his boyfriend

his boyfriend



صبح، صدای تیز و پیوسته ی زنگ گوشی توی اتاق نیمه تاریک پیچید. چند ثانیه طول کشید تا دستش رو کورمال کورمال روی ملحفه و کنار بالش بکشه و گوشی رو پیدا کنه. همین که صفحه رو خاموش کرد، دوباره سرش را روی بالش گذاشت، اما درد سنگینی از شقیقه هاش میکوبید؛ چشم‌هاش رو با زحمت باز کرد. برای چند لحظه فقط به سقف خیره موند ، با ابروهای درهم کشیده و نفس‌های آروم اما کلافه.

با بی‌حوصلگی از تخت پایین اومد. کف پاش که به زمین سرد خورد، کمی جمع شد و دستش و به لبه‌ی تخت گرفت تا تعادلش رو حفظ کنه. موهاش نامرتب دور صورتش ریخته بود و چند بار با انگشت اونارو کنار زد. هنوز گیج بود؛ اینقدر که موقع راه رفتن تا دستشویی، شونش به چارچوب در خورد. آب سردی که به صورتش زد برای چند ثانیه سوز خفیفی روی پوستش گذاشت، اما بیدارش نکرد؛ فقط یکم از اون حالت منگی کم شد.

کارهای روزانشو تقریباً از روی عادت انجام داد؛ مسواک، شستن صورتش، جمع‌وجور کردن خودش، همه چیز بی‌حوصله. بعد مستقیم سمت یخچال رفت. در یخچال که باز شد، هوای سرد به صورتش خورد. چند ثانیه همانطور مات به داخل نگاه کرد. اون تو رسما خالی بود! فقط چند تا بطری آب و سودا بودن با چند تا غذای کپک زده، چوی سوبین واقعا آدم نامرتبی بود. قوطی سودا رو گرفت و رطوبت خنکش روی انگشت‌هاش جمع شد. یک جرعه که خورد مزهی تند و سردش کمی حالشو جا آورد، هرچند هنوز سردرد مثل میخ پشت چشم‌هاش مونده بود.


بی‌هوا تکه‌هایی از شب قبل مثل فلش بک‌های کوتاه از ذهنش گذشت؛ یونجون که تو ذهنش اومد حالت صورتش عوض شد. انگار یکدفعه تمام خوابآلودگیش برای یک لحظه عقب نشست.


- چوی بومگیو، اتفاقی تا در اتاق آوردتت همین!


سریع رفت سمت کمد که حواس خودش و پرت کنه. لباسهاشو با عجله عوض کرد، اما نه انقدر که نامرتب به نظر برسه؛ چند دست لباس رو کنار زد تا بالاخره یکیو انتخاب کرد. جلوی آینه، یقش و درست کرد، موهاش رو با دست مرتب‌تر کرد.

بعد کیف و ایرپادش و برداشت و تو گوشش گذاشت ، و از خوابگاه به سمت دانشگاه راه افتاد.

------

- چوی سوبین به نفعته وقتی داری میای برام قهوه بیاری، همش تقصیر توعههه


سوبین موبایلش رو از گوشش فاصله داد تا پرده گوشش سالم بمونه!


+ باز چیشد

-باز چیشد؟!؟! خب نمیدونم شاید من خیلی یهویی به یونجون چرت و پرت تحویل داده باشم؟!

+ تو چیکار کردیییی؟

- اه هیونگ نمیدونم، بیا دانشگاه حرف میزنیم


-------


- یونجون هیوووونگ


یونجون سرشو برگردوند؛ کای بود که با یه پاکت پر خوراکی داشت سمتش میومد


+کای باز رفتی ولخرجی؟

-هیونگ ضدحال نباش خوراکی گرفتم بخوریم دیگه!


یونجون واقعا دلش میخواست با کای بمونه


-حتما بازم یوشی بهت گفته بری پیشش، نه؟

+ خب دوست پسرمه...


یونجون قبلا همچین حسی نداشت، و کای میتونست راحت حال گرفته هیونگ عزیزشو ببینه، اون احساساتش عوض نشده بود، فقط فهمید یوشی کسی نیست که بتونه باهاش زندگی کنه، و البته که کای بابتش خوشحال بود!

یوشی و یونجون اول دوست بودن، دوستای صمیمی، تا وقتی که یوشی احساساتشو اعتراف کرد، و خب یونجون؟ اوه اون فکر میکرد یوشی رو دوست داره، البته که داشت، ولی نه اون طوری...


- عیب نداره هیونگ! میزارمشون تو لاکرم اما منم میام باهات باید مهمونم کنی!

+ بچه پررو تخس! یادت رفته دیشب قرار شد منو مهمون کنی؟

-هیونگ خوراکیا هم غذا حساب میشن!


یونجون از بامزگی دوستش خندش گرفت


+ توی بحث هیچکی رو دستت نیست کای! باشه بریم


--------


سوبین بعد از شنیدن اتفاقای دیشب کمی نگران شد... حقیقتش این بود که میترسید دوستش دوباره چیز های بدی رو تجربه کنه، بومگیو به حد کافی شکسته بود..


+میخوای باهاش بری بیرون؟

-هیونگ نمیدونم تو مستی یچیزی گفتم با اینکه میدونم نمیتونم..


سوبین هوم ای کرد و یه قلوپ دیگه از قهوه‌ش رو خورد. بالاخره این تصمیم بومگیو بود، نه اون.

در کافه تریا باز شد، بومگیو با دیدن یونجون، لحظه ای قهوه تو گلوش گیر کرد و به سرفه افتاد. خواست برگرده و دوباره نگاه کنه که.. اوه؟ همون پسر تو عکس کنار یونجون بود و داشت یونجون رو میبوسید!

زیر لب به خودش فحشی داد که برگشته و اونطوری زل زده بهشون


+ مگه نمیدونستی..؟

-نه!! اصلا مگه مهمه من که نخواستم برم ازش خواستگاری کنم حتی دوست هم نیستیم چرا باید برام مهم باشه؟


سوبین نگاه « آره جون عمت»ـی به بومگیو کرد.


------

کیفش رو پشت صندلی آویزون کرد و نشست. تحمل کردن، حالا که کای پیششه راحتتر بود.


- هیونگ میدونستی آقای پارک دیروز یکیو مجبور کرده جلوی همه کلاس یه آهنگو با صدای بچگونه بخونه؟

+ اون پارک شیطانه رسما! چجوری تحملش میکنین دلم براتون میسوزه

- راستش با من خیلی خوبه بیشترم بخاطر ترسش از بابامه


یونجون تقریبا بلند قهقهه زد


+ از بابات نه، از پول بابات!


یونجون برگشت تا از کیف موبایلش رو دربیاره که چشماش توی اون چشمای فندقی و پر از ستاره قفل شد. «پس یعنی دید..نه؟»

خودشم نمیدونست چرا بابتش استرس گرفت، بالاخره همه میدونستن که تو رابطست.

یاد دیشب افتاد که بومگیو از مستی تقریبا داشت اون رو با یه پسر دیگه اشتباه میگرفت.


+ ببخشید الان برمیگردم..


و از سر میز بلند شد. بومگیو با دیدن یونجون که داشت سمتشون میومد احساس دل پیچه گرفت.


+سلام بومگیو!

-اوه یونجون هیونگ...، سلام

+حالت بهتره؟


بومگیو با خودش گفت «حتما مجبور بودی باز اون اتفاقای دیشبو یادم بیاریییی»


-عام، بهترم، ببخشید دیشب اذیت شدی...

+نه نه اصلا، اشکال نداره، خیلی خوب بنظر نمیومدی... راستی! نمیدونستم با سوبین دوستی!


بومگیو هوم ای کرد، درواقع سوبین تنها دوستش بود. یونجون خواست اون سکوت رو بشکنه پس گفت


+قرارمون هنوز سرجاشه نه؟


«یونجون چرا یادت نمیره یونجوننن» با خودش گفت


-راستش یه کاری برام پیش اومده، ببخشید


یونجون کمی بابتش ناراحت شد اما سعی کرد خیلی بروزش نده


+ اوه، باشه، عیب نداره، پس بعدا میبینمتون !


و به سمت میزشون برگشت.


-هیونگ تو بومگیو رو میشناس-


یوشی پرید وسط حرفش


- بومگیو کیه؟!

+ عام خب.. من یبار تو ساحل دیدمش و بعد وقتی دیدم تو یه دانشگاهیم خواستم باهاش دوست شم همین!

- هیونگ اون پسری که گفتی تو ساحل دیدی بومگیو بود؟؟


یونجون سرشو به بالا و پایین تکون داد که حرف کای رو تایید کنه.


+کای تو و بومگیو تو یه کلاسین؟

- راستش کلاسمون با اقای پارک یکیه، بقیه کلاسارو هنوز نمیدونم


یوشی فقط ساکت نشسته بود. اینکه دوست پسر عزیز تر از جونش هرروز یک نفر به جمع دوستاش اضافه میشد اذیتش میکرد، یونجون مال اون بود! حداقل اینطور فکر میکرد..


بومگیو و سوبین بعد خوردن قهوه هاشون خواستن از کافه تریا بیان بیرون که صدای بلندی مثل سوت زدن پرنده پخش شد.


+ هوففف باز چی شده

- سوبین این صدای چیه ؟

+ هروقت همه ی بچهای دانشگاه رو میخوان جمع کنن دور هم، این سوتِ زشت رو میزارن

- اوهوم ، ملودیش و دوست دارم، شاید برای آهنگ بعدیم استفادش کردم!


سوبین صورتشو تو جمع کرد، انگار چیز ترشی خورده باشه


+ عیو تو که سلیقت بد نبودد

- بریم سالن اجتماعات، بعدا یه فکری میکنیم واسه سلیقه بدت هیونگ


سوبین کل راهو غرغر میکرد، اون واقعا پر حرف بود. وارد سالن اجتماعات شدن که تقریبا کل دانشگاه اونجا بود؛ رسما اندازه یه مدرسه راهنمایی مساحت داشت!

«معلوم نیست، باز میخوان حمالی کنیم واسشون»

«غرغر کردنشون هر ماه هست»

«حتما باز میخوان بهمون گیر بدن»

و ... صدا ها اونقدر قاطی پاتی بودن که سردرد آور بود.

آقای پارک، مدیر دانشگاه، میکروفون و روشن کرد و صداشو صاف کرد


+ همگی ساکت باشید یه بار بیشتر نمیگم، یه مراسم برای خوش آمد گویی و شروع سال تحصیلیتون برگزار کردیم. روز شنبه ساعت ۸، با خوابگاه‌ها هماهنگیم پس نگران نباشید.چون بالای ۱۸ سالتونه نوشیدنی الکلی سرو کردیم و موردی نداره فقط زیاده روی نکنید!! همه کلاس های فردا هم لغو شده پس خوش بگذرونید!


یکدفعه همه سالن از تعجب جیغ زدن


+ پس بلاخره خسیس بودن و گذاشتن کنار باورم نمیشهه


درسته بومگیو همیشه ساکت بود اما ضد حال نبود!


- سوبین چی بپوشمم چی بپوشم

+ بعد کلاسمون بریم خرید؟! منم لباس خوشگل و پسرکش میخوام


بومگیو به حرف سوبین خندید


- آخرین کلاسمون ساعت هشته، تا اونموقع حالی واسه لباس دیدن نمیمونه، پیچوندن کلاس برای یه بار مشکلی نداره بیا بریم

+ چوی بومگیو شجاع شدی

- بودم!


و با صدای خنده سالن رو ترک کردن


-------


-هیووووونگگگگ


کای تقریبا داد زد و یونجون و یوشی به طرفش برگشتن


+ چیشده؟

-هیونگ فردا شب میای دیگه نهههه؟؟؟؟


یونجون اصلا حوصله پارتی های مدرسه رو نداشت، بنظرش خسته کننده بودن.


+کای اصلا حوصله این چرت و پرتا رو ندارم


کای از آستین یونجون گرفت و کشیدش یه گوشه


- بومگیو میره

+ میره؟! وایسا ببینم منظورت چیه...؟!


کای نیشخند زد


- هیونگ فکر کردی نمیدونم ازش خوشت اومده؟ ناسلامتی اینهمه ساله دوستیم!

+ اینطوریام نیست... در ضمن من.. من پارتنر دارم!

-اها باش، پس گفتی نمیای؟

+میام!!


کای خندید و گفت


- پس میبینمت هیونگ!


همینطور که کای سمت کلاسش میرفت، یوشی سمت یونجون اومد و گفت


- چیکارت داشت؟

+ گفت قراره دیجی باحالی بیارن!

- چی ؟! یعنی میخوای بری؟!


یوشی لباشو داد جلو


- فکر کردم قراره شبو باهم بگذرونیم...


و دستشو رو پهلو های دوست پسرش کشید. یونجون کمی عقب رفت و گفت


+ کای خیلی اصرار کرد گفت خیلی خوش میگذره، هم خیلی وقته جایی نرفتیم شاید ایده بدی نباشه

- باشه پس، اما قول دادی! یه شب دیگه رو باهم میگذرونیم.


یونجون لبخند زورکی ای زد. واقعا کلافه شده بود..

Report Page