lacuna : introduction

lacuna : introduction

ash

– 8 dec.

وقتی به دریا نگاه می‌کنم، فقط یک چیز توی سرم پرسه می‌زنه. خودش رو به این طرف و اون طرف می‌کوبه و قبل از اینکه شروع بشه، به پایان می‌رسه. نه سواله و نه جواب. خبری از صیادها وماهی‌های مرده‌اشون، و یا زندگی‌بخش بودن انعکاس غروب آفتاب روی سطح آب نیست. خبری از کلافگی‌ای که مسببشون نرمی شن‌های خیس چسبیده به لای انگشت‌ها و یا سوال «اولین‌بار کِی دریا رو دیدی؟» هم نیست. خبری از نفس راحت نیست. خبری از آرامش نیست. خبری از آزادی نیست.


وقتی به دریا نگاه می‌کنم، فقط خودم رو می‌بینم. روی شن‌ها. بی‌هیچ گذشته و آینده‌ای. تنهایِ تنها. مه سنگینی از گذشته‌ اطرافم رو در بر گرفته. چین و چروک‌هام توی چشم می‌زنن. موهام سفید شده. کم و بیش سرفه می‌کنم. درست و حسابی چیزی رو به یاد نمیارم. نمی‌دونم چندشنبه‌ست، نمی‌دونم کجام، و حتی نمی‌دونم کی‌ام. انگار کسی توی سرم جیغ می‌کشه و بعد کم کم صدای جیغش فرای شنیدن من، توی سرم می‌پیچه. انقدر به پیچیدن ادامه می‌ده تا به گلوم می‌رسه و خفم می‌کنه. انگار ذهنم سفید می‌شه. انگار افکارم می‌ایستن، انگار سرم زیر آبه و هیچکس صدام رو نمی‌شنوه. انگار تهشه. انگار آخر دنیا، همین دریاست. شروعش هم همین‌جا بود. خبری از اون سیگارهای ارزون قیمت و نم گرفته هم نیست که سوختنشون رو تماشا کنم. فقط منم و چندتا خاطره. فقط منم، و تو. 


«سلامم رو به دریا رسوندی؟ بهش گفتی متاسفم؟»


Report Page