loyal puppy
Lanmidaمرتب به بخش کتابهای خودیاریِ کتابخونهی مدرسه سر میزد و از همهچی یادداشت برمیداشت؛ از توصیههای مربوط به لباس پوشیدن گرفته تا درست کردن حالت بدنش. جلوی آینه با خودش تماس چشمی تمرین میکرد تا جایی که چشمهاش آب میافتاد، با سونگهون به باشگاه میرفت و از برنامهی تمرینی عجیب و غریب و شدیدش تقلید میکرد.
جیک این پروسه رو کاملاً برای خودش نگه داشته بود، درست مثل رابطهتون. توی این کار دیگه خوب شده بود. مخفی نگه داشتن رازها.
برای دانشگاه خودش رو از نو میساخت. میخواست تبدیل به کسی بشه که تو به داشتنش افتخار کنی، چون دیگه نمیخواست اینطوری احساس کنه. اینکه انگار داره ازت عقب میمونه. و با شناختی که از تو داشت... مطمئن نبود حتی زحمت بکشی برگردی و ببینی تولهسگ وفادارت هنوز پشت سرت دنبالت میاد یا نه.
...
زمان حال
خب، این بود وضعیت رابطهتون تا اینجا. درحالیکه جیک داشت این سفر بزرگ رو برای دگرگونی خودش پشت سر میذاشت، از طرف تو شکایت خاصی وجود نداشت.
پس چرا حالا همهچی اینطوری شده بود؟
منتظر دوستپسرت بودی که خیلی دیر کرده بود و باعث شده بود چند دقیقهی اول مراسم معارفهی دانشجویان جدید دانشگاه رو از دست بدی. نزدیک بود براش یه پیام بلندبالا بفرستی و یادآوری کنی که معمولاً توی رابطهتون این تویی که دیر میکنی، ولی یه غریبه بهت نزدیک شد.
«بوو!»
وقتی دیدی کیه، نزدیک بود جیغ بکشی. یا حداقل فکر کردی میدونی کیه. اصلاً واقعاً همون کسی بود که فکر میکردی؟
چون بهجای موهای وحشی و نامرتبی که ابروهاش رو میپوشوند و عینکهای مشکی بزرگ که روی پل بینیش قرار میگرفت، دوستپسرت شبیه یه آدم کاملاً دیگه شده بود. موهاش فرق وسط باز شده بود و صورت خوشقیافهاش رو به بهترین شکل قاب گرفته بود. بهجای هودی گشاد همیشگیش که سوراخهای روی آستینها بدن ورزشکارش رو پنهون میکرد، یه کاپشن ورزشی دانشگاهی پوشیده بود با یه تیشرت سفید ساده که بیش از حد خوب به اندام عضلانیش چسبیده بود. حتی میتونستی رد خیلی کمرنگ لنز رو توی چشمهاش ببینی.
از شدت گیجی پلک زدی. تو همین دیروز دیده بودیش. کی وقت کرده بود موهاش رو کوتاه کنه و یه کمد لباس جدید برای خودش بخره؟
جیک یه قدم جلو اومد، با یه لبخند کوچیک و امیدوارکننده، و یه جعبه تارت تخممرغی به سمتت گرفت. آره، همین هم باعث شده بود دیرتر برسه، ولی اون همیشه به تو و چیزهایی که دوست داشتی بخوری فکر میکرد. میشد به خاطر آوردن یه شیرینی خوشمزه سرزنشش کرد؟
ولی این چیزی نبود که واقعاً حواست بهش باشه.
«تو کی هستی و با جیک چیکار کردی؟» پرسیدی و مشتهات رو مثل یه بوکسور بالا آوردی. جیک با خندهای عصبی جعبهی شیرینی رو دوباره کنار خودش برد.
آروم پرسید: «عجیب به نظر میام؟» و جاش رو روی پاهاش عوض کرد. آسیبپذیری توی صداش باعث شد همون لحظه دستهات رو پایین بیاری.
«پس... » شروع کردی و از بالا تا پایین نگاهش کردی. «این کارا عمدی بوده؟ یعنی سونگهون مجبورت نکرده این شکلی شی؟ یا جی؟»
لبهاش رو غنچه کرد. وقتی ظاهر جدیدش رو توی ویدیو کال به مامانش نشون داده بود، مادرش تقریباً از ذوق جیغ زده بود و گفته بود: «وای، چقدر خوشگل شدی!» پس چرا واکنش تو این بود؟
با غرور خودش رو باد کرد و گفت: «فقط فکر کردم... سال تحصیلی جدید، جیکِ جدید! نه؟»
سرت رو تکون دادی و ناخودآگاه دستت رو بردی سمت موهای تازه حالت دادهشدهاش تا بههمشون بریزی. ولی قبل از اینکه دستت بهش برسه، مچت رو گرفت. دستت رو عقب کشیدی و قلبت یه کم فشرده شد، چون میدونستی یکی از اون لحظههای نادر ابراز محبتت رو ازت دریغ کرده. یا هر اسمی که میذاشتی روش.
زیر لب گفت: «خیلی طول کشید تا موهام رو این شکلی کنم.» و نگاهش رو ازت دزدید. «نمیخوام زحمتی که کشیدم هدر بره.»
با صدای زبونت که از روی کلافگی به سقف دهنت خورد، از کنارش رد شدی. از کی براش مهم شده بود موهاش چه شکلی باشه؟ این همون پسری بود که با تیشرت و کتونی سر مراسم فارغالتحصیلی حاضر شده بود و وقتی معلمها ازش خواسته بودن بره خونه لباسش رو عوض کنه، با تعجب مونده بود.
آه کشیدی و گفتی: «هرچی. دیگه وقتشه باید بریم...»
وقتی خودش رو بهت رسوند، پرسید: «هنوز اون انگشتره رو نمیپوشی؟» همون موقع که دستت رو گرفته بود، زودتر متوجهش شده بود.
وقتی جیک فقط یه سال پیش انگشتر رو بهت داده بود، هیچ انتظاری نداشت که حتماً بپوشیش. واقعاً هم نداشت... ولی یه سال گذشته بود. دیگه وقتش نرسیده بود؟ خودش که هر روز میپوشیدش...
دندونهات رو روی هم فشار دادی و چپچپ نگاهش کردی. «چرا باید بپوشمش؟»
یه لحظه جا خورد. و وقتی قدمهاش کنار تو آرومتر شد، کمکم احساس گناه توی سینهات جوش زد.
«فقط اینکه...» زیر لب گفت. «دیگه که دبیرستان نیستیم. هیچکس اصلاً متوجه نمیشه. تازه هیچکس هم اهمیت نمیده که ما با همیم.»
چشماتو چرخوندی. تو اهمیت میدادی. هنوز یه آبرویی داشتی که باید حفظش میکردی. شاید دیگه به چشم دردسرساز شناخته نمیشدی، ولی خب... هنوز یه چیزایی سر جاش بود. اینکه انگشتر دوستپسرت رو دستت کنی و همه ببیننش و شروع کنن به سؤال پرسیدن، یه جور جهنم شخصی برای خودت بود. اصلاً کی دلش میخواست توی اولین سال دانشگاه مرکز توجه باشه؟
«بحث سر اصل قضیهست.» خودت هم دقیقاً نمیدونستی منظورت از این حرف چیه. چون اتفاقاً انگشتر رو میپوشیدی. فقط نه روی انگشتت. دور گردنت انداخته بودیش و زیر بلوزت قایمش کرده بودی. ولی جیک لازم نبود اینو بدونه.
حاضر بودی بمیری، ولی به هیچکس اون رضایت رو ندی که بفهمه چقدر دلباختهی این مردی. نرمی و لطافتت فقط برای اون بود. بزرگترین نقطهضعفت.
با آهی گفت: «پس قراره همیشه مخفی بمونیم؟»
برگشتی سمتش، ولی همچنان به راه رفتنت ادامه دادی. توضیح دادنش الان زیادی سخت بود. یا اصلاً هیچوقت.
با اصرار گفتی: «بیا دیگه. باید بریم مراسم معارفه.»
...
آره، واقعاً دیگه دبیرستان نبود. چون هر طرف که سرت رو میچرخوندی، اسم جیک رو میشنیدی.
«اون پسرهی خوشگله که توی تیم فوتبالـه...»
«تو امتحان اول نمرهی حدّ رو بالا برد و جلوی همه ثابت کرد پروفسور کیم اشتباه میکنه...»
«دیدم به یه پیرزن کمک کرد از خیابون رد بشه. وااای، چقدر رؤیاییه...»
دیگه نزدیک بود از شدت حرص موهات رو بکنی. داشتن دربارهی جیک حرف میزدن! همون پسری که اونقدر خجالتی بود که حتی روش نمیشد توی برگرش درخواست کنه خیارشور نذارن؛ همونی که قبلاً میذاشت سونگهون از روی تکالیفش تقلب کنه و بعد خودش دوباره تکالیفش رو مینوشت، فقط برای اینکه مطمئن بشه معلمها نمیفهمن. این جیکِ تو بود.
یه لحظه مکث کردی و نفس عمیقی کشیدی.
داشتی دیوونه به نظر میرسیدی. حتی روانی. اصلاً نباید برات مهم میبود. جیک همیشه خوشقیافه بود! فقط بقیه هیچوقت متوجهش نمیشدن یا وقت نمیذاشتن ازش چیزی بیشتر از تواناییش در حل سختترین معادلات فیزیک ببینن.
توی یه پیادهروی آخر شب، گفت: «چند تا از بچههای تیم فکر میکنن هدبند ورزشی بهم میاد.»
عکس رو نشونت داد. صفحهی گوشی رو تقریباً چسبوند توی صورتت و با دیدن عکس، لبهات رو غنچه کردی. موهاش رو به عقب داده بود و پیشونیش از عرق برق میزد. چشمهای تیره و زیبای جیک هم کاملاً توی دید بودن.
بیاعتنا گفتی: «نه.»
سعی کردی تپش قلبت رو نادیده بگیری. سرش رو کج کرد و دوباره به عکس خیره شد.
زیر لب گفت: «جدی؟ فکر میکردم خیلی خوب شده.»
«واقعاً میخوای شبیه جی توی سال سوم دبیرستان بشی؟ بعد میاد بهت میگه از روش کپی کردی.»
یه صدای کوتاه از خودش درآورد که یعنی حرفت رو پذیرفته. کاملاً معلوم بود حرفت رو جدی گرفته، انگار یه نکتهی خیلی مهم و روشنگرانه بهش گفته باشی.
سرش رو تکون داد. «راست میگی. پس نظرت دربارهی پیرسینگ لب چیه؟»
با شنیدن این حرف، ابروهات در هم رفت. به فلزی فکر کردی که روی لبهای غنچهایش قرار میگرفت. به اینکه دندونهاش بهش گیر میکردن. به تأثیری که روی تمام طرفدارهای جدیدش میذاشت...
«اصلاً و ابداً!»
آره، رسماً داشتی از کنترل خارج میشدی.
...
نه، واقعاً. شاید داشتی دیوونه میشدی.
همینقدر هم سخت بود که توی یانسه بتونی دوستیهای واقعی و صمیمی شکل بدی؛ دانشگاهی پر از بچهپولدارهای ازخودراضی که فقط به لطف مدرسههای کنکوریِ لاکچری و معلمهای خصوصی گرونقیمت تونسته بودن واردش بشن. ولی بعد از چند گفتوگوی مؤدبانه، نقابهاشون افتاد و نیت واقعیشون معلوم شد. حالا دیگه فهمیده بودی که دارن ازت بهعنوان یه میانبُر برای رسیدن به جیک استفاده میکنن.
چون چرا آدمهایی که حتی یه بار هم ندیده بودی، یهو انقدر باهات راحت میشدن که ازت میخواستن به جیک معرفیشون کنی؟
چرا ازت میخواستن توی اینستاگرام فالووشون کنی، فقط برای اینکه راحتتر بتونن اکانت جیک رو پیدا کنن؟
و چیزی که بیشتر از همه عصبانیت میکرد، سؤالی که بدون استثنا همیشه میپرسیدن:
«سینگله؟»
و تو میتونستی یه جواب سریع بهشون بدی. یه راهحل خیلی ساده برای این مشکل اعصابخردکن که باعث میشد پلکت بپره.
چون هر بار یکی توی راهروها با جیک دست میداد یا با حالت عشوهگرانهای براش پلک میزد، یه میل شدید توی وجودت شکل میگرفت که یهو بپری روش. دستهات رو دور کمرش حلقه کنی و دیگه نذاری از جلوی چشمت دور بشه.
ولی نمیتونی. غرورت نمیذاره اعتراف کنی که یکی واقعاً تونسته از اون دیوار سرد دور قلبت رد بشه. پس در عوض، بیصبرانه منتظری جواب پیامت رو بده.
سر تمرین نیست. قرار بوده توی راه باشه. پس کدوم گوری مونده بود؟
Jake: ببخشید! گروه مطالعاتی یه کم بیشتر از چیزی که فکر میکردم طول کشید. همه هی ازم کمک میخواستن خخخ. دارم میام!
بعدش یه عکس میفرسته. یه سلفی گروهیه که جیک وسطشه. سه تا دختر سمت راستش و دو تای دیگه سمت چپش ایستادن و از هر طرف دورهاش کردن، انگار یه تیکه گوشت وسطشونه.
You: لازم نیست بیای. مریضم.
شاید از حسادت. ولی از نظر جسمی کاملاً سالمی.
jake: ببخشید عشقم :( حالت خوبه؟ میخوای از فروشگاه چیزی برات بگیرم؟
you: نه.
نزدیکه جیغ بکشی. اینهمه چیز هست که میخوای بگی و بهش اعتراف کنی، ولی انگشتهات حاضر نیستن هیچکدومشون رو تایپ کنن. واقعاً لیاقت جیک رو نداری. اون انقدر مهربونه و تو انقدر...فاک بهش.
چرا انقدر سخته به دوستپسرت اعتراف کنی که دلت براش تنگ شده؟!
jake: باشه :( دوستت دارم!
دل و رودهات یه جوری زیر و رو میشن.
هه... واقعاً به کمک حرفهای نیاز داشتی. جدی.
...
جیک خیلی بهتر از چیزی بود که نیمکتنشینیهای دوران دبیرستان نشون میداد. توی یانسه، سلسلهمراتب سالها خیلی مهم بود. قبل از جیک، اینکه یه دانشجوی سال اولی بازیکن اصلی باشه تقریباً بیسابقه بود. اینکه چطور از یه نیمکتنشینِ همیشگی تبدیل شده بود به کسی که تقریباً تمام مدت توی زمین بود، واقعاً گیجکننده بود.
یعنی تمام این مدت این توانایی رو توی خودش داشت؟
خب، قبول داشتی که اونجا، عرقکرده و با اون قیافهی جدی، یه جورایی باحال به نظر میرسید. وسط بازی داد میزد و به همتیمیهاش دستور میداد. با دیدنش پاهات یه تکونی میخورن. واقعاً باید عینک لعنتیش رو بزنه. (البته با شناختی که از خودت داشتی، احتمالاً اون فقط اوضاع رو بدتر میکرد.)
همونجا نشسته بودی، با لباسهایی به رنگ سفید و آبی دانشگاه، و تابلویی دستت گرفته بودی که روش نوشته بود: «بزن بریم تیم!»
میخواستی یه چیزی درست کنی که اسم جیک روش باشه، ولی حتی فکر کردن بهش هم تنت رو مورمور میکرد. محال بود حاضر بشی به اون پسرهای احمقی که کنارت نشسته بودن این فرصت رو بدی که ببینن چطور اسم جیک رو فریاد میزنی و برای گلهاش دیوونه میشی. پس در سکوت تماشاش میکردی و ازش لذت میبردی، درحالیکه دوباره توپ رو از حریف میقاپید.
جی و سونگهون، بیهیچ دلیلی از سر تا پا لباس قرمز مخصوص دانشگاه رقیب پوشیده بودن (تازه حتی دانشجوی اون دانشگاه هم نبودن)، دو طرفت ایستاده بودن و با شدتی تشویق میکردن که تا حالا ازشون ندیده بودی.
جی داد زد: «پدرشو دربیار! بازی روانی راه بنداز! بازیکن شماره پونزده وقتی گریه میکنه اول به مامانش زنگ میزنه...»
اتفاقاً بازیکن شماره پونزده جیک بود.
«اون یارو که پشت لباسش نوشته شیم، عاشقه زیر دوش سلین دیون بخونه...»
با نالهای سرت رو پایین انداختی، درحالیکه سرها به سمتتون برگشته بود و نگاههای تند و متلکهای بقیهی دانشجوهای اطرافت اصلاً برات خوشایند نبود. هنوز توی دانشگاه دوست صمیمی درستوحسابی پیدا نکرده بودی. اینکه تو رو با این دوتا احمق ببینن فقط کار رو سختتر میکرد. این آخرین باری بود که یواشکی میآوردیشون توی جایگاه دانشجوها.
زیر لب گفتی: «میشه شما دوتا بشینین؟ چهار تا گل جلو ایم. جیک اونقدر تحت تأثیر جنگ روانی نیست که ببازه.»
سونگهون با حرص دوباره روی صندلیش نشست و گردنش رو تقتق کرد.
زیر لب گفت: «این اصلاً خوب نیست. اگه جیک ببره، تعداد فالوئرهای اینستاگرامش از من بیشتر میشه.»
جی سمت چپت خندید، درحالیکه هنوز ایستاده بود و خودخواهانه دید همهی آدمهای پشت سرش رو گرفته بود.
«اگه ببره، فکر میکنی ما رو به جشنشون بعد بازی دعوت میکنه؟»
ابروهات از تعجب در هم رفت. «چه جشنی؟»
وقتی تیم حریف تایماوت گرفت، جی بالاخره نشست و درحالیکه یه ابروش رو بالا انداخته بود، به قیافهی متعجبت نگاه کرد.
«مگه این کارِ همهی کالجها نیست؟ اولین بازی بزرگ ساله، معلومه یه چیزی بعدش برگزار میکنن.»
سونگهون هم با تأیید سر تکون داد. «آره، این دیگه چیزیه که همه میدونن.»
نزدیک بود لبات رو از روی حرص غنچه کنی، ولی جلوی خودت رو گرفتی. جیک هیچوقت چیزی دربارهی پارتی نگفته بود.
پس وقتی بازی تموم شد و، البته، یانسه برنده شد، اون دوتا پسر نتونستن جلوی خودشون رو بگیرن و پرسیدن:
«پس پارتی هست، دیگه؟»
«و ما رو هم میبری؟»
جیک بین اون دوتا نگاه کرد؛ پیشونیش برق میزد و موهاش از عرق خیس شده بود.
«چه پارتیای؟» میپرسه و تو با احتیاط لبخند میزنی. آره! دیوونه نشده بودی. اگه پارتیای در کار بود، حتماً بهت میگفت که...
«باید بری پارتی، جیکی!»
صدایی از پشت سرت درمیاد.
میشناسیش. مدیر تیم فوتبال. موهای کوتاه و یه بینی کوچولوی بامزه داره. خیلی هم خوشگله. نگاهت بین جیک و اون دختر میچرخه. صبر کن...
جیکی؟! کی بهش میگه جیکی؟
جی و سونگهون چند نگاه مشکوک به هم میندازن و میرن کنار تا دختره وارد گفتوگوتون بشه. یه حس عجیب داری که باید به جیک نزدیکتر بشی، ولی جلوی خودت رو میگیری.
«هوم؟» جیک بالاخره جواب میده، درحالیکه از همیشه گیجتره. «هیچکس دربارهی پارتی چیزی بهم نگفته.»
دختره ریز میخنده. اصلاً اسمش چی بود؟
«اوه، جیکی! چون سال اولیای، بذار برات توضیح بدم.»
خودش رو بین تو و جیک جا میکنه و تو رو یه کم میزنه کنار. پسرا انگار اصلاً متوجه نمیشن و تو هم نصف عقل و منطقت رو هنوز حفظ کردی که دختره رو همونجوری پس نزنی.
شروع میکنه: «هر وقت برنده میشیم، کل دانشگاه میرن اِن بار که همین نزدیکیهاست و کلاً اونجا رو میگیرن! نوشیدنی مجانی و همهچی هم هست. تو ستارهی تیم مایی، پس اصلاً نمیتونی از دستش بدی. دوستات هم دعوتن، معلومه.»
نگاهش رو بین جی و سونگهون میچرخونه، بدون اینکه حتی یه نگاه به تو بندازه.
جیک پشت گردنش رو میخارونه. «ببخشید، من واقعاً خیلی خستهام...»
«ما میایم!» جی و سونگهون همزمان میگن.
یه ابروت رو براشون بالا میندازی، ولی دوتاشون بیخیال میشن.
جی با خنده محکم میزنه روی شونهی جیک. «خودمون مطمئن میشیم بیاد.»
جیک که فقط یه ساعت پیش دقیقاً همونجای شونهاش توپ خورده، از درد صورتش جمع میشه.
«من واقعاً...»
«عالیه!» دختره با لبخند دستهاش رو به هم میزنه. «پس همهتون رو اونجا میبینم؟»
البته که پشتش کاملاً به توئه.
دو احمق، همزمان سر تکون میدن و همین که دختره دور میشه، با هیجان به هم تنه میزنن.
«اولین پارتی دانشگاه!» با ذوق فریاد میزنن.
زیر لب میگی: «وای خدا... شما دوتا واقعاً افتضاحین.»
جیک هم آروم سر تکون میده. «خب... شماها خوش بگذرونین. فکر کنم من فقط برگردم خوابگاه و یه دوش بگیرم...»
سونگهون با لحنی تهدیدآمیز میگه: «و آماده شی، درسته؟» و انگشتش رو براش تکون میده. «چون میای، مگه نه؟»
جیک زیر نگاههای تهدیدآمیز دوستهاش میلرزه. ولی چیزی که واقعاً میترسونتش، وقتیه که چشمهاش به تو میافته.
قیافت عصبانیه.
فاک. این دفعه دیگه چی کار کرده بود؟
«یعنی... فکر کنم یه سر بیام...» جیک با بیمیلی میگه.
یه نگاه یواشکی دیگه سمتت میندازه و میبینه اخمت حتی بیشتر شده.
نکنه نباید اینو میگفت؟
...
«عشقم؟» جیک صدات میزنه و دنبالت راه میافته، درحالیکه توی محوطهی دانشگاه تندتند قدم برمیداری و با تیشرت و دامن کوتاهت از سرما میلرزی. «چرا انقدر تند راه میری؟»
دیگه هوا تاریک شده و فقط چراغهای خیابون با نور کمشون روشنایی میدن. یهو میایستی و جیک نزدیکه بهت بخوره. وقتی برمیگردی سمتش، فکت از قبل قفل شده.
واقعاً با ناراحتی میپرسی: «من دیوونهام یا اون دختره کلاً منو نادیده گرفت؟»
چون واقعاً، مشکلش چی بود؟
جیک با خندهای عصبی میگه: «چوا؟ فکر کردم خیلی خوشبرخورد بود.»
قیافت درهم میره. «آره، شاید یه کم زیادی خوشبرخورد بود.» زیر لب میگی.
جیک میشنوه.
«صبر کن.» با یه لبخند مسخره و پیروزمندانه خم میشه سمتت. «عشقم... حسودی میکنی؟ هوم؟»
گونههات داغ میشن و دستبهسینه میایستی، درست مثل یه بچهی کوچولو.
«گمشو.»
حالا دیگه میخنده. برت میگردونه و با یه دست دور شونهات، راهنماییت میکنه که به رفتنت ادامه بدی.
«هیچی برای نگرانی نداری، عشقمممم...»
متوجه میشه که از لمسش فاصله نمیگیری؛ درحالیکه معمولاً توی همچین موقعیتی با یه چیزی مثل 'مردم دارن نگامون میکنن' پسش میزدی. جیک جلوی یه لبخند بزرگترش رو میگیره.
فقط گذاشتی بغلت کنه.
مسیر تا خوابگاه برای جیک خیلی خوب پیش میره، البته بهجز یه مشکل کوچیک: عرقِ بازوش بوی گند گرفته و بوی عرقش به لباست هم زده.
تو! حسودی کرده بودی. این حتماً یه خوابه.
وقتی به اتاقش میرسین، اتاقی که با یه دانشجوی سال دومی به اسم هیسونگ شریکه و هیسونگ انگار هیچوقت اونجا نیست، روی تخت جیک میشینی و هنوز درگیر اتفاقی هستی که قبلتر افتاد.
میپرسی: «دارم زیادی واکنش نشون میدم؟»
اصلاً هم برات مهم نیست که جیک داره لباس تیمش رو درمیاره. مدتهاست از اون مرحلهای که وانمود کنی دیدن بالاتنهی لختش دستپاچهات میکنه، گذشته.
«یعنی... به نظرت اینطور نبود که اون دختره تو رو میخواست؟»
جیک میخنده و با حولهای که همون نزدیکی افتاده، زیر بغلش رو خشک میکنه.
«من؟ عزیزم، نه. عمراً. اون تقریباً چهار سال از ما بزرگتره...»
چشمات رو میچرخونی.
«پس این 'جیکی' دیگه از کجا اومد؟»
شونه بالا میندازه و چشمش به انعکاس خودش توی آینهی دیواریای میافته که روی در اتاقش نصب شده. عضلاتش منقبض میشن و باعث میشن چشمات روی کمر خوشتراشش سر بخورن…
سریع نگاهت رو برمیگردونی سمت دیوار. نه. تمرکز کن. قرار بود عصبانی باشی.
«سال جدید، لقب جدید؟» با شیطنت پیشنهاد میده.
یه بالش پرت میکنی سمت سرش. جیک هم مثل ورزشکاری که هست جاخالی میده. برمیگرده سمتت و میخنده؛ از اینکه روی تختش نشستی و اینطوری اخم کردی و کیوت به نظر میای، حسابی ذوق کرده. ابروهات رو از روی فکر و دودلی توی هم کشیدی و پاهات رو جمع کردی توی بغلت. رونهای پر و خوشگلت توی اون دامن کوچولوی قشنگت، که اگه توی دبیرستان میپوشیدیش احتمالاً به خاطرش تذکر میگرفتی، همراه با جورابهای تا زانوت و…
فاک.
«که من اصلاً برام مهم نیست.» زیر لب میگی، ولی اصلاً قانعکننده نیست.
جیک یه صدایی شبیه خنده از خودش درمیاره، ولی فکر و حواسش جای دیگهست. ذهنش و چشمهاش گیر لبهی دامنت شده. دستش رو روی رونت میذاره و آروم نوازشش میکنه. برای تو شبیه دلگرمی بود، و واقعاً هم همین بود. ولی خودش هم بهشدت تحریک شده بود.
«بیبی…» کشدار میگه. «نگام کن.»
چشمات فقط برای یه لحظه با چشماش تلاقی میکنه، قبل از اینکه یه بوسهی خیس روی گونهات بکاره.
«هی...»
میخنده و یکی دیگه روی بینیت میذاره. بعد روی چونهات. بعد هم روی گونهی دیگهات. حالا سعی میکنی هُلش بدی کنار، ولی مچ دستات رو میگیره تا نذاره جلوی این حملههای پشت سر همش رو بگیری.
«جیک، بوی عرق میدی...عوضی!» سعی میکنی بگی، همون لحظهای که لبهاش به لبهات میرسن و خودش از شدت خنده ریسه رفته.
بوسهی بعدیش عمیقتره و نفس رو با شدت از سینهات بیرون میکشه. حالا پشتت روی تخته و جیک بالای سرت قرار گرفته، در حالی که هنوز مچ دستات رو توی دستاش گرفته.
لبهای جیک روی لبهات حرکت میکنن و چشمات آروم بسته میشن. زبونش با اصرار راهش رو باز میکنه و وقتی نفس میکشی، طعم شیرین و سنگینش رو حس میکنی؛ همراه با بوی عجیب و مستکنندهی تنش. شبیه لباسهای تازهشستهشدهای که بوی نمک عرق تنش رو گرفته باشن. وقتی برای گرفتن نفس از بوسه فاصله میگیره، بازوهای عضلانیش رو محکم میگیری.
بهت نگاه میکنه؛ صورتش سرخ شده و لبهاش کمی از هم باز مونده.
«من…خیلی سفت شدم.» یهدفعه میگه و تو با کف دست به سینهی لختش میزنی.
«خب من باید چیکار کنم؟» زیر لب میگی، وقتی کمکم فشار بدنش رو روی شکمت حس میکنی. «مگه پارتی نداری که بری؟»
سرش رو تکون میده و صورتش رو توی موهات فرو میبره. نالهی آرومی میکنه و خودش رو بهت میماله، فقط برای اینکه هر جایی از بدنت رو که میتونه، کنار شورت ورزشی فوتبالش حس کنه. یه جیغ ریز ازت درمیاد و محکمتر عضلات ورزیدهاش رو میگیری.
«تو نمیای؟» میپرسه و لرزش نفسش رو بهوضوح میشنوی. لبخند شیطنتآمیزی میزنی، پاهات رو دورش حلقه میکنی و خودت رو کمی بالا میکشی تا برآمدگی شورتش به پوسیت برسه. جیک محکم و چسبیده بین پاهات جا میگیره.
سرش رو بالا میاره تا نگاهت کنه؛ مردمکهاش از قبل کاملاً گشاد شده.
«چرا باید بیام؟» با چشمهای نیمهبازت میگی و واضح میبینی که آب دهنش رو قورت میده. نزدیکه از دیدنش خندت بگیره. ولی بهجاش اذیتش میکنی و بوتت رو کمی بالا میبری تا به دیکش کشیده بشه.
«وقت دارم.» سریع با ناله میگه. «برای این. یا هر کاری که تو بخوای. من واقعاً با هر چی...»
چشمات رو میچرخونی و پشت سرش رو میگیری و دوباره لبهاش رو به لبهات میچسبونی. حرکتهاتون شلخته و بینظم میشه و زبونهاتون با سرعتی تبدار به هم میخورن. بدنش هنوز از قبل درد داشت، ولی محال بود بذاره این فرصت از دستش بره. نه وقتی تو انقدر سکسی به نظر میرسیدی. اون هم در حالی که عصبانی بودی.
(از نظر جیک، این دوتا اصلاً با هم منافاتی ندارن…)
با انگشتهایی لرزون، لبهی لباست رو بالا میزنه و با دیدن بدن لختت نزدیکه از شدت ذوق ناله کنه. از یه طرف میخواد بابت اینکه کارش رو راحت کردی و دیگه لازم نیست با قزن سوتینت ور بره ازت تشکر کنه، از طرف دیگه تو توی دلت از خودت تشکر میکنی که گردنبندت رو خونه جا گذاشتی.
با شناختی که از جیک داری و میدونی بعد از هیجان و آدرنالینِ یه برد خوب چقدر شیطون و پرشور میشه، کار درستی کردی. فکر نمیکنی میتونستی تحمل کنی جیک تو رو در حالی ببینه که انقدر حسودی میکنی و حلقهاش روی سینهات قرار گرفته.
آره… احتمالاً همونجا جلوی خودش از خجالت میمردی.