بله، این فاشیسم است (بخش ۲)

بله، این فاشیسم است (بخش ۲)

Gozin

Gozin's online platforms:

https://linktr.ee/Gozin_TIC


Jonathan Rauch

The Atlantic (Feb 2026)

خلاصه:

این مقاله، دومین بخش از نوشتار «بله، این فاشیسم است»، استدلال می‌کند که دونالد ترامپ در دور دوم ریاست‌جمهوری خود الگوی تازه‌ای از فاشیسم آمریکایی را عملی کرده است. جاناتان راوش یازده نشانه را برمی‌شمارد: سرکوب رسانه‌ها، تجاوز نظامی، هم‌سویی با رژیم‌های اقتدارگرا، ملی‌گرایی خون و خاک، آرزوی یک جامعه سفید و مسیحی، به‌کارگیری اوباش، پرستش رهبر، ترویج «واقعیت‌های جایگزین»، تعریف سیاست به‌مثابه جنگ وجودی، و حکمرانی انقلابی علیه بوروکراسی. او توضیح می‌دهد که هرچند نهادهای مستقل و قانون اساسی لیبرال هنوز پابرجا هستند و کشور به فاشیسم کامل سقوط نکرده، تشخیص دقیق ماهیت فاشیستی رفتار ترامپ برای دفاع از دموکراسی لازم است.

متن مقاله:

بله، این فاشیسم است (بخش ۲)

تا همین اواخر گمان می­کردم بهتر است از این واژه استفاده نکنم؛ اما امروز شباهت­ها چنان فراوان و نیرومند شده­اند که چشم پوشیدن از آن‌ها ناممکن است.

بخش نخست این مقاله در مطلب قبلی منتشر شده است. آنچه در ادامه می­آید بخش دومِ «بله، این فاشیسم است» است.

حملات به رسانه‌های خبری. اندکی پس از شروع به کار در سال ۲۰۱۷، ترامپ رسانه­ها را «دشمن مردم آمریکا» خواند؛ عبارتی آشنا برای هر دیکتاتوری خارجی. این خصومت هیچ­گاه فروکش نکرد و در دوره دوم ریاست­جمهوری او به اوجی تازه رسید. ترامپ تهدید کرد مجوزهای پخش را لغو کند، از اختیارات نظارتی سوءاستفاده کرد، در معاملات مالکیتی دخالت ورزید، دادخواست­های سنگین طرح نمود، در اعطای دسترسی خبری تبعیض قائل شد، خانه خبرنگاران را بازرسی کرد و پیوسته کوشید رسانه­ها و روزنامه­نگاران را بی­اعتبار سازد. هرچند او نمی­تواند مطبوعات آمریکا را مانند نخست­وزیر ویکتور اوربان در مجارستان به طور کامل به انقیاد درآورد، همان دفترچۀ راهنمای اوربان را دنبال می­کند. هیچ رئیس­جمهور دیگری، حتی ریچارد نیکسون ــ که دوستی چندانی با مطبوعات نداشت ــ این­چنین آشکارا از شیوه­های ضدلیبرال علیه رسانه بهره نگرفته است.

تجاوز سرزمینی و نظامی. یکی از دلایلی که در دورۀ نخست در برابر همسان دانستن ترامپیسم با فاشیسم مقاومت می­کردم، بی­میلی ظاهری او به تهاجم نظامی بود؛ اگر هم نکته­ای وجود داشت، بیش از آنکه مشتاق عملیات خارجی باشد، خجالتی می­نمود. آن دوران گذشته است. در دورۀ دوم، او بی­محابا از نیروی نظامی استفاده کرده است. بسیاری از رؤسای جمهور سرباز اعزام کرده­اند، اما کاربرد آشکارا غارتگرانه نیروی نظامی برای تصاحب نفت ونزوئلا و نیز تهدید گانگستری برای گرفتن گرینلند از دانمارک ــ «راه آسان» یا «راه سخت» ــ یادآور رفتار اقتدارگرایان دهۀ ۱۹۳۰ است. تحقیر او نسبت به حقوق بین­الملل، پیمان­های الزام­آور و سازمان­هایی همچون اتحادیۀ اروپا نیز در همین چارچوب می­گنجد؛ همۀ آنچه سد راه ارادۀ نامحدود دولت می­شود، مغضوب اوست. موسولینی می­گفت: «روح فاشیسم با هر روبنای بین­المللی بیگانه است؛ چراکه این سازه­ها هرگاه انگیزه­های عمیق ملّت­ها بیدار شود، فرومی­ریزند.»

دامنۀ فراملی. اقتدارگرایان، از جمله فاشیست­ها، دوست دارند هم­پیمان داشته باشند؛ هرچه جهان بیشتر به آنان شبیه شود، برایشان امن­تر است. در دورۀ دوم، ترامپ با پشت پا زدن به سنّت دیرین آمریکا، دفاع از حقوق بشر را کم­رنگ و در عوض، از پوپولیست­های اقتدارگرا و ملی­گرایان ضدلیبرال در صربستان، لهستان، مجارستان، آلمان، ترکیه، السالوادور، اسلواکی و جاهای دیگر حمایت کرده یا ستوده است. او در برابر ولادیمیر پوتین نیز رفتاری عجیباً متواضع از خود نشان داده و عملاً رو در روی متحدان لیبرال آمریکا در اروپا ایستاده است؛ متحدانی که آشکارا برایشان احترامی قائل نیست.

ملی­گرایی خون و خاک. نشانۀ بارز فاشیسم این است که کشور را نه مجموعه­ای از افراد، بلکه یک فولک واحد می­بیند؛ گروهی رازآلود با خلوص نژادی که با خون، فرهنگ و سرنوشت مشترک به هم پیوند خورده­اند. در همین راستا، ترامپ اصل تابعیت بر پایه تولد را زیر سؤال برده و ونس خواستار «بازتعریف معنای شهروندی آمریکایی در قرن بیست­ویکم» شده تا کسانی با پیوندهای تاریخی طولانی­تر در اولویت قرار گیرند؛ «مردمانی که نیاکانشان در جنگ داخلی جنگیده­اند» یا همان «آمریکایی‌های میراثی» که راست مگا می­گوید. یعنی برخی شهروندان از نظر فولکی برتر از دیگران معرفی می­شوند.

ملی­گرایی سفید و مسیحی. ونس، ترامپ و مگا صراحتاً از سلسله­مراتب نژادی سخن نمی­گویند، اما آشکارا حسرت آمریکایی سفیدتر و مسیحی­تر را می­خورند. ترامپ این میل را بارها به زبان آورده است: از ابراز تنفر نسبت به «کشورهای چاه فاضلاب» و ترجیح مهاجران سفید مسیحی گرفته تا پذیرش گزینشی سفیدپوستان آفریقای جنوبی به عنوان پناهنده سیاسی و جلوگیری از ورود بسیاری دیگر. او پس از آنکه کنگره فرمان داد نام ژنرال­های کنفدراسیون از پایگاه­های نظامی حذف شود، همان نام­ها را دوباره برگرداند و مدعی شد قوانین حقوق مدنی باعث شده­اند با سفیدپوستان «بسیار بد رفتار شود». در راهبرد امنیت ملی خود، اروپا را به دلیل پذیرش مهاجران و تضعیف «اعتماد به نفس تمدنی» سرزنش کرد و گفت: «می­خواهیم اروپا، اروپایی بماند»؛ شعاری که ملی­گرایان سفید مسیحی در سراسر قاره سر می­دهند. وزارت امنیت داخلی نیز به پیروی از او مضامین سفیدـ‌ملی­گرایانه را ترویج کرده و حتی در پارک­های ملی و موزه­ها اشاره به برده­داری را زدوده است.

اوباش و اراذل خیابانی. استفاده از میلیشیا و اوباش خیابانی برای ارعاب و ضرب­وشتم مخالفان، شیوه­ای کلاسیک در فاشیسم است. نمونۀ کتاب درسی آن «شب شیشۀ شکسته» هیتلر در ۱۹۳۸ بود. نسخه ترامپی آن، هجوم میلیشیا و خشونت اوباش علیه کنگره در ششم ژانویه ۲۰۲۱ است. ترامپ آگاهانه زمینۀ این رویداد را فراهم کرد؛ در سپتامبر ۲۰۲۰ از میلیشیا خواست «عقب بایستند و آماده باشند» و بعد گفت «آنجا باشید، خیلی شلوغ می­شود!» عفو او برای تمام مهاجمان ــ بیش از ۱۵۰۰ نفر، حتی خشن­ترین­شان ــ تأیید کرد که آنان از ابتدا مُهر او را داشتند. تا امروز خشونت دولتی برای اهدافش کافی بوده، اما خشونت خیابانی نیز آشکارا در فهرست ابزارهای او جای دارد.

بزرگ­نمایی رهبر. از ۲۰۱۶، زمانی که گفت «فقط من می­توانم اوضاع را درست کنم» و لاف زد هوادارانش اگر او کسی را در خیابان فِفت اوِنیو بکُشد باز هم وفادار می­مانند، ترامپ کوشیده است یک فرقه شخصیتی حول خود بسازد. بعضی تلاش­هایش شاید مضحک به نظر برسد ــ زراندود کردن دفتر بیضی، تغییر نام مرکز کندی، پیشنهاد ساخت قوس پیروزی ــ اما او به‌خوبی می­داند پرستش رهبر در رژیم­های فاشیستی چه جایگاهی دارد. برخلاف سنت ریاست­جمهوری آمریکا از زمان جرج واشنگتن، تظاهر نمی­کند خادم مردم یا قانون اساسی باشد. ذهنیت، نمادپردازی و بلاغت او همان نکته­ای را برجسته می­کند که این ماه به نیویورک تایمز گفت: تنها محدودیت قدرت جهانی­اش ذهن و اخلاق خودش است. این درس مقدماتی فاشیسم است.

واقعیت­های جایگزین. همان­گونه که اورول، هانا آرنت و تقریباً همه پژوهشگران اقتدارگرایی یادآور شده­اند، نخستین وظیفۀ یک دولت فاشیست­مآب ایجاد میدانی از تحریف واقعیت است؛ روایتی واژگونه برای سردرگم کردن شهروندان، تضعیف مخالفان و توجیه فساد و سوءاستفاده. دروغ گفتن رؤسای جمهور تازگی ندارد، اما هیچ­کس به گرد پای تاکتیک «اطلاعات نادرستِ سبک روسی» ترامپ نمی­رسد؛ موضوعی که در کتاب «قانون اساسی شناخت» شرح داده­ام. از ابتدای دوره نخست، او «واقعیت­های جایگزین» را نشان اختصاصی حکومت خود کرد و روزانه تا ۲۰ دروغ، اغراق یا نیمه­حقیقت بر زبان راند. طبق انتظار، دورۀ دوم نیز همین روال را ادامه داده است. راستِ پسامدرنِ مگا به دنبال او، عینیّت را نخبگی و حقیقت را نقابی برای قدرت معرفی می­کند و بی­پروا تخریبش می­سازد.

سیاست به مثابه جنگ. ویژگی ممتاز فاشیسم نگاه آن به سیاست است؛ دیدگاهی که کارل اشمیت، نظریه­پرداز آلمانی اوایل قرن بیستم و مشروعیت­بخش نازیسم، به روشنی بیان کرد. اشمیت برداشت مدیسونی از سیاست را ــ چانه­زنی اجتماعی برای رسیدن به توافق میان گروه­ها ــ رد می­کند. از نظر او سیاست میدان جنگی است میان دشمنانی که نه یکدیگر را درک می­کنند و نه می­توانند احساس تهدید وجودی خود را نادیده بگیرند؛ جایی که فقط یک طرف می­تواند پیروز شود. هدف، تقسیم قدرت نیست؛ تسلط یا نابودی طرف مقابل است. این نگرش در مگا از زمان مقالۀ مشهور مایکل آنتون آشکار بود؛ جایی که انتخابات ۲۰۱۶ را نبرد مرگ و زندگی برای نجات کشور از چپ توصیف کرد («پرواز ۹۳»: یا به کابین خلبان یورش ببرید یا می­میرید). سخنرانی استیون میلر در یادبود چارلی کرک این تمامیت­خواهی اشمیتی را به اوج رساند: «ما طوفانیم و دشمنان ما قادر به درک قدرت، عزم و شور ما نیستند… شما هیچ هستید؛ شما شرّید.»

حکمرانی به­مثابه انقلاب. گرچه سنّت لیبرال آمریکا ــ به‌ویژه شاخه محافظه­کارش ــ بر تداوم، ثبات و تغییر تدریجی مبتنی بر عقل تأکید دارد، فاشیسم، آن­گونه که موسولینی می­گفت، «بازگشت به گذشته نیست، بلکه انقلابی است». هدف، ریشه­کن کردن نظم قدیم و جایگزینی آن است و از کنش­های جسورانه و هیجان­انگیزی می­ستاید که فارغ از عقلانیت باشند. مگا همین روحیۀ انقلابی را در آغوش گرفته است؛ همان چیزی که راسل وُت، مدیر دفتر مدیریت و بودجۀ دولت و شاید مهم­ترین مغز متفکر آن، «قانون­گرایی رادیکال» نامید؛ آموزه­ای که بسیاری از محدودیت­های قدرت رئیس­جمهور را بی­اثر می­کند. وُت در گفت­وگوی نوامبر ۲۰۲۴ با تاکر کارلسون اعلام کرد: «رئیس­جمهور باید با نگاهی رادیکال به قانون اساسی، با بیشترین سرعت و تهاجمی­ترین شکل ممکن عمل کند تا آن بوروکراسی فدرال و مراکز قدرتشان را متلاشی کند» زیرا «بوروکراسی­ها از مردم آمریکا متنفرند». او پیش­بینی کرد: «قانون­گرایی رادیکال بی­ثبات­کننده خواهد بود… اما هیجان­انگیز نیز هست.» وی گفت آژانس­های فدرال را «به حالت تروما» خواهد برد؛ ایده­ای که کریستوفر روفو، طراح حملۀ ترامپ به دانشگاه­ها، بازتاب داد و آن را «نقشۀ ضدانقلاب» برای قراردادن دانشگاه­ها «در ترس وجودی» خواند. هنگامی که ترامپ یک آژانس مأمور به حکم کنگره را تعطیل کرد، نام یک پهنۀ آبی بین­المللی را تغییر داد، نویسنده­ای را بازداشت نمود، مهاجران را به اردوگاهی دورافتاده تبعید کرد، شهرهای آمریکا را مرعوب ساخت، متحدی را تهدید کرد و کارهای دیگری انجام داد، نشان داد دولتی رادیکال که از تعقل دست می­شوید و علیه خود اعلان جنگ می­کند چه ظاهری دارد.

شاید گفته شود عناصر فاشیسم کلاسیک اروپایی وجود دارد که در ترامپیسم دیده نمی­شود (مثلاً گردهمایی­های عظیم و آیین­های عمومی) یا برعکس، عناصری در ترامپیسم هست که باید به فهرست افزوده شود (فرامردانگی شدید مگا، زن­ستیزی و مصادرۀ مسیحیت). مقایسۀ شکل­های گوناگون فاشیسم دقیق نیست. اگر تاریخ­دانان ایراد بگیرند که ترامپ نسخه­ای از موسولینی، هیتلر یا فرانکو نیست، پاسخ روشن است: بله ــ اما چه اهمیتی دارد؟ ترامپ بر پایۀ اصول قدیمی چیزی تازه می­سازد و در زمان حال نشان می­دهد فاشیسم آمریکایی قرن بیست­ویکم چه شکل و رنگی دارد.

با این همه، حتی اگر ترامپ رئیس­جمهوری فاشیست باشد، به­معنای آن نیست که آمریکا کشوری فاشیستی است. دادگاه­ها، ایالت­ها و رسانه­ها هنوز مستقل عمل می­کنند و تلاش­های او برای مرعوب کردنشان احتمالاً ناکام می­ماند. ممکن است در نوامبر اکثریت کنگره را از دست بدهد. او در جهت­دهی به افکار عمومی، جز علیه خودش، موفق نبوده است. فراتر از پایگاه رأی خود رفته، ائتلافش در حال از هم پاشیدن است و ابزارهای تغییر پایدار را که در اختیار رؤسای جمهور قرار دارد نادیده گرفته است. او و حزبش شاید قانون اساسی را نقض کنند، اما نمی­توانند آن را بازنویسی کنند؛ خدا را شکر.

در نتیجه، ایالات متحده ــ کشوری که زمانی نمونۀ دموکراسی لیبرال بود ــ اکنون ساختاری آمیخته دارد: رهبری فاشیست اما قانون اساسی لیبرال. با این حال به فاشیسم سقوط نکرده و نخواهد کرد.

در این صورت، آیا اصلاً فایده دارد ترامپ را فاشیست بنامیم، حتی اگر واقعیت داشته باشد؟ آیا این واژه رأی­دهندگان او را از ما دور نمی­کند؟ آیا بهتر نیست صرفاً اعمالش را توصیف کنیم و برچسب بحث­برانگیز نزنیم؟

تا همین اواخر من نیز چنین می­اندیشیدم؛ دیگر نه. شباهت­ها آن­قدر زیاد و پرقدرت­اند که نمی­شود نادیده­شان گرفت. آمریکاییانی که از دموکراسی لیبرال دفاع می­کنند باید بدانند با چه چیز روبه­رو هستیم تا بتوانیم با آن مقابله کنیم، و برای شناخت، نخست باید نامش را بدانیم. ترامپ خود را آشکار کرده است و ما نیز باید آنچه می­بینیم را به اسم بخوانیم.

Report Page