kitesune II

kitesune II

helsa

از نیمه شب گذشته بود. حالا دیگه به‌ وضوح می‌دید هیسونگ مست شده؛ با این حال گذاشت ادامه بده؛ الان خیلی ریلکس تر از اول شب بود. مست‌تر، و پلک هاش سنگین‌تر.


“صورتت عجیبه.”

“این اولین باره یکی اینو به عنوان تعریف می‌گه.”

“چون تعریفه.”


هیسونگ کمی به پشتی صندلی تکیه داد.


“انگار هر قسمت صورتت یه داستان جدا داره.”


نگاهش روی پسر موند و چشماش کمی تنگ تر شد. انگار می‌خواست بیشتر دقت کنه.


“نمی‌دونم چطور توضیحش بدم، ولی صورتت شبیه چیزایی نیست که آدم فقط یه بار نگاه کنه و رد بشه.”

مکث کرد.

“بیشتر شبیه یه آهنگه که بار اول فقط قشنگه، ولی هرچی بیشتر گوشش می‌دی، چیزای جدیدتری ازش پیدا می‌کنی.”


کیتسونه به تعریف شدن عادت داشت اما این تعریف کردن های هیسونگ واقعا براش دلنشین بود. باعث می‌شد دوباره نگاهش رو برای چند لحظه ازش بدزده و از اون لبخند هایی بزنه احساساتش رو لو می‌ده، حتی از روی گونه هاش.


“و بدترین قسمتش اینه که خودت احتمالاً نمی‌دونی.”

“چی رو؟”

“اینکه وقتی واقعاً می‌خندی، چقدر فرق می‌کنی.”


کیتسونه نگاهش رو پایین انداخت و با خنده‌ی کوتاهی سرش رو تکون داد.


“تو واقعاً عجیبی اوپا.”

“اوپا؟”

این اولین جوابی نبود که انتظارش رو داشت؛ اما اولین باری بود که جواب آماده‌ای نداشت.

“مگه… توی کشور شما پسرای بزرگ‌تر رو اینطوری صدا

نمی‌زنن؟”


هیسونگ اما خیره بهش موند. فقط پلک می‌زد. انگار داشت مطمئن می‌شد درست شنیده. بعد خنده‌ای کوتاه ازش در رفت و سرش رو پایین انداخت.


“بهتون بی احترامی کردم؟”

“نه اینطور نیست، اما این برای وقتیه دخترا بخوان پسری بزرگ‌تر از خودشون رو صدا کنن استفاده می‌کنن، تو باید منو هیونگ صدا کنی”

“اه گند زدم”

“نه، اتفاقا بامزه بود”


زمان بیشتری گذشته بود. صدای کلاب هنوز اطرافشون می‌پیچید، اما برای هردوشون فاصله گرفته بود. چند بار لیوان‌ها عوض شده بود، چند بار خندیده بودن و حالا هیسونگ بیشتر از اینکه حرف بزنه، فقط به کیتسونه نگاه می‌کرد. آخرین لیوان نوشیدنی رو برداشت و سر کشید. کیتسونه سریع دستش رو جلو برد و لیوان رو ازش گرفت.


“کافیه.”

هیسونگ با اخم ‌ و تعجب سرشو بالا آورد.

“من هنوز می‌تونم.”

“نه، نمی‌تونی.”


هیسونگ خواست مخالفت کنه، اما وقتی صاف نشست، خودش هم فهمید اتاق برای یک لحظه کمی چرخید.


“فردا صبح پرواز داری.”


هیسونگ چند لحظه ساکت موند، بعد لبخند زد.


“حتی اینم یادت مونده؟”

“کارمه که یادم بمونه.”


خودش هم می‌دونست این بار فقط کار نبود. هیسونگ خواست جواب بده، اما قبلش چند قطره از نوشیدنی که کنار لبش مونده بود پایین رفت. کیتسونه آه کوچیکی کشید، دستمال روی میز رو برداشت و بدون فکر جلو رفت.


“صبر کن.”


 با دستمال آرام گوشه‌ی لب و بعد خط باریکی که روی چونه و گردنش افتاده بود رو پاک کرد. هیسونگ حالا می‌تونست از نزدیکتر نگاهش کنه. بیشتر شبیه کسی که نمی‌خواست اون لحظه تموم بشه.


“چیه؟”

کیتسونه متوجه نگاهش شد.

“هیچی.”

بعد از چند لحظه مکث ادامه داد. 

“می‌شینی کنارم؟”

“چرا؟”

“چون الان حس می‌کنم اگه بلند شم احتمالاً زمین می‌خورم.”


می‌دونست زیادی نوشیده و واقعاً فاصله‌ای با خوابیدن روی همون میز نداره. برای همین مخالفت نکرد و صندلی کناریش رو گرفت. چند لحظه بعد، هیسونگ سرش رو روی شونه‌ی پسر کنارش گذاشت. کیتسونه اول خشک شد. حتی نفسش رو برای چند ثانیه نگه داشت. بعد نگاهش روی صورت آرام هیسونگ موند و شونه‌هاش کم‌کم شل شد. انتظار هر چیزی رو داشت جز مردی که از اول شب انقدر مطمئن و کنترل‌شده بود، اینطور راحت کنارش آروم بگیره.


چند دقیقه بعد، هیسونگ سیگارش رو روشن کرد.


“واقعاً؟ الان؟”


هیسونگ با چشم‌های نیمه‌باز لبخند زد.

“اولی و آخری”

کمی بعد که دید واقعاً حالش بهتر شده، آرام پرسید:“هتلت کجاست؟”

هیسونگ چشم باز کرد و با همون لحن همیشگی جواب داد.

“می‌خوای شب بیای پیشم؟”


کیتسونه ناباورانه خندید. “جدی‌ای؟”

هیسونگ گیج نگاهش کرد. “چی؟”

“دارم آدرس می‌پرسم که تاکسی بگیرم.”

هیسونگ چند لحظه فکر کرد و بعد خودش هم خندید.

“آها.”

کلماتش رو مزه‌مزه کرد. 

“ولی خب… دوست داشتی اونجا هم کنارم باشی؟”

کیتسونه کلافه سرش رو تکون داد. 

“تو واقعاً ناامید نمی‌شی.”


گوشه لب هیسونگ بالا رفت و سرش رو کمی رو شونه کیتسونه تکون داد تا راحت تر باشه.

“اگه می‌تونستم…”

“…”

“تا کره با خودم می‌بردمت.”


با اون صداقت خسته‌ای که توی صدای هیسونگ بود، کیتسونه برای یه لحظه ناخودآگاه به این فکر کرد که از فکر رفتنش خوشش نیومد. نگاهش روی کارت هتل که از جیب کت هیسونگ بیرون زده بود افتاد.


“بیخیال آدرس”


بعد سیگار رو آروم از بین انگشت‌های هیسونگ بیرون کشید.


“بده.”

“تو که نمی‌کشیدی.”

“امشب استثناست.”


یه پک کوتاه زد و دود رو آروم بیرون داد. سیگار رو خاموش کرد، بعد دست آزادش رو آروم روی دست هیسونگ گذاشت. مرد حتی نیمه‌هوشیار هم اون لمس رو شناخت. بی‌اختیار انگشت‌هاش دور دست کیتسونه پیچید. کمی محکم تر از قبل، فقط اون‌قدر که نذاره فاصله‌ای بینشون بیفته. قلب کیتسونه برای لحظه‌ای فشرده شد. همه‌ی این سال‌ها یاد گرفته بود موقع خداحافظی هیچ‌چیزی از خودش جا نذاره؛ نه حسی، نه خاطره‌ای، نه دلتنگی‌ای. اما حالا، فقط با همین فشار آروم دست، برای اولین بار از خودش پرسید: فردا که بره، واقعاً فراموشش می‌کنم؟

جوابش رو نمی‌دونست. فقط می‌دونست دلش نمی‌خواست این چند دقیقه تموم بشه. آروم خم شد. بوسه‌ی خیلی کوتاه و سبکی روی موهای هیسونگ گذاشت؛ اون‌قدر کوتاه که انگار خودش هم از این همه صمیمیت جا خورده بود. بعد آروم زمزمه کرد:


“نگران چیزی نباش، آروم باش.”


هیسونگ هیچ جوابی نداشت. فقط خیلی آروم سرش رو کمی چرخوند؛ دنبال همون گرمایی می‌گشت که چند لحظه قبل حس کرده بود. لب‌هاش کنار گردن کیتسونه نشست. یه بوسه‌ی کوتاه، آروم و بی‌صدا. چشم‌هاش بسته بود و نفس‌هاش آروم‌تر از قبل بالا و پایین می‌رفت. کیتسونه برای چند ثانیه کاملاً بی‌حرکت موند. گرمای اون بوسه هنوز روی پوست گردنش مونده بود. ناخودآگاه انگشت‌هاش رو دور دست هیسونگ جمع کرد و خیلی آروم سرش رو به سر مرد تکیه داد.


بعد از حدود نیم ساعت، وقتی کیتسونه فهمید هیسونگ دیگه واقعاً توان موندن نداره، کمکش کرد از کلاب بیرون بیاد.

هوای خنک شب به صورتشون خورد و صدای موسیقی کم‌کم پشت درهای کلاب محو شد. دست کیتسونه از همون اول دور کمر هیسونگ بود؛ از داخل کت ‌بازش، کف دستش روی کمر مرد قرار گرفته بود و بیشتر وزن هیسونگ روی شونه‌ی اون افتاده بود. چند قدم که از در فاصله گرفتن، هیسونگ ناگهان ایستاد.


“خوبی؟”


هیسونگ جواب نداد. فقط سرش رو کمی کج کرد. چشم‌هاش سنگین بود و لبخند محوی گوشه‌ی لبش داشت. بعد انگار چیزی یادش افتاده باشه، آروم پرسید:


“گفتی اسمت چی بود؟”

“ریکی.”


هیسونگ لب‌هاش رو روی هم گذاشت و سرش رو تکون داد.


“پس کیتسونه چی؟”

“اسم کاریه.”


هیسونگ اسم رو زیر لب تکرار کرد.


“ریکی… این بیشتر بهت میاد.”


بعد دستش بالا اومد و یقه‌ی کت ریکی رو گرفت. ریکی هنوز فرصت نکرده بود چیزی بگه که هیسونگ پارچه‌ی کت رو کمی به سمت خودش کشید و فاصله‌شون رو از بین برد.


ریکی فهمید چه می‌خواد، اما عقب نرفت.


هیسونگ صورتش رو نزدیک‌تر برد. نگاهش بین چشم‌های ریکی و لب‌هاش جابه‌جا شد و بعد لب‌هاش رو روی لب‌های ریکی گذاشت.

بوسه‌ی اول کوتاه بود. لب‌هاش کمی نامرتب روی لب‌های ریکی نشست و چند لحظه همون‌جا موند. وقتی عقب رفت، نفسش گرم و نزدیک صورت ریکی پخش شد.


هنوز یقه‌ی کت‌ش رو رها نکرده بود.


دوباره جلو اومد؛ این بار لب پایین ریکی رو آرام بین لب‌هاش گرفت و بوسه رو ادامه داد. ریکی عقب نکشید. چند لحظه طول کشید تا بالاخره لب‌هاش کمی حرکت کنن و بوسه رو جواب بدن. دستش همچنان دور کمر هیسونگ بود و وقتی مرد بیشتر بهش نزدیک شد، آروم نگهش داشت.


هیسونگ بوسه رو کمی طولانی‌تر کرد. لب‌هاشون آرام روی هم حرکت می‌کرد و هر بار که فاصله‌ی کمی بینشون می‌افتاد، دوباره نزدیک می‌شدن. ریکی دست دیگه‌ش رو بالا آورد و کنار صورت هیسونگ گذاشت. هیسونگ کمی سرش رو چرخوند و صورتش رو بیشتر به کف دست ریکی تکیه داد. بعد دوباره لب‌هاش رو روی لب‌های اون گذاشت.


بوسه برای چند لحظه آهسته‌تر شد و فاصله‌ی بینشون تقریباً از بین رفت. هیسونگ یقه‌ی کت ریکی رو هنوز بین انگشت‌هاش نگه داشته بود و با هر بوسه، پارچه کمی بیشتر توی دستش جمع می‌شد.


هیسونگ خواست دوباره جلو بیاد، اما این بار پایش کمی لغزید و تعادلش به هم خورد.


بوسه نیمه‌کاره موند. ریکی سریع‌تر دستش رو دور کمرش جمع کرد تا نیفته.


هیسونگ پیشونیش رو روی پیشونی پسر گذاشت و نفسش رو با یه خنده‌ی خیلی کوتاه بیرون داد.


“کافیه.”

“چرا؟”

“چون مستی.”


هیسونگ لب‌هاش رو جمع کرد و انگار خواست مخالفت کنه.


“ولی می‌فهمم دارم چیکار می‌کنم.”


ریکی نگاه کوتاهی به پاهاش انداخت که به سختی وزنش رو نگه داشته بودن.


“حتی نمی‌تونی درست وایسی.”


بعد بدون هیچ حرفی سرش رو روی شونه‌ی پسر گذاشت و اون دست دیگه‌ش رو آروم پشت سر هیسونگ گذاشت و انگشت‌هاش رو بین موهاش حرکت داد. مرد نفس عمیقی کشید و شونه‌هاش شل شد.


“اینطوری خوبه.”


نگاهش رو به موهای بهم‌ریخته‌ی جلوی صورتش انداخت.


“چی؟”


“اینجوری نگهم داری.”


دست ریکی کمی محکم‌تر دور کمرش نشست.


“باشه.”


هیسونگ دست‌هاش رو که تا اون لحظه بی‌حالت روی شونه‌ی ریکی مونده بود، بالا برد و دور گردنش حلقه کرد. خودش رو بیشتر بهش نزدیک کرد و صورتش رو کنار گردن اون جا داد و آهنگی رو زمزمه کرد.


“If the angels came for me, I’d tell them no…”


صدای گرفته‌ش بین صدای خیابون گم می‌شد. بعد همون ملودی رو ادامه داد؛ کلمه‌ها گاهی نصفه و نامفهوم از بین لب‌هاش بیرون می‌اومدن.


سوال های زیادی توی ذهن ریکی بود که از خودش بپرسه؛ اما همشون رو با یک “بیخیال” رد کرد و اجازه داد اون لحظه بگذره.


حلقه‌ی دست‌هاش دور گردن ریکی کمی محکم‌تر شد و خودش رو بیشتر بهش چسبوند.


“I don’t wanna leave my baby alone…”


دست ریکی همچنان پشت سرش موند و گاهی انگشت‌هاش آرام روی موهاش سر می‌خورد. بعد از چند ثانیه مکث با صدای گرفته‌تری ادامه داد:


“I don’t wanna nobody else to hold you…”


فقط کف دستش رو آرام روی کمر هیسونگ کشید و دوباره موهاش رو نوازش کرد.


هیسونگ همون‌طور که سرش روی شونه‌ی ریکی بود، ملودی رو زیر لب ادامه داد. بعضی کلمه‌ها نامفهوم می‌شدن و گاهی صداش به قدری پایین می‌اومد که فقط حرکت لب‌هاش باقی می‌موند. البته، ریکی از قبل این آهنگ رو می‌شناخت. 


چند دقیقه بعد یک تاکسی جلوی کلاب توقف کرد.


ریکی خیلی آروم هیسونگ رو از خودش جدا کرد و کمکش کرد سمت ماشین بره. هیسونگ موقع راه رفتن دوباره بهش تکیه کرد و درست وقتی به تاکسی رسیدن، ایستاد. بعد نشست داخل تاکسی.


ریکی خم شد، کیف پول هیسونگ رو که نصفه از جیب کتش بیرون مونده بود برداشت و اسم کامل روی کارت شناساییش رو دید. نگاهش چند ثانیه روی اطلاعاتش موند، بعد کیف پول رو بست و دوباره داخل جیب کتش گذاشت.


همون لحظه دست مرد بالا اومد و نوک انگشت‌هاش کنار صورت ریکی نشست. انگشت‌هاش بی‌هدف روی پوستش سر خورد و قبل از اینکه دوباره پایین بیفته، ریکی دستش رو گرفت.


چند لحظه همونطور نگهش داشت. انگشت‌های هیسونگ بین انگشت‌هاش موند و بعد دستش رو کمی بالا آورد؛لب‌هاش خیلی آرام روی پشت دست‌ش نشست و بوسه‌ی نرمی روش گذاشت.


“شب بخیر، ریکی.”


ریکی دستش رو آروم رها کرد.


“شب بخیر، هیسونگ.”


در تاکسی رو بست، آدرس هتل رو به راننده گفت و هزینه‌ی تاکسی رو حساب کرد.


اما قبل از اینکه برگرده، نگاهش برای لحظه‌ای روی شیشه‌ی ماشین موند. هیسونگ سرش رو به صندلی تکیه داده بود و چشم‌هاش بسته بود.


با همون لبخند نیمه‌کاره بهش خیره موند. بعد همزمان که کیف پول خودش رو از جیبش بیرون می‌اورد برگشت سمت راننده.


“می‌شه یک لطفی بهم کنید؟”


8am


صدای تقه‌ی نسبتا محکم در باعث شد با اخم چشم‌هاش رو باز کنه.


“بیا تو…”

یکی از کارکنای هتل وارد اتاق شد.

“آقای لی، کمتر از دو ساعت تا پروازتون مونده.”


هیسونگ اول فقط نگاهش کرد. چند ثانیه طول کشید تا حرفش رو بفهمه. بعد یهو صاف نشست. چشم‌هاش کامل باز شد.

نگاهی به اطراف اتاق انداخت. همه‌چیز مرتب بود. چمدون کنار در قرار داشت، کتش روی رخت‌آویز آویزون بود و کیف پول و گوشیش دقیق روی میز کنار تخت گذاشته شده بودن. کنارش یه سینی بود. یک کاسه سوپ داغ، یک لیوان آب با چند برش لیمو داخلش و چند قرص کنار بشقاب.


کارمند متوجه گیجی نگاهش شد.


“سوپ برای رفع خماری و سردرده، آقا.”

“از کجا می‌دونستید امروز پرواز دارم؟”


کارمند همزمان که کتش رو از روی رخت‌آویز برمی‌داشت، ادامه داد: “کسی که دیشب براتون تاکسی گرفت، قبل از رفتن خواست وسایلتون رو آماده کنیم، ساعت پروازتون رو چک کنیم و حتماً بیدارتون کنیم که دیر نرسید.”


هیسونگ کت رو از دستش گرفت. همین که پوشیدش، یه بوی آشنا دورش پیچید. 


خنک… با یه شیرینی خیلی ملایم. همون بویی که دیشب هر بار ریکی نزدیکش می‌شد حسش می‌کرد. برای چند لحظه همون‌طور بی‌حرکت موند. بعد انگار تازه چیزی یادش افتاده باشه، سریع دست برد سمت جیب‌هاش. گوشی. کیف پول. جیب داخلی کت. همه‌چی سر جاش بود. کیف پول رو باز کرد. کارت‌ها. پول. مدارک. هیچی کم نبود. اما چیزی هم اضافه نشده بود.


نه شماره‌ای.


نه یادداشتی.


دوباره کیف پولش رو گشت. جیب‌های کتش رو. حتی داخل چمدون رو.


“لعنتی…”


این بار با عصبانیت بیشتری زیر لب گفت.


“حتی یه راه هم نذاشتی…”


چند لحظه همون‌جا ایستاد. بوی عطر هنوز روی یقه‌ی کتش مونده بود. انگار تنها چیزی که از دیشب براش باقی مونده بود، همین بو بود. 


کارمند دوباره مؤدبانه گفت: “آقای لی اگه حرکت نکنید، به پروازتون نمی‌رسید.”


هیسونگ نگاهش رو از کت گرفت. بی‌حوصله زیپ چمدونش رو کشید و از اتاق بیرون رفت. اما تمام مسیر، فقط به یه چیز فکر می‌کرد.


ریکی 


و این اسم تنها چیزی بود که ازش داشت.


Report Page