little mafia 2
Cheshire Catبدون توجه به زن عموش با بی میلی از غذای روی میز می خورد
زن عموش چندباری زیرچشمی بهش نگاه کرد. می دونست مشکلش چیه اما راه حلی براش سراغ نداشت.
مینجونگ مثل دختر نداشته اش بود. از وقتی پدر و مادر مینجونگ توی آتیش سوزی مردن اون رو بزرگ کرده بود.
+ اومونی...
با صدای ضعیفش سرشو بالا اورد و چاپستیکشو پایین آورد.
- جانم مینیآ
مینجونگ بغضشو قورت داد
+ میشه با عمو تماس بگیری.. بهش بگی بیاد؟ دلم براش تنگ شده.
آره دلش برای عموش تنگ شده بود. ولی دلیل اصلی که می خواست بیاد این نبود.
زن عموش متعجب از درخواستش سر تکون داد.
- حتما دخترم.
"ممنون" ای گفت و بدون تموم کردن شامش سمت اتاق خوابش رفت.
لباس هاشو درآورد و توی وان سرد نشست.
بدون باز کردن آب بسته تیغ رو باز کرد و هر شش تاشون رو کف دستش گذاشت.
برای جیمین مهم نبود نه؟ مینجونگ وینتر رو نابود کرده بود. دیگه وینتری وجود نداشت.
همش کار ده جلسه با روانپزشک هم نبود.. نمیدونست چرا زودتر به فکرش نرسیده بود اما حالا دیگه وینتر وجود نداشت
برای برقراری تماس تردید داشت. جیمین اگه می فهمید وینتر ای وجود نداره حتی مراسمش هم نمیومد.. واقعا باید بهش می گفت؟
از وینتر حرصش گرفته بود. اون لعنتی تمام دغدغش باربی هاش و دنیای رنگارنگش بود. حتی حالا که جیمین رو از دست داده بود قهر کرده بود و مینجونگ نمی تونست وارد لیتل اسپیس بشه
مینجونگ بود که تمام مدت نگران لو رفتن رازش بود. مینجونگ بود که از وینتر مراقبت می کرد. مینجونگ بود که تمام مدت درد رفتن جیمین رو تنهایی کشیده بود.. حتی مینجونگ بود که تمام مدت نشونه های رابطه ی وینتر و جیمین رو می دید و دم نمیزد.
جیمین فکر می کرد یه آدم بی احساسه؟ اشکالی نداشت.. تا وقتی حتی به بهونه ی وینتر اونو کنارش داشت کافی بود
فقط.. خسته شده بود.. تمام جوونیش و زندگیش با شغلش که از پدرش بهش رسیده بود نابود شده بود.
همیشه آرزو داشت موسیقی بسازه.. دوست دختر داشته باشه و مثل مردم عادی زندگی کنه.. ولی حتی جیمین هم نتونست یه آدم غیرعادی مثل اون رو تحمل کنه.
دستش روی دکمه ی تماس لغزید و قبل از پشیمونیش جیمین جواب داد
- بهت گفتم انقدر بهم زنگ نزن مینجونگ
+ مامی..؟
کمی سکوت پشت خط برقرار شد
- وینی تویی؟؟
+ مامی.. دل وینی برات تنگ شده.. نمیشه بیای؟
- وینتر..
صدای تحلیل رفته جیمین باعث بغضش شد.. متنفر بود.. از وینتر متنفر بود.
نتونست بغضشو کنترل کنه و اشک هاش سرازیر شد.
+ مامی تو اصلا دلت برای وینی تنگ نشده؟
جیمین با شنیدن صدای گریش اخم کرد
- گریه نکن وینی.. یه روز میام دیدنت باشه؟
+ مامی.. از مینجونگ متنفرم.. متنفرم که منو ازت جدا کرد.
جیمین خوب نفهمید اون لحظه برای آروم کردن وینتر چی گفت.. ولی مینجونگ خیلی خوب شنید. و مطمئن بود صدای شکستن قلبش قبلا ها انقدر بلند نبوده.
- منم از مینجونگ بدم میاد وینی کوچولو. جیمینی فقط برای دیدن وینی اونو تحمل می کرد. حالا ناراحت نباش.. اشک هاتو پاک کن چشم های خوشگلت اذیت نشن.
با سکوت وینتر اخم کرد.
- وینی..؟ بهت گفتم گریه نکن. اصلا فردا میام ببینمت خوبه؟ تو اتاقت منتظرم باش.. مامی زود میاد پیشت.
+ مامی..
- جان مامی..؟ چیزی میخوای سوییتی؟
+ مامی میشه برای وینی آواز بخونی تا خوابش ببره؟
جیمین لحظه ای مکث کرد. آواز؟ این عادت مینجونگ بود که شب ها قبل خواب براش آهنگ بخونه تا خوابش ببره.. نه وینتر
+ مامی؟
با صدای وینتر از افکارش دراومد. زیرلب شروع به زمزمه آهنگی کرد تا دختر پشت خط به خواب بره.
فکرشو نمی کرد صداش اون قدر قشنگ باشه که بخواد تمام عمرشو بخوابه.
با قطع شدن تماس اخم هاشو با گیجی توی هم کشید.. ولی برای دوباره دیدن وینتر هیجان زده بود.
مینجونگ با قطع شدن تماس زانوهاشو بغل کرد و سرشو روشون گذاشت.
پس اینجوری بود.
می دونست جیمین دوسش نداره.. ولی متنفر؟؟ چون یه مافیای لعنتی بود؟ جیمین خودشم توی همین کار بود.. چون اکثر اوقات چهرش خسته و پوکر بود..؟ اون که برای جیمین لبخند میزد.. پس چرا؟؟
شاید سخت بود ولی تلاششو می کرد تا خوشحالش کنه.
دیگه مکث نکرد. تیغو با تردید ولی محکم روی رگ مچش کشید و لحظه ای بعد جسم بیجونش توی وان حموم سقوط کرد
آب وان از خونش قرمز رنگ شد. نامه ای که برای جیمین نوشته بود از دستش کف حموم سقوط کرد.
امیدوار بود زن عموش یا حداقل یکی از افرادش متوجهش بشن.. چون از آب و خیسی متنفر بود.
__
شکلات هایی که برای وینتر گرفته بود رو توی جعبه گذاشت و خواست از فروشگاه خارج بشه که چشمش به جعبه ی موسیقی روی قفسه خورد.
موسیقی.. چیزی که مینجونگ عاشقش بود ولی هیچوقت فرصت پیشرفت رو نداشت.
جیمین به خوبی یادش بود روزی که مینجونگ ناپدید شد و ته انبار پیداش کرد چجوری محوش شد.
توی نور کم سوی انبار، رو به روی پیانوی کهنه نشسته بود و ساز میزد.
چشم هاشو بسته بود و آهنگی که مینواخت رو زیرلب زمزمه می کرد.
اوایل از مینجونگ بدش میومد چون فکر می کرد هیچ احساسی نداره و خدا به جای قلب یه تیکه سنگ بهش داده.
ولی دختری که رو به روی با چشم های بسته پیانو میزد بیشتر شبیه فرشته های بدون بال بود.
با خمیازه فروشنده از افکارش خارج شد.
فروشنده به نظر از مشتری بی موقعش کلافه به نظر میرسید. حق هم داشت.. کی ساعت هشت صبح وارد فروشگاه کادویی میشه؟.
لبخند کوچیکی زد.
- اون جعبه موسیقی هم میبرم.
بردنش ضرری نداشت. مینجونگ به ندرت لبخند میزد. شاید اون جعبه موسیقی خوشحالش می کرد.
جعبه رو با احتیاط توی ماشین گذاشت و کلیدش رو که به یه زنجیر وصل بود رو دور گردنش بست.
اول فکر کرد یه جعبه ی عادیه ولی وقتی فروشنده بهش کلیدش رو داد فهمید درواقع یه جور هدیه ی کاپلیه.
بین بردن یا نبردنش مردد بود ولی درآخر سرشو به چپ و راست تکون داد .
میتونست کلید رو توی خود جعبه بذاره و تظاهر کنه اتفاقی بوده
پشت در عمارت ایستاد. نگهبان سمت ماشینش اومد ولی با دیدنش سریع شناختش و در رو براش باز کرد
قبل از رد شدنش سمت ماشینش اومد
*سلام خانم یو.. با خانم کیم کار دارید؟
جیمین سرشو به نشونه ی تایید تکون داد.
چهره ی نگهبان توی هم رفت. چطوری خانم پارک که دوست نزدیک خانم بود از هیچی خبر نداشت
*پس بفرمائید داخل.
جیمین از رفتار عجیب نگهبان اخم کمرنگی کرد. ولی وارد عمارت شد. لامپ های خونه خاموش بود و بیشتر شبیه خونه ارواح بود.
روی تمام وسایل خونه پارچه سفید انداخته بود. ابروش بالا رفت.. شخص مهمی مرده بود؟
با فکر به زن عموی مینجونگ اخم های توی هم رفت و سمت پله ها پا تند کرد. اگه زن عموی مینجونگ بود، حتما الان حالش افتضاح بود
اون خانم جای مادرش بود.
با دیدن زن عموی مینجونگ اخم هاش دوباره توی هم رفت
زن عموی مینجونگ با دیدن جیمین انگار که شیطان بزرگی دیده باشه وحشت زده سر جاش ایستاد.
دست هاشو مشت کرد.
جیمین با مکث زن تونست سر تا پاشو برانداز کنه. تاحالا اون زنو انقدر بهم ریخته ندیده بود.
موهاشو که همیشه به سبک خانم های ویکتوریایی بالای سرش میبست حالا اطراف صورتش پراکنده بودن.
چشم هاش سرخ و ملتهب بود و تیشرتی رو که جیمین مطمئن بود قبلا تن مینجونگ دیده توی دستش میفشرد
دلش از نگرانی پیچ خورد.
- خانم کیم.. مینجونگ...
با سیلی که انتظارشو نداشت حرفش قطع شد
*خیالت راحت شد..؟؟ کل اطلاعاتی که می خواستی رو بردی.. مجبور بودی قلب دخترمم بشکنی؟؟
جیمین سمت زن برگشت.
- خانم کیم..
با سیلی دیگه ای که حتی نمی دونست برای چی خورده پرسشی به زن نگاه کرد.
*من بدون مینجونگم چه کار کنم؟؟ بدون دخترکم چی کار کنم؟؟
ته دل جیمین پیچ دیگه ای خورد. منطقش بهش گواه خوبی نمی داد.
مادر مینجونگ خواست مشتی به سینش بزنه ولی پاهای سستش باعث شد به دیوار تکیه بده و روی زمین سر بخوره.
جیمین وحشت زده کنارش زانو زد. عادت نداشت اون زنو اینجوری ببینه.
- خانم کیم.. حالتون خوبه؟
با اشاره ی زن به اتاق مینجونگ بدون مکث سمت اتاقش دوئید
در اتاق رو باز کرد و بدون توجه به لامپ های خاموش سمت اتاق مخفی مینجونگ رفت
- مینجونگ..؟ اینجایی؟ وینتر..؟
با نشنیدن جوابی متوجه در باز حموم شد. بخار آب نشون می داد به تازگی کسی داخلش بوده.
وارد حموم شد و لامپ رو روشن کرد. با دیدن وان خونی لرزه ای از بدنش رد شد. نمی تونست چیزی که دیده رو باور کنه.
آرزو می کرد مینجونگ کسی رو به قتل رسونده باشه ولی اون چیزی که جیمین فکر می کرد اتفاق نیفتاده باشه.
دوباره وارد اتاق شد. با دیدن دختر روی تخت نفسشو راحت بیرون داد. قلبش هنوز تند می زد
سمت برجستگی جسم زیر ملافه رفت.
- م.. مینجونگ.. تو که منو سکته دادی..
چشم های دختر بسته بود و بدنش سرد بود. جوری که انگار قرار نیست دوباره چشم هاشو باز کنه.
با ترس صورتشو لمس کرد. مینجونگ خوابش سبک بود. با اون همه سر صدای جیمین توی اتاق باید بیدار میشد.
- مینجونگ.. بیدار شو..
با ندیدن کوچکترین ریکشنی معدش از استرس به سوزش افتاد.
لامپ اتاق خاموش بود ولی نور طبیعی پنجره نسبتا اتاق رو روشن می کرد.
با باز شدن دراتاق و ورود خانم کیم از لب تخت بلند شد
- خانم کیم.. هرچی مینجونگ رو صدا می زنم جوابمو نمیده. میشه شما صداش کنید..؟ با من قهره.
خانم گیم کنار تخت، روی زمین نشست و بوسه ای روی دست یخ زده دختر گذاشت
- خانم کیم..
*نگرانشی؟
جوابی به زن نداد.. واضح نبود..؟ رنگش پریده بود و به راحتی میشد صدای بغض دارشو تشخیص داد.
*نگران مینجونگ منی..؟
- خانم کیم.. دارید منو میترسونید.. معلومه که نگرانشم..
خانم کیم جوابی نداد. به جاش ملافه ی روی تن مینجونگ رو پایین کشید. بدن برهنش سرد و رنگ پریده بود.
با پایین آوردن ملافه نگاهشو روی زمین چرخوند ولی جیمین دید.. به خوبی تونست ساعد زخمیشو رو ببینه.
چشم هاش درشت شد. دوست نداشت چیزی که میبینه رو باور کنه.
همش یه خواب مزخرف بود.. مگه نه؟
با لرزش شونه های خانم کیم با بهت پرسید
- ا.. این.. همش یه شوخیه..؟ نه..؟ یا.. یا فقط یه کابوسه
وقتی از خانم کیم جوابی نشنید سرشو روی سینه ی دختر گذاشت
چرا قلبش نمیزد..؟ قلب لعنتیش هیچ تپشی نداشت.
خانم کیم نامه ای از توی جیبش درآورد و دست دختر داد و به سختی به پاهای سست شدش تکیه داد.
نامه به طور بدی خشک شده بود. انگاری قبلا خیس بوده. با دیدن چند قطره خون روش آب دهنشو قورت داد و بازش کرد.
"سلام اوما.. یا جیمین.. یا هرکسی که نامه رو باز می کنه.."
تند تند اشک های توی چشمشو پاک کرد تا دید تارش مانع خوندن ورقه نشه.
"نمیدونم کسی که نامه رو می خونه براش مهمه یا نه.. ولی دیگه وینتر ای وجود نداره.. بعد از رفتن جیمین با چند جلسه درمانی از بین رفت.. پس جیمینا.. اگه الان داری این نامه رو می خونی، این اتفاقیه که برای وینی افتاد.."
جیمین مبهوت به کلمات نگاه می کرد.. آرزو می کرد سواد نداشت.. شاید می تونست خودشو گول بزنه که اشباه خونده.. وینتر اون.. از بین رفته بود.. چرا؟ مینجونگ نمی تونست انقدر بی رحم باشه
"اگه هنوز داری می خونی... لطفا ادامه بده.. نمی خوام تصورت ازم یه آدم عوضی و بی احساس باشه.. از وقتی پدر و مادرم.. توی آتیش سوزی مردن.. زن عمو و عمو حواسشون به من بود.. مثل بچه ای که هیچوقت نداشتن منو بزرگ کردن.. دوسشون داشتم. ولی هرگز نتونستم براشون از حفره ی خالی توی سینم بگم. من برای مافیا ساخته نشده بودم.. دوست داشتم.. دوست داشتم تمام زندگیم ساز بزنم.. هربار قتلی انجام میدادم از خودم متنفر میشدم.. ولی.. ولی این جوریه که بزرگ شدم.. حتی جیمین رو هم مثل آرزوهام، فدای شغلم کردم"
نیشخند تلخ و هیستریکی زد.. می دونست مینجونگ به این کار مجبوره.. چون به عموش مدیونه این کارو انجام میده.. ولی چرا برای راحت تر کردن اوضاعش کاری نکرد؟
"از بچگیم بدون همبازی بزرگ شدم.. تمام زندگیم تنها بودم. درسمو توی خونه خوندم.. تمام مسافرت هام با عمو بود.. شاید برای همین بلد نبودم عشق بورزم.. شاید برای همین جیمین وینی کوچولو رو بیشتر من دوست داشت... اون موجود لعنتی... همه عاشق اون بودن.. هیچکس.. منو نمی دید که دارم از درون میمیرم.."
جیمین تاب خوندن ادامه ی نامه رو نداشت.. حالش بد بود.. آرزو می کرد از کسایی نباشه که مینجونگ توی نامه میگه.. ولی خودش از همه ی اون ها بدتر بود.
انقدر مشغول عشق دادن به وینی بود، که اصلا فراموش کرد مینجونگ ای وجود داره
"وقتی اولین بار جیمین به پیانو زدنم گوش داد.. احساس کردن برای اولین بار دار زندگی می کنم.. احساس زنده بودن بهم دست داد.. تحسین توی چشم هاش خواستنی ترین حسی بود که داشتم.. حریصانه می خواستمش.. شاید اونجا بود که اولین بار یه حس هایی بهش پیدا کردم.. شاید اونجا بود که احساس کردم خلا توی حفره سینم داره کم کم پر میشه.. شاید اونجا بود که بزرگترین اشتباهمو کردم.. که پیشش احساس امنیت کردم و توی همون انباری خاک خورده بهش وینتر رو نشون دادم"
جیمین به خوبی یادش بود.. چجوری وحشت زده بود که مینجونگ سرد و مغروری که میشناسه داره باهاش بچگونه حرف میزنه. ولی به خوبی خودشو جمع و جور کرد.
"نمی خوام زیادی کشش بدم.. راستش آب داره کم کم سرد میشه. از خیسی متنفرم.. ولی جیمینا.. اگه داری اینو میخونی.. خوشحالم که برای آخرین بار تونستم صدای قشنگتو بشنوم.. هرچند که بازهم مخاطبت وینتر بود"
لبخند تلخی روی لبش نشست.. همون موقع که مینجونگ این درخواستو کرد کم و بیش فهمیده بود دختر پشت خط وینتر نیست..
"من عشق دادنو بلد نیستم جیمینا.. ولی الان دارم میمیرم پس احتیاجی برای خجالت نیست.. راستش فکر کنم اینو قبلا گفتم.. واقعا نیازه دوباره بگم..؟ خب.. فاک بهش.. این واقعا خجالت آوره.. من دوستت دارم.. فکر کنم اگه الان داری این نامه رو می خونی باید بگم "داشتم".. تو معشوق دوست داشتنی میشی.. خوب زندگی کن.. خوشحال باش.. ولی مینجونگ.. آه لعنت بهش تو از من متنفری.. ولی وینتر رو یه جایی گوشه قلبت به یاد بیار.. اگه تا اینجای نامه خوندی.. یه تشکر بهت بدهکارم..."
مبهوت نامه رو پشت و رو کرد. هیچی روش نبود.. یعنی چی؟؟ اون عوضی فقط با یه تیکه کاغذ خودکشی کرده بود؟
سکوت اتاق توی گوش هاش فریاد میزد.
نمی دونست برای کی عذاداری کنه.. مینجونگ یا وینتر؟
کلید دور گردنش رو باز کرد و دور گردن دختر انداخت. برخورد دست گرمش با پوست یخ زده ی گردنش باعث رد شدن لرزی از بدنش شد.
با بغض بغلش کرد. خیسی موهاش برای جیمین بی اهمیت ترین موضوع ممکن بود. روی موهاش بوسه ای زد. خود لعنتیش بود که بلد نبود عشقی بهش بده..
قبل از اون همیشه با دید منفی به خاطراتش با مینجونگ فکر می کرد.. ولی الان که بی طرفانه بهش فکر می کرد می تونست عشق رو بین کار ها و حرفاش حس کنه.
وقتی شب کریسمس همه ی خدمتکار هارو و خانوادشو از خونه بیرون کرد چون دوست داشت خودش برای اولین بار درختو تزئین کنه و براش کادو بخره.
وقتی بدون توجه به خدمتکار ها وسط سالن بغلش می کرد.
وقتی برای اولین بار دست به آشپزی زد تا ازش تشکر کنه.
مسبب اون کارها، نمیتونست دختر ساکت توی آغوشش باشه.. دنیا اونقدر بی رحم نبود که اول اونو ازش بگیره.. بعد کارهاشو توی صورتش بکوبه.
گونشو نوازش کرد. هیچ وقت فکر نکرد اون لعنتی هم قلبی توی سینش داره.. فقط چون صورتش به سردی یخبندون بود فکر می کرد قلبش هم همینجوریه.
ولی وینتر.. یه موجودی که حتی وجود هم نداشت. باعث میشد نتونه به مینجونگ توجه کنه.
جعبه موسیقی رو درآورد و با کلید دور گردن مینجونگ کوکش کرد
جعبه رو روی میز گذاشت تا براش بنوازه.
دست هاشو دورش حلقه کرد و بدون توجه به این که بدنش از سرمای دختر لرزه گرفته، کنارش دراز کشید
و جیمین متوجه نشد.. اما شاید دختر خوابیده روی تخت توی رویاهاش با صدای اون جعبه موسیقی لبخندی زد. جیمین دوباره بهش حس با ارزش بودن داده بود.