ترس از آیندهای روشن؛ تأملی در باب یادداشت «استارتآپها پیامآوران عصر جدید»
حسین ذبیح| روزنامه نگار حوزۀ شهر و معماریبیایید معماری را چنین بخوانیم: «تا تقاضایی نباشد جایی برای عرضه نیست». پس اگر نیازی به عرضۀ محصولی نباشد فضایی هم برای این عرضه در کار نخواهد بود. پس احتمالا ما با مرگ معماری برای فضاهای عرضه روبهرو باشیم.
امروزه انسان توانسته است پس از گذشت قرنهای متمادی مخارج خود را برای عرضه کم کند. دیگر نیازی به ساختمانهای پرهزینه نیست. ساختمانهایی که نور و طبیعت را با بیرحمی از دیگر انسانها میربودند. ساختمانهایی که همچون انبارهایی زیبا تجلی پیدا میکردند و قرار بود، کالایی بدون ازرش/باارزش را جوری جلوه دهند که گویی نبودش در زندگیمان تأثیر بسزایی دارد. یا ساختمانی ساخته نمیشود یا اگر ساخته شود قرار است کاربردی دقیق داشته باشد.

از همین رو است که ساختمانها محل عرضۀ خود را از نمایش اجتماعی عمومی به عرضۀ خصوصی میبرند. جایی که قرار است نیروی کار با کاربر و مصرفکننده برابری داشته باشد. زمانی که دیگر نیاز نباشد هزینۀ گزافی برای جلب فیزیکی مشتری پرداخت شود، نوبت به کارگر و یا ارائهکننده خدمات میرسد که برای کار بیشتر، در فضایی بهتر فعالیت کند.
اندکی مصداقی به موضوع نگاه کنیم؛ شرکتهایی مثل گوگل، فیسبوک و یا حتی شرکتهای داخلی که نمونههایی از رفقای خود در سیلیکونولی (Silicon Valley) هستند مثل دیجیکالا، تپسی و ... را در نظر بگیرید. محل عرضۀ کالای این شرکتها نه معماری و ساختمان، بلکه «وب» است که ما آن را فضای مجازی میخوانیم. بستر وب این امکان را به ما میدهد که آنچه را نتوانستهایم در فضای مصنوع عرضه کنیم با هزینهای بسیار پایینتر ارائه کنیم. به ازای هر چیزی در دنیای واقعی، جایگزینی به همان شکل و با امکانات بسیار بالاتر و کمترین میزان خطا در وب در نظر گرفته شده است.

اما در پس این فضای مجازی زیبا و دلربا، به همین دلربایی فضاهایی برای کارگران این شرکتها طراحی شده است. با حذف «فضای عرضه» و آزادشدن بار مالی بسیار زیادی که بر دوش تولید میگذاشت، اینک راه سرمایهگذاری در بهینهسازی فضای تولید بازتر میشود. درست است که هدف اصلی سرمایهدارها در این کسبوکارهای نوظهور خدمت به کارگران نیست و طراحی این فضاها به منظور بالابردن بازدهی کار آنهاست، و هنوز فضاهایی باقی مانده که محیط مناسب و جذابی نیست، اما این مسیر در حال تکامل است و ظاهراً آیندهای روشن در انتظار همۀ ما خواهد بود. با این حال هم سرمایهدار از این فضاها سود بیشتری کسب میکند و هم کارگران. یک رابطۀ دوطرفه در این محیطها وجود دارد که فرایند را به معاملهای بُرد_بُرد تبدیل میکند.
اگر سری به این فضاهای نوظهور و شتابدهندههای همین تهران بزنیم که امروزه تعدادشان به اندازۀ تمام فارغالتحصیلان دانشگاه آزاد است، میبینیم که دفاتر معماری وطنی هر آنچه را که ما در اینستاگرام اجنبیها و سایتهایی مثل آرکدیلی میدیدیم و با حسرت ورق میزدیم، ساختهاند و دختران و پسرانی که گویی از همۀ دنیا فارغ و حتی در مدل پوشش بسیار متفاوت از قوانین هستند (که خود امر مبارکیاست)، مشغول کارند. گویی نه در تهران که در سیلیکونولی قدم میزنیم.چقدر جذاب!
ناگفته نماند بخشی از این ماجرا میتواند ناخواسته باشد و ما ناچار باشیم دیر یا زود به این فضاها و مکانها رجوع کنیم. در شرکتهای نوپا اصل بر این است که فرد بتواند تمام هزینههای اولیۀ خودت را از سرمایهگذار جذب کند، پس به سراغ این فضاها خواهد رفت: فضایی که هزینۀ کمتری برایش پرداخت کند. در جایی مثل تهران که اجارۀ یک دفتر کار برای ۴ نفر هزینهای بالغ بر ۲میلیون تومان در ماه خواهد داشت (آن هم بدون دریافت هیچگونه خدمات)، در یک شتابدهنده هر کس با نصف همین مبلغ و بیشمار خدمات عمومی برای پیشبرد کسبوکار نوپای خود (استارتآپ) میتواند فعالیت کند.
پیشرفت بشر با آنچه در گذشتۀ نه چندان دور اتفاق میافتاد بسیار متفاوت است. در اواخر قرن گذشته برای کارگاههایی که آنها را صنعتی میخواندند نهایتاً شهرکی در حاشیۀ یک شهر صنعتی برای تجمع این مجتمعها برپا میشد، اما حالا ما نهتنها شاهد ظهور فضاهایی زیبا هستیم بلکه شهرهایی به واسطۀ این کسبوکارهای نوپا شکل گرفته است. سری که به زادگاه این شرکتهای کوچک بزنیم میبنیم در جایی مثل آمریکا، ژاپن و یا حتی چین، شاهد ظهور شهرهایی هم چون درۀ سیلیکون در ۷۰ کیلومتری جنوب شرقی سانفرانسیسکو و یا شهرهای نوظهور اطراف توکیو در ژاپن هستیم و بر خلاف آنچه تصور میشود، نه تنها معماری رو به افول نگذاشته، بلکه معماری بینالملل پس از آزمون و خطای بسیار در حال اوجگرفتن است. دستور کار هم سادهاست: ساختمان باید کاربردی، تا حد امکان عمومی (که مشتری با پشت پردههای شرکت هم احساسی عاطفی برقرار کند)، زیبا و دوستدار محیط زیست باشد. بنا باید معبدی باشد برای کارگرانش.
با ظهور محصولات این کسبوکارها فضاهایی از بین میروند؛ فضاهایی که خود زادۀ دوران جدید هستند. انسانهایی بیکار میشوند اما جامعۀ انسانی در حال تکامل است و نمیتواند پوست نیندازد، فضاهایی همچون پمپبنزینها، تاکسی سرویسها، مطبخهای حضوری و هر فضای دیگری که بشود آن را به استارتاپ تبدیل کرد.
مگر من یادم هست که مغازۀ کفاشی پدربزرگم که میگویند مغازهاش درست وسط بازار بود و کلی رفتوآمد داشت چطور طرحی داشت؟ مغازۀ پدرم اما حسی نوستالژیک دارد. با اینکه اجاره رفته و هیچ چیز از گذشته در آن باقی نمانده است اما من به خوبی یادم هست بوی برادۀ آلومینیوم، حس دردِ زخمیشدنِ انگشت دستم از فرورفتن براده و شوق خارجکردنش چه حسی داشت. همۀ اینها فراموش میشوند، همانطور که من محل کار جدم را به یاد نمیآورم، سنتهای گذشته نیز از بین میروند و آداب جدید جایگزین آنها میشود. بعضی از دوستانی که اهل نوشتن هستند هنوز آرزوی داشتن ماشین تحریر را دارند، صدایش، بوی جوهر و آن حس نوستالژیک نویسندگی. اما مگر میارزد امروز ماشین تحریر داشته باشیم؟ صدایش روی مخ میرود، بویش اذیتمان میکند و از همه مهمتر سنگینی و حملش مشکل درست میکند.
فضا هم به نظر اینگونه میآید. حتی اگر استارتآپی مثل پیدو شکل بگیرد یا نگیرد، ماشینهای الکتریکی بالاخره جایگزینها ماشینهای بنزینی و گازویلی خواهد شد. بهجای پمپ بنزین، دیوارهایی خواهیم داشت برای شارژ باطری ماشین و موتور برقیمان که آن را با پوشش گیاهی جذابی خاص کردهاند؛ یا شاید هم اتاقکی که با ماشین وارد میشویم و رباتی باطری ماشین را شارژ کند. و حتی فردا جایگزینی برای برق پیدا میشود و دوباره همه چیز از نو رو میشود.
شاید بهتر باشد چشمهایمان را بر روی رانتها دولتی در استارتآپها ببندیم و از بیدودها و اسنپها گذر کنیم. شاید بهتر است بگویم در کشورهایی با فساد بالا، استارتآپهایی که قرار است شفافیت را به دلیل ارائۀ خدمات بیشتر سر لوحۀ کار خود قرار دادهاند، برعکس ماهیتشان عمل میکنند، اما در این میان میتوان به سراغ برندهایی همچون دیجیکالا یا کافه بازار رفت. استارتآپهایی که شاید بعدها _چنانکه ما شرق آسیا را با سامسونگ و الجی میشناسیم_ ایران را به نام آنها بشناسند.