همبستگی: پیوند در زمانه تحمیل گسست
GozinGozin's online platforms:
Hossein Dabagh
Neemad (Feb 2026)
خلاصه:
نویسنده توضیح میدهد که استبداد فقط با سرکوب فیزیکی پیش نمیرود، بلکه با تخریب احساس عاملیت و گسستن پیوندهای اجتماعی جامعه را منجمد میکند. او استدلال میکند که در چنین شرایطی، حفظ و ساختن همبستگی—حتی در میانهٔ اختلافنظرها—اساسیترین شرط امکان سیاست، گفتوگو و آینده است. حقیقت اگر به قیمت نابودی رابطهها پیگیری شود، خودِ امکان کشف حقیقت جمعی را از میان میبرد. همبستگی کنشی افقی، مقاومتی آرام اما بنیانی و پیششرط هر بازسازی پایدار است.
متن مقاله:
استبداد را معمولا با ارجاع به محدودسازی آزادیهای سیاسی تعریف میکنند: ممنوعیت تجمع، سرکوب سازماندهی، تهیکردن صندوق رأی، و پرهزینه کردن هر شکل از مشارکت علنی. این تعریف درست است، اما به یک معنا از آنجا که به لایهای عمیقتر از تجربهٔ زیستهٔ استبداد راه نمیبرد، سطحی است. اثر اصلی استبداد در زندگی روزمره، غالباً روانی-اجتماعی است که به فرسایش حس عاملیت ختم میشود. عاملیت در اینجا صرفاً به معنای عاملیت سیاسی مستقیم یعنی رأی دادن، به خیابان آمدن یا سازماندهی کردن نیست. عاملیت، به معنایی بنیادیتر، همان تجربهٔ انسانی «من میتوانم» است؛ این احساس که من میتوانم در جهان اجتماعی اثر بگذارم و صرفاً تماشاگر نیستم. آنچه استبداد در بلندمدت هدف میگیرد، نه فقط بدنها و فضاهای عمومی، بلکه همین تجربهٔ درونی فاعلیت است. پس از موجهای سرکوب، یکی از اهداف ضمنی ساختارهای اقتدارگرا القای این پیام است که «شما هیچکارهاید». اگر این پیام درونی شود، جامعه به مجموعهای از افراد پراکنده تبدیل میشود که هر کدام در جزیرهٔ خود گرفتار ترس، خستگی و بدگمانیاند. نتیجه فقط سکوت سیاسی نیست؛ یخزدگی اجتماعی است: سرد شدن روابط، قطع شدن پیوندها، و از دست رفتن ظرفیت جمعی برای بازسازی. در چنین وضعیتی، مسئلهٔ حیاتی این است که چه چیزی میتواند امکان کنش را به جامعه بازگرداند، یا دستکم از مرگ تدریجی آن جلوگیری کند.
اجازه دهید در اینجا به ایدهٔ رایجی که در روزهای اخیر محبوب بسیاری شده است اشاره کنیم. ایدهای که با لحنی کموبیش قاطع میگوید: «در دوران بحران، حقیقت از هر چیز مهمتر است؛ اگر به خاطر حقیقت، دوستیها و رابطهها هم از دست برود، باکی نیست. انقلابها همیناند: باید مرزبندی کرد، میتوان برید و تکلیف را روشن کرد». این تز در نگاه اول پرشور و حتی اخلاقی به نظر میرسد، چون بر شجاعت ایستادن پای باورها تکیه میکند. اما اگر آن را بهمثابهٔ یک راهنمای زیست جمعی بپذیریم، بهای پنهانش را نیز باید ببینیم: این ایده ناخواسته میتواند همان کاری را تکمیل کند که استبداد از ابتدا دنبال کرده است، یعنی تسریع فروپاشی پیوندها و فرسایش امکان کنش جمعی. ما در این نوشتار در حال پاسخ دادن به این باور هستیم. سخن ما این نیست که حقیقت بیاهمیت است یا باید به دروغ و فریب تن داد؛ بلکه سخن اینجاست که در وضعیتی که پیوندها و رابطهها هدف حملهاند، پیوند صرفاً یک احساس لطیف نیست؛ شرط امکان سیاست، شرط امکان گفتوگو و شرط امکان آینده است. و اگر راهی وجود دارد که همزمان مسئولیت اخلاقی را حفظ کند و از فروپاشی اجتماعی جلوگیری کند، آن راه نامش «همبستگی» است.
همبستگی بهمثابهٔ کنشی سیاسی
از همینجا میتوان راه دیگری گشود: اگر شکل دیگری از کنش را جدی بگیریم که هم در دسترس باشد و هم سرمایهٔ اجتماعی تولید کند، شاید بتوان عاملیت را، ولو در سطح اجتماعی، دوباره احیا کرد. همبستگی در نگاه اول ممکن است کنشی اجتماعی یا حتی اخلاقی به نظر برسد؛ امری شبیه همدلی، همراهی یا خیرخواهی. اما در بافت دیکتاتوری، همین کنش اجتماعی میتواند سیاسی شود، هرچند غیرمستقیم. دلیلش ساده است: در جوامعی که قدرت از انزوا و بیاعتمادی تغذیه میکند، پیوند ساختن و پیوند نگهداشتن در عمل سیاست بنیانیِ مقاومت است. معنای این سخن آن نیست که همبستگی جایگزین همهٔ اشکال کنش سیاسی میشود، بلکه این است که همبستگی بخشی از زیرساخت سیاست است؛ شرطی که بدون آن، حتی کنشهای پرهزینه یا فرصتی سیاسی هم ممکن است به نتیجهٔ پایدار نرسد.
در این چارچوب، همبستگی دو کار همزمان انجام میدهد. نخست، عاملیت را به فرد بازمیگرداند؛ به این معنا که کسی که نمیتواند کنش پرهزینهای داشته باشد، راهی معتبر برای اثرگذاری مییابد و از وضعیت «تماشاگر بیقدرت» بیرون میآید. دوم، قدرت اجتماعی را بازسازی میکند، یعنی قدرتی که از «باهمبودن» و «قابلاتکا بودن» زاده میشود و همان سرمایهای است که هر تحول سیاسی پایدار دیر یا زود به آن نیاز خواهد داشت. اگر سیاست را تنها در سطح رخدادهای بزرگ و لحظههای انفجاری ببینیم، این سرمایهٔ آرام و تدریجی را نادیده میگیریم. اما تاریخ گذارهای سیاسی نشان میدهد که فروپاشی یک نظم، به خودیِ خود، به ساختن نظم بهتر نمیانجامد؛ آنچه ساختن را ممکن میکند شبکههای انسانی، توان همکاری و ظرفیت تحمل اختلاف در چارچوب رابطه است. همبستگی دقیقاً به این معنا سیاستی زیرساختی است.
بگذارید دوباره به ایدهٔ رایجی که ابتدا ذکر شد بازگردیم، همان ایدهای که حقیقت را یگانه ارزش میداند و حاضر است برای آن پیوندها را قربانی کند. این باور بر یک پیشفرض تکیه دارد: اینکه حقیقت روشن و در دسترس است و ما میدانیم «حقیقت» کجاست و «خطا» کجا. اما در میدان سیاست، بهویژه در وضعیتهای بحرانی، چنین اطمینانی اغلب یک توهم خطرناک است. نه فقط به این دلیل که دستگاههای تبلیغ و قدرت واقعیت را تحریف میکنند، بلکه به دلیل سادهترِ دیگری: حقیقت سیاسی، برخلاف گزارههای ساده، معمولاً تکقطبی و یکدست نیست. حقیقت در تجربهٔ جمعی پراکنده است؛ تکههایی از آن نزد افراد مختلف است؛ و راه نزدیکشدن به آن بیش از هر چیز به امکان گفتوگو و شنیدن وابسته است. اگر پیوند را از دست بدهیم، در عمل امکان کشف و نزدیکشدن به حقیقت را هم از دست دادهایم. حقیقت اجتماعی و سیاسی نه در خلأ، که در رابطه شکل میگیرد، در معرض نقد قرار میگیرد و از خلال مقایسهٔ تجربهها روشنتر میشود.
اما نکته حتی فراتر از این است. فرض کنیم حقیقت را میدانیم یا دستکم گمان قوی داریم. آیا در زندگی اجتماعی تنها ارزش، حقیقت است؟ پاسخ فلسفی و روانشناسانهٔ ما منفی است. زیست جمعی صرفاً مسابقهٔ صدق و کذب نیست. ارزشهای دیگری هم در آن دخیلاند: اعتماد، همزیستی، مراقبت، امکان ساختن آینده و نفس امکانِ باهمماندن. گاهی در لحظات اضطرار، ما با تعارض ارزشها روبهرو میشویم؛ یعنی باید میان دو خیر یا دو ارزش انتخاب کنیم یا دستکم نسبت آن دو را از نو تنظیم کنیم. در چنین لحظاتی ممکن است لازم باشد حقیقت را، نه به معنای انکار آن، بلکه به معنای تعلیق باور قطعی دربارهٔ آن، در «براکت» بگذاریم تا پیوند حفظ شود. این «در براکت گذاشتن»، همان سازوکار اخلاقی-شناختیِ فروتنی است: پذیرفتن اینکه شاید من همهچیز را ندانم؛ پذیرفتن اینکه دیگری ممکن است تکهای از حقیقت را داشته باشد؛ و مهمتر از همه، پذیرفتن اینکه بدون رابطه اصلاً امکانی برای پیشروی مشترک باقی نمیماند.
از همینجا میتوان دفاعی صریحتر صورتبندی کرد: در بسیاری از موقعیتهای بحرانی، «پیوند» از «حقیقت ادعایی» مهمتر است؛ نه به این معنا که حقیقت بیارزش است، بلکه به این معنا که پیوند شرط امکان حقیقت مشترک و نیز شرط امکان آیندهای است که در آن حقیقت بتواند معنا داشته باشد. فلسفهٔ اخلاق سالهاست با چنین تعارضهایی سروکار دارد: آیا همیشه باید حقیقت را گفت اگر به قیمت از دست رفتن دوستی، خانواده یا اعتماد باشد؟ پاسخ یکدست نیست، اما همین تکثر پاسخها نشان میدهد که در اخلاق زیستجهان، حقیقت تنها ارزش نیست. ما در سیاست نیز دقیقاً در چنین میدان چندارزشی زندگی میکنیم. اگر این را بپذیریم، آنگاه همبستگی دیگر «سازشکاری» یا «آرامکردن وجدان» نیست؛ بلکه تصمیمی آگاهانه در برابر یک اخلاق تکارزشی است: اخلاقی که با قطع رابطهها گمان میکند به حقیقت خدمت میکند، در حالی که ممکن است راه حقیقت و امکان آینده را با هم ببندد.
آیا تلاش برای همبستگی صرفاً راهی برای آرامکردن وجدان است؟
اما وقتی رنج بزرگ است، پاسخهای کوچک بیکفایت به نظر میرسند. در بحرانهای عمیق، کنشهای کمهزینه به چشم بسیاری صرفاً «آرامکردن وجدان» تلقی میشوند. این نقد را باید جدی گرفت، اما همزمان باید تمایز مهمی را روشن کرد. کوچکبودن ظاهر کنش لزوماً به معنای کوچکبودن اثر آن نیست، بهویژه در شرایطی که ساختار بهصورت سیستماتیک پیوندها را میشکند. هرچه بحران شدیدتر شود، به دلایل گوناگون احتمال انزوا، بدگمانی به دیگری و ناامیدی افزایش مییابد و درست به همین نسبت نیاز به شبکههای انسانی، حلقههای حمایتی و ظرفیت جمعی برای زندهماندن بیشتر میشود. از این رو، اگر شرایط حادتر شده است، اتفاقاً اهمیت همبستگی نهتنها کمتر نشده، بلکه بیشتر هم شده است؛ نه به این دلیل که جایگزین کنش پرهزینه است، بلکه چون پیششرط هر بازسازی بعدی است. جامعهای که پیوندهایش فروپاشیده باشد، حتی اگر روزی فرصت سیاسی پیدا کند، توان ساماندادن به آینده را نخواهد داشت.
پیوند میتواند و باید در عین اختلافنظر حفظ شود!
این نکته ما را به بُعد هنجاری همبستگی میرساند. در شرایط بحران باید از کنشهایی که پیوند را نابود میکنند پرهیز کرد، حتی اگر اختلافها واقعی و جدی باشند. این پرهیز به معنای حذف اختلاف نیست؛ برعکس، به رسمیتشناختن اختلاف بخشی از همبستگی است. همبستگی بالغ اتحاد مصنوعی و یکدست نمیخواهد؛ بالعکس در پی آن است که افراد بتوانند در عین تفاوت کنار هم بمانند. اگر اختلاف نظری به ابزار فروپاشی تبدیل شود، جامعه دقیقاً به سوی همان وضعی میرود که استبداد از آن تغذیه میکند. همبستگی در این معنا نه دعوت به همرنگی، بلکه دعوت به «پایداری رابطه» است؛ پایداریای که امکان گفتوگو را حفظ میکند و از فروغلتیدن اختلاف به خصومت جلوگیری میکند.
در اینجا توضیحی روانکاوانه نیز میتواند عمق مسئله را روشنتر کند. وقتی روان با تجربهای فراتر از توان تحملش مواجه میشود، گاهی بهجای حل مسئله—که شاید ممکن نباشد—به خودِ فرایند پیوند دادن حمله میکند: پیوند میان احساس و معنا، میان فکرها و میان خود و دیگری. معنای اجتماعی این ایده روشن است: وقتی درد و خشم و ناتوانی جمعی زیاد میشود، افراد ممکن است به نزدیکترین رابطهها حمله کنند، نه چون آن رابطهها عامل دردند، بلکه چون یادآور دردند یا درد را آنچنان که ما تجربه میکنیم بازنمایی نمیکنند. آنوقت اختلافهای کوچک بزرگ میشوند و جملاتی از این دست رواج مییابد: «تو به اندازهٔ من خشمگین نیستی»، «تو به اندازهٔ من رنج نکشیدهای»، «تو زیادی تندرو هستی»، «تو زیادی محافظهکاری». این جدالها پیوندها و حلقهها را سست میکند و جامعه را بیشتر در وضعیت انزوا و یخزدگی فرو میبرد. اگر این تحلیل را بپذیریم، همبستگی فقط یک توصیهٔ اخلاقی نیست؛ پاسخی درمانگرانه هم هست که به ما میگوید به حفظ و بازسازی پیوندها بپردازیم و در برابر حمله به پیوندها مقاومت کنیم. یعنی مراقبت از روابط، بهمثابهٔ کنشی که ما را زنده نگه میدارد تا تکتک یخ نزنیم، گرم بمانیم و برای آینده جان داشته باشیم.
بااینحال حفظ همبستگی در عین اختلافنظر سیاسی اصلاً کار آسانی نیست و با توصیه و تجویز ممکن نمیشود. غلبه بر موانع همبستگی به دو چیز نیاز دارد: یکی تمرکز هرچه بیشتر بر اهداف و ارزشهای مشترک و دیگری توجه به محدودیتهای اجتماعی و روانشناختیِ بودن با دیگری در عین تفاوت. ما بحق انباشته از خشمیم و این خشم در موارد فراوانی بهسختی راهی برای پردازش و ابراز پیدا کرده است. چندان غریب نیست که این خشم انباشتهشده علیه پیوند عمل کند. خشم انباشتهشده، در سطحی جهان ما را دوپاره میکند: «ما» و «آنها». در این حالت دیگری نه فردی متفاوت که از قبیلهٔ بانیانِ این خشم یا عاملان استمرار آن در شکلی دیگر دانسته میشود. پذیرش خشم، گفتوگو دربارهٔ خشم و یافتن راههایی برای جلوگیری از تبدیل خشم به خشونت و پرخاشگری، یکی از لوازم اصلی تلاش برای همبستگی در عین اختلافنظر سیاسی است؛ وگرنه همبستگی یا دعوتی صرف باقی میماند یا به ابزاری برای برتریجویی اخلاقی عدهای بر دیگران تبدیل میشود.
اینجا یک ابزار اخلاقی ظریف اهمیت پیدا میکند: «تعلیق موقت» یا «سکوت معنادار». گاهی برای حفظ پیوند، لازم است گفتوگو را نه با تحقیر و قطع رابطه، بلکه با نوعی سکوت محترمانه در حالت تعلیق نگه داریم؛ سکوتی که معنایش این است که اکنون نمیتوانیم همدیگر را بشنویم، پس فعلاً از آسیبزدن به رابطه پرهیز میکنیم تا زمانهای برسد که دوباره امکان شنیدن فراهم شود. این سکوت، بیاعتنایی نیست؛ مراقبت است. تعلیق حکمهای قطعی، همیشه به معنای تسلیم نیست؛ گاهی به معنای پاسداری از امکان بازگشت به گفتوگوست.
همبستگی چه نیست؟
برای اینکه همبستگی به سوءتفاهم دچار نشود، باید مرز آن با شفقت یکسویه روشن شود. شفقت یکسویه میتواند رابطهای عمودی بسازد؛ وقتی من خودم را در سطحی بالاتر ببینم و از آنجا به دیگری کمک کنم. اما همبستگی رابطهای افقی است؛ ما برابر ایستادهایم چون مسئلهٔ ما مشترک و سرنوشت ما بههم گره خورده است. همبستگی یعنی کنارِ دیگری بودن، نه بالای سر؛ یعنی با هم مراقبت کردن، نه نجاتدادن یکطرفه؛ یعنی شریک بودن، نه تقسیمشدن به قربانی و ناجی. این تمایز تعیینکننده است، چون همبستگی اگر به شفقت عمودی تقلیل یابد، پیوند برابر را تضعیف میکند و میتواند خود به نوعی بازتولید سلطه تبدیل شود.
همچنین همبستگی به معنای تأیید کامل دیگری هم نیست. میتوان با کسی اختلافنظر جدی داشت اما همچنان به این نتیجه رسید که حفظ پیوند—بهویژه در شرایطی که جامعه در معرض فروپاشی است—یک ضرورت اخلاقی و عملی است. در اینجا همبستگی شبیه نوعی فضیلت سیاسی میشود؛ فضیلتی که رابطه را در لحظهای نگه میدارد که شکستن رابطه آسانترین واکنش است. این فضیلت با تمرینِ صبوری، تحمل و گفتوگوی مداوم شکل میگیرد؛ نه با یکدست کردن صداها و نه با مطالبهٔ همفکری کامل. جامعهای که تنها در صورت توافق کامل کنار هم میماند، در نخستین اختلاف فرو میپاشد؛ اما جامعهای که ظرفیت ماندن در کنار تفاوت را پرورش داده است، امکان آینده را حفظ میکند.
درعینحال باید یک پرسش دشوار را نیز صادقانه طرح کرد؛ پرسشی از جنس اخلاق سیاسی. آیا واقعاً همهٔ پیوندها را باید نگه داشت؟ مرز همبستگی کجاست؟ اگر همبستگی را سیاست پیوند بدانیم، آیا این سیاست شامل کسانی هم میشود که درون ساختار سرکوب جای دارند یا از آن نفع میبرند یا در استمرار آن نقش دارند؟ این پرسش را نمیتوان بهسادگی حلوفصل کرد. در حقیقت، دو نگرانی حقیقی وجود دارد. از یک سو، واقعیت این است که جامعهٔ آینده ناگزیر با میلیونها انسانی روبهروست که به هر نحوی با ساختار موجود نسبت داشتهاند؛ حذف همهٔ این افراد نه ممکن است و نه لزوماً عادلانه، و مهمتر از همه میتواند به چرخهای تازه از خشونت و انتقام بیانجامد. از سوی دیگر، اگر همبستگی به معنای «بیتفاوتی اخلاقی» یا «پاککردن مرز مسئولیت» فهم شود، خود به بیعدالتی تبدیل میشود و رنج قربانیان را دوباره زنده میکند. شاید در اینجا معقولتر آن است که این تنش را بهعنوان پرسشی باز نگه داریم: همبستگی چگونه میتواند همزمان به «امکان همزیستی آینده» وفادار بماند و به «ضرورت پاسخگویی و عدالت» پشت نکند؟ طرح این پرسش، خود بخشی از بلوغ اخلاقیِ پروژهٔ همبستگی است.
همبستگی در عمل
اگر این تصویر فلسفی را به سطح زندگی روزمره بیاوریم، با مصادیق گوناگونی از تلاش برای ساختن و حفظ همبستگی روبهرو میشویم. همبستگی در عمل روزمره به معنای حفظ حلقههای کوچک، بیرون کشیدن افراد از تنهایی (البته بدون تحمیل حضور خود به دیگری)، پیوند با خانوادههای داغدار و آسیبدیده در حد توان، تسهیلگری پیوند میان انسانها، پرهیز از تخریب رابطه در اوج خشم و مراقبت از «گرما»ی جمعی است. این امور ممکن است کنشهای کوچکی به نظر برسند، اما اثرشان در بلندمدت ساختن همان چیزی است که جامعه بدون آن زمینگیر میشود: اعتماد، شبکه، همراهی و ظرفیت همکاری. به همین دلیل است که همبستگی نه نسخهٔ ساده برای بحران پیچیده است و نه جایگزین همهٔ اشکال کنش، اما حقیقتی بنیادی را یادآوری میکند که باید آن را تلقین و تکرار کرد: استبداد فقط با سرکوب پیش نمیرود؛ با بریدن رابطهها و پیوندها هم پیش میرود. پس هرجا که ما رابطهای را حفظ میکنیم، حلقهای را زنده نگه میداریم، کسی را از تنهایی بیرون میکشیم یا از حمله به پیوندها خودداری میکنیم، در حال ساختن مقاومتی هستیم آرام، بیادعا و کمصدا، اما بنیادین؛ مقاومتی که شاید در لحظه دیده نشود، اما در بلندمدت و بهویژه در زمان گذار، تعیینکننده خواهد بود.