illusıon brısée  ݃

illusıon brısée  ݃


- من مجبور شدم، هنوز هم مجبورم و اجبار‌ها تا آخرین نفسِ جسمم، انگار یک فشار عمیق علاوه‌بر تمام آن‌قبلی‌ها روی‌ قفسه‌ی سینه‌ای ‌هستند که همین‌حال هم سنگین است، هر‌بار بحث درد‌ها به میان می‌آید و من آنقدر زخم‌هایم میسوزند که گاهاً‌ از یاد میبرم برای که مینوشتم، برای چه مینوشتم، به کدام قصد مینوشتم و حتی احتیاجی به نوشتن هست؟
+ اگر نویسنده‌ها ننویسند پس چه کسی دست به قلم ببرد؟

- کدام نویسنده؟ من اگر نویسنده‌ هم نامیده میشوم، جز از دردِ عشق و شکستگی‌ها چیز دیگری برای نوشتن در چنته‌‌ام ندارم.

+ درواقع اصلا چه چیزی جز‌ همین چند‌ چیز عمیقِ تکراری، باعث تبدیل یک آدم به یک نویسنده‌ می‌شود؟
- آه .. برایت میگویم، مفصل است و نیازمند گوش‌های‌ شنوا، آن گوش شنوا حال انگار تو هستی.

- از همان اجبار آغازش میکنم، اجبار به ترک‌ کردن‌ها و حتی اجبار به از دست‌ دادن؛

مردم میگویند “تا چیزی را از دست ندهی قدرش را نمیدانی” اما من، میخواهم بدانم که اگر هم قدر بدانی، هم بند بند وجودت برای‌ِ خواستن بی‌تاب باشد اما دستِ تقدیر تورا مجاب به ترک آن چیزی کند که هیچ‌گاه در دستانت، حتی برای لحظه‌ای نداشته‌ای، چه؟ اگر چنان که گویی خیالی زاده‌ی ذهنت که با آن زندگی‌ای را گذراندی، در باورِ آن “خیال” چنان غرق شده‌ای که متوجه نفس‌های به شمار افتاده‌ات نمیشوی، چه؟ کسی جز خویش هم نمیداند آن وهمِ دوست‌داشتنی به چه اندازه از هر واقعیت میتواند بیشتر زخم‌هایی در اعماقِ قلب بکارد، و به چه اندازه باعث شود به زخم‌هایت تلخندی طولانی زده و همچنان به همان آن خیالپردازی بیمارگونه‌ات جان ببخشی.

+ داستان، داستانِ یک وهمِ درهم شکسته‌ است؟

- بله مردِ جوان، نه فقط یک، وهم‌های درهم شکسته.
او در نگاهِ منی که از شکستگی نویسنده‌ شده‌ام شخصی بود به جد قدرتمند، به همان‌ مقدار غیر واقعی، به همان مقدار دست‌نیافتنی و هزاران برابر … دارای زیبایی‌ای بی‌تکرار.

+ اشک‌هایتان … آدمی مثل شما هم میگرید؟

- قلبِ آن آدم‌هایی شبیه به من، بی‌وفقه.
چشم‌هایمان پنهان میکند چگونه برای خیالی ‌که هیچ‌گاه واقعیت نشد و به دستِ زمان، برای همیشه به قصه‌ها بخشیده شد؛ جان میدهیم.


Report Page