from someone who loved u.
biscuit" من برگشتم !! "
با صدای بلندی اعلام کرد و در خونه رو بست اما لبخندش به آرومی با دیدن فضای نیمه تاریک و سرد و ساکت خونه محو شد.
با تردید به جلو قدم برداشت و دنبال اثری از بومگیو گشت. نگاهشو همه جا چرخوند؛ توی آشپزخونه، روی کاناپه ها، توی اتاق خوابشون، اتاق کار و حتی سرویسها .. اما اون پسر نبود، هیچ جا نبود.
با تعجب و ترس عجیبی که توی وجودش به وجود اومده بود گوشیش رو چک کرد. هیچ تماس یا پیامی از اون پسر نداشت.. و البته اخرین پیامشون مربوط به حدود 10 روز پیش بود..
بومگیو بهش پیام داده بود، حالش رو پرسیده و بود و خواسته بود که هروقت تونست، باهاش تماس بگیره اما یونجون یادش رفته بود.
زیر لب لعنتی فرستاد، ایکون تماس رو فشار داد و منتظر موند.
چهار، شیش و هفت بوق.. صدای اوپراتور پشت گوشیش پیچید .
نفس عمیقی کشید و تماس رو قطع کرد. سمت کاناپه ها رفت و روی یکیشون نشست .. برای چند لحظه به جلوش زل زد و سعی کرد ذهنش رو به کار بندازه؛ اون پسر ممکن بود کجا بره؟ اصلا مگه جایی رو داشت که بره؟
" ممکنه رفته باشه پیش مادرش؟ "
با خودش زمزمه کرد ، خواست از جاش بلند شه اما توجهش به کاغذی که روی کانتر بود جلب شد .
چطور اون رو ندیده بود؟؟
با قدمهای بلندی سمت کانتر رفت و سریع کاغذ رو از روش چنگ زد، بازش کرد و چشماشو به کلماتی که توش قرار داشتن دوخت.
" سلام یونجون، احتمالا وقتی که داری این نامه رو میخونی چند روزی از برگشتنت گذشته و یهویی یادت افتاده که چرا من هنوز برنگشتم خونه هاها .. اما راستش، متوجه شدم که دیگه جایی کنارت ندارم.. واقعا متاسفم که اینو میگم اما واقعا فکر میکنی اینطوری جواب میده؟ هر زمانی که خواستی بیای سراغم و هر زمانی که نخواستی گوستم کنی؟ تاحالا.. به این فکر کردی که ممکنه منم به بودنت، به محبت کردنت و به وجودت نیاز داشته باشم؟ "
یونجون با گیجی تمام بین کلمه ها میگشت .. متوجه نمیشد بومگیو از چی حرف میزنه، فقط امیدوار بود اخر این کلمات به جایی که ازش میترسه ختم نشده باشه!
" راستش، دو هفته ای میشه که مادرم رو از دست دادم.. ماما چوی هم تنهام گذاشت، میبینی؟ نتونست بدون وجود پدرم دووم بیاره و تنهام گذاشت . چند روز بعد از فوتش باهات تماس گرفته بودم تا بهت خبر بدم.. یا شایدم میخواستم کنارم باشی؟ نمیدونم، اما جواب ندادی.. نه تماسم رو جواب دادی و نه خودت باهام تماس گرفتی.. "
بهت زده بود. نگران، پریشون و پشیمون!
باید با بومگیو تماس میگرفت و کاش این رو یادش نمیرفت.. کاش اونقدری خودش رو با این سفر دوستانش سرگرم نمیکرد؛ شاید سوبین راست میگفت، دلیلی نداشت به این سفر بره و بومگیو رو تنها بذاره اما یونجون برعکسش رو انجام داد.. فکر میکرد نیاز به تنهایی داره و ترکش کرد! اما کاش نمیکرد.
بینیش رو بالا کشید و مجددا نگاهشو به کلمات توی کاغذ داد
" با خودم فکر میکنم که ما همیشه دوستای خوبی بودیم، درسته ؟ همه چیز بینمون خوب بود؛ حتی وقتی رابطهای رو شروع کردیم همه چیز عالی بود.. تا مدت زمان زیادی، هیچ نقصی بینمون وجود نداشت اما.. نمیدونم چیشد. نمیدونم چیشد که انقدر دور شدی، انقدر بی اهمیت و خنثی شدی. کاش اشتباهی کرده بودم اما جز عشق ورزیدن بهت هیچ کاری انجام نمیدادم؛ میتونی بهم بگی چرا ازم فاصله گرفتی؟ چیشد که تصمیم گرفتی من رو نبینی؟ چیشد که فقط هروقت خودت نیاز داشتی سراغم میومدی و احساسات من رو نادیده گرفتی؟ "
یونجون هق زد. باورش نمیشد که داره گریه میکنه.. هیچ متوجه کاری که با بومگیو میکرد نشده بود؛ درواقع، فکر نمیکرد اون پسر انقدر بابتشون اذیت بشه، فکر نمیکرد انقدر راجبش اورثینک کنه و حتی آسیب ببینه!
" برای زمان طولانی ای این کار رو انجام دادی، و من سعی کردم همهی جوانب رو در نظر بگیرم . یه بار گفتم خسته ای، یه بار گفتم حتما فشار درسها زیاده، یه بار دیگه هم گفتم شاید مود خوبی نداره.. اما انقدر تکرارش کردی که احساس میکردم با یه احمق هیچ فرقی ندارم "
چند قطره از اشکش روی نامه چکید و کاغذ رو خیس کرد. سریع با پشت دستش صورتش رو پاک کرد تا آخرین داراییش رو اینطوری از بین نبره
" و حالا من به دگو برگشتم.. نمیدونم چرا این رو گفتم! فقط خواستم که مثلا.. شاید.. اگه نگرانم شده بودی، خیالت راحت شه.. و لطفا دنبالم نیا، بمون و زندگیت رو اونطوری که میخوای بساز؛ بدون دغدغهای راجب من و مشکلاتم.. امیدوارم تموم چیزایی که میخوای رو بدست بیاری یون، همیشه توی ذهنم نگهت میدارم پسرک دوست داشتنی من. از طرف کسی که خیلی دوستت داشت، بومگیو . "
کاغذ رو به قفسهی سینش فشرد و گریه کرد. گریه کرد و باز هم گریه کرد. پاهاشو سمت پنجره کشوند و بازشون کرد.
به سختی نفس عمیقی کشید و سعی کرد خودش رو کنترل کنه؛ باد سرد به صورت داغ و خیسش برخورد میکرد و باعث میشد سوزش خفیفی رو احساس کنه.
برای جبران خیلی دیر شده بود؛ اما کاش کمی زودتر میرسید.
دستش رو توی جیبش برد، پاکت سیگارش رو بیرون کشید و بازش کرد. یه نخ رو بین لبهاش گذاشت، روشنش کرد کام عمیقی گرفت و گذاشت بسوزه.
طعم شوری اشکهاش با تلخی سیگار ترکیب شده بود اما اهمیتی نداشت. تنها چیزی که اهمیت داشت، رفتن بومگیو بود.
کاش وقتی بومگیو بهش گفته بود باهاش تماس بگیره، همون لحظه اینکارو میکرد!
کاش میتونست بره دگو و همه چیز رو درست کنه، اما انقدری دیر فهمید که دیگه هیچ چیز قابل درست شدن نبود.
کاش انقدر همه چیز سریع پیش نمیرفت.
یا کاش راه برگشتی وجود داشت.