gg

gg


سرمو بلند و تو چشاي توبيخگرش نگاه كردم:


-جانم؟!


دستاشو توي جيب مانتو فرمش كرد:


-ببين من دوستتم كه دارم بهت ميگم با اين سر به هواييات گند ميزني به كار و زندگيت!


ابروهام تو هم رفت:


-منظورت چيه مگه چيكار كردم؟


سرشو جلو آورد و آروم و شمرده لب زد:


-همه ميگن تو يه جـ..نده اي كه حتي به مريضا هم رحم نميكني!!


ابروهام بالا پريد و چشمام زد بيرون. منظورش حتما اون پسره بود. مچ دستشو گرفتم و مانع اين شدم كه عقب بره. نسبتا بلند و با حرص گفتم:


-بخدا من حتي اسمشم نمي دونم!


شونه بالا انداخت:



-حركاتت همه رو به سوءتفاهم ميندازه! مردم چيزي كه مي بينن رو باور مي كنن! تو هم يه احمقي كه فقط اتو ميدي دس همه!


ازم دور شد. عين مامان ها فقط غر ميزد و سرزنش ميكرد. عجيب بود كه اينبار از دستش ناراحت نشدم.


چون فهميدم همه ش رو بخاطر خودم ميگه و به فكرمه. مردم احمق! اينكه من با اون پسره وارد شدم دليلش ميشه كه بهش دادم؟!!



آدما بعضي وقتا بيش از اندازه احمق و عوضي ميشن! خواستم به سمت استيشن برم و كارم رو شروع كنم كه گوشيم تو جيبم لرزيد.


با فكر اينكه دكتر صالحيه خواستم عالم و آدم رو به فحش بكشم كه با ديدن شماره خونه ابروهام بالا پريد.



دكمه سبز رنگ گوشيمو فشردم و با بي قراري لب زدم:


-جانم؟


صداي لرزون و پر اضطراب ميثم وجودمو پر از حس بد كرد و به دلم چنگ انداخت:


-آبجي مامان....


انگار دنيا روي سرم فرو ريخت. يك لحظه چشمام سياهي رفت و من براي حفظ تعادل خودمو به ديوار چسبوندم.


يه قطره اشك از گوشه چشمم فرو ريخت. خدايا اين لحظه اي بود كه هميشه ازش واهمه داشتم.


زبونم نمي چرخيد چيزي بگم مي ترسيدم از شنيدن جملاتي كه كمرشكن بودن.


لبمو به دندون گرفتم بايد مي پرسيدم... با صدايي كه از ته چاه بيرون ميومد گفتم:


-چي شده داداش؟!