.
چون عاشق اینه که تو رو اینطوری ببینه. عاشق این عجله و شدت لمسهات.
تو اونو میخوای!
و داری اینو نشونش میدی!
قلبش توی سینهاش رسماً داره پشتک میزنه.
زبونت داخل دهن جیک میچرخه و سقف دهنش رو لمس میکنه، طوری که انگار ستاره جلوی چشمهاش ظاهر میشن. خیلی خشن و بیملاحظه میبوسیش. زبونش رو میمکی، لبش رو گاز میگیری و با چنان درماندگیای خودت رو بهش میچسبونی که...
«بیبی...» سعی میکنه لابهلای هجومت به دهنش چیزی بگه، ولی وقتی حس میکنه پوسی خیس و لغزندهات رو به بدنش میمالی، صداش فقط به یه زمزمهی کوتاه تبدیل میشه.
«گفتم…» با دندونهای بههمفشرده میگی. «خفه. شو.»
وقتی نوک خیس دیکش به پوسیت برخورد میکنه، نزدیکه از شدت لذت ناله کنه. همین تماس ساده باعث میشه پشت سرش محکم به بالش بخوره. ولی خودش رو مجبور میکنه نگاه کنه که چطور بدون هیچ کمکی از طرف اون، خودت رو بهش میمالی. دستهایی که مچهاش رو گرفته بودن، حالا روی ملحفه قرار میگیرن و تو تمام تمرکزت رو میذاری روی مالیدن بدنت به دیکش. خودت رو عقب و جلو روی اون میچرخونی. میمالی و میمالی. ولی کافی نیست. باید داخلت باشه. همین الان نیاز داره تو رو از نزدیک حس کنه.
نفست به گردنش میخوره و از کاری که کرده بیشتر تحریک میشی. جیکی؟ کدوم زن بالغی یکی رو اینطوری صدا میزنه؟ چوآ و اون باسن خوشفرمش… لعنت بهش!
«اه...» وقتی یه نقطهی حساس گردنش رو بین لبهات میگیری، صداش درمیاد؛ مثل یه خونآشام میمکیش و گازش میگیری. بعد زبونت رو روی پوستش میکشی تا سوزش حملههای خشن دندونهات رو آروم کنی. چشمهات رو میبندی تا مزهمزه کنی. از عرق خیلی شور شده، ولی هنوز شیرینه. اما حواست پرت میشه، چون جیک خودش رو از دستت آزاد میکنه. با یه دست بوتت رو میگیره و با دست دیگه دیک تپندهاش رو به سمت ورودی لغزندهات هدایت میکنه.
«چی...»
با چشمهای ملتمس نگاهت میکنه.
«میتونم، بیبی؟» جیک با التماس میگه و گونههاش کمی سرخ شدن. «لطفاً؟»
جلوی لبخندت رو میگیری. چه بدبختی.
آروم خودت رو روی اون پایین میدی؛ فقط یه ذره، فقط به اندازهای که نوک برجستهی دیکش داخل بره. دستش روی بوتت حالا شل شده. واقعاً هم نمیخواد مقاومت کنه.
«فاک...» جیک دهنش رو باز میکنه و با چشمهای نیمهباز نگاهت میکنه وقتی دوباره بالا میای. دیگه داخلت نیست و با ناله نفسش رو بیرون میده.
«چرااا…» با ناله غر میزنه. «گفتم که متأسفم...»
وقتی دوباره نوکش رو در بر میگیری و عضلاتت کمی محکمتر دورش جمع میشن، یه نفس تیز میکشه.
«خوشت میاد جیکی صدات کنن؟» با لحنی تیره میپرسی. «خوشت میاد دخترای دیگه لمست کنن؟»
با درموندگی سرش رو تکون میده.
«نه...فقط تو...» از بین نالههای دردناکش میگه.
بعد دوباره بالا میای و به حالت درموندش میخندی.
«باور نمیکنم.»
حالا تقریباً زیر تنت به خودش میپیچه و نوک برجستهی دیکش روی چینهای پوسیت ضربان میزنه. دامنت همهچیز رو از دید پنهان کرده و جیک فقط آرزو میکنه میتونست همون رو از پاهات بیرون بکشه. یه دامن جدید برات بخره، خیلی خیلی کوتاهتر، تا بتونه همهچیز رو بهتر ببینه.
البته فقط اگه تو اجازه بدی.
«تو رسماً داری شکنجهام میکنی.» با ناله میگه و کمرش رو بینظم به سمت بالا میبره. هی ورودیت رو گم میکنه؛ همون جایی که شدیداً نیاز داره خودش رو داخلش دفن کنه. «الان نیاز دارم حسّت کنم…»
«که چی؟ به من چه اصن؟» با بدجنسی میپرسی و شستت رو روی لب پایینش میکشی. زبونش بیرون میاد و روی نوک انگشتت میکشه و خیلی آروم ساک میزنه. از دیدن این منظره لذت میبری. اون زیر دست توئه. التماس میکنه. ناله میکنه. انگار از گرسنگی داره میمیره.
«خیلی خوب میتونم کاری کنم از لذت جیغ بکشی، بیبی.» جیک از لابهلای هالهی شهوتش میگه. خودش هم کاملاً متوجه نیست چقدر درمونده به نظر میاد. «هرجور بخوای میتونی ازم استفاده کنی. واقعاً هر کاری میکنم. فقط لطفاً...»
و بعد آرومآروم پایین میری؛ اونقدر آروم که چشمهای جیک از شدت لذت برمیگردن. شیطان. دوستدخترش واقعاً شیطانه.
«بیبی...»
با یه بوسهی دیگه، با لبهای باز، ساکتش میکنی. شلخته و بینظم، درست همونجوری که خودش دوست داره.
دستهاش رو توی دستهات قفل میکنه و وقتی زبونش رو ساک میزنی، انگشتهاتون توی هم گره میخورن. سعی میکنی وقتی کامل واردت میشه اخم نکنی؛ حالا میفهمی قبل از اینکه درست آمادهات کنه، زیادی به خودت برای توی دست گرفتن کنترل اوضاع اعتماد کرده بودی.
معمولاً سکس با جیک ساعتها طول میکشه. دوست داره اول با انگشتهاش تحریکت کنه، بعد با زبونش بهت لذت بده و دوباره همین کارها رو تکرار کنه تا بالاخره بتونه بدون دردسر وارد گرمای خیس بدنت بشه. سکس تنها زمانیه که تو لذت دیدن دستپاچه شدنت به خاطر اون رو ازش دریغ نمیکنی؛ از چیزهایی که میتونه برات انجام بده، از چیزهایی که میتونه بهت بده، اگه اجازه بدی به همهی دنیا بگه که تو مال اونی.
با این حال، دیک جیک همیشه کشیده و ضخیمه و هنوز هم دیواره واژنت رو به طرز لذتبخشی میکشه. دهانهاتون به هم میخورن و هر دو سعی میکنین نالههاتون رو با بوسه خفه کنین، در حالی که بزاق گوشهی لبهای کبود و زخمیش جمع میشه.
منحرف. وقتی جیک تا ته داخلت فرو میره، تنها کلمهای که به ذهنت میرسه همینه. حالا دیگه از عرق خیسه و بوی تند و مردونهی تنش دیوونهات میکنه. دخترای دیگه هم وقتی جیک کنارشونه، این فرومونها رو حس میکنن؟ یا فقط تویی و حساسیت بیش از حدت نسبت به هر چیزی که به اون مربوط میشه؟
حالا بالا و پایین میری، با حرکتهای کمعمقی که خیلی کم از شعلهی توی شکمت کم میکنن. تو به اندازهی کافی این کار رو نمیکنی، به اندازهی کافی کنترل رو دست نمیگیری. زانوهات همین حالا هم از شدت فشار ضعیف و لرزون شدن، در حالی که خودتو روش میمالی.
ولی ادامه میدی و خودت رو روی دیکش پایین میبری، دیوارههای بدنت با هر حرکت محکم دورش جمع میشن. میخوای همینطوری باعث بشی کام شه، حتی اگه تمام بدنت بالای سرش بلرزه.
و اینطور نیست که جیک متوجه این موضوع نشه. ولی مثل همون عوضی کوچولویی که هست، حال کمک کردن نداره. چون از حس سینههات که روی سینهاش بالا و پایین میرن، زیادی لذت میبره. وقتی لبهات رو از لبهاش جدا میکنی تا روی سوار شدن روی دیکش تمرکز کنی، این صحنه براش فوقالعاده شیرینه. اینکه دستهات رو روی شکمش میذاری تا تعادلت رو حفظ کنی، اینکه خودت رو روی طول دیکش حرکت میدی. اینکه چقدر برای جا دادن تمامش توی خودت تقلا میکنی. انگار خودت هم نمیدونی باید با خودت چیکار کنی.
'دختر کیوت من.' جیک با خودش فکر میکنه و به اینکه چشمهات رو محکم بستی تا بهتر حسش کنی، ریز میخنده.
«کمک میخوای؟» با صدای آرومی میگه و دستش دایرههایی روی کمرت میکشه. سرت رو تکون میدی و دندونهات رو به هم فشار میدی.
«نـ..نه.» سعی میکنی بالاخره بگیش، ولی اصلاً قانعکننده نیست. حرکتهات نامنظم و بریدهبریده شدن و نالهها خیلی راحت از دهنت بیرون میریزن. جیک پوزخند میزنه. پرنسس کوچولوی لوس خودش.
جیک دستهاش رو دور کمرت محکم میکنه و با یه حرکت ناگهانی تو رو روی خودش پایین میکشه. محکم. وقتی لگنش همزمان به سمت بالا میاد، از شدت تعجب نفس میکشی.
«آههه...» با صدای بلند ناله میکنی و حالا ناخنهات توی تیغههای شونهاش فرو میرن. خودش رو به نقطهای میکوبه که همون لحظه نزدیکه از هم بپاشی. چطور انقدر توی این کار خوب شده؟
جیک تو رو بالا میکشه، تا جایی که فقط نوک صورتی دیکش داخل پوسی خیست میمونه. بعد با تمام شدتی که میتونه تو رو روی خودش پایین میکوبه و ضخامت دیکش عمیقترین قسمتهات رو لمس میکنه. این کار رو بارها و بارها تکرار میکنه تا بالاخره از شدت حرکتهاش روی سینهاش وا میری.
«من دارم اهه...فاک...یو..» سعی میکنی بین نالههات جملت رو بگی و عصبانی به نظر بیای. ولی دوستش داری. خوشت میاد جوری که بوتت رو محکم میگیره. کشش خفیف و دردناکی که وقتی کاملاً پر میشی حس میکنی رو دوست داری. حتی اون رگهی آب دهانی که وقتی کمرش رو از تخت بلند میکنه تا بهتر حسّت کنه، از گوشهی دهنش بیرون میزنه. اوف، ازش متنفری.
«جیک...!»
«هیس، بیبی.» آروم زمزمه میکنه و صورتت رو توی گودی گردنش فرو میبره. «فقط تحملش کن.»
جیک خودش رو به سمتت هل میده و با گرفتن محکم بوتت، حرکات کمرت رو همراه با خودش پایین میکشه. دست سنگینش رو بالا میبره و از پشت اسپنکت میکنه، همونطور که سعی میکنی ریتمش رو هماهنگ کنی. جیغ میکشی. دوباره این کار رو میکنه و بعد همون نقطهی حساس رو ماساژ میده. درد با لذت ترکیب میشه و گوشهی چشمهات پر از اشک میشه.
حالا حس میکنی ارگاسم داره نزدیک میشه؛ دوباره لبهات رو به گردنش میرسونی، ساک میزنی و گازش میگیری. مارکش میکنی. میخوای همه بدونن که اون مال توئه. که صاحبش تویی.
«بیبی…» با ناله میگه؛ اونقدر غرق حس بدنت شده که دیگه واقعاً چیزی براش مهم نیست. چون خودش هم نزدیکه. خیلی نزدیک.
دستهای جیک به سمت پشتت میرن و تو رو توی آغوشی محکم و خرسمانند حبس میکنن. پاهاش رو روی تخت محکم میکنه و دیکش با انرژی تازهای داخلت حرکت میکنه. اونقدر سریع که باعث میشه چشمات سفیدی برن. حسش هم میکنی. صدای خیس برخورد بدنش با پوستت توی اتاق میپیچه. همراهش حرکت میکنی و سعی میکنی ریتمت رو با اون هماهنگ کنی.
«ممم..آههه...» نالههاتون توی هم گره میخورن. پاهات بیشتر از قبل میلرزن. حس سوزان درونت مدام بیشتر و بیشتر میشه. یه حرکت کامل و محکم از طرف اون باعث میشه وحشیانه گردنش رو گاز بگیری و نالههات رو خفه کنی، همونطور که موجهای ارگاسم از سرت تا نوک پات میگذرن.
«فاک...» از درد گاز گرفتنت و لذتی که از انقباض پوسیت نصیبش میشه، فریاد میزنه. خودت رو روی اون میمالی و با ناله صورتت رو به پوستش میچسبونی، کمرت رو قوس میدی تا از شدت حساسیت بدنت کم بشه.
دیک جیک یه بار توی تنت میلرزه، بعد یه بار دیگه. با شدت بیشتری از چیزی که قصدش رو داشت، هلت میده کنار و میندازتت روی تخت. ولی کاندوم نپوشیده و... از اینکه تو رو سفید میبینه خوشش میاد.
حالا بالای سرت خم شده، در حالی که دیکِ بهشدت سفتش رو توی دست گرفته. با عجله خودش رو میماله، مشتش با هول و هراس دور دیکش حلقه شده. با دقت نگاهت میکنه که زیرش ولو شدی. برای اون زیادی خوشگلی. لبات از بوسهها کبود و گازگرفته شده و یه جور تحریککنندهای سرخ و حساسه. پاهات بازه و رطوبتت داخل رونهات برق میزنه. شاید باید دیکش رو فرو کنه توی...
«فاک...» ناله میکنه؛ با دیدن رشتههای غلیظ کامش که با شدت ازش بیرون میپاشه، دهنش از تعجب باز میمونه و شکمت و سینههات رو میپوشونه. آرومتر به مالیدن ادامه میده و هرچی توی توانشه روی بدنت میریزه. تو هم با چشمهایی که غرق تماشای صورت سرخشدهشه، ازش استقبال میکنی.
«عاشقتم.» جیک زیرلب میگه، وقتی کمکم از اون حس لذت رها میشه. تو هم چیزی جواب نمیدی؛ حواست پرت انگشتاته که به مایعات چسبناک روی پوستت آغشته میشن. هردوتون حسابی بههمریختهاین.
همون موقع صدای ویبره گوشی رو میشنوی. لرزشهای شدید از روی پاتختی میاد. گوشی جیک که حسابی نادیده گرفته شده، پر از پیام و تماس شده. کل این مدت همینجوری زنگ میخورده؟ بعد چشمهای جیک گرد میشن.
«شت! پارتی...»
چشمهات رو ریز میکنی. قبل از اینکه بتونه گوشی رو برداره، پشت گردنش رو میگیری و میکشیش پایین تا دوباره یه بوسهی شلخته و خیس ازش بگیری. پاهات دوباره دور جیک حلقه میشن و با یه پوزخند، وقتی میبینی تقریباً بدون هیچ مقاومتی توی آغوشت شل میشه، لبخند میزنی.
«کدوم پارتی؟»
...
صبح روز بعد.
«تو یه عوضیییییی!» سونگهون از اون طرف تماس فیستایم داد میزنه؛ تماسی که جیک مجبور شده ساعت نه صبح جواب بده. تو تا اون موقع رفته بودی و برای کلاس صبح دیرت شده بود.
خوشبختانه هیسونگ هنوز به خوابگاه برنگشته بود. وگرنه نمیتونستی شب رو پیش جیک بمونی و بذاری چند بار دیگه هم ببلعتت، ولی بیخیال این قسمت.
جیک با یادآوری خاطرات دیشب که هنوز کاملاً تازهان، با خوشحالی برای خودش زیر لب آهنگ میزنه.
«حتی نذاشتن برم توی بار، چون رنگ لباسام اشتباه بود.» دوستش همچنان غر میزنه.
«آره، آره، فهمیدم.» جیک جواب میده، در حالی که فقط نصفهنیمه حواسش به حرفهای اونه. جلوی آینه داره لباسش رو مرتب میکنه و از اینکه یه تیشرت پولو چقدر بهش میاد لذت میبره. عجیبه. فقط چند هفته از شروع تغییر بزرگش گذشته، ولی داره کمکم به اینکه همیشه شبیه یه بچهمثبت نباشه عادت میکنه؛ حتی الان که عینکش رو زده.
«هی، به نظرت این شلوارا با کمربند بهترن یا نه؟» میپرسه، بدون اینکه واقعاً نگاهی به سونگهون بندازه. یقهی لباسش رو یه کم مرتب میکنه تا اینکه...
«وات د فاک...!»
جیک از جا میپره و گوشی نزدیکه از روی میزی که گذاشته بودش بیفته.
«اون دیگه چیه؟!»
«چی؟ چی؟!» جیک سریع سرش رو برمیگردونه و پشت سرش رو نگاه میکنه، انگار سونگهون یه روح دیده باشه.
سونگهون با چشمای گردش نگاهش میکنه. «شیر بهت حمله کرده بود؟!»
گونههای جیک یهدفعه سرخ میشن.
شت، یادش رفته بود.
«م..منظورت چیه؟» نامطمئن زیرلب میگه و آرومآروم از کادر دور میشه. با دستپاچگی پولو رو درمیاره و توی کمدش دنبال چیزی میگرده تا بالاخره یه یقهاسکی پیدا میکنه. بالاخره پاییزه. مشکلی که نداره، نه؟
سونگهون با لحن کاملاً جدی رو به دوربین میگه: «دوستیمون تمومه. یارو سکس کرده و به من نگفته؟! خب، جی رو درک میکنم، اون قضیه رو عجیب میکرد. ولی حتی به منم نگفتی؟!»
جیک سرش رو تکون میده و یقهاسکی رو تنش میکنه. سعی میکنه آستینهاش رو بالا بزنه تا یکم کژوالتر به نظر بیاد، ولی الان بیشتر شبیه استیو جابز شده.
«فاک. باید لنزم رو بذارم.»
«پس کیه؟!» سونگهون ولکن نیست. «اون دختر بدشانسه کیه؟»
وقتی جیک جواب نمیده، سونگهون با تعجب نفسش رو حبس میکنه.
«پسر بدشانسه؟!»
«مرد حسابی، خفه شو!» جیک داد میزنه، گوشی رو از روی میز برمیداره و دوباره میاد توی کادر. «فقط لطفاً به جی نگو.»
...
«خب، پس به جی گفته.»
«لطفاً ازم عصبانی نشو.» این رو یهدفعه میگه و دستش رو جلوی خودش میگیره، انگار قراره بزنی توی صورتش.
نزدیک بود بپرسی چرا توی هوای نسبتاً گرم یقهاسکی پوشیده که یقهاش رو پایین میکشه و گردنش رو نشونت میده.
کاملاً بنفش و کبود شده بود.
و آره... شاید یه بخش تاریک و سرکوبشدهی وجودت از دیدنش از خوشحالی بالا و پایین میپرید.
ولی بخش منطقیترت شروع کرد به فحش دادن به خودت.
::
«باورم نمیشه دقیقا صبح روز بعدش باهاش ویدیوکال داشتی.» با ناله میگی و با انگشتات شقیقهات رو ماساژ میدی. «اَه، من خیلی خرم. اصلاً به چی فکر میکردم؟!»
جیک با یه لبخند موذیانه نگاهت میکنه. «یعنی من که شکایتی ندارم...»
یه نگاه یخی دیگه بهش میندازی و همونجا ساکت میشه.
«خ...خب، اینجوری هم نیست که اونا بدونن اون تویی! احتمالاً فکر میکنن یکی دیگهست...»
با شنیدن این حرف یه نفس تند میکشی. یعنی میخواست بهشون بگه کبودیهای روی گردنش کار یه نفر دیگه بوده؟ کی؟ چوآ؟
«هرچی.» زیرلب میگی و برمیگردی؛ طوری که کیفت عمداً به بازوی جیک میخوره. راه میافتی و مشتهات رو محکم گره میکنی و به صدا زدنهای جیک پشت سرت محل نمیدی.
لعنت به چوآ.
...
یه هفتهی کامل از اون فاجعهای که سونگهون گردن کبود جیک رو دید گذشته. دوستپسرت فقط وقتی احساس امنیت کرد که دوباره اون دوتا احمق رو ببینه که جای کبودیها محو شده بودن؛ تازه اون موقع هم وقتی بیدار شد و دید همهشون از بین رفتن، یه کم دلخور شد.
«پس دوباره برام تعریف کن.» جی میگه و روی قابلمهی آبگوشتِ داغ خم میشه. پسرا توی یه رستوران کمنور نشستن که انتهای سالن یه صحنه هم داره.
جی میپرسه: «یعنی همینجوری داشتی برمیگشتی خوابگاهت و یهو، بوم! از ناکجاآباد یه نفر پیدا کردی که باهاش بخوابی؟!»
توفو رو با چنان شدتی توی سوپ میندازه که چند قطره از آب داغ روی مچ جیک میپاشه.
«چرا داری توی ذهنت دربارهی زندگی خصوصی من فانتزی میسازی؟» جیک زیرلب غر میزنه و عینکش رو روی صورتش بالا میکشه. حوصله نداشت فقط برای بیرون رفتن با این دوتا لنز بذاره. «به مادهی پنجم قانون اساسی استناد میکنم.»
سونگهون هم بیفایده اضافه میکنه: «داداش، من تمام این مدت فکر میکردم باکرهای! ببخشید که داریم سعی میکنیم حمایتت کنیم.»
جیک چشمهاش رو میچرخونه و با بدبختی سعی میکنه یه رشته نودل اودون رو با چاپستیکهاش بگیره.
جی از پشت بخار قابلمه میگه: «صبر کن... اون شب با ا/ت راه نمیرفتی؟»
جیک آب دهنش رو قورت میده؛ گلوش بالا و پایین میره و با رشتهی نودل ور میره تا شک برانگیز جلوه نکنه.
سونگهون انگشتهاش رو به هم میزنه. «راست میگی!»
برای یه لحظه، زندگی جیک از جلوی چشمهاش رد میشه.
اونا میدونن.
حتماً میدونن!
فاک، تو قراره حسابی از دستش عصبانی بشی...
«چرا از ا/ت نمیپرسیم کی بوده؟»
جیک خیره نگاهشون میکنه و با یه خندهی عصبی منفجر میشه. توی عمرش انقدر خوشحال نبود که دو تا دوست دوران بچگیش تا این حد احمق باشن.
«حتماً بپرسین.» جیک لبخند میزنه و با خودش فکر میکنه تو چطوری میخوای از جواب دادن به سؤالهای اونا در بری. «اون خیلی خوب میشناستش...»
صدای تیز و گوشخراش فیدبک میکروفون توی رستوران میپیچه. هر سه دستهاشون رو روی گوشهاشون میذارن و توجه همه به سمت صحنهی متروکهی انتهای سالن جلب میشه.
صاحب رستوران با صدای بلند اعلام میکنه: «کی میخواد آواز بخونه؟! امشب شب اجرای آزاده!»
وقتی سکوت کرکنندهای سالن رو پر میکنه، جی بدون لحظهای مکث دست جیک رو صاف میبره بالا.
«این پسر عاشق سلین دیونه!» با صدای بلند میگه، در حالی که جیک سعی میکنه دستش رو پایین بکشه.
جیک به دوستش فحش میده، ولی فایدهای نداره.
صاحب رستوران با هیجان داد میزنه: «باشه! بفرمایید آقا، بیاید بالا!»
جی و سونگهون تقریباً جیک رو میکشن و میبرن روی صحنه و در حالی که از خنده ریسه میرن، برمیگردن سر میز خودشون، اون تهِ رستوران.
جیک خشکش زده. دهها غریبه زل زدن بهش و ضربان قلبش توی گوشهاش میکوبه.
عینکش رو درمیاره و میذاره توی جیبش، بعد دستش رو توی موهاش میکشه و عقبشون میزنه.
تحمل نگاه کردن به این همه صورت بیحالت که خیره بهش بودن رو نداشت.
اعتمادبهنفس.
همهچی به اعتمادبهنفس بستگی داره.
وقتی آهنگ «My Heart Will Go On» توی رستوران پخش میشه، صورت جیک از شدت خجالت یکدست سرخ میشه.
این یه جور مواجههدرمانی بود؛ سعی میکرد خودش رو جمعوجور کنه.
اگه از پس این برمیاومد، احتمالاً میتونست جرئت پیدا کنه و باهات دربارهی علنی کردن رابطهتون حرف بزنه. که دوستاش دیگه فکر نکنن یه بازندهست.
شاید حتی کاری کنه که تو هم دیگه اینطوری فکر نکنی.
یه نفس عمیق میکشه.
فرق این با دوش حموم چیه؟
هیچی.
مطلقاً هیچی!