loyal puppy

loyal puppy

Lanmida


یک سال پیش.


سال آخر دبیرستانه و توی یه پیاده‌روی نسبتاً معمولی داری برمی‌گردی خونه. همون پیاده‌روهای ترک‌خورده، همون نسیم پاییزی، همون پسر خجالتی‌ای که مثل همیشه قدم‌هاشو با قدم‌های تو هماهنگ کرده و کنارت راه می‌ره. درست مثل هر روز دیگه‌ای.


تا اینکه تصمیم گرفت همه‌چی رو خراب کنه.


«می‌خوای... مثلاً بریم دیت؟» جیک یه‌دفعه پرسید، درحالیکه دست‌هاشو عمیقاً توی جیب شلوار یونیفرمش فرو کرده بود و زیادی تلاش می‌کرد خونسرد به نظر برسه. «می‌دونی... یه اسمی روی خودمون بذاریم. یا همچین چیزی.»


یادت میاد که تقریباً از روی غریزه داشتی فرار می‌کردی و روحت داشت از بدنت جدا می‌شد. ولی در عوض زدی زیر خنده. چون اصلاً این دیگه چه مزخرفی بود که داشت می‌گفت؟


تو؟ جیک؟ دیت؟


شما دوتا حتی قرار نبود با هم دوست باشین. اون یه شاگرد ممتاز بود که معلم‌ها مدام باهاش مقایسه‌ات می‌کردن؛ با اون عینک مشکی قاب‌کلفتش که انگار به صورتش چسبیده بود و موهای کاسه‌ایِ نامرتبش. مهاجم تیم فوتبال بود که تقریباً به اندازه‌ی تو از کنار زمین بازی‌ها رو تماشا می‌کرد... با این تفاوت که تو اصلاً عضو تیم نبودی.


و در مقابلش، تو بودی؛ همون آدم دردسرسازی که همه می‌شناختن. چون همیشه دیر سر کلاس می‌رسیدی، جواب بزرگ‌ترهای بدجنس رو می‌دادی و با پسرایی که زیادی متلک مینداختن دعوا راه مینداختی، همه به چشم دردسرساز نگات می‌کردن. حتی یه شایعه توی مدرسه پخش شده بود که بابات یه نزول‌خور ترسناکه که با گنگ و خلافکارا ارتباط داره.

درحالی‌که بانکداره.


اولین چیزی که باعث شد شما دوتا با هم آشنا بشین، همون وظیفه‌ی تمیز کردن کلاس بود که بهتون سپرده بودن. سرنوشت نبود. اتفاق خاصی هم در کار نبود. تو کم‌وبیش انداختیش روی دوشت و به عنوان دستیار شخصی خودت صاحبش شدی. یکی که وقتی تشنه‌ای برات آب بیاره یا وقتی حوصله نداشتی خودت حلشون کنی، جواب سؤال‌های ریاضی رو بهت بده.


پس این چرا به ذهنش رسیده بود که شما دوتا باید با هم برین دیت؟


لای خنده‌های ریز و بریده‌ات نفس‌زنان گفتی: «کی اینو گذاشته توی سرت؟» بعد با خنده اضافه کردی: «دهنشونو سرویس می‌کنم.»


جیک پشت سرش رو خاروند و معلوم بود اصلاً از این قضیه خوشش نیومده.


ادامه دادی: «من و تو؟» اشک خنده دیدت رو تار کرده بود. «ما بدترین کاپل تاریخ می‌شیم...»


«فکر نمی‌کنم.»


وسط قدم برداشتن خشکت زد. جیک مدت زیادی بود که سرعت قدم‌هاشو کم کرده بود، ولی حالا کاملاً ایستاده بود. برگشتی و دیدیش که چند قدم عقب‌تر وایساده، صورتش از خجالت سرخ شده و دست‌هاش دو طرف بدنش آویزونن.


یه چیزی توی دستشه. یه جعبه‌ی کوچیک فیروزه‌ای‌رنگ. جعبه‌ای که خیلی مشکوک شبیه...


حالت داشت از تهوع به هم می‌خورد.


با مِن‌مِن گفت: «م..مدتیه دارم بهش فکر می‌کنم. اینکه اگه دوست‌پسرت بودم چه شکلی می‌شد. اگه... با هم قرار می‌ذاشتیم و این‌جور چیزا.»


اوه، نه. عمراً.


یه‌دفعه موجی از وحشت کل وجودت رو گرفت. و قبل از اینکه مغزت حتی فرصت کنه یه فکر منطقی پردازش کنه، شروع کردی به دویدن. مثل دیوونه‌ها توی خیابون می‌دویدی. حالا که بهش فکر می‌کنی، احتمالاً باید از همون اول می‌دونستی که نمی‌تونی از یه ورزشکار فرار کنی. ولی اون لحظه اصلاً به چیزی فکر نمی‌کردی.


یه‌دفعه کششی رو دور کمرت حس کردی. جیک خودش رو بهت رسونده بود. مثل کرکترای اصلی اون سریالای رمانتیک-کمدی مسخره، چرخوندت سمت خودش و کشیدت توی بغلش. صورتش نزدیک بود. زیادی نزدیک.


عینکش تا نصفه روی بینی‌ش سر خورده بود و یه قطره عرق کنار شقیقه‌اش نشسته بود. و این عرق به خاطر دویدن نبود.


به خاطر تو بود.


مضطرب به نظر می‌رسید. به شکل مسخره‌ای مضطرب.


جعبه‌ی حلقه به پشتت فشار می‌آورد و کف دست‌هات رو محکم روی سینه‌اش گذاشتی و سعی کردی بینتون فاصله بندازی. فایده‌ای نداشت.


«جیک.» با لحنی هشداردهنده گفتی. «ولم کن وگرنه جیغ می‌زنم.»


سرش رو تکون داد و بازوهاش رو محکم‌تر دورت حلقه کرد. جواب داد: «فقط اگه قول بدی دیگه فرار نمی‌کنی.» یه جور استیصال توی صداش بود. «و اینکه به حرفام گوش می‌دی.»


لب پایینت رو گاز گرفتی و یهو بیش از حد متوجه نگاه خیره و شدیدش شدی؛ نگاهی که از پشت اون شیشه‌های کلفت عینکش دنبال نگاه خودت می‌گشت.


یه تکون کوچیک به سرت دادی، چون به صدات اعتماد نداشتی که درست از آب دربیاد.


همین که دستش رو کمی شل کرد، تقریباً بلافاصله قولت رو شکستی. پاهات خودشون حرکت کردن، انگار حالت جنگ یا فرار فعال شده باشه، و سعی کردی خودت رو از بغلش بیرون بکشی. ولی اون یه قدم ازت جلوتر بود؛ مچ دستت رو گرفت و دوباره کشیدت سر جایی که ایستاده بودی.


با خستگی گفت: «جدی؟»

بعد نفسش رو بیرون داد.

«این دیگه بار دوم جواب نمی‌ده.»


با اخم نگاهش کردی، ولی چشمات لوت دادن. نگاهت سر خورد سمت جعبه‌ی حلقه‌ی فیروزه‌ای‌رنگ که هنوز توی دستش بود. چشم‌های جیک هم همون سمت رفت و با معذب بودن گلوش رو صاف کرد.


«اگه داره می‌ترسونتت، می‌تونم بذارمش کنار.» زیرلب گفت و جعبه رو دوباره توی جیبش گذاشت. نزدیک بود نفس راحتی بکشی، ولی نه وقتی دست بزرگش هنوز دور مچ دستت حلقه شده بود.


«...مرسی.» زیرلب گفتی و چشم‌هات رو به زمین دوختی. «حالا زود حرفتو بزن.»


قلب جیک فشرده شد. اینترنت بهش گفته بود: بدترین چیزی که ممکنه بشنوه، نه‌ئه! ولی این وضعیت واقعاً خیلی بدتر از نه شنیدن بود!


«ا/ت...» محکم شروع کرد و شنیدن اسمت از زبونش یه لرز ریزی انداخت به تنت. ولت کرد، فقط برای اینکه هر دو دستش رو روی شونه‌هات بذاره و نگاهت رو بالا بیاره تا چشم تو چشم بشین.


«من... فکر می‌کنم...» مکث کرد و یه نفس عمیق کشید. «نه. می‌دونم. من... واقعاً... واقعاً د..دوستت دارم.»


صداش به اندازه‌ی دست‌هاش می‌لرزید و برای یه لحظه، تقریباً تمام وجودت می‌خواست با کوله‌پشتیت بکوبی توی سرش، چون قلبت اونقدر محکم توی سینه‌ات می‌زد که انگار می‌خواست بیرون بیاد. حرصت می‌گرفت. ولی خودت رو کنترل کردی و فقط... زل زدی بهش.


جیک، که همیشه یه رمانتیکِ ناامید بود، از همون لحظه‌ای عاشقت شده بود که ازش خواستی کل کلاس رو تنهایی تمیز کنه، درحالیکه خودت از زیر کار در رفته بودی تا با دوستات بگردی. قبول کرد، فقط چون 'نه' گفتن براش سخت بود؛ مخصوصاً به کسی که از نظر خودش انقدر خوشگل بود.


ولی بعدش خندیدی و بهش گفتی شوخی کردی. بهش گفتی لازم نیست برای راضی کردن بقیه خودش رو به آب و آتیش بزنه. اون روز رو هم باهاش گذروندی؛ کاری که معمولاً کسی انجام نمی‌داد، چون بقیه چندان توجهی بهش نمی‌کردن.


از همون موقع شیفته‌ات شد.


ولی سکوت بینتون داشت خفه‌کننده می‌شد؛ اونقدر سنگین که نفس کشیدن جیک رو هم بند آورده بود. کف دست‌های جیک روی پارچه‌ی کت یونیفرمت کم‌کم عرق کرده بود و قلبش جوری می‌زد که انگار هر لحظه ممکن بود بیفته روی زمین.


شاید زمان مناسبی برای این کار نبود. یا شاید اون حلقه واقعاً ترسونده بودت. زیادی بزرگش کرده بود؟ آموزشی که توی ویکی‌هو خونده بود بهش گفته بود حتماً یه هدیه همراهش داشته باشه، بالاخره!


«الو؟» صدای جیک افکارت رو قطع کرد. شونه‌هات رو خیلی آروم تکون داد و سعی کرد از اون حالت خلسه بیرونت بیاره.


«هوم؟ ببخشید... دوباره می‌گی؟ فکر نکنم شنیده باشم چی گفتی...»


حالت صورت جیک افتاد و با ناامیدی دست‌هاش رو انداخت کنار بدنش.


«باشه.» زیرلب گفت، صداش آروم و بی‌جون بود. «بی‌خیال. اصلاً فرض کن هیچی نگفتم.»


از کنارت رد شد، شونه‌هاش افتاده بود و دوباره دست‌هاش رو عمیقاً توی جیب‌هاش فرو کرده بود. با جعبه‌ی حلقه ور می‌رفت و دلش می‌خواست بندازتش توی نزدیک‌ترین بوته.


خدایا، چقدر احمق به نظر می‌رسید. خیلی احمق.


معلومه که می‌گی نه! اون که کسی نبود. فقط جیک بود. یه پسر معمولی که اول دبیرستان بهش چسبیده بودی تا چند سال بعدش مسخره‌اش کنی و پول اعتیادت به بوبا رو از جیب اون بدبخت دربیاری.


و تو، با اون دوستای خفنت که ابروهاشون رو خط مینداختن و سلیقه‌ی موسیقی‌شون هم واقعاً خاص و زیرزمینی بود.

تو خیلی بالاتر از سطح اون بودی..


«جیک.» صداش زدی و خودت هم از اینکه وقتی ناامید باشی صدات چقدر می‌تونه بلند بشه، تعجب کردی.


همون لحظه برگشت. حتی از چند متری هم می‌شد اون لب‌های غنچه‌شده و قیافه‌ی ناراحتش رو دید.


عجیب بود، ولی دوباره دیدن صورتش باعث شد گلوت بگیره.


دوستت داشت.

واقعاً دوستت داشت.


«دوباره بگو.» با لحنی دستوری گفتی و دست‌به‌سینه ایستادی؛ شک و تردید از قیافه‌ات می‌بارید. «لازم دارم یه بار دیگه از زبون خودت بشنوم.»

سمتش رفتی تا جایی که اونقدر نزدیک ایستادی که می‌تونستی لرزش عصبی گوشه‌ی لبش رو ببینی.


نکنه این همون لحظه بود؟

واقعاً می‌خواستی بهش یه فرصت بدی؟

جیک لب‌هاش رو به هم فشرد و یه نفس عمیق کشید تا خودش رو آروم کنه.

خیلی آروم، در حد یه زمزمه، گفت: «دوستت دارم. می‌شه... دوست‌دخترم بشی؟»


سرت رو پایین انداختی و وانمود کردی خونسردی، درحالی‌که ذهنت پر از فکرهای دیوانه‌واری بود که حتی نمی‌شد به زبونشون آورد.


وقتی بالاخره دوباره سرت رو بلند کردی، قلبت علیهت خیانت کرد.


با دیدن نگاه جیک که روی چشم‌هات ثابت مونده بود، قلبت یه ضرب جا انداخت؛ چشم‌هاش باز و پر از امید بودن.


تقریباً درد داشت.


زیادی درخشان بود. زیادی بامزه بود.


(خب، اگه تو هم دوستش داشتی چی؟ قرار نبود که اون بفهمه.)


«باشه.» گفتی و زور زدی صدات عادی و خونسرد به نظر برسه.


جیک خشکش زد.


بعد یه‌دفعه کل صورتش از خوشحالی روشن شد. لبخندش تا بناگوش باز شد و مثل سگی که برای گرفتن تشویقی ذوق کرده، سر جاش بالا و پایین پرید.

«جدی؟ واقعاً جدی؟ باهام میای بیرون؟!»


دست‌هات رو با مهربونی توی دست‌هاش گرفت؛ انگار هنوز مطمئن نبود این لحظه واقعیه. اول رطوبت کف دست‌هاش رو حس کردی، بعد کشیده شدن انگشت‌هاش لای انگشت‌هات؛ انگار این قسمت از اعترافش رو هزار بار توی ذهنش تمرین کرده بود.


گونه‌هات گرم شد.

چه خل‌وضعی.

با خودت فکر کردی. مگه لاتاری برده بود؟ چرا انقدر خوشحال بود؟

غرغرکنان گفتی: «فقط عجیب‌غریبش نکن. نذار کسی بفهمه.»


لبخند جیک کم‌کم محو شد و ابروهاش اونقدر به هم نزدیک شدن که مطمئن بودی آخرش روی اون صورت بانمکش یه چروک میندازه.

آروم‌تر پرسید: «یعنی... نمی‌خوای بقیه بدونن؟»


سر تکون دادی و از اینکه خودش از حرف خودش جا خورده بود، تعجب کردی.


صادقانه پرسیدی: «اصلاً چرا باید کسی بدونه؟»


اخم کرد. شستش آروم پشت دستت رو نوازش می‌کرد؛ انگار بی‌صدا ازت می‌خواست نظرت رو عوض کنی.

«حتی سونگهون یا جی هم نه؟»


با تمسخر پوزخند زدی. «مخصوصاً سونگهون و جی.»


«چرا؟» با ناله پرسید.


فقط شونه بالا انداختی.

«نمی‌خوام فقط چون با هم قرار می‌ذاریم، رابطه‌مون عوض بشه.» برای اطمینان خاطرش گفتی و دست‌هاش رو ول کردی تا طبق معمول موهاش رو به‌هم بریزی؛ همون کاری که همیشه وقتی اذیتش می‌کردی انجام می‌دادی. انگار با این کار همه‌چی درست می‌شد. «تازه، این کارای عاشقانه و ابراز محبت جلوی بقیه هم زیادی جلب توجه می‌کنه.»


سال‌ها وقت گذاشته بودی تا یه شخصیت ترسناک و دست‌نیافتنی برای خودت بسازی و توی ذهنت قضیه خیلی ساده بود. هیچ‌کس دیگه لازم نبود بفهمه تو در برابر چیزی به این ضایعی مثل قرار گذاشتن، می‌تونی آسیب‌پذیر باشی. بقیه‌ی دانش‌آموزا فقط از این موضوع علیهت استفاده می‌کردن.

برای چی؟

خودت هم نمی‌دونستی.

ولی همینقدر می‌تونستی تصور کنی که توی راهروها با نگاه‌های شیطنت‌آمیز و پچ‌پچ‌هاشون روبه‌رو بشی. اگه جیک واقعاً برای رابطه با تو جدی بود، حتماً درک می‌کرد که تو چقدر از خجالت‌زده شدن بدت میاد. مگه نه؟


ولی اصلاً قانع به نظر نمی‌رسید.

«پس... فرقش چیه؟ بین الانمون و قبلش؟»


آهی کشیدی و از کنارش رد شدی.

زیرلب، درحالی‌که از روی شونه نگاهش می‌کردی، گفتی: «کارایی که وقتی تنها هستیم می‌کنیم، دیگه... می‌دونی.» مکث کردی. «بوسه و این چیزا...»


ندیدی که چطور گوش‌های جیک کاملاً سرخ شدن یا چطور وقتی آب دهنش رو قورت داد، سیب گلوش بالا و پایین رفت. انگشت‌هاش کنار بدنش تکون کوچیکی خوردن، انگار همین حالا داشت تصور می‌کرد گرفتن دستت چه حسی داره. لمس کردنت. بوسیدنت.

مثل کاپلای واقعی.


«م..می‌خوای حلقه‌ای که برات گرفتم رو ببینی؟» با عجله گفت و خودش رو بهت رسوند. «قول می‌دم خیلی تابلو نیست. داخل حلقه یه J حک کردم. برای خودمم یه دونه گرفتم که حرف اول اسمت روشه! اگه دستت کنی، اصلاً کسی متوجه نمی‌شه که...»


قلبت محکم توی سینه‌ات کوبید و از ترس، دوباره یه‌دفعه شروع کردی به دویدن.

«گمشو اون‌ور، خل‌وضع!»

صدای خنده‌ی دوتاتون توی خیابون پیچید، درحالی‌که اون دنبالت می‌دوید. و با اینکه می‌تونست خودش رو بهت برسونه، گذاشت خوش بگذرونی و عمداً یه کم دورتر موند.


...


جیک توی اطاعت از دستورات خیلی خوبه. همیشه همین‌طور بوده. مخصوصاً بعد از چند بار اولی که توی کافه‌تریا، وقتی اتفاقی دستت رو گرفته بود، با یه نگاه خشمگین خیره شدی بهش.


خیلی زود یاد گرفت.


تمام تلاشش رو می‌کرد که جلوی بقیه محبتش رو نشون نده؛ مهم نبود چقدر دلش می‌خواست وقتی سر کلاس خوابت می‌برد و از سرما می‌لرزیدی، کت یونیفرمش رو بهت بده.


خودش رو مجبور می‌کرد وقتی کنار پله‌های مدرسه با رفیق‌های دردسرسازت ولو می‌شدی و به شوخی‌ای می‌خندیدی که درست نمی‌فهمید، زیادی نزدیکت نشه.


جلوی وسوسه‌اش رو می‌گرفت که وقتی معلم‌ها توی راهرو سرت غر می‌زدن و توبیخت می‌کردن، ازت دفاع کنه.


و سعی می‌کرد وسط بازی‌های فوتبال که خودش اصلاً توشون بازی نمی‌کرد، زیادی برنگرده و بهت نگاه نکنه.


یه بار یکی ازش درباره‌ی زندگی عاشقانه‌اش پرسید و جیک همون لحظه تبدیل شد به یه موجود سرخ‌شده و احمق.


طرف هم خندید و بی‌خیال شد.


خب، جیک بود دیگه.

هیچ‌کس بیشتر از این توقعی ازش نداشت.

همیشه همین‌طور بود.

دست‌وپاچلفتی.


اون دو تا انگل‌هایی که اسمشون رو گذاشته بود 'دوست' ، جی و سونگهون، اگه می‌فهمیدن جیک وقتی با تو تنهاست چقدر هوات رو داره، احتمالاً از شدت شوک سکته می‌کردن.

اینکه چقدر باهات سافت و مهربونه.

چقدر بااحتیاطه.


تو وانمود می‌کردی متوجهش نیستی.

ولی جیک، که همیشه حواسش به همه‌چی بود، هر روز می‌دید که چطور دیوار دفاعیت، ذره‌ذره، دارن ضعیف‌تر می‌شن.


دیگه توی سینماهای تاریک وقتی جیک دستش رو دورت مینداخت، پسش نمی‌زدی. وقتی می‌اومد خونه‌تون تا کمکت کنه درس بخونی، چون خدا می‌دونه واقعاً به کمکش نیاز داشتی، حتی می‌ذاشتی برای شام پیش تو و پدر و مادرت بمونه.


دیگه وقتی توی خلوت بهت می‌گفت بیبی، جا نمی‌خوردی و گاهی حتی بدون اینکه فکر کنی داشت با کی حرف می‌زد، جوابش رو می‌دادی.

قدم‌های کوچیکی بود، ولی برای جیک، همینا همه‌چیز بودن.


خجالت‌آور بود؟ آره. همون لحظه‌ای که بالاخره برای اولین بار بوسیدت، عینکش حسابی دست‌وپاگیر شده بود. دماغ‌هاتون به هم خورد. زبون هم زیادی قاطی ماجرا شد. کلاً یه افتضاحی بود. با این حال، بازم زندگیش رو برای همیشه عوض کرد.


خیلی وقت‌ها اون خاطره رو توی ذهنش مرور می‌کنه. شما دوتا روی تختت، اون عروسک پولشیت رو گرو گرفته و تو سعی می‌کنی از توی بغلش بیرون بکشی. بعد همون‌طوری که افتادی روش و لب‌هات اتفاقی به لب‌هاش خورد. خودش رو به اون راه زد و انگار نه انگار که بوسه‌های طولانی‌ای که بلافاصله بعدش بینتون رد و بدل شد، حسابی از پا درش آورده بود.


وقتی هیچ‌کس اطراف نبود که شاهد باشه، جیک کم‌کم به اون لحظه‌های صمیمی‌تر بینتون راه پیدا می‌کرد. و هردوتون هم توی مخفی نگه داشتن رابطه‌تون فوق‌العاده بودین. البته کسی هم باورش نمی‌کرد. خودت مطمئن شده بودی که همین‌طور باشه.


...


«شما دوتا خیلی عجیبین.» جی این حرف رو شاید یکی دو ماه بعد از شروع رابطه‌ی مخفیانه‌تون زد. همه‌ی سال‌بالایی‌ها داشتن خودشون رو برای فارغ‌التحصیلی آماده می‌کردن؛ اینکه کدوم دانشگاه برن یا اصلاً توی زندگی چه مسیری رو انتخاب کنن.


و خب، معلومه که جی و سونگهون هم فهمیدن که جیک و تو قراره هر دوتون توی یه دانشگاه باشین. نه یه دانشگاه معمولی. یه دانشگاه تاپ. یانسه.


جیک بعد از اینکه بالاخره از روی نیمکت بلند شد و توی یه بازی، جلوی بهترین تیم دبیرستانی کشور، چهار تا گل زد، یه بورسیه‌ی کامل گرفت. می‌تونست بره خارج و توی یکی از دانشگاه‌های آیوی‌لیگ درس بخونه، ولی این کار رو نکرد. چون با رفتن به یانسه می‌تونست بیشتر به خانواده‌اش سر بزنه، کلی توی هزینه‌ها صرفه‌جویی کنه و... خب، مهم‌تر از همه، تو رو نزدیک خودش نگه داره.


و به لطف یه نیروی ماورایی (یعنی کلاس‌های خصوصیِ بی‌وقفه‌ی جیک)، تو هم به هر شکلی که بود تونستی واردش بشی.


جی با تعجب ازت پرسید: «مگه نگفته بودی می‌خوای مستقیم وارد بازار کار بشی؟ حالا داری بهم می‌گی یه‌جوری، یه‌طوری تونستی همون دانشگاه جیک قبول شی؟ اون خرخونِ لعنتی؟»


سونگهون هم با اون لبخندی که همیشه قبل از سربه‌سر گذاشتنت می‌زد، پرید وسط: «راستش من حتی فکر نمی‌کردم بتونی دانشگاه قبول شی.»


دلت می‌خواست محکم بزنی توی سرش، ولی خودت رو نگه داشتی. تصمیمت برای سال تحصیلی جدید این بود که یه صفحه‌ی جدید توی زندگیت باز کنی. و این یعنی دیگه نباید با مشت بکوبی توی سر پسرای رو مخ. از این به بعد ممکن بود بابت همچین کاری دستگیرت کنن... پس به جاش از زبونت استفاده کردی.


پوزخند زدی و زبونت رو براش درآوردی: «ناراحتی چون من قبول شدم و تو نشدی.» جیک هم کنارت ریز خندید. اونقدر نزدیکش نشسته بودی که گرمای شونه‌اش رو حس کنی، ولی به‌اندازه‌ی کافی هم فاصله داشتین که جی و سونگهون چیزی متوجه نشن.


جیک با جدیت آهی کشید. «شماها اصلاً بهش اعتماد ندارین. وقتی خودش رو جدی بگیره، واقعاً باهوشه. فقط به یه هل کوچیک نیاز داشت، همین.»


چپ‌چپ نگاهش کردی، چون مطمئن نبودی حرفش واقعاً تعریف بود یا نه. آره، اون توی موفقیت‌هات نقش داشت. ولی نه، قرار نبود زحمتی که کشیده بودی تا اون نمره‌ی لعنتیِ بالای آزمون ورودی دانشگاه رو بگیری، به اسم خودش بزنه. حتی معلم‌هات هم بابت اینکه قبلاً بهت شک کرده بودن، ازت عذرخواهی کرده بودن.


جی ناله‌کنان گفت: «کاش اون همه ساعتی که صرف درس دادن به اون کردی رو می‌ذاشتی واسه من. حالا قراره اونجا کاملاً تنها بمونی و هیچ دوستی هم نداشته باشی.»


ابروهای جیک توی هم رفت. «منظورت چیه؟ اون..اون دوست منه.»


سر حرفش گیر کرد و معلوم بود از حرف نگران‌کننده‌ی جی حسابی جا خورده. با سرگرمی نگاهش کردی. خدایا، این پسر چقدر تابلو بود.


سونگهون فقط بین تو و جیک نگاه کرد و شک و تردید از سر و روش می‌بارید. با پوزخند گفت: «به زور. باور کن، داداش، همین که یه قربانی دیگه پیدا کنه که حاضر باشه پول غذاهاشو بده، دیگه تو رو ول می‌کنه و می‌ره.»


می‌تونستی تصمیم سال جدیدت رو بذاری برای هفته‌ی بعد. این بار واقعاً محکم زدی روی عضله‌ی بازوش. سونگهون از درد جیغ کوتاهی کشید.


«چرا همیشه انقدر خشن رفتار می‌کنی؟» با ناله غر زد و دستش رو روی جای دردناک مالید. دوباره دستت رو تهدیدآمیز بالا بردی، ولی این بار خودت رو نگه داشتی.


از گوشه‌ی چشمت حالت گرفته‌ی جیک رو دیدی؛ یه لحظه نگرانی واضحی توی صورتش نشست. ولی نمی‌تونستی دلداریش بدی. نه الان. وگرنه این دوتا تا آخر عمر ولت نمی‌کردن.


جی با گذاشتن دستش زیر چونه‌اش و تظاهر به فکر کردن گفت: «هیچ‌وقت نمی‌دونی. شاید وقتی دانشگاه شروع بشه، جیک دیگه واسه ما زیادی قیافه بگیره.»

جی و سونگهون نگاهی به هم انداختن و بعد زدن زیر خنده.

سونگهون با تمام وجودش قهقهه زد: «عمراً همچین اتفاقی بیفته!»


تو هم با کمی تردید خندیدی، با اینکه چشم‌هات مدام سمت دوست‌پسر اخموت می‌رفت. و اون اصلاً خندش نگرفت. اصلاً.

چون هیچ‌وقت فکر اینکه تو ولش کنی و بری براش خنده‌دار نبود.


...


«فکر می‌کنی من عجیبم؟» جیک یه شب پرسید، وقتی تو کنار اون روی تختت جمع شده بودی. زانوت روی شکمش افتاده بود و عینکش رو یه کم بالا داده بود تا راحت روی بالش قرار بگیره. وقتی شب‌ها بهت سر می‌زد، پدر و مادرت می‌اومدن چک می‌کردن که واقعاً همون‌طور که می‌گفتین دارین درس می‌خونین. بعد از اینکه جیک اعتمادشون رو جلب کرد، یاد گرفتن دوتاتون رو تنها بذارن (هرچند احتمالاً نباید این کار رو می‌کردن).


چشم‌هات رو محکم بسته بودی تا خودت رو برای یه چرت آماده کنی.

سریع گفتی: «آره.» حتی فرصت ندادی سوال رو هضم کنی.


چند لحظه بعد پرسید: «یعنی... عجیبِ بد؟» اخیراً، بعد از صحبتش با دوست‌هاش، مدام به این فکر می‌کرد که شما دوتا واقعاً چقدر با هم فرق دارین.


اینکه تو چقدر راحت از خودت دفاع می‌کردی. برخلاف بقیه رفتار می‌کردی. مثل خودش به طور اتوماتیک سرت رو به نشونه‌ی تأیید تکون نمی‌دادی یا وسط حرف زدن رشته‌ی کلام از دستت درنمی‌رفت. بیشتر آدما که بهت دست می‌زدن رو دوست نداشتی، ولی وقتی واقعاً چیزی به نظرت خنده‌دار می‌اومد، می‌زدی روی شونه‌ی طرف.


اون اینو می‌خواست. می‌خواست دنیا رو همون‌طوری ببینه که تو می‌دیدی. بدون تردید حرکت کنه. حتی وقتی بقیه بهت می‌گفتن دردسرسازی. حتی وقتی معلم‌ها به خاطر کوتاه‌تر بودن دامن یونیفرمت از حد مجاز توبیخت می‌کردن. چطور اعتمادبه‌نفس برای تو انقدر طبیعی بود؟


با شیطنت گفتی: «عجیبِ بد.» چشم‌هات هنوز بسته بود. «ولی اشکالی نداره. دیگه بهش عادت کردم.»


درد کوچیکی توی قلبش پیچید. «ولی هنوز منو دوست داری، مگه نه؟»


خندیدی. جیک بعضی وقت‌ها عاشق این کار بود. اینکه یه جوری ازت اطمینان بگیره. ولی تو از اون ماهی‌ها نبودی که با طعمه گول بخورن.

«کی گفته من هیچ‌وقت دوستت داشتم؟»

شوخی می‌کردی، ولی بعدش سکوت حاکم شد. وقتی کم‌کم خوابت می‌برد، متوجه نشدی که نور از چشم‌های جیک محو شد.


با ناراحتی به سقف خیره شد و گفت: «اه...»

گاهی با خودش فکر می‌کرد نکنه دلیل اینکه از اول می‌خواستی رابطه‌تون مخفی بمونه، خود اون بوده. شاید اینکه نمی‌تونست با دوست‌هات که روی بدنشون تتوهای مخفی داشتن و به شلوار جینشون زنجیر می‌بستن، راحت ارتباط بگیره، باعث می‌شد از اینکه دوست‌دخترشی خجالت بکشی.


چون تو با دوست‌های اون خیلی راحت کنار می‌اومدی؛ جی و سونگهون رو طوری دست مینداختی انگار از بچگی می‌شناختیشون. ولی برای اون، رفتار کردن با دوست‌های تو به همون شکل خیلی سخت بود. مثلاً همون دورهمی کارائوکه‌ای که رفته بودین؛ جایی که وقتی وارد شد، همه با انتظار نگاهش می‌کردن، چون تو با افتخار گفته بودی اون خوب آواز می‌خونه.


اونقدر با افتخار اینو گفته بودی که جیک می‌خواست خودش رو بهشون ثابت کنه. می‌خواست ثابت کنه لیاقت اینو داره که بینشون باشه. و بعد، درست همون موقع، صداش گرفت.


یکی با شوخی گفت: «بریم واسه دوستت یه کم آب بیاریم؟»


و کل جمع زدن زیر خنده. جیک با لپ‌های سرخ از خجالت برگشت و کنار تو نشست و تا آخر شب ساکت موند. خودش هم می‌دونست چقدر ضایع بود.


ولی حتی وقتی می‌دید با تمام وجود ازش دفاع می‌کنی، باز هم نمی‌تونست حالش رو بهتر کنه. چون توی دنیای تو، همیشه احساس می‌کرد جایی بهش تعلق نداره.


...


و این‌طوری بود که جیک کاری رو کرد که بهتر از هر چیز دیگه‌ای بلد بود.

تحقیق.


آموزش‌های ویکی‌هو درباره‌ی اینکه چطور از یه دختر درخواست قرار کنی رو بی‌خیال شد و مستقیم رفت سراغ صادق‌ترین بخش اینترنت: ردیت.


«نکات تغییر ظاهر برای پسرا»


«چطور اعتمادبه‌نفسم رو بیشتر کنم»


«چطور اون‌قدر جذاب بشم که دوست‌دخترم از داشتنم خجالت نکشه (فقط جواب‌های جدی لطفاً)»

Report Page