home
misun+ نه ، نه ، نه نمیتونی تو نمیتونی این کارو بکنی نه ، نه !
بومگیو کاغذی که حالا با اشک و عرق دستش که ناشی از عصبانیت و استرس مرطوب شده بود رو روی کانتر رها کرد ، نفس کشیدنش سخت بود نه اونقدر سخت که عدم اکسیژن باعث بشه چشمای خیسش سمت سیاهی برن ، بلکه اونقدر سخت که نیاز داشت همین الان لا به لای اکسیژن موجود عطر اون هم بهش برسه، ولی خونه خالی بود خالی از هرگونه چیزی که بهش یادآوری کنه اون نامه الکی و جعلی بوده ، ولی چطور امکان داشت واقعیت باشه وقتی هنوز کمد پر بود از لباسهای اون و رو تختی هنوز کمی بهم ریخته بود و ماگ قهوه داخل سینک کثیف مونده بود !
بومگیو کلافه دستی تو موهاش کشید و با برداشتن نامه از خونه زد بیرون ، نمیدونست کجا باید بره ،نمیدونست به کی باید زنگ بزنه ، نمیدونست باید کجا دنبال اون بگرده بومگیو واقعا نمیدونست ، با نشستن داخل ماشین تازه متوجه شد که چه قدر اون شهری که توش زندگی میکنه بزرگه و این حس زمانی شروع شد که هنوز ماشینش داخل پارکینگ آپارتمانشون بود .
حالا میفهمید اون ترس چرا وجود داشت ، کجا باید میرفت تا بتونه پیداش کنه ، گوشیش رو دوباره توی دستش گرفت دوباره همون شماره تکراری ، و همون صدا که نشون میداد بعد اون هشتادو هفت تماس هنوز هیچ چیزی تغییر نکرده هنوز گوشی یونجون خاموشه ، ماشین روشن کرد هنوزم بی مقصد بود ، رفت از محله ها رد شد ، از محلی که آشنایی شروع شد ، محلی که اولین بوسه رو دیده بود ، محلی که اولین دعوا رو دید ، یونجون اونجا نبود ، انگار نمیخواست پیدا بشه , غروب خورشید داشت همه چیزو بدتر میکرد ، هیچ جای شهر نمونده بود که بهش سر نزده باشه ، ولی اون نبود .
کمرش از رانندگی زیاد بی حس شده بود ، داخل اتوبان ماشین به کنار هدایت کرد و از ماشین پیاده شد ، کلافه بود ، کلمات نامه دوباره تو ذهنش چرخیدن :
((من گفتم بهت بار ها بومگیو ،بارها بهت گفتم این قفس دیگه قابل تحمل نیست ، این دیوارها دیگه آبی نیستن ، شیر آب دیگه صدای موج های آروم دریارو نمیده ، من همه این هارو گفتم من خستگیمو گفتم بومگیو و تو اونارو نادیده گرفتی.))
شاید همین باعث شد که بومگیو بره سمت دریا بره سمت همون ساحلی که مال خودشون بود همون جایی که به سختی پیداش کردن ، توی مسیر فقط داشت دعا میکرد نمیدونست به چه دین و به چه خدایی داشت دعا میکرد ولی انجامش میداد که اون هنوز روی شن های ساحل نشسته باشه و به آهنگ مورد علاقه اش گوش بده .
چراغ ماشین مسیر رو روشن نکرد ، بومگیو فقط میدونست الان وقت نداشت ماشین قفل کنه خاموش کنه یا هرچیزی ، فقط دوید تا برسه به یونجون ، بومگیو مثل همیشه دوید مثل وقتی که یونجون شب برنگشت خونه ، وقتی که کل راهرو بیمارستان دوید تا برسه به بدن خونی یونجون ، وقتی که تمام پله های ساختمون رو دوید تا برسه یونجونی که بین قرص و الکل داشت اوردوز میکرد ، نفهمید کی رسید اونجا ولی دیدش موهای مشکی خیس شده اش ، هودی طوسی رنگ خودش و سیگاری هنوز بین انگشت های لاغرش روشن بود،
بومگیو صدای نفس های خودش رو میشنید صدای ضربان قلبش صدای موج دریا صدای سوختن سیگار یونجون رو ولی نمیتونست صدایی از خودش دربیاره، به منظره جلوش نگاه میکرد و با خودش آروم تکرار میکرد ، پیداش کردم ، همینجاست سالمه اینجاست ...
آروم جلو رفت و و تونست صدایی از خودش در بیاره ؛
+ یونجون ......
یونجون با شنیدن صدایی آشنا سرشو برگردوند ، بومگیو هنوز رد اشکای اونو روی گونش میتونست ببینه ، و چشمای قرمز ، یونجون آروم لبخندی زد و بیشتر گریه کرد سیگارشو روی زمین انداخت و سمت بومگیو خزید ، نمیتونست سرپا بمونه حالا اونم روی زانو هاش بود جلوی یونجون ، پسر بزرگ تر ترسیده دستای بومگیو رو گرفت ؛
ـ بریم خونه ، لطفا منو ببر خونه من نمیخوام اینجا باشم ، من من فقط میخواستم برسم به بهشت ولی اینجا بهشت نیست هیچ جای زمین بهشت نیست ، لطفا منو ببر خونه ، بومگیو من دیگه نمیخوام جایی باشم که بهش تعلق ندارم ، لطفا منو ببر خونه .
یونجون بلند بلند جملات تکرار میکرد ، و اشکاش هم مثل خودش مشتاق بودم که فرار کنن سمت خونه ولی فقط روی شن های ساحل سقوط میکردن.
بومگیو نمیدونست کدوم خونه ، بومگیو نمیدونست کدوم بهشت بومگیو هیچی نمیدونست ؛
+ تو راه خونه رو بهم نشون بده ...
یونجون با تعجب به پسری که همراهش گریه میکرد نگاه کرد ؛
ـ من؟
بومگیو سر تکون داد و کمی موهای نم داره اونو نوازش کرد .
ـ تو میخوایی با من بیایی ؟
بومگیو با حرص اشکاشو پاک کرد؛
+ این دفعه تو منو ببر خونه یونجون ...
یونجون بین اشکاش لبخند زد و آروم از روی شن های ساحل بلند شد و همراه خودش بومگیو هم دنبالش کشید ، سمت بهشت سمت خونه ، سمت جایی که میتونست توش نفس بکشه ، اون خونه از جنس آب و موج های بلند بود .