godfather
valenنیمه شب بود. ساعت از 00:00 شب گذشته بود و سکوت، تمام راهروهای تاریک و مخوف اون عمارت باشکوه رو خفه کرده بود. انگار بعد از نیمهشب کسی جرأت نفس کشیدن هم نداشت.
ولی توی تمام خانوادهها، همیشه، کسی متولد شده تا فقط قانون بشکنه. قانون بشکنه و حرف هیچکس رو جز خودش قبول نداشته باشه. توی این عمارت، این آدم نیکی بود. باز هم شبیه هرشب دیر وقت اومده بود و صدای آه و نالهای که از اتاق اون پسرک تخس و نوجوان میاومد تمام راهروی طبقه بالا رو پر کرده بود. هیسونگ این پسر رو بزرگ کرده بود. میدونست سکسی که توی اون اتاق درحال انجامه هیچگونه لذتی به نیکی نمیده.
با عصبانیت، بندهای ربدوشامبر خودش رو محکم کرد و به سمت اتاق اون پسرهی تخس قدم برداشت، چطور امکان داشت که از نظر نیکی، هیسونگ نباید با کسی میبود اما خودش هرشب یک دختر جدید رو به تختش میآورد.
با عصبانیت و بدون ذرهای فکر کردن در اتاق رو هل داد و وارد شد.
نیکی روی تخت نشسته بود و دختر مو بلند داشت کاملاً ماهرانه زبونش رو روی عضو ورم کردهی نیکی میکشید و پسر، با همون نگاه تخس و چشمهای کشیدهاش داخل چشمهای هیسونگ زل زد، پوزخند پررنگی گوشهی لبش شکل گرفت و سر دختر رو بیشتر به بین پاهاش فشار داد:
- "بخور جنیفر. تا تهش رو داخل اون دهن لعنتی و داغت فرو کن."
رگهای پیشونی مرد از شدت عصبانیت برجسته شدن و دندون های خودش رو محکم روی هم فشرد، بدون معطلی به سمت تخت رفت و بازوی دختر رو گرفت، اون رو لخت به بیرون از اتاق فرستاد و به خدمتکار دستور داد تا به زیر زمین ببرنش، تا شاید بعداً هیسونگ دلش خواست گلوله ای داخل سرش خالی بکنه. چرا؟ چون با پسرش خوابیده بود.
با قیافه برزخی به سمت نیکی برگشت و با دیدن پوزخندی که هنوز هم روی لب های برجسته پسر پیدا بود، عصبانیتش دوبرابر شد.
- "مگه دنبال چیزی نبودی که پُرت بکنه؟ این هرزه که نمیتونست تورو پر بکنه میتونست؟؟ ته تهش میتونستی با تصور اینکه یکی داره داخلت ضربه میزنه کام بشی، همین نبود؟!"
نیکی لبهاش رو به هم فشار داد و خندید. بله خندید. قهقههی بلندی زد و سرش رو به سمت عقب داد. که البته، این کار باعث شده بود اندام زیبا و کشیدهی پسر، با اون کمر باریک و گردن و ترقوه های خواستنی بیشتر به چشم هیسونگ بیان و باعث خاریدن دندون های هیسونگ، خصوصا دندون نیشش بشن. نیکی بعد از تموم شدن خندهاش بلند شد و جلوی مرد ایستاد، با پوزخند داخل چشمهاش خیره شد و دو دستش رو به سینهش زد:
- "اوه جدی؟ به نظر تو، چقدر احتمال داره کسی پیدا بشه که بتونه من رو کامل راضی بکنه؟"
هیسونگ پوزخند عصبی ای زد و سرش رو کاملا داخل صورت نیکی خم کرد، نگاهش بین چشمها و لب های درشت و خواستنی نیکی میچرخید و سعی در کنترل خودش داشت:
- "اگر چنین چیزی میخواستی، چرا فقط به اتاق خودم نیومدی؟"
چشمهای پسر برق زد. هیچوقت چنین چیزی از هیسونگ نشنیده بود و حالا حاضر بود جون خودش رو فدا بکنه تا چنین چیزی به حقیقت بپیونده. دستش رو بلند کرد و آروم انگشتش رو روی شونهی پهن مرد کشید:
- "فکر کردی با اون سه سانتی میتونی من رو راضی کنی؟"
هیسونگ خندید و محکم به کمر باریک پسر چنگ زد:
- "میخوای امتحانش کنی؟"
نیکی، انقدر منتظر شنیدن چنین چیزی بود که بلافاصله لب های خودش رو روی لبهای هیسونگ کوبید. بوسیدن اون لبهای زیبا و دوست داشتنی از نوشیدن صدتا نوشیدنی الکلی بیشتر اثر داشت. انگار درحال مصرف بهترین و مرغوب ترین جنس مواد بود که اینطوری پسر رو از خود بی خود کرده بودن.
نیکی، پاهاش رو دور کمر هیسونگ حلقه کرد و مرد دستهاش رو زیر پاهای پسر گذاشت تا بتونه تعادل خودش رو حفظ بکنه.
به آرومی روی تخت نشست و نیکی، آروم ربدوشامبر سرخ رنگ مرد رو از تنش درآورد. دیدن عضلات برجسته هیسونگ زیر نور کم اتاق، باعث میشد تا نیکی کنترل خودش رو از دست بده و شروع به بوسیدن تکتک عضلات برجسته هیسونگ بشه. از رگهای زیبای گردن مرد تا نیپل های برجسته و عضلات شکمش، ریز به ریز و نقطه به نقطه بدن مرد رو از زیر زبونش میگذروند و هیچگونه جای خالی ای روی اون نذاشت. کم کم، به پایین و بین پاهای مرد رسید و با دیدن برجستگی بزرگ و بیش از حد باکسر مشکی رنگ هیسونگ، بزاق دهنش رو قورت داد و طوری به هیسونگ نگاه کرد که انگار راجع به اینکار از سمت اون اجازهای لازمه. هیسونگ با دیدن چشمهای نیکی خندید و باکسرش رو پایین کشید، بدون هیچ حرفی موهای نیکی رو چنگ زد و با یک ضربه تمام خودش رو وارد دهن داغ و جهنمی نیکی کرد. دهنش انقدر داغ و تنگ بود که میتونست توی همون لحظه خودش رو رها کنه و اجازه بده تا داخل دهن نیکی کام بشه. اما خودش رو کنترل کرد و اجازه داد تا نیکی شروع به ساک زدن خوراکی مورد علاقهاش بکنه. طوری به عضو هیسونگ داخل دهنش مک میزد که انگار هیچ چیز خوشمزه تر و خوش طعم تر از عضو هیسونگ وجود نداره و اگر توی این لحظه برای مرد ساک نزنه قطعاً میمیره.
به طرز عجیبی حرفهای شروع به حرکت دادن سرش کرد و طوری با ولع میخوردش که هیسونگ قسم میخورد پسر برای اینکار متولد شده. هرچند. اشتباه بود.
هیسونگ دستش رو داخل موهای نیکی فرو برد و خودش رو تا جایی که میتونست داخل دهن پسر بیچاره و البته شاید، تخس خودش فرو برد و بعدش کامل خودش رو بیرون کشید. چون اگر ادامه میداد قطعا هیسونگ توی دهن نیکی کام میشد.
نیکی نفس نفس میزد و با چشمهای اشکی که بخاطر وجود هیسونگ داخل دهنش بود، به مرد نگاه کرد و بلافاصله از بین پاهای هیسونگ بلند شد. هردو دستش رو با شدت به قفسه سینهی هیسونگ کوبید و مرد رو با شدت روی تخت انداخت. روی کمر هیسونگ نشست و با دست دیگهاش گردن هیسونگ رو چوک کرد. دلش میخواست مرد بدون هیچ حرکتی دقیقا همونجا بمونه تا نیکی خودش بتونه کنترل سواری کردنش رو داشته باشه. با بند ربدوشامبر هیسونگ، هردو مچ دست مرد رو بست و با پوزخندی داخل چشمای گیج هیسونگ خیره موند:
- "بذار بهت نشون بدم پسرن چه سوارکار ماهریِ پدرخوانده."
هیسونگ چشمهاش رو بست و پوزخند عصبی ای زد. سعی میکرد خودش رو باز بکنه اما اون گره لعنتی محکمتر از این حرفا بود.
نیکی با پوزخند، شروع به مالیدن خودش به عضو داغ و لزج هیسونگ کرد و با ولع، شروع به خوردن نیپل های مرد کرد.
هیسونگ، کمکم نالههای آرومی از بین لبهاش خارج میشد، اما اینها کافی نبود. اون دلش میخواست هرچه زودتر توی اون بدن نرم و شکستنی فرو بره، میخواست دوباره دستهای خودش رو باز بکنه که نتونست و با عصبانیت غرید. نیکی با دیدن عصبانیت واقعی هیسونگ، خوشحال از اینکه کار خودش رو انجام داده بود خندید و از روی نیپل های مرد سرش رو بلند کرد.
با یک دستش سعی در کنترل تعادل خودش داشت و با یک دستش سعی میکرد تا بتونه تمام عضو بزرگ و وحشتناک برجسته شدهی مرد رو داخل خودش فرو ببره. اما سخت بود. هیسونگ که کاملا عصبی و کلافه شده بود، بدون معطلی کمرش رو با ضرب به سمت بالا آورد و تمام خودش رو داخل نیکی فرو برد. پسر داد بلندی زد و چشمهاش رو از شدت دردی که بهش وارد شده بود محکم بست. عضلات هیسونگ رو چنگ زد و آروم آروم سعی کرد تا دوباره روی کمر مرد بشینه. هیسونگ با لبخند رضایتی روی لبهاش به نیکی خیره شده بود و با حرکت دادن دوبارهی کمرش وقتی که هنوز نیکی به وجودش عادت نکرده بود، درد بیشتری رو به پسر منتقل کرد.
بعد از چند دقیقه، بلاخره تونست به وجود مرد داخل خودش عادت بکنه و دست های خودش رو روی قفسه سینهی هیسونگ گذاشت. به آرومی شروع به حرکت کردن روی عضو مرد شد و با صورتی که از درد جمع شده بود داخل چشمهای هیسونگ خیره شد. هیسونگ خندید و با لذت شروع به بالا بردن کمر و با قدرت ضربه زدن داخل پسر شد و با اخم پررنگ و جدی ای روی صورتش به نیکی دستور داد بازش بکنه و پسر بدون معطلی اطاعت کرد.
حالا هیسونگ روی بدن نحیف پسر خیمه زده بود و دستهای نیکی رو دقیقا بالای سرش قفل کرده بود. یک دستش رو به سمت نقطهی اتصال بین بدنهاشون و جایی که کاملا خودش رو داخل نیکی فرو کرده بود برد و دو انگشتش رو هم به علاوه بر خودش وارد پسر کرد. به هر حال قول داده بود تا کامل پسرش رو پر بکنه.
با لذت شروع به حرکت کردن داخل نیکی کرد و ضربات خودش رو یکی بعد از دیگری محکمتر میزد و با دست دیگهاش گردن نیکی رو نگه داشته بود تا صورت پر از درد پسر رو تماشا بکنه. نیکی، هم درد و هم لذت رو با شدت زیادی تجربه میکرد و میتونست قسم بخوره که روی ابرها بود.
هیسونگ خندید و به ضربات خودش شدت بیشتری داد. پاهای پسر رو روی شونههاش انداخته بود و از دیدن چهرهی نیکی که مردمک چشمهاش به سفیدی رفته بودن لذت میبرد.
بلاخره بعد از چندین دقیقه هیسونگ خودش رو کامل داخل پسر خالی کرد و به نیکی اجازه کام شدن داد. هرچی بود اون پدرش بود. با احتیاط از نیکی بیرون کشید و بدن خسته و بیحال پسر رو داخل بغلش گرفت و سرش رو روی سینهاش گذاشت. بعد از تمام تنشهایی که توی اون روز داشتن هردو به استراحتی چندین روزه احتیاج داشتن. شاید یک مسافرت دو نفره که باعث افتادن اتفاق های زیادی بین اونها میشد.
ستاره