°just look at me° part6
writed by Terryبا تکون خوردن چیزی دور کمرش از خواب پرید
چشماش رو باز کرد و پتو رو کنار زد
این دست بود.. دست اون پسر؟
٫٫ یا یااا دست کوفتیتُ از روم وردار احمق
یونجون که هنوز خواب آلود بود با چشمای نیمه باز به پسری که کنارش روی تخت بود نگاه کرد
- پس طاقت نیاوردی اومدی پیش من خوابیدی
٫٫ فکر میکردم برای چرت ساده روی جای گرم توی این سرما مجبور نباشم ازت اجازه بگیرم
یونجون لبخند شرورانه زد و روی تخت نشست
- تو واسه خوابیدن با من نیاز به اجازه نداری گربه کوچ-
هنوز جمله ی یونجون تموم نشده بود که تهیون با بالشت صورتش رو هدف گرفت
تهیون از روی تخت بلند شد و به سمت توالت رفت که صدای زنگ گوشیش اون رو متوقف کرد
خم شد و اون رو از روی میز ورداشت
جیسو بود..
- خواهرته؟
٫٫ آره ، باید باهاش قرار بزارم ببینمش
انگشت اشاره ش رو به گزینه ی سبز رنگ نزدیک کرد که یونجون انگشتش رو بین انگشتاش گرفت..
- احتمالش خیلی زیاده که پشت خط فقط جیسو نباشه ، بهتره جواب ندی
٫٫ شاید به کمک نیاز داره ، اگه اتفاقی براش افتاده باشه چی؟
- فردا یه مهمونی هست که چوی سوبین و خواهرت رو هم صد در صد اونجا میبینی پس دلتنگیت رو نگه دار تا فردا
صدای زنگ مثل میخی بود که روی شقیقه ش فشار میدادن
چطور میتونست همچین زنگ مهمی رو از دست بده؟
یونجون به چشمای تهیون نگاه کرد.. وقتی ناراحت میشد بامزگیش چندین برابر میشد
- مطمعن باش اگر به این زنگ جواب بدی و سوبین شی خبردار بشه وحشی شدنش رو نمیشه کنترل کرد ، بهم اعتماد کن
٫٫ انقد نگو بهت اعتماد کنم ، یه نگاه به خودت بنداز بعد این جمله رو به زبون بیار
انگشتش رو از دست یونجون بیرون کشید ، تلفن رو قطع کرد و با عصبانیت روی تخت انداخت
.
.
~ خوش اومدید ارباب چوی ، مقصدتون کجاست؟
- قراره بریم سمت رودخونه ی هانگانگ
کش و قوسی به بدنش داد و به تهیون نگاه کرد
- تا من برگردم اسم این گربه ی اخمو رو بزارید تو لیست بادیگاردا.. از این به بعد بادیگارد ویژه ی منه
تهیون دستاش رو تو جیبش فرو کرده بود و عاقل اندر سفیه به یونجون نگاه کرد
٫٫ هر چی بیشتر میگذره بیشتر به بچه بودنت ایمان میارم
- بالاخره یکی باید باشه که بهت ثابت کنه همه ی پولدارا مثل هم خودخواه و بی رحم نیستن
.
.
بعد از قدمی که کنار رودخونه ی هانگانگ زد سوار ماشین شد و راهی خونه ش شد..
بعد از رسیدن در رو باز کرد و دنبال تهیون گشت
- گربه؟ گربه کوچولو؟
٫٫ انقد بهم نگو گربه من اسم دارم ، تهیون
«چه اسم دلنشینی»
- واسه من که گربه ای
- چرا صدات هست ولی خودت نیستی؟ کجایی؟
٫٫ اومدم..
روبهروی یونجون ظاهر شد و با لباس های شغل جدیدش اعلام حضور کرد..
یونجون با دیدن اون گربه کوچولو تو لباس تیره و رسمی لبخند بزرگی روی لب هاش شکل گرفت.. جذابیتش غیر قابل انکار بود
- آه.. کاش اخلاقتم مثل ظاهرت بود
٫٫ پررو نشو جفتشم خوبه
- آره مخصوصا اونجایی که با هر حرفی که میزنم یه چیز پرت میکنی سمتم
٫٫ من باهات همونجور رفتار میکنم که حقته ، حالا بهم بگو الان قراره چیکار بکنیم؟ اون دوست هکرت کی قراره کارشو شروع کنه؟
یونجون ایشی گفت و به سمت اتاق رفت
- الان بهش زنگ میزنم تا بیاد اینجا کارارو شروع کنیم
تهیون حس تازگی داشت..
انگار تمام زندگی گذشته ش رو کنار گذاشته بود و وارد زندگی جدیدی شده بود
همونطور که به لباس جدیدش نگاه میکرد یاد حرف شوفر پسر افتاد
«خوش اومدید ارباب چوی»
٫٫ راستی ، تو نسبت خانوادگی با چوی سوبین داری؟
یونجون از اتاق جواب داد
- نه چطور؟
٫٫ آخه فامیلیتون شبیه همه
- این فقط یه تشابه فامیلیه
٫٫ خب.. اسمت چیه؟
حتی خودش هم از سوالی که پرسیده بود حس عجیبی گرفت برای همین ادامه داد
٫٫ بالاخره من بادیگاردتم باید هویتت رو بدونم
یونجون بی صدا خندید و خوشحال بود که تهیون نمیتونست صورتش رو ببینه
شلوارک کوتاه که پاهای سفیدش رو نمایان میکرد رو همراه با تیشرت ساده پوشید و به حال رفت
- اسمم یونجونه ولی تو میتونی عشقم صدام کنی
٫٫ یونجونو ترجیح میدم
- اشکال نداره مجبور نیستی خیلی زود اعتراف کنی عاشقمی
تهیون همینطور که لباسش رو در میاورد گفت:
٫٫ من فقط به یه چیز میتونم اعتراف کنم اونم تنفر از توعه
- خدا از دلت خبر داشته باشه..