little bee

little bee


LisaPOV:
گناه فکرای بی شرمانه کردن درباره ی. دختر دوست صمیمیه مادرم چقدره؟قراره توآتیش بسوزم؟خب من با فکر کردن بهش دارم میسوزم.

جلوی تلوزیون لم دادم و دارم فیلم میبینم ولی یچیزی اذیتم میکنه و اونم اینه که وقتی صحنه های احساسی و میبینم یاد خودم و جنی میوفتم.جای دست های دختره و قدش منو به شدت جنی میندازه.من باجنی فقط چندبار رفتم رستوران و همو دیدیم.هیچ چیزی بینمون نیست اما تومغزم هست.تک تک کارهاش من و جذب خودش کرده ولی من حتی نمیدونم از من خوشش میاد یا نه.به هرحال من همش بهش فکر میکنم.مثلا الان که این دوتا دارن همو میبوسن.یعنی لباش طعم توت فرنگی داره؟یا سینه هاش.....
شرط میبندم از خوردنشون سیر نمیشم.
ساعت ۱۱شب بود و من امروز کار خاصی نداشتم فقط نشستم چندتا طرح و مطرح کردم و جلسات انلاینم و شرکت کردم و بعد هم فیلم دیدم اما فکر کردن به اون توت فرنگی کوچولو من و برانگیخته کرد و اینو از سخت شدن چیزی زیر شلوارم فهمیدم.
تقریبا از وقتی که با جنی آشنا شدم هروقت به جزئیات و منحنی های بدنش فکر میکنم اینطوری میشم و تا صبح تو خودم میپیچم.دردش طاقت فرساست و من آدم قوی ای نیستم.
همونطور که دراز کشیدم و به سقف خیره شدم افکار ناجورم و کنار زدم و فکر کردم که بدنیست با جنی حرف بزنم.شاید کمکم کنه آروم بشم.منکه به هرحال بهش دسترسی ندارم.
گوشیم و برداشتم و بهش پیام دادم.
-سلام جنی
+سلام لیسا.چه خبر؟
یعنی باید بهش بگم با فکر تو هورنی شدم بیا کمکم کن؟
-هیچی
+پس فکر میکنم بتونم ببینمت
خب اینم بد نیست اما من اون پایین یه برآمدگیه بزرگ دارم که قطعا نمیخوام اون ببینه.
-دیر وقته
+آخرین باری که همو دیدیم ۳صبح بود
-اوه خب منطقیه.
+آدرس؟
جدی داره میاد؟چرا فقط جلوش و نمیگیرم؟احمقم مگه نه؟
آدرس و براش فرستادم و رفتم لباس هام و عوض کردم تا از اون زیر چیزی پیدا نباشه.آره،با جنی ارتباط خوبی داشتم اما انقدری صمیمی نبودم که بهش بگم من اندام جنسیه مردا رو دارم.
یکم خونه رو مرتب کردم و منتظر شدم تا بیاد.هرکاری که ممکن بود و انجام دادم تا بالاخره تونستم بدنم و آروم کنم و بعد. از ۱۵دقیقه صدای زنگ در اومد.
درو باز کردم و اون توت فرنگی و دیدم.
لیسا:عامم.سلام
جنی:سلام
از جلوی در رفتم کنار و اومد تو.راهنماییش کردم و روی مبل نشست.فقط نگاه کردن به لباسش میتونست منو دیوونه کنه.برای اینکه جو سنگین بینمون از بین بره یچیزی پروندم.
لیسا:خونت نزدیکه؟زود رسیدی
جنی:آره خب...فقط چند تا خیابون
لیسا:خب این...خوبه
جنی:آره
خیلی زیاد سکوت کرده بودیم جوری که صدای ماشین های درحال حرکت توی خیابون و میشنیدیم.
لیسا:قهوه؟
جنی:نه فقط آب
سرم و تکون دادم و رفتم براش آب آوردم.به سرم زد یکم بیشتر باهاش صمیمی رفتار کنم به هرحال زیاد هم غریبه نیستیم.کنارش روی مبل نشستم و آب بهش دادم.یکم خورد و ازم تشکر کرد.حالا که از نزدیک دارم میبینمش احساس میکنم استرس داره.
گوشش یکم قرمز شده بود و به من نگهی نمیکرد.
لیسا:کاری داشتی باهام؟
جنی یهو پرید و به زور چشم هاش و روی من نگه داشت.
جنی:خب من دستبندتو توی کیفم پیدا کردم‌و یادم افتاد اون‌ موقع که رفتی دستشویی دادی من برات نگهش دارم و من یادم رفت بهت پس بدم.
دست کرد توی کیفش و دسبند و بهم داد.روش نوشته بود آلیس.خیلی وقته گمش کردم.
لیسا:ممنونن اینو مادرم برام درست کرده خیلی دوستش دارم.
جنی:آلیس...دوست دخترته؟
با تعجب به سوالش فکر کردم.کنجکاوه؟پس منم یکم میپیچونمش
لیسا:چطور؟
حتی:اسمش روی دستبند مورد علاقته.منطقی به نظر میاد.آلیس اسم قشنگیه حتما خودشم قشنگ بوده.
نگاهشو به لیوان روی میز داد.یکم تکون خوردم و با دقت کلماتم و کنارهم چیدم.
لیسا:دستبند مورد علاقم و یک اسم.آره خب منطقیه.ولی بذار منم یه سوال ازت بپرسم.به نظرت من خوشگلم؟
گونه هاش یکم سرخ شد و من از خودم راضی شدم.دلم میخواست اون و گازش بگیرم.کیوت ترین دختری که توعمرم دیدم داره ازم خجالت میکشه.
جنی:خب...آره...تو خوشگلی
با بی اعتنایی به عقب تکیه دادم.
لیسا:هوم...پس آلیس هم خوشگله
جنی:چه...ربطی داره؟
دستبند و گرفتم جلوش و بهش توضیح دادم.
لیسا:آلیس اسم منه.فقط با حروف به هم ریخته نوشته شده.این دستبند و مادرم برام درست کرد و برای همینم دستبند مورد علاقمه.
گونه هاش بیشتر از قبل به رنگ قرمز دراومدن و طاقت منو از بین بردم.لبمو محکم به لپش فشار دادم و بوسیدمش.
ازش جداشدم و نگاه حیرت زدش و دیدم.
لیسا:متاسفم.خیلی کیوت شده بودی نتونستم تحمل کنم.
با لکنت جوابمو داد.
جنی:ن..نه.اشکال...ن..نداره.
دستش و به معنای همدردی روی پام گذاشت و درست همون لحظه برای بار دوم آتش درونمو شعله ور کرد.کیم جنی.....
دوباره سخت شدن دیکمو اون زیر احساس کردم و نفس عمیق کشیدم.دستش و یکم تکون داد و بعد برش داشت.فشاری که به لباس زیرم میاورد دردناک بود.کوسن مبل و که کنارم بود برداشتم و روی قسمت دردناکم گذاشتم.
جنی:حالت خوبه؟
لیسا:آ..آره خوبم
جنی:پس من دیگه میرم
بلند شد و رفت سمت در ولی لعنتی ...نمیتونم بذارم الان بره!این کار قراره دردناک باشه لیسا اما دووم بیار.مثل همیشه.
لیسا:صبرکن.نرو دیروقته
جنی:خونم نزدیکه
لیسا:خب پس...من میرسونمت
جنی:باشه ولی خودم میتونم برم.
لیسا:نه!ماشین آوردی
جنی:اوهوم
لیسا:خوبه.صبرکن الان میام.
راه رفتن واقعا برام سخت بود اما این زبون لامصب همش بهم خیانت میکرد.کتم و پوشیدم و شال گردن انداختم و کلید خونه رو برداشتم.باهم رفتیم بیرون از خونه و طبق مسیری که جنی میگفت شروع کردم به رانندگی.با اینکه زیاد دورنبود اما پراز کوچه پس کوچه بود و این کارم و سخت میکرد.بین مسیر جنی باهام حرف میزد و این باعث میشد حالم بهتر بشه.
جنی:دست فرمونت خیلی خوبه
لیسا:من تو اکثر کارها خوبم
جنی:خودپسند!
لیسا:هییی نه من فقط دارم حقیقت و میگم‌واقعا تو همه چیز خوبم
جنی:فکر نمیکنم تو خوابیدن خوب باشی.زیر چشمات سیاهه
اول منظورشو متوجه نشدم و نزدیک بود سوتی بدم اما بعد خیلی عادی فقط سرم و تکون دادم.از بیخ گدشم رد شد.توی یک کوچه پیچیدم که جنی سریع گفت:نه!اونجا نه!
یهو ماشین و نگه داشتم و دستی و کشیدم.طاقتم تموم شده بود و دردم دوبرابر شد.وقتی خواست بهم هشدار بده سمت من خم شده بود و دستش و گذاشت جایی که نباید.......
خیلی آروم به جنی نگاه کردم.با دهن باز داشت به دستش یا دقیق تر بگم‌به چیزی که زیر دستش بود نگاه میکرد.نمیدونستم چی بگم.
جنی:این...
لیسا:لطفا زود قضاوت نکن من بهت آسیبی نمیرسونم.
جنی:تو...تو دیلدو میبندی؟
لیسا:هان؟
اینی که گفت از حقیقت هم بدتر بود و میترسم بهش بگم‌نه و اون باور نکنه فقط سعی کردم‌با آروم ترین لحن ممکن جواب بدم که فکر نکنه میخوام باهاش کاری بکنم.
لیسا:عامم نه.اشتباه متوجه شدی
جنی:پس این...چیه؟
به برآمدگیه شلوارم اشاره کرد.از اونجایی که راحت اسم دیلدو رو گفت حدس زدم که شاید بتونم منم باهاش راحت باشم اما ترجیح دادم ازش بپرسم.
لیسا:بی پرده بگم؟
جنی:راحت باش.
لیسا:خب این...واقعیه.
جنی:فکر کردی احمقم؟
لیسا:نه،جدی میگم.اونطور که فکر میکنی نیست.من...فرق دارم.
جنی:بی مزه اون برای واقعی بودن کوچیکه.
الان داره بهم برمیخوره.اون داره اندام‌جنسیه منو مسخره میکنه؟فکر کردی چی جنی کیم؟
اخمام‌رفت توهم و دست هام و توی سینم قفل کردم.
لیسا:منظورت چیه کوچیکه؟من به اندازه ی کافی دارم و این واقعیه میتونی ببینیش.
جنی:باشه.شلوارتو دربیار!
بالحن عصبانی گفت و من جا خوردم.این امکان نداره.چیز حال به هم زن و چندشیه اما یه چیزی وجود داره که این چندش بودن و ازبین میبره و اونم صدای پوزخند جنیه.وای به حالت کیم.
دکمه ی شلوارمو باز کردم و زیپمو پایین کشیدم.اون لعنتی از زیر لباس زیر هم کاملا قابل مشاهده بود.
لیسا:منو مسخره نکن‌کیم.دقیقا به اندازه ای هست که نفستو بند بیاره.
جنی:و نفس تورو
لیسا:چ...آهههههههه
با حس فشار دست جنی دور عضوم نفسم بند اومد و سرمو به پشتیه صندلی ماشین فشار دادم.جنی کیم.تووو ....
لیسا:فاککککک
جنی:راست میگی.واقعا تو اینو داری ولی میخوام بدونم چرا انقدر سخته و زیر دستم نبض میزنه؟هوم؟
لیسا:تو....نباید...اینکارو میکردی....
با دستش کش لباس زیرم و پایین کشید و پریکامی که از دیکم خارج شده بود و پخش کرد.
جنی:چرا نباید میکردم:؟به خاطر این مایع؟ولی این باعث شو وسوسه انگیز تر بشی.
خواست دستشو تکون بده اما اجازه ندادم و سریع لباس زیر و شلوارم و پوشیدم.یکم صبر کردم‌تا نفسم بیاد سرجاش و بهش گفتم:خیلی...دیوونه ای
جنی:چرا؟چون به اون چیز گوشتی دست زدم؟بیخیال لیسا من میدونستم تو اینجوری هستی.
با تعجب بهش نگاه کردم و اون برام توضیح داد.
جنی:هربار که منو میدیدی سخت میشد و من از فعل و انفعالات بدنت تشخیص دادم که تو متفاوتی اما میخواستم از یچیزی مطمئن بشم که شدم.
لیسا:از چی؟
جنی:تو به من نیاز داری.برای آروم کردن اون
به شلوارم اشاره کرد.
لیسا:نه! اشتباه شده.من متاسفم.من منحرف نیستم فقط تو...
جنی:بسه.بریم خونه ی من یا میخوای همینجا انجامش بدی؟
نمیفهمیدم داره چه اتفاقی میوفته.به قدری شکه بودم که میتونستم بوی دود از کَلَّم حس کنم.
لیسا:چ..تو...
سمتم‌اومد و یقم و گرفت و منو کشید جوری که لبامون باهم برخورد کرد.باورم نمیشه!مزه ی توت فرنگی میدن!
ازم فاصله گرفت .
جنی:حالا برو خونه ی من.
سرمو تکون دادم و ماشین راه انداختم چند تا کوچه ی دیگه تا رسیدن به مقصد.ماشین و وارد پارکینگ کردم و پشت سرجنی راه افتادم.
ساختمون بزرگی بود اما از خونه ی من بزرگتر نبود.رمز درو زد و وارد خ نه شدیم.
جنی:چیزی میخوری؟
لیسا:آره بیا جلو
اومد جلو و لباش و اسیر کردم.قطعا طعم توت فرنگیه روی لباش و به هزار تا خوراکیه دیگه ترجیح میدم.همونطور که میبوسیدمش وارد اولین اتاقی شدیم که اونجا بود.با پام درو بستم و به دیوار چسبوندمش.ازش فاصله گرفتم.نفس نفس میزد.
لیسا:لباساتو دربایار.
برگشت و چشمم به زیپ پشت کمرش خورد.اون و پایین کشیدم و بند لباسشو از شونه هاش جدا کردم و بالاخره اون و نیمه ب هنه توبغلم داشتم.تمام این اتفاقات مثل یک رویا بود.
روی سرشونه هاش و بوسیدم و برش گردوندم.
جنی:توهم درشون بیار.
دست هاش به سمت شلوارم رفت و من همزمان تیشرتم و در آوردم.
وقتی بدون لباس زیر منو دید تقریبا خشکش زد.آب دهنشو قورت داد و لبش و گاز گرفت.
کمرش و گرفتم و روی تخت هُلش دادم.
لیسا شرمنده ولی خیلی بی صبرم.
جنی:لیسا...لبات...
خم شدم و روش خیمه زدم.لب هاش و میبوسیدم و گاز میگرفتم و درست وقتی که حس کردم خیلی تو بوسه غرق شده تمام و بهش دادم.
ناخوناش توی بازوم فرو رفت و متوقف شد.متوجه شدم نفسش سنگینه و اشکی گوشه ی چشمش خودنمایی میکنه.خودم هم داشتم درد عجیبیو حس میکردم و ضربان قلبم بالا رفته بود.کمرم و تکون ندادم تا عادت کنه.وقتی نفسشو با صدا تخلیه کرد باهاش حرف زدم.
لیسا:تو...خوبی؟
جنی:لعنت بهت لیسا.....تکونش بده.
کم کم کمرم و جلو و عقب میکردم و به ناله هاش گوش میدادم.بعداز چندتا ضربه سرعتمو بیشتر کردم و جنی با هر ضربه ای که میزدم تکون میخورد.
حس کردم دارم میام و عضلات داخلیه جنی دور دیکم منقبض شدن.
جنی:تند..تندترررررر...آهههههههه
جنی ارضا شد و پشت سرش من اومدم.
فقط تونستم لرزش بدن و صدای جنی و بشنوم که میگفت:لعنت بهت لیسا....کاندوم...
تازه یادم افتاد که بدون هیچ چیزی داخلش تخلیه شدم.یکم که آروم شدیم از داخلش بیرون اوردم و کنارش روی تخت افتادم.
به صورتش نگاه کردم و کل این یک ساعت جلو از جلوی چشم هام رد شد.ما انجامش داده بودیم و من ....واو.
جنی:به پی اینجوری خیره شدی؟
لیسا:به تو
جنی:چرا؟
لیسا:یجورایی باورم نمیشه.از وقتی که میشناسمت لحظه ای نبوده که به این فکر نکنم.
خنده ی بی جونی کرد.
جتی:متخرف عوضی.
لیسا:قسم میخورم که نسبت بهت اینجوری فکر نمیکردم‌من بهت.....خب...
سرم و چرخوندم‌و به سقف خیره شدم.باید بین اینکه تو ذهنش یه منحرف باشم یا یه عاشق یکی و انتخاب میکردم‌اما اون با یک جمله ترس هام و از بین‌برد.
جنی:منم بهت علاقه دارم‌مانوبان.....


ArEl

Report Page