Chapter 3 : first condition

Chapter 3 : first condition

Armi and Jane

- “ هی دوباره همدیگه رو دیدم “

+ ” اوم “ 

هیسونگ : ” شما همو میشناسین ؟ “

- “ آره “

+ “ نه “

هیسونگ : ” بالاخره آره یا نه ؟ “

+ “ همو نمیشناسیم “

سونگهون تعجب کرد و ادامه داد: 

- ” هیونگ برا باختت آماده شدی؟ “

هیسونگ : “ اینقدر مطمئن نباش شاید من بردم “

- “ باشه بشین و تماشا کن. راستی شرط رو که یادت نرفته !! “

هیسونگ : “ معلومه که نه هر کی باخت، خواسته طرف مقابلو برآورده میکنه، حله؟ “ 

- “ اوکیی “ 

هیسونگ : “من میرم یه سر به ماشین بزنم و چکش کنم “

- اوهوم

+ باشه

چشمکی زد و از اونا دور شد. با صدای بلند گفت:

” فکر کنم نیکی رو هم بشناسی !! “

نگاه‌های سونگهون و نیکی رد و بدل میشد و بالاخره سونگهون سکوت‌ـو شکست: 

- “ خب... فکنم دیگه مست نیستی “

+ “ ا..اره “

- “ پس اسمت نیکیه “

+ “ راستش در اصل ریکی عه اما بیشتر نیکی صدام میکنن “

- “ ریکی. اسم قشنگیه ! منم فکر کنم بدونی، سونگهون‌ـم “ 

+ “ آره “

- “ دفعه بعدی دیگه اینقدر مست نکن بیبی “

+ “ جانممم؟؟ بیبی؟؟ یااا“ 

- “ مگه چشه؟ “

+ “ هی دیگه اینطوری صدام نکن فهمیدی ؟ 

و اینکه اصلا به تو مربوط نیست ، من هر چقدر دلم بخواد میتونم مست کنم “

سونگهون پوزخندی زد:

- “ باشه ولی تو تهش یه کاری دست خودت میدی “

دستی به سر نیکی کشید:

” حالا که تا اینجا اومدی میتونی تشویقم کنی ؟ “

نیکی دستشو پس زد و گفت:

+ “ چرا باید از تو طرفداری کنم اگه هم بخوام بکنم از هیسونگ میکنم چون مطمئن اون برنده میشه نه تو “ 

- “ حالا از کجا اینقدر مطمئنی؟ شاید من بردم “ 

+ “ هیسونگ همه‌جا بهترینه پس قطعا مسابقه‌رو میبره و… “

نیکی دنبال کلمه مناسب میگشت تا حرفشو کامل کنه. 

- “ و اگه نبرد باید یه چیزی بهم بدی “

+ “ چی؟ “

- “ میخوام با تو شرط ببندم. هر کی برد طرف مقابل باید کاری که میخواد رو براش انجام بده “

+ “ باشه. قبوله. “

- “ خب بیبی من دیگه برم مسابقه داره شروع میشه “

+ “ یااااا گفتم منو با این اسم صدا نکن “

هیسونگ میبره قطعا میبره یکم نگاه کردم هیسونگ داشت میرفت که دیگه سوار ماشینش بشه.

+ “ هیسونگا فایتینگگگ “

هیسونگ : “ مرسی نیکیا “ 

و بغلم کرد و به سمت خط شروع رفت 

همه راننده ها که آماده شدن با شمارش معکوس مسابقه شروع شد.

واو باورم نمیشد با چه سرعتی داشتن میروندن قشنگ مثل کارتونا بود شاید منم باید یه روز امتحان کنم. 


از دید سونگهون ~


وقتی که دیدم نیکی رفت هیسونگ رو بغل کرد یه حس عجیبی داشتم سعی کردم بهش فک نکنم و سوار ماشینم شدم و بعد از کمی انتظار چراغ ها از قرمز به رنگ سبز در اومد ، پام رو روی پدال گاز گذاشتم و با تمام توان فشار دادم و مسابقه شروع شد. 

مثل همیشه شروع به حرکت کردم، به سرعت از موانع میگذشتم و بقیه رو رد میکردم قسمت اول که تموم شد وارد تیکه مارپیچ شدیم و با کمک تمرین هایی که کردم سریع اونجا رو هم رد کردم مسابقه سه دور بود و الان دیگه برای بار آخر داشتم مسیر رو طی میکردم دیگه چیزی تا خط پایان مسابقه نمونده بود.

و سریع با اختلاف خیلی کمی از هیسونگ و جیسون بردم. جایزش هیچوقت برام مهم نبود و فقط میخواستم به شرطی که با نیکی... شایدم ریکی گذاشتم برسم.

نمی‌دونم چرا ولی دلم می‌خواد یکم بازیش بدم. اذیت کردنش بامزه‌ترین کار دنیاست.

از ماشین پیاده شدم کلی طرفتار اسمم رو جیغ میزدند ، فقط نیکی اون گوشه ساکت بود و داشت با عصبانیت و ابرو‌های درهم‌ـش نگاهم میکرد. 

خیلی کیوته حتی اصبانیتشم هم بامز‌ه‌ست.

مجری بازی اومد نزدیکم و شروع به مصاحبه کرد:

مجری : “ امشب مثل همیشه سونگهون کسی که هیچوقت اسمش با کلمه شکست باخت نمیاد برنده فینال مسابقات شد. خب سونگهون نظرت راجب فینال امشب از لیگ بهار چی هست؟ برای لیگ تابستونی آماده ای؟ “

- “ خیلی داخل بازی امشب خوش گذشت ، رقیب های خوب و سرسختی داشتم اما درکل مثل همیشه بردم برا لیگ تابستون هم هستم میدونید که من از کلمه برنده خسته نمیشم “

مجری جایزه رو بهم داد و این رقابت هم تموم شد.

بعد از اینکه شلوغی دورش کم شد به سمت نیکی رفت که پیش هیسونگ ایستاده بود 

هیسونگ : “ خب پارک سونگهون. برا شرط چی ازم میخوای؟ “

- “ میخوام شرطی که باهات بستم رو نیکی انجام بده “

+ “ چیی؟ نه نه نه به من چه… “

هیسونگ : “ اما…. “

- “ اما نداریم. خودش موافقت کرد که انجامش میده “

- “ من چیزی نگفتم “

+ ” نگفتی یعنی موافقی “

از بحث کردن باهاش لذت میبرد.

هیسونگ نگاهی به نیکی کرد و سر تکون داد

هیسونگ : “ باشه “ 

و از ما دوتا فاصله گرفت 

+ “ چرا من باید شرطش رو انجام بدم؟ “ 

- “ از اونجایی که چیزی ازش نمیخواستم اما از تو بیشتر میخواستم پس بهترین کار این بود “ 

+ “ خب حالا شرطات چیان؟ “

- “ قبل از اون اول شمارت رو بهم بده “

و گوشیم رو دادم بهش 

+ “ شمارمو میخوای چیکار ؟ “

- ” هیچی نگو فقط انجامش بده “

- “ خب بعدا بهت پیام میدم یه جا همدیگه رو ببینیم تا شرط ها رو بهت بگم “

+ “ باشه “

- “ خب من دیگه باید برم بعدا میبینمت “

+ “ امیدوارم نبینی (آروم گفت) “

- “ چیزی گفتی ؟ “

+ “ من؟؟ گفتم خدافظ “ 

سونگهون خندید و فهمیده بود نیکی چیگفت 

- “ اوکی بای “

از دید نیکی ~ 


همینو تو زندگیم کم داشتم ، آدمی که ازش بدم میاد و احتمال اینکه جلوم سبز شه یک درصد بود رو دیدم. الان دو تا شرط داره که بخواد بهم بگه انجام بدم معلوم نیست چی میخواد.

( وی به زمین و دیوار مشت و لگد میزند ) 

یاااا ازت متنفرم پارک سونگهوننننننننن

صدایی پشت سرش شنید.

هیسونگ꞉ ”نیکی‌ـا، داری چیکار میکنی؟“

+”ه...هیچی بریم خونه“

( تو ماشین )

هیسونگ : “ نیکیا متاسفم نمیخواستم اینجوری بشه “ 

+ “ اشکالی نداره. خودم قبولش کردم. دو تا شرطه چیز زیادی نیست. “

صبر کن اگه چیزای عجیب غریب بخواد چی ؟ نه بابا فکر نکن بهش 

هیسونگ : “ تو دیشب خونه سونگهون خوابیدی؟ “

+ “ ا..اره اتفاقی اینجوری شد “

هیسونگ : “ وای باورم نمیشه نکنه از تو خوشش اومده ؟ “

+ “ نه نه تروخدا نگوو بیا بهش فکر نکنیم دلم نمیخواد حتی اسمش هم بشنوم چه برسه به این فکر کنم “ 

هیسونگ : “ باشه باشه معلومه ازش خوشت نیومده “

از دید سونگهون ~

بعد از مسابقه با یه سری از بچها رفتیم پارتی و کلی خوش گذروندیم. همش چهره‌ی مست و کیوت‌ـش میومد جلوی چشمام و نمیتونستم از ذهنم بیرونش کنم. تو دلم خوشحال بودم از اینکه قراره شرط اولمو به ریکی بگم و قیافش دیدنه.

وایسا کاش همین الان بهش پیام بدم...
…………

………....
برش زمانی به فردا صبح 

از خواب که پاشدم به گوشیم نگاه کردم اوه ساعت ۱۰:۱۵ است. سریع پاشدم و دست و صورتمو شستم. صبحانه به اندازه لازم خوردن و به سمت کافه راه افتادم.

خوشبختانه وقتی رسیدم نیکی هنوز نیومده بود روی یک میز نشستم و یکم بعد نیکی هم پیداش از صورت خوابالوش قشنگ معلوم بود به زور از خواب پا شده.

- “ سلام “
+ “ ……. “

- “ میگم تو ساعت چند پا میشی؟ “

+ “ هر روز فرق میکنه از منو هیسونگ چه توقعی داری ، بعد الان تابستونه مدرسه هم تموم شده چرا باید زود پاشیم “

- “ تو پیش هیسونگ میخوابی؟ “

+ “ اوهوم فعلا خونه اونا میمونم تا بعد ببینم چی میشه “ 

- “ صبحانه خوردی ؟ “

نیکی چشماش گرد شد. به اندازه کافی زمان نداشت که صبحانه بخوره.

- ” فکر کنم نخوردی. هرچی میخوای سفارش بده. “

+ “ ممنون. من یه آیس آمریکنو با چیز کیک سن سپاستین میخوام “

- “ اوکی “ 

دکمه رو زدم و گارسون اومد 

گارسون : “ سلام جناب پارک چه چیزی میل دارین؟ “

- “ یدونه آیس آمریکنو با چیز کیک سن سپاستین برای دوستم و یدونه آیس لته با صبحونه ویژه هم برای من “ 

گارسون : “ چشم سریع براتون آماده میکنیم “

- “ خب حالا تا صبخونه رو میارن بیا راجب شرط اولم بگم “

+ “ خب شرط اولت چیه؟ “

سونگهون گلوش‌ـو صاف کرد.

- “ باید تا یک ماه هر روز برام غذا بگیری “

+ “ قبوله… هاع چیی؟ چی‌میگی این دیگه چه شرطیه؟ “

- “ پس قبول کردی. خوبه !! هرروز یه چیز متفاوت میخوریم و حتی بیرون خو‌ش‌میگذرونیم “ 

+ “ مجبور نیستم قبولش کنم. “

- “ نچ نچ نچ قبولش کردی ریکیا “

نیکی مثل همیشه با اخم به صندلی تکیه داد و تو سرش نقشه قتل سونگهونو میکشید.

+ “ خیله خب. ولی چیز بیشتر ازم نخواه “

چیزایی که سفارش داده بودیم رو آوردن. سونگهون ظرف صبحانه رو جلوی من گذاشت. هیسونگ نگفته بود مهربونه ولی قطعا فکرهای شومی راجبم تو کله‌ش هست.

از دید نیکی ~


همینطور داشتم با چنگال به چیز‌کیک ور میرفتم که نگاهم به نگاه سونگهون دوخته شد.

+ ” چیه؟ جذابم؟“

- ”اوهوم“

+ ” چ..چی؟ منظورت چیه؟ “

سونگهون خندید و گفت:

- ”هیچی کیک‌تو بخور“

یه اسلایس کوچیک برش دادم و خوردم و به اطراف نگاه میکردم که چشمم به یه اسباب‌بازی فروشی افتاد. از اونجایی که کودکی درونم فوران کرده بود تصمیم گرفتم بعدش به اونجا برم و یه نگاهی به فیگورهاش بندازم بندازم و شایدم یه چیزی بخرم تا کلسیون ماشین‌ـم کامل شه.

نگاهی به سونگهون کردم تقریبا صبحونش رو تموم کرده بود و بعد چند دقیقه از میز بلند شدیم به سمت صندوق رفتم و حساب کردم و از کافی‌شاپ بیرون اومدیم.

+ “ خب الان این به عنوان غذای امروز خوب بود؟ “ 

- “ اومم... خوب بودا ولی این فقط صبحونه بود من منظورم ناهار و شام بود “

اون لحظه دلم میخواست هم خودم هم اونو رو بکشم. برای همین فقط یه لبخند ملیح تحویلش دادم. 

+ “ خب دوست داری برا ناهار چی بخوری؟ “

- “ این چند روزه خیلی هوس بولگوگی و جاجانگمیون کردم “

+ “ منم هوس جاجانگمیون کردم جایی رو سراغ داری ؟ “ 

- “ اره ولی الان خیلی زوده “

دست به‌ سینه جلوش وایسادم:

+ “ منم نگفتم همین الان بریم میخواستم ببینم میشناسی یا نه که اگه ندونی یه جا پیدا کنم “

دوباره نگاهم به اسباب‌بازی فروشی افتاد و اشاره‌ای بهش کردم: 

+ “ بیا یه سر بریم اونجا “

سرشو چرخوند و گفت:

- “ اسباب‌بازی میخوای؟ “

+ “ آرههه، مشکلی‌ـه؟ “ 

از دید سونگهون ~


با نیکی وارد اونجا شدیم ؛ اون مثل یه بچه پنج ساله با ذوق به اسباب‌بازی‌ـها نگاه میکرد. این پسر واقعا بامزه‌ـست !! با دقت قفس عروسک‌ـها و وسایل‌بازی رو نگاه میکرد.

به سمت بخش دیگه اسباب‌بازی فروشی رفتیم و چیزی توجهشو جلب کرد. فیگور ماشین ؟ فکر نمیکردم به ماشین‌ـها علاقه داشته باشه. حدس میزنم رنگ‌ موردعلاقه‌ـش قرمز باشه چون هر مدل ماشینو با رنگ قرمز برداشت. تاحالا اینقد خوشحالم ندیده بودمش. رفت سمت فروشنده تا حسابشون کنه. تصمیم گرفتم خودم حسابش کنم پس من جاش کارتم رو دادم. نمیدونم چرا ناخودآگاه یه حسی بهم گفت اینکارو کنم، درست نبود هم صبحونه بخره هم ناهار منو ببره بیرون حتی اگه شرط باشه.


از دید نیکی ~ 


وای باورم نمیشد چرا سونگهون باید چیزایی که برداشته بودم برام بخره ؟ چرا حس بدی دارم ؟ نکنه سعی داره گول‌ـم بزنه ؟ 

خلاصه از مغازه بیرون رفتیم و مشغول قدم زدن شدیم. از این مغازه به اون مغازه میرفتیم و دست‌ـام تقریبا پر شده بودن، کلی خرید کرده بودیم.

وای این پسر خیلی عجیبه معلومه کلی به پوستش میرسه. واسه همینه صورتش خوشگله و برق میز... وایسا نیکی چی داری میگی ؟ الان از فروشگاه سه تا کرم برای پوست خشک بعد از شستشو گرفت. من با بدبختی یادم میمونه صورتم رو آب بزنم بعد این چطوری حوصله‌ی این همه کارو داره...

انقدر دور زدیم و گشتیم، که چند ساعت گذشت. بعد به سمت رستورانی که سونگهون پیشنهادشو کرد، رفتیم.

غذاها رو از منو انتخاب کردیم و سفارش دادم، و بیرون منتظر شدیم. رفتم دستشویی تا دستم رو بشورم وقتی که که برگشتم دیدم سونگهون……..

Report Page