اعوجاج شوشترِنو و مدیریت شهری: چه کسی مقصر است؟
کامیار صلواتیدر سفر اخیرمان به خوزستان، دیدن شوشترنو و وضعیتی که در آن دستوپا میزد، ما را تکان داد: کوچههایی که قرار بود برای پیاده تعریف شود، عرصهٔ جولان ماشین و موتور شده بود؛ خانهای که بههزار ظرافت طرحریزی شده بود را با سنگهای براق صورتی نما کرده بودند، دیوارهای «گذر مسجد» با سرامیک دستشویی پوشانده شده بود، و هر خانهاش داغ زخمی داشت. همهٔ ما بر سر این که چیزی درست پیش نرفته بود توافق داشتیم، امّا بر سر اینکه کجای کار اشتباه شده هیچ توافقی در کار نبود.
در واکنش به این وضعیت، دو نفر در کوبه یادداشتهایی نوشتند. شیرین حجازی مشکل را در نهایت «انطباقناپذیری طرح با نیازهای ساکنین» دانسته بود و ایراداتی را متوجه خود طرح کرده بود، و مهدی طاهری از برجعاجنشینی معمار، بیتوجهیاش به نیازهای کاربران و ناامنی محلّه سخن گفته بود. بهعبارت بهتر، یکی از نوشتهها مستقیماً به معمار تاخته بود و دیگری معمار را از عوامل موثر در وضعیت امروزی پروژه میدانست.
شوشترنو از معدود مجموعههایی در مقیاس محلّه است که معماری شناختهشده طرحش را ریخته و تا حدّ قابلتوجّهی مجال اجرا و عینیتیافتن پیدا کرده است. همهچیزش ظاهراً فکر شده است، جایزهٔ آقاخان برده، و در هرگوشهاش چیزی برای کشف هست. امّا آیا تمام این جوایز، تمام این توفیقها و تمام این زیباییها، رذالتی را پشت خود پنهان کردهاند؟

از شوشترنو بیرون بیاییم و به پسکوچههای تهران بازگردیم. چندبار ملحقات مطلقاً غیرمنطقی و خودخواهانهٔ ساکنان خانهها و صاحبان مغازهها به بناهای تاریخی، شاخص و یا حتّی بناهای کاملاً «معمول» امروزیمان را دیدهایم؟ چند بار حسرت دستکاریهای نالازم و اغتشاشآفرینی را خوردهایم که شهر و عرصهٔ عمومی را جز برای ساکنان خانه یا مغازهای خاص بهنهایت آزاردهندگی بصری و کارکردی رساندهاند؟ فکر میکنم وضعیت اسفناک بیتوجهی به وجههٔ بیرونی زندگانی و خانههای ما در شهرها چنان عیان است که نیازی نیست سرش مجادلهای کنیم. مگر ما با دیگر بناها و بافتهای شهریمان- چه معاصر چه تاریخی- رفتاری متفاوت و منطقی داشتهایم که مقاومت منفی ساکنان شوشترنو را نشانهٔ بیمبالاتی معمارش میدانیم؟ آیا میتوان در کشورهای دیگر به این سادگی نما و شکل و جزییات و کلیات بناها را چه در بافتهای تاریخی چه در بافتهای امروزین اینطور دستکاری کرد و چنین آزادی بیحدّوحصری را برای کاربرانش متصور شد؟
شهر و معماری نیازمند قانون، نگهداری و رسیدگی است. نمیشود بنایی را ساخت و انتظار داشت به لطایفالحیل هیچکس آن را تغییر ندهد و در فقدان نظارت و توجه، جامعهای یکدست و اخلاقی و پاکدامن به آن دستاندازی نکند. فرض کنید که در جامعهای که امکان دستبرد زدن بهراحتی فراهم است، از میان انبوه مردم، یکنفر پیدا شود و دستبردی به یک مغازه بزند و اجناسش را به خانهٔ خود ببرد؛ و منطق حکم میکند که در یک جامعهٔ واقعی –نه آرمانشهری خیالی و ناموجود- بالاخره چنین خواهد شد. اگر سیستم نظارتیای نباشد که سارق را مجازات کند و اموال صاحبمغازه را به او بازگرداند، هم صاحبمغازه، هم دیگر اعضای آن جامعه، یگانه راه نجات و حیات و بقای خود را متوسل شدن به اعمال غیرقانونی میدانند؛ چه این عمل تکرار عمل دزدی برای توزیع «عادلانهٔ» اجناس موجود باشد و چه برخورد شخصی و غیرقانونی با فرد دزد.
همین وضعیت را دربارهٔ شهر تصور کنید: بسیار محتمل است که در میان انبوه ساکنان یک شهرک یا مجتمع- آن هم در وضعیتی که جامعهٔ هدفش آن را تخلیه کرده، مدیریت شهری به آن بیتوجّه است، جمعیتی کمدرآمدتر و کاملاً ناهمگن و بیش از ظرفیت شهرک جایش را گرفته و امکان تغییر دادن در بناها بهسادگی فراهم است- کسی پیدا شود و تغییری ایجاد کند؛ مثلاً فراتر از محدودهٔ زمین و ملکش، حیاطی چند متری جلوی خانهاش بزند. مگر میشود انتظار داشت که با انجام چنین عملی از سوی یک خانواده، در فقدان مدیریت و نظارت کارآمد شهری، دیگران احساس نکنند که حقی از آنان ضایع شده است و حقشان را با تکرار آن عمل نادرست نستانند؟
همین مسأله را اگر پی بگیریم به پاسخهای بیشتری هم میرسیم: شوشترنو قرار بوده فضاهایی برای پارک ماشینها داشته باشد تا بخشهایی از آن کاملاً منحصر به پیادهها بماند؛ عملی که بههیچوجه تازه و عجیب نیست و اجرایی کردنش هم قاعدتاً نمیبایست چندان دشوار باشد. قرائن ماجرا نشان میدهد که تا پیش از رها شدن این مجموعه و موجود بودن سازوکاری مدیریتی برای شهرک که باعث میشده پارکینگهای آن شهرک هم طبق برنامه بهوظیفهشان عمل کنند، تمهیدات معمار کارگر افتاده بود. رها شدن شوشتر نو همانا و بیمعنا و احتمالاً ناامن شدن پارکینگهای شوشترنو همان! از این به بعد، ساکنان سادهترین راه را ساختن پارکینگهای شخصی جلوی خانههایشان دیدهاند و پیادهراههای شوشترنو، به مضحکهای پرتناقض تبدیل شدند: کوچههایی باریک که جولانگاه انواع اتومبیلها هستند.
معمار در خلاء طراحی نمیکند. معمار اگر برج عاجنشین هم باشد، با چند عامل بهشدت قویتر از خودش باید دستوپنجه نرم کند: کارفرما یکی از آنان است؛ آن هم وقتی پای کارفرمایی دولتی درمیان باشد. بارها بهچشم دیدهام که معماران بنایی را طراحی میکنند و وقتی کارفرماهای دولتیشان دغدغهمند «ایرانی-اسلامی» بودن طرح آن هستند، یا ناچارند طراحیشان را به سمت همان رویکردهای مرتجعانه متمایل کنند یا –اگر بخت یارشان باشد- با توضیحی قانعکننده که بر طرح سوار میکنند آن را «ایرانی-اسلامی» جلوه دهند. در این حالت دوم، خودشان هم توجیهشان را باور ندارند.
نمیخواهم تمام معضلات شوشتر نو و مجتمعهای مشابه را به فقدان مدیریت شهری کارآمد تقلیل بدهم. بیشک در این میان میتوانیم ردّ عوامل دیگری را نیز پی بگیریم: آیا استفادهٔ معمار از المانهای سنّتی معماری دزفول، ولو با بسط معنای کارکردی آنها، در تضاد با تداعیهای ذهنی آزاردهندهٔ مردمان فرودستی که تشنهٔ نو شدن و فرار از فرسودگی -با تعریف خودشان از فرسودگی- هستند، نبوده است؟ آیا وضع فاجعهبار بناهای صدسالهٔ اخیر ما- مثلاً بناهای مسکونی دههٔ بیست و سی در تهران- ناشی از نگاه رمانتیک، ارزشگذارانه و ایدئولوژیک بهاصطلاح «محققان» ما به تاریخ معماری در بسیاری از دانشکدههای معماری نیست؟ آیا گسترش اتومبیل و ضعف سیستمهای حملونقل عمومی در شهرهای ما، موجب غلبهٔ اتومبیل بر این شهرک زیبا نشده است؟
نوشتهٔ طاهری و حجازی در دل خود گویی همان را پذیرفتهاند که معترضش هستند: «زیاده جدّی گرفتن معماران»، بازتولید همان پندار که معمار همهکاره و قهرمان است و اثرش منتزع از مکان و زمان، و انتظار اینکه معمار در شرایطی خاص چیزی طراحی کند و آن اثر در تمام شرایط و با تمام تغییرات و بیمبالاتیها باز بهطرزی افسانهای به حیات خود ادامه دهد. میشود از منظر بندِرختها بهراحتی معمار این پروژه را نقد کرد؛ امّا جز آن است که اگر در نسبت با سایر بناهای معاصر یا مجموعههای اجتماعیمان بسنجیم، شوشتر نو لااقل حیاطهایی –گیریم بدون آفتاب امّا بادگیر- دارد که میتوان در آن لباسها را پهن کرد؟ حتّی اگر واقعاً معمار از برج عاجش پایین میآمد و لباسهای شوشتر نوییها را پناه میداد، آن مرکز تجاری زنده و سالم میماند و آن نماهای صورتی روی دیوارها نمینشستند؟ گمان نمیکنم. زخم شوشتر نو و دیگر شهرهای ما کاریتر از این حرفهاست و حکایت درد شوشترنو، «حکایتیست که تکرار میشود بهکرر». احتمالاً چون شوشترنو، شوشترنو بوده اینچنین چشم ما را گرفته است؛ کافی است از لحظهای که از خانه بیرون میزنیم به ساختمانهای دوروبرمان نگاه کنیم تا ببینیم این معضل همهجا هست.