hollow;

hollow;

cooky

تیتی درست مقابلش ایستاده بود و تمام آن جملاتی که پور ساعت‌ها برای گفتنشان آماده شده بود، جایی میان گلویش گیر کرده بودند.

" چرا اخم کردی، پور؟ "

پور نگاهش را از صورت او گرفت. " اخم نکردم. "

تیتی با خنده‌ی کوتاهی چانه‌اش را بالا آورد.

" کوچولوی دروغگو. "

پور از لقب‌هایی که تیتی به او می‌داد متنفر نبود. چطور می‌توانست باشد؟ زمانی فکر می‌کرد شنیدن آن‌ها از زبان تیتی یعنی برای او خاص است. اما حالا نمی‌توانست جلوی افکارش را بگیرد که شاید تیتی همین لقب‌ها را برای آدم‌های دیگری هم به کار می‌برد. شاید تمام چیزهایی که پور به‌عنوان بهترین خاطرات نگه داشته بود، برای تیتی فقط عادت‌های کوچکی بودند که به‌راحتی می‌شد با هرکس دیگری تکرارشان کرد.

" پس بهم نگاه کن. "

پور نگاه کرد.

تیتی انگشت شستش را روی گونه‌ی او کشید و پیش از آنکه پور فرصت پیدا کند چیزی بگوید، لب‌هایش را بوسید.

آرام، و دوردست.

چقدر نفرت‌انگیز بود که هنوز می‌توانست این‌قدر خوشحال باشد.

همین آدم، همین تیتی، کسی بود که بارها او را با انتظارهای بی‌جواب تنها گذاشته بود. کسی که وقتی پور دلش می‌خواست بداند چه جایگاهی در زندگی‌اش دارد، با یک خنده موضوع را عوض می‌کرد. کسی که هیچ‌وقت حاضر نبود او را انتخاب کند، اما هر بار که پور تصمیم به رفتن می‌گرفت، با چند کلمه و یک بوسه دوباره نگهش می‌داشت.

و پور، با تمام آگاهی‌اش، باز هم با او همراهی می‌کرد.

اولش جوری او را می‌بوسید که گویا عاشق‌ترین فرد ممکن است، ولی بعد با حرکت ظالمانه ای لب‌هایشان را جدا کرد.

بوسه تمام شد و تیتی با انگشت شست گوشه‌ی لب پور را لمس کرد.

" می‌دونی چیه؟ تو خیلی خوش‌شانسی که منو داری. "

پور نگاهش کرد.

" هیچ‌کس نمی‌تونه رفتارهای تورو تحمل کنه. واقعاً فکر می‌کنی کسی می‌تونه تورو دوست داشته باشه؟ "

احساس کرد چیزی درونش فرو ریخت.

نه اینکه حرف تیتی برایش تازگی داشته باشد؛ اتفاقاً ترسناک‌ترین بخش ماجرا این بود که این جمله را قبلاً هم شنیده بود، فقط هر بار با شکل دیگری. تیتی آن‌قدر ماهرانه به او فهمانده بود که دوست داشتنش دشوار است که پور گاهی خودش را بابت رفتارهای معمولی‌اش سرزنش می‌کرد.

برای پیام دادن. برای دلتنگ شدن. برای اینکه دلش می‌خواست گاهی بدون درخواست کردن، دوست داشته شود.

تیتی لبخند زد و پیشانی‌اش را بوسید.

" قیافه ناراحت به خودت نگیر، عزیزدلم. می‌دونی که بدون من خیلی تنهایی. "

پور دلش می‌خواست بگوید من همین حالا هم تنهام.

می‌خواست بگوید تو کنارمی، اما هیچ‌وقت واقعاً با من نیستی. می‌خواست بگوید گاهی دلم می‌خواهد یک بار، فقط یک بار، بفهمم که برات مهمم.

اما هیچ‌کدام را نگفت.

چون می‌ترسید تیتی دوباره لبخند بزند و بگوید دارد زیادی سخت می‌گیرد. می‌ترسید بوسه‌ی بعدی را از او دریغ کند. می‌ترسید تیتی این بار به‌جای نگه داشتنش، اجازه بدهد برود.

تیتی دوباره لب‌هایش را به لب‌های پور رساند. پور این بار زودتر جواب بوسه‌اش را داد؛ نه از سر اطمینان، بلکه از ترس تمام شدنش. انگار می‌خواست تمام آن چیزهایی را که نمی‌توانست با کلمات بخواهد، در همان چند ثانیه پیدا کند.

وقتی دوباره از هم جدا شدند، تیتی موهایش را نوازش کرد.

" می‌بینی؟ تو هیچوقت نمی‌تونی به من نه بگی، فرشته‌ کوچولو. "

پور لبخند زد. لبخندی کوچک و خسته که حتی خودش هم نمی‌توانست باورش کند.

و در ذهنش به این فکر کرد که شاید تیتی درست می‌گفت؛ شاید هیچ‌کس دیگری نمی‌توانست دوستش داشته باشد.

او مثل کسی بود که مدت‌ها در یک اتاق تاریک مانده و حالا حتی نور ضعیف زیر در را هم با طلوع خورشید اشتباه می‌گرفت.

Report Page