like starlight in the darkness
minichapter 20:
شال گردن طوسی رنگش رو بالاتر آورد و بعد از این که دفترچهش رو توی کولهش چپوند نفس کوتاهی از هوای سرد اطرافش کشید. قدمهاش رو روی آسفالتهای خیس ورودی مدرسه برمیداشت و برای بچههایی که با خداحافظی بلندشون تند تند از کنارش رد میشدن دست تکون میداد، اما نگاهش خیره به آسمونی بود که ابریتر از هر زمانی، منتظر جرقهای برای باریدن بود.
"یونجون هیونگ!"
نگاهش رو پایین آورد و با چشمهای درشت شدهش دنبال منبع صدایی گشت که اونروزها بیشتر از هر صدایی معتادش شده بود، تا اینکه نگاهش قفل لبخند ملایم پسری شد که تکیه داده به درختِ پهنی روبهروی مدرسه با دیدنش دست تکون میداد. قدمهاش رو تند کرد و با تعجب سمتش رفت.
"سوبین؟ آدرس اینجا رو از کجا..."
"کای بهم داد. یه... یه کار مهم باهات داشتم برای همین."
سوبین با احتیاط گفت و دکمهی بازِ کاپشن یونجون رو به آرومی بست.
"چیزی شده؟"
یونجون با کمی نگرانی پرسید و به دستهای کشیدهی سوبین نگاهی انداخت.
"نه هیونگ. غذا نخوردی نه؟ حتما خیلی خستهای. بریم رستوران اونجا حرف بزنیم؟"
دستش رو دور دست یونجون حلقه کرد و بدون اینکه فرصت مخالفتی به پسر بده پشت خودش کشیدش. بعد از پیادهرویِ کوتاهشون، از سرما به نزدیکترین رستوران پناه برده بودن و حالا پشت گوشهای ترین میزش نشسته بودن. فضای خلوت و گرم رستوران باعث شده بود بدن منقبض شدهی یونجون بعد از چند دقیقه آروم بگیره تا بتونه نفس عمیقی به ریههاش بفرسته. بعد از گفتنِ سفارششون سرش رو سوالی کج کرد و به پسرِ روبهروش خیره شد. سوبین سرفهای کرد.
"خب راستش... من موسیقی رو انتخاب کردم هیونگ."
یونجون با شگفتی صاف نشست و به چشمهای مضطرب سوبین چشم دوخت. فردا آخرین فرصتِ اعلام موسیقیِ انتخابیشون بود و سوبین تا الان با تمام توانش ازش فرار کرده بود؛ انگار نه انگار که یک ماه و نیم دیگه مرحلهی اول مسابقه بود.
"انتخابش کردی؟ چی؟؟ چی میخوای بنوازی؟"
خودش هم از صدای هیجان زدهش تعجب کرد و تکون ریزی سر جاش خورد.
"مطمئن نیستم از پسش بربیام ولی... الان میذارم گوش بدی."
گوشیش رو درآورد و موسیقیای که بعد از روزها کلنجار رفتن با خودش انتخاب کرده بود رو پلی کرد. پاش رو مضطرب تکون داد.
صدای بارونی که به پنجره میخورد با آهنگ ترکیب شده بود و چشمهای یونجون بسته بود. شونههاش با هر نفسش آروم بالا و پایین میرفت و ابروهاش گاهی آروم میلرزید. تمام مدت، تا زمانی که موسیقی به پایان برسه لبهاش رو آروم روی هم فشار میداد و با به پایان رسیدنش آروم چشمهاش رو باز کرد. بدون اینکه بخواد قطرهی ریزی از چشمش سر خورده بود.
"ه... هیونگ؟"
سوبین با ترس صداش زد. دلیل اشک روی گونهی هیونگش چی بود؟ اونم حسش کرده بود؟
"این... این خیلی قشنگه. بهترین چیزی بود که میتونستی برای اجرامون انتخاب کنی، بینی."
ابروهای سوبین با شنیدن لقبی که مدتها بود نشنیده بود بالا پرید و بیاراده با انگشتش اون قطرهی فراری رو از گونهی یونجون پاک کرد.
"باید خیلی تمرین کنم. تمام تلاشم رو میکنم هیونگ."
گفت و با دیدن لبخند یونجون ته قلبش به خودش قولی داد. موقع گوش دادن به موسیقی یاد اون شبی افتاده بود که بزدلانه از همه چیز فرار کرده بود. یاد تمام سالهایی افتاده بود که از یونجون فاصله گرفته بود، همون سالهایی که از خودش و رویاش دور شده بود. پس با انتخاب این موسیقی به خودش قول داد که هیچوقت اجازه نده تمام اون سالها دوباره تکرار بشه و بشکنتش، نه برای خودش و نه برای یونجون.
******
"آخ نونا فشارش نده درد داره!"
"حقته کانگ تهیون. میخواستی این همه مدت گم و گور نشی!"
صدای بلند لیا همزمان با پرت شدن پنبه داخل سطل توی گوشش پیچید و چشمهاش از سوزش زخمش جمع شد. انگار همین چند دقیقه پیش بود که پاش رو روی گاز گذاشته بود و با بالاترین سرعت توی خیابونها درحال رانندگی بود، به امید اینکه فکرهای توی سرش برای لحظهای تنهاش بذارن. اما قبل از اینکه متوجه بشه با دیدن ماشین دیگهای که از سمت دیگه میومد پاش رو روی ترمز گذاشته بود و توی یک لحظه سرش محکم به فرمون خورده بود. گیج و خسته بدون اینکه متوجه بشه کجا میره، کمی بعد خودش رو با پیشونیِ زخم شدهش توی کافهای پیدا کرده بود که لیا اون ساعت شب درحال جمع و جور کردن و بستنش بود. با صدای لیا به خودش اومد.
"خب؟"
تهیون نگاهش رو دور کافه چرخوند و به هرجایی جز چشمهای دختر نگاه کرد.
"خب... معذرت میخوام نونا. نیاز داشتم یه مدتی... تنها باشم."
با صدای گرفتهش گفت درحالی که مطمئن بود دختر روبهروش با همین توضیحِ کوتاه بیخیالش نمیشه.
"چرا تنها باشی؟ چیزی که نشده؟"
لیا پرسید و به تهیونی نگاه کرد که نگاه خستهش رو دوباره ازش دزدید و مشغول خوردنِ باقیموندهی آب توی لیوانش شد.
"نه. نه چیزی نشد-"
"عجیب شدی تهیون. حتی یونجون هم نگرانت شده بود. اصلا این وقت شب توی خیابون چیکار میکردی؟ اونم تو، ساعت یازده شب."
تهیون چشمهاش رو به بهونهی سردرد بست و دستش رو روی میز فشار داد. لیا راست میگفت، اون روزها همه چیزش عجیب بود؛ بیخوابی و بیقراریهاش، لباسهای کم و چروک توی تنش اون هم وسط زمستون، شب بیرون زدنِ بیسابقهش از خونه و موهاش که حالا از همیشه بلندتر شده بود، درحالی که تهیون از موهای بلندش متنفر بود.
"نمیدونم فقط... فقط یکم گیجم. توی این هفته حتی گذر زمان رو هم نفهمیدم."
لیا سکوت کرد درحالی که ذهنش پر از سوال بود. خواست به تهیون بگه که کای این مدت چطور دنبالش بوده، چطور غمگین و سرگردون بوده اما چیزی نگفت. خواست جملهی دیگهای به زبون بیاره که تهیون دوباره سکوت رو شکست.
"من ترسیدهم. ترسیدهم نونا اما خودم هم... حتی خودم هم نمیدونم چرا."
لیا متعجب نگاهش کرد. هیچوقت تهیون رو اینطور ندیده بود و نمیدونست از این حالتش باید چه برداشتی داشته باشه. میدونست بین پسر روبهروش و کای چه اتفاقی افتاده، میدونست کای چه احساسی بهش داره، با اینکه هیچ ایدهای راجع به اینکه چی توی سر تهیون میگذشت نداشت. اما ترس؟ نمیفهمید که ترس از چی. آروم کنارش نشست.
"از چی میترسی تهیون؟"
با شک پرسید و با سکوت نسبتا طولانیِ پسر موقهوهای ناامید نفس عمیقی کشید.
"از... تغییر. از اینکه به خودم بیام و ببینم که دوباره همه چیزو از دست دادم. ببینم که دیگه هیچی مثل قبل نیست."
لیا درست چیزی از حرفهاش نفهمید. از ربطش به کاری که کای کرده بود چیزی سردرنیاورد اما یه چیز رو خوب میدونست، اینکه تهیون نیاز داره آروم بشه، بیشتر از هر زمان دیگهای و حتی برای چند ساعت. پس بدون حرف اضافهای دستش رو پشتش کشید و بعد از بستنِ کافه به جای پسر پشت فرمون نشست. به جایی بردش که میدونست همیشه مکان امنشه، حتی اگه ازش فرار کنه: خونهی یونجون هیونگش.
******
موسیقی رو برای بار چهارم پلی کرده بود و وسط خونه، پشت سر و صدای گوشتی که سرخ میشد درحال رقصیدن بود. صدای قطرات آب توی حموم نشون از این میداد که تهیون هنوز درحال دوش گرفتنه و یونجون حالا با سرگرم کردنِ خودش با رقصی که هنوز هم انگار هیچ سر و تهی نداشت، سعی در خالی کردنِ سرش از هر فکر و خیالی داشت که راجع به پسرِ داخل حموم بود؛ اما با این حال تمرکز نداشت.
"پروانه"
اولین تصویری که توی ذهنش موقع گوش دادن به موسیقیِ انتخابیِ سوبین نقش بسته بود پروانه بود. پروانهای که گم شده بود و سرگردون میچرخید و میچرخید. زخمی میشد، درد میکشید، اما باز هم بال میزد و با حسرت میچرخید تا شاید خونهای رو پیدا کنه که روزی گمش کرده بود.
"حسرت"، همون حسی که با گوش سپردن به اون صدا جایی عمیق توی قلبش حسش کرده بود.
پس امتحانش کرد. پروانه شد و بال زد. چرخید و دستهاش رو با ظرافت کنارش تکون داد، چپ و راست دوید و دستهاش رو بالاتر آورد. روی پنجهی پاش بلند شد و سر بلند کرد، به دنبالِ همون خونهای که گمش کرده بود. اما اون واقعا گم شده بود، دیگه هیچ خونهای برای برگشتن نبود. پس باز هم بال زد، چرخید و چرخید، پر از حسرت.
با صدای باز شدن درِ حموم حرکاتش متوقف شد و سرش رو برگردوند. تهیون رو دید که با حولهی پیچیده شده دور تنش آروم بیرون اومد و چشمهای سرخش رو بهش دوخت.
"اومدی تهیونی؟ برات لباس گذاشتم توی اتاق. بپوش بیا یه چیزی بخور، باشه؟ لیا گفت گرسنهای."
"مرسی هیونگ گرسنه نیس-"
"وقتی لیا میگه گرسنهای یعنی هستی. آمادهشون کردم زودی بیا."
گفت و موسیقی رو قطع کرد. هنوز هم نمیدونست باید با پسر داغونِ کنارش چیکار کنه و از کجا شروع کنه. سراغ گوشتهای سرخ شده رفت و بعد از چیدنِ میز به تهیونی نگاه کرد که با لباسهای خودش آروم درحال نزدیک شدن بهش بود.
"ببخشید یونجون هیونگ."
با صدای گرفتهای بعد از نشستن پشت میز گفت و زیر چشمی هیونگش رو دید که بعد از دست کشیدن روی شونهش، روبهروش نشست.
"انقدر حرف نزن بخور."
یونجون گفت و با دیدن لبخند کوتاهِ تهیون لبخند زد. شامِ دیروقتشون توی سکوت گذشت و چند دقیقهی بعد، بدون توجه به سرمایی که هر چند ثانیه تنشون رو میلرزوند توی تراس ایستاده بودن. زمین اون بیرون هنوز خیسِ بارون بود و سوز زمستونی سرتاسر شهر رو توی سکوت فرو برده بود.
"گوش دادی؟ یه چیزی راجع بهش عجیبه. شاید زیادی دارم فکر میکنم ولی موقع گوش دادن و رقصیدن باهاش... انگار که یه چیزی توی عمق روحم میسوزه."
یونجون با به پایان رسیدنِ آهنگ، بدون برداشتنِ نگاهش از ستارهی ریز توی آسمون گفت و پتوی دورش رو محکمتر کرد.
دلش میخواست حواس تهیون رو ذرهای از چیزی که انگار از درون خمش کرده بود پرت بکنه و از طرف دیگه دوست داشت نظر کس دیگهای رو هم دربارهی اون موسیقی بدونه.
تهیون سر تکون داد و بخارِ بازدم سریعش رو با چشم دنبال کرد.
"آره هیونگ منم حسش کردم. انگار یه حرفی برای گفتن داره که میخواد که فهمیده بشه. یه غمِ عجیب و شاید پشیمونی؟ هر آهنگی این قدرت رو نداره."
یونجون نگاهش کرد و فکر کرد. به هر حسی که پسر کنارش داشت و خفهش میکرد فکر کرد.
"تهیونا... نمیخوای حرف بزنی؟ انقدری میشناسمت که بفهمم چیزی که اذیتت میکنه موضوع کوچیکی نیست."
تهیون دستش رو روی چسب پیشونیش کشید و دوباره لرزید، لرزشی که اینبار از قلبش میومد. بعد از مکث طولانیای بالاخره صدای لرزونش به گوش یونجون رسید.
"اگه... اگه پشیمون بشیم چی؟ اگه خسته بشه چی؟ اگه دوباره... دوباره همه چیز جلوی چشمهام از بین بره چی؟"
"راجع به چی حرف میزنی تهیون؟ کی ازت خسته بشه؟ از چی پشیمون بشی؟"
تهیون آروم سر خورد و نشست. اهمیتی به سرمای سرامیکهای زیر پاش نداد و دستش رو روی صورتش گذاشت.
"یونجون هیونگ..."
با صدای شکستهای هیونگش رو صدا زد و دوباره، درست بعد از ده روز اشکهاش تمام صورتش رو خیس کرد.
"کای... کای..."
یونجون نگران کنارش نشسته بود و صدای آرومش توی گوش تهیون پیچید. پسر بزرگتر تمام تلاشش رو برای آروم موندن میکرد.
"کای چی تهیونی؟ چیزی بهت گفته؟ بحثی کردین؟"
تهیون نفس لرزونی کشید و با یادآوریِ اون عصر تاریک بیشتر توی خودش جمع شد.
"کای منو بوسید. منو بوسید هیونگ."
دروغ بود اگه میگفت از اون بوسه بدش اومده بود. دروغ بود اگه میگفت از کای متنفر شده بود. سالها بود که این راز رو با خودش به دوش میکشید و از همه چیزش میترسید. از خودش میترسید، از گرایشش، از از دست دادن این آدمهایی که براش مثل خانواده شده بودن، فقط و فقط بخاطر راز احمقانهای که مطمئن بود قراره همه چیز رو ازش بگیره. اما با فرود اومدنِ اون لبهای گرم روی لبهاش، با اون بوسهی پر احساسی که حتی توی خواب هم نمیدید انگار همه چیز فرو ریخته بود. تمام احساسات و ترسهایی که جایی دفن شده بودن حالا با تمام قدرت توی رگهاش جریان پیدا کرده بودن و دنیای منطقیش به آتیش کشیده شده بود.
یونجون با چشمهای گرد به تهیونی نگاه میکرد که حتی دستهای جلوی صورتش هم توان خفه کردنِ هقهقهاش رو نداشتن. تمام این سالها با از دور نگاه کردن کای و تهیون فهمیده بود که چیزی درست نیست. بین اون دو نفر رفتار کای با وجود تمام چیزهایی که وانمودشون میکرد به هیچ عنوان شبیه رفتارش با یه دوست نبود. از احساسات کای تعجب نکرده بود، باید کور میبود که نفهمه. اما هیچ ایدهای راجع به تهیون و احساساتش نداشت، هیچکس نداشت.
با آخرین توانش ذهنش رو به کار انداخت و بهترین جملهای که تونست رو به زبون آورد:
"تو... تو ازش بدت اومد؟"
پرسید اما بلافاصله پشیمون شد. انگار که مسخرهترین سوال دنیا رو پرسیده باشه. خواست جملهی دیگهای بگه که دستهای تهیون روی صورتش کنار رفتن و همونطور که نگاه خیسش به زمین بود، سرش رو به زور به چپ و راست تکون داد.
"من... منم دوسش دارم هیونگ."