like starlight in the darkness

like starlight in the darkness

mini

chapter 21:


برف می‌بارید. چمن‌های یخ‌زده زیر لایه‌هایی از کریستال‌ها پنهان شده بودن و باد دونه‌های جدید رو سمت موهاشون می‌برد. همدیگه رو نگاه نمی‌کردن، اما کای نگران شونه‌هایی بود که نامحسوس از زیر اون کاپشنِ مشکی رنگ می‌لرزیدن.

اطراف کتابخونه خلوت بود و از زیر اون درخت همیشگی چیزی جز صدای دورِ برف‌بازی بچه‌ها به گوششون نمی‌رسید.

تهیون نفس کوتاهی کشید. هیچ حرفی برای گفتن به ذهنش نمی‌رسید و بدنش یخ کرده بود.

"درد داره؟"

با صدای کای به خودش اومد و سرش رو با احتیاط برگردوند.

"چ... چی؟"

"پیشونیت. درد داره؟"

چیزی توی صدای کای مثل همیشه نبود. انگار که تیغ‌های نامرئی با پیچیدن دور صداش زخمیش کرده باشن.

"نه... درد نداره. یه زخم کوچیکه."

تهیون جواب داد و خواست بپرسه که چرا صداش انقدر خسته‌ست، اما نتونست.

"ببخشید. متأسفم تهیون، بابت کاری که اون‌شب کردم."

"منم... منم متأسفم."

چند لحظه مکث کردن و تهیون برای لحظه‌ای فرو ریخت. کای از کارش پشیمون بود. دونه‌های برف‌ حالا اون‌قدر شدید می‌باریدن که حتی اگه سرش رو برمی‌گردوند هم به سختی می‌تونست صورتش رو ببینه.

"متاسفم... متاسفم که..."

صدای کای لرزید و نگاهش قفل شاخه‌ای شد که زیر بار دونه‌های برف خم شده بود.

"دوسِت دارم."

نفس تهیون حبس شد و بعد کلمات بدون این‌که فرصت فکر کردن پیدا کنه، از بین لب‌هاش سر خوردن:

"منم همینطور."

وحشت زده پلکی زد، نگاهی به بخار جلوی صورتش انداخت و قدمی به عقب رفت. بیشتر از همیشه ترسیده بود و حالا احساسات توی قلبش قوی‌تر از هر زمانی با دیدن چهره‌ی رنگ‌پریده‌ی پسر رو‌به‌روش توی رگ‌هاش می‌دویدن و فریاد می‌کشیدن.

کای با حیرت به چشم‌های پرش نگاه کرد. اما قبل از اینکه حرفی از دهنش بیرون بیاد، پسر روبه‌روش سریع چرخید و شروع به دویدن کرد. نفس تندی کشید و دنبالش دوید. بین اون‌همه برف، همه چیز براش شبیه یه خواب بود.

"صبر... صبر کن. تهیونا."

نفس نفس زد و صداش کرد. هیچ چیز رو درست نمی‌فهمید. سر درنمی‌آورد. گوش‌هاش درست شنیده بودن؟ با افتادنِ تهیون روی برف‌ها توی فاصله‌ی نه چندان نزدیک بهش، سریع‌تر سمتش رفت. کنارش نشست و دست‌هاش رو روی بازوهاش گذاشت. چشم‌هاش درشت و خیس بودن و کای هرچقدر فکر می‌کرد نمی‌فهمید چرا.

"تهیونا... چرا اینطوری... تو... تو دوسم داری؟"

قطره‌ی درشتی از چشم تهیون پایین افتاد و با پایین انداختن سرش خودش رو بین دست‌های کای تکون داد.

"ولم کن... برو. نگاهم... نکن‌. برو کای."

کای سرش رو پایین‌تر آورد و به اشک‌های جدید روی گونه‌هاش نگاه کرد. بدون مکث بدن پسر موقهوه‌ای رو توی آغوشش کشید و با وجود تکون‌های پی‌در‌پی‌ش محکم نگهش داشت.

"معذرت می‌خوام. چیزی نیست... چیزی نیست تهیون. ببخشید..."

کنار گوشش زمزمه کرد و دید که چطور بعد از چند لحظه بدن بی‌قرار بین دست‌هاش کم‌کم آروم گرفت. محکم‌تر نگهش داشت و با هق‌هق‌های خفه‌ی پسر بغض کرد.

"من... من نمی‌تونم کای. متأسفم... متأسفم، من... من آماده‌ش نیستم."

آروم پسر موقهوه‌ای رو از بغلش بیرون آورد و گونه‌ی خیسش رو با انگشت‌هاش پاک کرد. به چشم‌های درشتش خیره شد و دستش رو روی موهای بلندش کشید. قلبش از این‌همه آشفتگیِ پسر بین دست‌هاش محکم می‌کوبید.

"فرار نکن تهیونا... از من فرار نکن. صبر می‌کنم، هرچقدر که بخوای برات صبر می‌کنم. من... من دوسِت دارم، بیشتر از هرکس دیگه‌ای‌."

به صدای گرفته‌ی کای و جملات آرومش گوش سپرد و باز هم اشک ریخت. نمی‌دونست چطور دلیل این‌همه ترس رو براش توضیح بده، چطور تمام چیزهایی که توی ذهنش می‌گذشت رو به زبون بیاره بدون اینکه پسر رو‌به‌روش رو از دست بده. پس این بار بدون هیچ حرفی، خودش دست‌هاش رو دور کمر پسر حلقه کرد و سرش رو توی گردنش فرو برد. شاید توی این لحظه هیچ حرفی لازم نبود؛ فقط نفس‌های لرزون و بدن‌هایی که آروم آروم بین دست‌های هم گرم می‌شدن.




******




قدم‌های آرومش رو توی خونه‌ی تقریبا مرتب سوبین برمی‌داشت و با احتیاط به دور و برش نگاه می‌کرد. سوبین توی آشپزخونه درحال آماده کردنِ نودل‌هاشون بود و یونجون حالا فرصتی پیدا کرده بود تا جزئیات خونه‌ی پسر کوچیک‌تر رو به خاطر بسپره.

مبل‌‌های طوسی رنگ با فاصله‌ی نسبتا زیادی جلوی پرده‌‌ها جا گرفته بودن و فرش ساده‌ی کرم‌رنگی که حالا کمی کج بود، جلوشون پهن شده بود. برگه‌های نت‌ روی میزِ وسطشون رها شده بود و کنار ساعت، قفسه‌ی چوبی‌ای بود که قاب عکس‌های انگشت شماری توش به چشم می‌خورد. جلوتر رفت و به دیوار کنار اتاق رسید، حالا کامل از چشم سوبین توی آشپزخونه پنهان بود‌.

با لبخند به قاب‌ها نگاه کرد: سوبین و بومگیو با فرم مدرسه؛ سوبینِ کوچیک و ویولنی که زیر چونه‌ش گذاشته بود و با اخم درحال نواختنش بود؛ عکس فارغ التحصیلی سوبین و بومگیو همراه زن جوونی که نمی‌دونست کی بود؛ سوبین نوجوون و دختری که حتی با یک بار دیدنشون هم می‌تونست شباهتشون رو بفهمه؛ عکس بزرگ خانوادگی سوبین و کمی اون‌ورتر عکس شب مسابقه، خودش و سوبین و جایزه‌ای که توی دست‌هاشون بود. لبخندش آروم محو شد و نگاهش روی عکس خیره موند.

"اینجایی هیونگ؟"

با صدای سوبین جا خورد و سمتش برگشت. پسر کنارش ایستاده بود.

"نگاهم به عکسات خورد. قشنگن... من... زیاد عکس نگه نمی‌دارم."

گفت و دوباره به عکس‌ها نگاهی انداخت. سوبین دستش رو دراز کرد و با انگشت به عکس خودش و بومگیوی دبستانی اشاره کرد.

"این بومگیوئه، دبستان بودیم. حتی یادمه که این عکس رو چریونگ نونا کی ازمون گرفت. موقع امتحان‌ها بود و من از چندروز قبل داشتم به بومگیو ریاضی یاد می‌دادم. نمی‌دونی چقدر سخت بود هیونگ، ولی مثل اینکه جواب داد چون اون سال نفر دوم کلاسشون شده بود. بعد از امتحان انقدر خوشحال بود که دستم رو کشید و نونا رو مجبور کرد ازمون عکس بگیره. نگاه کن چجوری نیشش بازه."

با خنده تعریف کرد و چندبار با انگشت آروم روی عکس بومگیو زد.

"چریونگ نونا؟"

"اوه... ایناهاش، همینی که توی عکس روز فارغ التحصیلی وسطمون وایساده. نونا بومگیو

رو بزرگ کرده، داستانش طولانیه ولی... چون اونموقع خیلی جوون بوده از بچگی بومگیو بهش می‌گه نونا."

سوبین توضیح کوتاهی داد و با دست عکس خودش و خواهرش رو نشون داد.

"این خواهرم سویونه. اینجا فکر کنم دانشجو بود ولی الان پرستاره. انقدر سرش شلوغه که به زور وقت می‌کنیم همدیگه رو ببینیم. آخرین بار هم حتی یادمه رفتم بیمارستان دیدنش..."

با یادآوری آخرین دیدارش با سویون نفس عمیقی کشید و با مکث دستش رو سمت عکس بچگی خودش برد، وقتی که با اخم درحال ویولن زدن بود.

"اینجا اولین اجرام بود هیونگ. استادم با اینکه خیلی بهم سخت می‌گرفت بعد از اجرا ازم راضی بود. این عکس رو سویون نونا ازم گرفته. یادمه بعد از اجرا بهم گفت انگار به دنیا اومدم که ویولن بزنم. این حرفش رو هیچوقت یادم نرفت."

سمت یونجون برگشت که با چشم‌های ریز شده از لبخندش خم شده بود و دقیق‌تر به عکس نگاه می‌کرد.

"نونات راست گفته بینی."

یونجون گفت و حالا اون هم سمتش برگشت. برای چندثانیه به هم خیره شدن، تا اینکه سوبین با پایین انداختن سرش نگاهشون رو شکست.

"مادرم... مادرم هیچوقت خوشش نمی‌اومد که ویولن بزنم. همیشه وقتی توی خونه تمرین می‌کردم عصبانی می‌شد. برعکس نونا، بنظرش همه‌ی این چیزا وقت تلف کردن بود."

یونجون نگاهش رو سمت زنی برد که توی بزرگ‌ترین عکس، با نگاه نافذش صاف روی صندلیِ جلوی سوبین نشسته بود.

"خوشحالم که... خوشحالم که ادامه‌ش دادی سوبین."

سوبین لب‌هاش رو روی هم فشار داد، خواست چیزی بگه که با دیدن نگاه دوباره‌ی یونجون روی عکس دوتاییشون توی شب مسابقه سکوت کرد.

"راستش من هیچوقت خودم نخواستم که رقصیدن رو یاد بگیرم. پدرم دوست داشت برقصم، هیچوقت نفهمیدم دقیقا چرا."

"خودت دوست نداشتی؟"

با تعجب به یونجون نگاه کرد که حالا با توی دست گرفتنِ قاب بچگیِ سوبین نشسته بود.

"نه اینکه بدم بیاد ولی... انگار هیچوقت خواسته‌ی خودم نبود. دوازده سالم بود که مرد‌. نمی‌دونم چرا بعد از اون هم به رقصیدن ادامه دادم اما انگار‌... انگار که از یه جایی به بعد تنها چیزی بود که یادم میاورد هنوز هم زنده‌ام، هنوز هم می‌تونم حرکت کنم. مثل یه اعتیاد که گاهی بقیه رو خوشحال می‌کرد، اما خودم رو نه."

انگشتش رو از روی شیشه‌ی قاب عکس روی موهای سوبین کوچولوی نوازنده کشید و آروم لبخند زد. با حس دست سوبین روی کمرش سرش رو سمتش گرفت و آروم زمزمه کرد‌‌:

"اما راستش... هرموقع که با موسیقیِ تو می‌رقصم همه چی فرق داره. مثل اینه که یه دلیل مهم پیدا کردم برای رقصیدن، یه چیزی که ارزشش رو داره، چیزی که خودم رو هم خوشحال می‌کنه."

سوبین هم حالا آروم نشسته بود و دستش رو روی شونه‌ی یونجون می‌کشید.

"هیچی از اینکه خودت موقع رقصیدن لذت ببری مهم‌تر نیست پس... خوشحالم که گاهی باعث می‌شم ازش لذت ببری و خوشحال باشی، هیونگ."

گفت و دستش رو روی گونه‌ی یونجون کشید که از قبل سرخ شده بود و با لمس دست سوبین حتی سرخ‌تر هم شد.

"نو... نودلمون سرد شد."

یونجون با عجله گفت و با گذاشتن قاب عکس سرجاش سریع سمت آشپزخونه‌ رفت. دستش رو روی گونه‌ش کشید و اهمیتی به سوبین که با خنده‌های آرومی پشتش میومد نداد. خونه‌ی همیشه و ساکت و بی‌روح سوبین، اون‌شب با وجود یونجون رنگ و بوی تازه‌ای گرفته بود.




******




نیمکت چوبی با کوچیک‌ترین حرکت غرغر می‌کرد و پرنده‌ها بی‌وقفه درحال خوندن بودن. پرتوهای خورشید دوباره سراغ شهر یخ‌زده‌ای اومده بود که هنوز از برف ظهر سفید بود و بی هیچ عجله‌ای توده‌های برفی رو کوچیک و کوچیک‌تر می‌کرد. آهنگی که اون هفته بارها گوش کرده بود بلند توی فضا می‌پیچید و این‌بار علاوه بر خودش، دختر روبه‌روش هم درحال گوش دادن بود.

از بعد از اون روز عجیب و رسوندن هیه به بیمارستان، همه چیز خیلی سریع بدون اینکه خودشون بفهمن بینشون صمیمی شده بود و حالا هردو عضوی از دنیای کوچیک همدیگه شده بودن.

گاهی با هم به کافه می‌رفتن، بومگیو ساعت‌ها خودش رو گوشه‌ای سرگرم می‌کرد و زمانی که هیه دیگه توی کافه کاری برای انجام دادن نداشت با هم از هر چیزی حرف می‌زدن. گاهی مثل حالا با وقفه‌ی کوتاه بین‌ کلاس‌هاشون توی دانشکده‌های بزرگ و کوچیک قدم می‌زدن و سر از مکان‌های پنهانی‌ای در می‌آوردن که بومگیو توی این چندسال حتی تصور هم نمی‌کرد که چقدر نزدیکش باشن؛ درست مثل حوض کوچیکِ یخ‌زده‌ای که مجسمه‌ی عجیب وسطش و ترک‌های کاشی‌های خاکستری‌رنگش پشت انبوه درخت‌ها، جایی نزدیک دانشکده‌ی حقوق انتظارشون رو می‌کشید‌. نیمکت چوبی قدیمی با دسته‌های گرد دورش، اولین چیزی بود که دختر سمتش دویده بود. بومگیو با چشم‌های بسته لبه‌ی حوض نشسته بود و هیه درحال چسبوندنِ یکی دیگه از برچسب‌های عجیب و غریبش روی کیف ویولن پسر بود.

"هومم قشنگ بود."

دختر با لحن گرمی بعد از تموم شدنِ آهنگ گفت و همزمان نگاه دقیق‌تری به ترتیبِ برچسب‌ها انداخت، تا اینکه سرش رو با غرغر بومگیو بالا گرفت.

"هیهه بهم می‌خندن اگه اینارو ببینَنن! آخه کی روی کیفش استیکر پاندا و تخم مرغ می‌چسبونه؟ داری رسما بولیم می‌کنی!"

هیه بلند به صدای تو دماغی بومگیو خندید:

"خب که چی! بذار بخندن. مهم اینه که کیفت مثل خودت حوصله سر بر نباشه."

"من حوصله سربرم؟ یااا هیونینگ باهیه!"

با لحن شاکی‌ای گفت و بعد از چنگ زدن به داخل حوض، مشتی از برف‌های یخ زده رو سمت دختر پرتاب کرد.

"یا چوی بومگیو! جای تشکرته الان؟"

درحالی که خنده‌‌هاش رو می‌خورد قدم‌های بلندش رو برداشت و نزدیک‌ترین گوله‌ برفی که به مشتش اومد رو سمت بومگیو پرت کرد؛ و اینطوری بود که داد و فریادهای جفتشون تا چند دقیقه‌ی بعد، همه‌ی پرنده‌ها رو از دور و برشون فراری داده بود.

"آآآییییی این یکی خیلی بزرگ بود صبر کن!"

بومگیو با صدای جیغ مانندی گفت و چند لحظه بعد حجم زیادی از برف که به مشتش اومده بود سمت دختر پرتاب کرد. راضی از اصابت پرتابش بلند خندید، که با زمین خوردنِ هیه برای لحظه‌ای خشکش زد. سر دختر پایین بود و چیزی از صورتش معلوم نبود، با عجله سمتش رفت.

"چی... چیشد؟ خیلی محکم بود؟ چرا افتادی..."

بومگیو تند تند با نگرانی گفت و با پایین آوردن سرش نگاهش به ابروهای تو هم رفته‌ی هیه خورد.

"نه ب... بخاطر... تو نبود. پام یهو درد گرفت."

بومگیو نفس کوتاهی کشید، با احتیاط دستش رو زیر بازوش برد و بدون هیچ حرفی آروم بلندش کرد. بعد از نشوندنِ هیه روی صندلی، دست‌های دختر سریع توی کیفش دنبال قرص‌هایی گشتن که بومگیو توی این چندروز تقریبا مطمئن شده بود چیزی جز مسکن نبودن.

"نمی‌خوای دکتر بری؟"

بومگیو با لحنی که حالا آروم‌تر از همیشه بود پرسید. بار دیگه بیماری دختر و سنگینیِ مسئولیت رازی که فهمیده بود رو روی شونه‌هاش حس می‌کرد.

"چیز مهمی نیست، خودش همیشه خوب می‌شه."

بومگیو با لحن قاطع هیه ساکت شد و دیگه چیزی نگفت. دوباره گیج و سردرگم توی وضعیتی افتاده بود که هیچ ایده‌ای برای بهتر کردنش نداشت. پس باز هم فقط نگاهش کرد و کنارش موند، تا زمانی که درد اجازه‌ی بلند شدن بهش داد.

بعد از راضی کردن دختر برای خونه رفتن، درست بعد از اینکه توی تاکسی نشوندش و کیفش رو روی پاش گذاشت، بین خیابون‌های حوصله سر برِ اطرافش آروم قدم زد. خیابون‌های تکراری ای که برخلاف کیف روی شونه‌ش هیچکدوم از اون استیکرهای عجیب و غریب رو نداشتن. مکث طولانی‌ای کرد و به آسمون خیره شد؛ حالا حتی خورشید هم دوباره از شهر رو برگردونده بود.





Report Page