چگونه چپ می‌تواند پیروز شود

چگونه چپ می‌تواند پیروز شود

Gozin

Gozin's online platforms:

https://linktr.ee/Gozin_TIC


Yanis Varoufakis

UnHerd (Jan 2026)

خلاصه:

یانیس واروفاکیس در این مقاله وضعیت فروپاشیده و تکه‌تکهٔ چپ را در برابر ظهور طبقهٔ حاکم تکنوفئودال توصیف می‌کند و نشان می‌دهد که چرا ناتوانی چپ در پیشگیری از بحران ۲۰۰۸ راه را برای ناسیونالیسم راست افراطی باز کرد. او استدلال می‌کند که سرمایه‌داری پس از ۲۰۰۸ عملاً به پایان رسیده و اکنون ابرسرمایهٔ شرکت‌های فناوری با اتکا به هوش مصنوعی، حقوق مالکیت ما بر افکار و رفتارمان را مصادره کرده است. راه‌حل پیشنهادی او دموکراتیزه‌سازی ریشه‌ای شرکت‌ها، پول و زمین است؛ یعنی نظام «یک کارمند، یک سهم، یک رأی»، مشاع پول دیجیتال و تقسیم زمین اجتماعی‌شده به حوزه‌های تجاری و اجتماعی. واروفاکیس هشدار می‌دهد که چپ باید از رفاه‌گرایی، کارگرگرایی، کینزیانیسم سبز، شتاب‌گرایی و اقتدارگرایی پرهیز کند و آزادی را به محور برنامه خود بدل سازد.

متن مقاله:

عنوان: چگونه چپ می‌تواند پیروز شود

چپ باید آزادی را در آغوش بگیرد.

تصورات ما دربارهٔ انصاف و برابری دیگر کارساز نیست!

سال نو در حالی طلوع کرده است که جهان با سرعت به سوی عصری تاریک‌تر می‌لغزد. فناوری‌هایی که می‌توانستند ما را از بیگاری، فقر و نابودی زیست‌محیطی نجات دهند، زندگی اکثریت مردم را در بیشتر کشورها دشوارتر کرده‌اند. ایدئولوژی‌های بزرگ انسان‌گرای سه قرن گذشته، که موتور اصلی دگرگونی‌های اجتماعی بودند، فرو پاشیده‌اند. در عوض، کلیشه‌های فاشیستی با نیرویی تازه در میان کسانی که بیشترین چیزها را برای از دست دادن دارند، سر برآورده است. در چنین فضایی، چپ شکست‌خورده، به حاشیه رانده و چندپاره شده است؛ یادگاری از جهانی که نتوانست آن را دگرگون کند.

من، به‌عنوان فردی عمیقاً چپ‌گرا، حق دارم بگویم: اگر امروز ترامپ در کاخ سفید است، خطا از ماست. اگر بسیاری از بریتانیایی‌ها رکود سکولار ـ که هیچ ربطی به مهاجرت ندارد ـ را به گردن مهاجران می‌اندازند، مقصر باز هم ما هستیم. اگر اروپا در آستانه تجزیه و جنگ‌طلبی قرار گرفته، درست حدس زدید، باز هم تقصیر ماست. و اگر سرمایه‌گذاری سبز در سیاره‌ای در حال داغ‌شدن بی‌اعتبار شده، دلیلش آن است که چپ گذار سبز را از چنگ سوداگران وال‌استریت که از بازارهای کاذب آلودگی سود می‌برند، بیرون نکشید.

آیا در حق خودمان زیادی سخت‌گیر می‌شوم؟ نه چندان. سرمایه‌داران بزرگ به حضور ما در اتاق‌های هیئت‌مدیره نیازی نداشتند تا در ۲۰۰۸ زندگی مردم را نابود کنند؛ این کار را به تنهایی انجام دادند. اما ما چپ‌ها امکان پیش‌بینی بحران را داشتیم و می‌توانستیم پس از فروپاشی، سیاست‌هایی معقول برای حمایت از اکثریت آسیب‌دیده پیشنهاد کنیم. در عوض، مجذوب صدای خود شدیم. در تجمع‌های پرزرق‌وبرق ـ از «وال‌استریت را اشغال کنید» تا «خشمگینان» ـ نطق‌های آتشین ایراد کردیم. وقتی انرژی‌مان را صرف مجادله بر سر موضوعات حاشیه‌ای کردیم، افرادی چون باراک اوباما، گوردون براون و سوسیال‌دموکرات‌های اروپایی ـ غالباً به نام ما ـ طرح‌هایی ریختند تا زیان بانکداران را بر دوش ضعیف‌ترین لایه‌های جامعه بگذارند. خلاصه این‌که فرصت داشتیم اکثریت را از طمع اقلیت حفاظت کنیم ولی ناکام ماندیم؛ و پیامد آن، خیزش نوفاشیسمی است که نقاب میهن‌دوستی سرسخت و واقع‌گرایی ژئوپلیتیک بر چهره دارد.

با این همه، بزرگ‌ترین پارادوکس روزگار ما این است: چپ هرگز تا این اندازه ضعیف و بی‌اعتبار نبوده، اما هیچ‌گاه نیز به این اندازه ضرورت نداشته است. تنها چپی با ریشه‌های مارکسی حاضر است درباره یگانه مسئله‌ای بیندیشد که می‌تواند توانایی‌های فناورانه ما را با نیاز به آزادی و شکوفایی همسو کند: حقوق مالکیت بر ماشین‌ها، الگوریتم‌ها و منابع طبیعی کمیاب.

اوضاع امروز چگونه است؟ سرمایه‌داری در ۲۰۰۸ تقریباً به همان قاطعیتی شکست خورد که کمونیسم شوروی در ۱۹۹۱ فرو ریخت. از آن زمان به بعد، ریاضت برای توده‌ها و «سوسیالیسم» دولتی برای شرکت‌ها و بانک‌های بزرگ، ناخواسته سرمایه ابری غول‌های فناوری را تأمین کرد؛ ماشین‌هایی که کالای ملموسی تولید نمی‌کنند، اما قدرت فراوانی برای تغییر رفتار ما دارند.

رکود دائمی کنونی بازتاب دو قله بعد از ۲۰۰۸ است: انبوه پول بی‌مصرف که به سرمایه‌گذاری مولد نمی‌رود و کوه بدهی عمومی و خصوصی که همین سرمایه‌گذاری می‌توانست آن را پاک کند. نارضایتی فزاینده و بازگشت راست افراطی قابل پیش‌بینی بود؛ همان‌چیزی که پس از سقوط وال‌استریت در ۱۹۲۹ رخ داد.

طبقه حاکم تازه، یعنی تکنوفئودال‌ها، با تکیه بر سرمایه ابری و توان شکل‌دهی به رفتار ما، بازارها را تصاحب کرد. آنان سود را نه از راه تولید بلکه به صورت اجاره بیرون کشیدند و رکود ساختاری را عمیق‌تر کردند. اکنون، به‌جز در چین کمونیست، بازارهای رقابتی تقریباً ناممکن شده است. در سراسر غرب، بازارهای سرمایه‌داری کوچک‌تر می‌شوند، در حالی که سرمایه ابری، ایده فرد لیبرال و خیال نولیبرالی رشد از رهگذر کوچک کردن دولت را تهدید می‌کند. سوسیال‌دموکراسی نیز نیروی خود را از دست داده است؛ واقعیت تلخی که نشان می‌دهد دولت رفاه نمی‌تواند با مالیات گرفتن از لردهای متلون فناوری و صندوق‌های سرمایه‌گذاری خصوصی که هم دولت‌های ما و هم ابزارهای تغییر وضعیت ذهنی ما را در اختیار دارند، تأمین مالی شود.

هرچه سرمایه ابری قابلیت‌های هوش مصنوعی خود را گسترش می‌دهد، باقیمانده حقوق مالکیت ما بر افکار، تولیدات فکری و حتی تصویر و صدای‌مان را نابود می‌کند. با خصوصی‌سازی دلار از طریق استیبل‌کوین‌ها و خصوصی‌سازی مجتمع نظامی–صنعتی با ترکیب پهپادها و هوش مصنوعی، لردهای فناوری در حال ساخت ایدئولوژی فراانسانی تازه‌ای هستند: لردسالاری فناورانه؛ ایدئولوژی‌ای که جای نولیبرالیسم را خواهد گرفت.

قواعد تنظیم‌گری، قوانین ضد انحصار و مالیات بر ثروت دیگر نمی‌توانند این قدرت‌های گزاف و شبه‌فئودالی را مهار کنند. در جهانی که تکنوفئودالیسم زیر نقاب سرمایه‌داری پویا گسترش می‌یابد، ایدئولوژی‌های دیگر ـ لیبرالیسم، نولیبرالیسم و سوسیال‌دموکراسی ـ همان‌قدر منقرض شده‌اند که شوالیه‌گری یا حق الهی پادشاهان.

نزاع قدیمی میان طرف‌داران بازار آزاد و سوسیال‌دموکرات‌ها دیگر واقعیت ما را توضیح نمی‌دهد. قدرت سیاسی حقیقی از کنترل حقوق مالکیت برمی‌خیزد. یگانه راه به خدمت گرفتن فناوری‌های درخشان برای بشر، دموکراتیزه کردن کنترل آن‌هاست؛ به‌ویژه در محل‌های کاری که این فناوری‌ها به کار گرفته می‌شوند. چه کسی جز چپی نوسازی‌شده می‌تواند این بحث را پیش ببرد؟

با این همه، پیش از هر چیز چپ باید اعتماد جامعه‌ای عمیقاً بدبین را دوباره جلب کند؛ و این کار تنها با فاصله گرفتن از پنج گناه کبیره ممکن است.

نخستین گناه، فرو افتادن در دام رفاه‌گرایی است. چپ، پس از آن‌که بلندپروازی خود برای پیش بردن پیشرفت اجتماعی در محل کار را کنار گذاشت، از یاد برد که تولید چگونه کار می‌کند و احزاب سوسیال‌دموکرات به حزب بازنشستگان تبدیل شدند. بازتوزیع در هر جامعه متمدن ضروری است، اما جامعه‌ای که در ذهنیت رفاه‌گرایانه اسیر شود، مدت زیادی متمدن نمی‌ماند.

گناه دوم، کارگرگرایی است. همان‌گونه که ویلیام موریس هشدار داد، ستایش کار کسالت‌آور به‌عنوان امر فضیلت‌مند، بی‌روح و گمراه‌کننده است. ربات‌های صنعتی و سرمایه ابری، اگر از چنگ لردهای فناوری بیرون آیند، باید ابزار چپ برای رها ساختن مردم از کارگری اجباری و هدایت آنان به سوی کار خلاق و صنعتگری باشند؛ کاری که هم روح را غنا می‌بخشد و هم محصول باکیفیت تولید می‌کند.

گناه سوم، اتکای ساده‌اندیشانه به کینزیانیسم سبز است. در نظریه درخشان است، اما در عمل محدودیت جدی دارد. به‌ویژه آن‌گونه که میخال کالکی سال‌ها پیش پیش‌بینی کرد، حتی اگر طبقه حاکم بپذیرد دولت با سرمایه‌گذاری عمومی در پروژه‌های ضروری ـ مانند انرژی سبز ـ سود جمعی‌شان را افزایش دهد، راهبرد مسلط آنان این خواهد بود که از پول عمومی بهره‌مند شوند و پیش از آن‌که اکثریت ثمره‌ای ببرد، ترمز کینزی را بکشند.

گناه چهارم، سرعت‌دادن نسنجیده به وخامت اوضاع است. گاهی شتاب می‌تواند در موقعیت درست مفید باشد، اما این باور که هرچه شرایط بدتر شود مردم حتماً بیدار می‌شوند، توهمی به اندازه خوش‌خیالی لردهای فناوری است که می‌پندارند اگر سرمایه ابری مبتنی بر هوش مصنوعی آنان فردا سیاره را ببلعد، همه خوشحال خواهیم بود. جلوگیری از فروپاشی اجتماعی از راه بازتوزیع و سیاست‌های کینزی در کوتاه‌مدت حیاتی است؛ به شرط آن‌که چپ این اقدامات را درمان دائمی نپندارد.

و شاید بدترین گناه، رفتاری است که برای نابود کردنش برخاسته بودیم اما سرانجام با تلخی در آغوش گرفتیم. بسیاری از جوانان چپ داستان‌های هولناک آن را شنیده‌اند. اما فساد از جایی شروع شد که پیشینیان ما ـ از مارکس و انگلس تا دیگران ـ پیش‌بینی نکردند متون آتشین‌شان پیروان سرسختی خواهد ساخت. خیلی زود، چپ‌ها رفقای خود را آزردند، پایگاه قدرت شخصی بنا کردند، به‌جای گفت‌وگو مخالفان را حذف کردند، در همان سیستمی که ظاهراً با آن می‌جنگیدند برای خود جایگاه طلبیدند، دانشجویان ساده‌دل را اغوا کردند، پولیت‌بورو را قبضه نمودند و هر مقاومتی را روانه گولاگ، چه واقعی چه استعاری، کردند.

فرض کنیم بتوانیم از این گناهان عبور کنیم؛ در آن صورت مسیر پیش رو روشن است: باید نشان دهیم که دموکراتیزه کردن رادیکال محل‌های کار و زیرساخت‌های اصلی اقتصادی نه فقط ایده‌ای رادیکال، بلکه پیش‌شرطی عملی برای زندگانی آزادتر، غنی‌تر و شادتر است.

هر نظریه تغییر باید با چشم‌انداز آینده‌ای آغاز شود که ارزش جنگیدن داشته باشد؛ اما نباید به همان‌جا ختم شود. برای آن‌که به‌درد بخورد، چپ باید گام‌های ملموسی را که تا یک، سه یا پنج‌سال آینده برمی‌دارد، ترسیم کند.

با تکیه بر چشم‌انداز بلندمدت، چپ باید اعتماد بیافریند که فناوری می‌تواند رهاننده باشد نه ابزاری برای بهره‌کشی و سرکوب؛ و این امر تا زمانی ناممکن است که ماشین‌ها در اختیار ۰٫۰۰۱ درصد باقی بمانند. سپس باید روشن کند که چنین تبدیلی برای شیوه کار شرکت‌ها، خلق پول و بهره‌برداری از زمین و دیگر منابع کمیاب چه معنایی خواهد داشت. شرح کامل اداره این سه حوزه ـ تولید، پول و زمین ـ به صفحات بسیاری نیاز دارد؛ چنان‌که ناچار شدم رمانی علمی–سیاسی برای توصیفش بنویسم.

با این همه، بنیان هر چشم‌انداز چپ را می‌توان در یک واژه خلاصه کرد: دموکراتیزه‌سازی. نخست، دموکراتیزه کردن شرکت‌ها، با قوانینی که اصل «یک کارمند، یک سهم» و «یک نفر، یک رأی» را به اساسنامه وارد کند و هیئت‌های منصفه شهروندی ـ نه مدیران بوروکراتیک ـ بر شرکت‌های تازه‌دموکرات‌شده نظارت نمایند. دوم، دموکراتیزه کردن پول از طریق سامانه‌های پرداخت دیجیتال برای ایجاد «مشاع پولی» که توان جمعی ما را در خلق پول به کار گیرد؛ گامی قاطع به سوی صندوق اعتمادی غیرتورمی برای همگان. سرانجام، هر چپ جدی باید زمین و منابع کمیاب دیگر را با نظام تازه کاربری زمین دموکراتیزه کند؛ نظامی که زمین اجتماعی‌شده را به مناطق تجاری و اجتماعی تفکیک و عایدی مناطق تجاری را خرج سرمایه‌گذاری در مناطق اجتماعی کند.

وقتی تولید، پول و زمین دموکراتیزه شد ـ بی‌آن‌که لزوماً ملی شود ـ هیچ سقفی برای تصور هم‌ترازی میان توانایی فناورانه بشر، منافع جمعی و آزادی فردی وجود نخواهد داشت. پرسش دشوار این است: بسیار خوب، حتی اگر مقصد را پذیرفتیم، چگونه به آن برسیم؟ پاسخ باید اهداف ملموس و قابل سنجشی در هر گام ـ از فردا صبح تا یکی دو دهه پیش رو ـ ارائه کند.

این گام‌ها باید راه‌حل‌های اجرایی برای مسئله دو قله پیش‌گفته ارائه دهند: تبدیل نقدینگی راکد به سرمایه‌گذاری مولد و غیرمخرب، پایان دادن به بازارهای جعلی برق، بازسازی مشاعات فرسوده ما ـ بهداشت، آموزش، محیط زیست ـ مهار مالیه کلان و طبقه حاکم تکنوفئودال، و آزادسازی گروه‌های بزرگی از مردمی که پاهایشان با زنجیر و ذهن‌شان با سوءتفاهم بسته شده است.

هم‌زمان و در سطح ایدئولوژی و متن، چپ باید اشتباهی را جبران کند که در دو دهه نخست سده بیستم آن را به باتلاق اقتدارگرایی و در نهایت شکست کشاند. هرچند ریشه چپ در جنبش‌های رهایی‌بخش سده نوزدهم ـ از آزادی زنان تا اتحادیه‌های کارگری ـ بود، اما نزدیک جنگ بزرگ، هم سنت کمونیستی و هم سنت سوسیال‌دموکرات در عمل آزادی را کنار گذاشتند و به جای آن مفهومی مبهم و تعریف‌ناپذیر ـ برابری ـ را نشاندند؛ مفهومی که خود مارکس نیز رد کرده بود. چپ، با این کار، آزادی را به لیبرال‌ها واگذار کرد ـ لیبرال‌هایی که تنها آزادی خود را می‌خواستند ـ و خود به سوی اقتدارگرایی و سرانجام بدنامی لغزید.

امروز چپ باید مفاهیم شاعرانه‌ای را که نمی‌تواند تعریف کند ـ مانند انصاف و برابری ـ کنار بگذارد و به‌جای آن، آزادی همگانی از سلطه نیروهای استخراج‌گر را، نیروهایی که در جامعه مدرن از حقوق مالکیت به‌شدت نامتقارن سرچشمه می‌گیرند، هدف عالی خود کند. به بیان دیگر، حقوق مالکیت باید ستون فقرات برنامه چپ باشد، در کنار دفاع از آزادی در برابر قدرت متمرکز ـ چه شرکتی چه دولتی ـ و عدم مدارا با نامدارایان.

در جهانی تکنوفئودالی که سرمایه با جهشی تازه ذهن ما را مستقیماً در چنگ خود می‌گیرد، ما حتی مالک خویش هم نیستیم. همان‌گونه که دیستوپیای سده بیست‌ویکم برابر چشمانمان گشوده می‌شود، نگاه آزادی‌خواه مارکسی واپسین شانس چپ است تا برای انسانی که نه صرفاً برای اصلاح نظامی ناقص، که برای بقا به عنوان گونه‌ای برخوردار از آزادی و شکوفایی می‌جنگد، مرتبط و مفید بماند.

Report Page