first but when it'll last? pt2
raraآفتاب مستقیم به صورتش میتابید ، چشم هاش رو روی هم فشرد و سعی کرد پتو رو بالا بکشه اما سنگینی جسمی که کنارش بود این اجازه رو بهش نداد. توی خواب اخمی کرد و سعی کرد توی جاش بچرخه ؛ چرا بالش کنارش وحشتناک سنگین و گرم بنظر میومد و دیشب یادش رفته بود پرده ی اتاقش رو بکشه؟ چند ثانیه بعد ، کلافه چشم هاش رو باز کرد و با صورت آشنایی درست رو به روش مواجه شد.
وحشت زده شد و خودش رو عقب کشید که باعث شد سرش به تاج تخت بخوره. از درد هیسی کشید ؛ چوی یونجون توی اتاقش چه غلطی میکرد؟ وایسا ببینم ، اینجا حتی اتاق خودش هم نبود! به محیط اطرافش و بعد دوباره به یونجون که خواب بود نگاه کرد. هیچ لباسی تنشون نبود و همین باعث شد دوهزاری سوبین بیوفته که چه اتفاقی افتاده.
به جلو خم شد و سعی کرد همزمان با پوشوندن بدنش با پتو ، لباس زیرش رو از روی زمین برداره. تا دستش پارچهی لباس زیرش رو لمس کرد اون رو سریع سمت خودش کشید و تشک تخت تکونی خورد که باعث شد یونجون غرولندی کنه و به طرف دیگه ای بچرخه. سوبین نفس عمیقی کشید و خدا رو شکر کرد که پسر کنارش بیدار نشده ؛ سریع لباس زیرش رو پوشید و از روی تخت بلند شد. لباس هاش و عینکش گوشه ای مچاله افتاده بودن ، پیراهنش رو برداشت ؛ پارچهش چروک شده بود و بهش دهن کجی میکرد. بهرحال باید وقتی میرسید خونه همه چیز رو میشست پس فرقی به حالش نمیکرد.
لباس هاش رو پوشید و قبل از اینکه بره بیرون به یونجون نگاهی کرد ؛ آرایشش پخش شده بود و دور چشمش رو سیاه کرده بود. روی سینه و گردنش لکه های کمرنگ قرمز و بنفش دیده میشد و موهاش بهم ریخته روی بالش پخش شده بود. قطعا اگه بیدار میشد و خودش رو توی اون وضع تنها میدید سوبین رو به آتیش میکشید.
سوبین رو به روی آینه ایستاد ؛ عینکش رو زد و موهاش رو عقب داد. الان تنها چیزی که باید بهش فکر میکرد "فرار" بود پس همه ی فکر های فرعی دیگه رو عقب داد و از اتاق بیرون اومد. مثل شبح و با کمترین سر و صدای ممکن از پله ها پایین اومد و با دیدن پسری که روی مبل دراز کشیده بود یخ زد. یکی از دوست های صمیمی یونجون بود که دیشب برای لاوشات با بقیه دعوتش کرده بود و خب سوبین کاملا مودبانه ردش کرده بود. توقع نداشت کسی پایین باشه اما بهرحال بنظر میرسید که پسر خوابه پس به آرومی از کنارش رد شد و خودش رو به سرعت به در ورودی رسوند.
همونطور که موهاش رو با حوله ی دور گردنش خشک میکرد از اتاقش بیرون اومد و سمت آشپزخونه رفت. در یخچال رو باز کرد و بطری آبمیوه ای برداشت. یه قلپ خورد ؛ نفس عمیقی کشید و همونطور که به مزه ی شیرین و ترش آبمیوه فکر میکرد به این نتیجه رسید که حموم کردن بعد از سکس بهترین نعمت جهانه. بطری رو روی میز کوبید و همونطور که روی کانتر خم میشد دست هاش رو لای موهاش کشید.
به چی داشت فکر میکرد؟ قطعا خل شده بود! به چه دلیل کوفتی ای دیشب با یونجون سکس کرده بود؟ ایندفعه حتی مست هم نبود و همین عصبی ترش میکرد.
چند دقیقه گذشته بود ؛ سوبین هر لحظه بیشتر داشت داخل اقیانوس افکارش غرق میشد و روی کانتر وا میرفت تا اینکه گوشیش زنگ خورد. روی مبل و بعد روی گوشیش پرید و با دیدن اسم یونجون گوشیش رو دوباره روی میز پرتاب کرد.
خوشحال بود که دیروز نظرش عوض شده بود و شمارش رو سیو کرده بود چون اگه جواب یونجون رو میداد قطعا گوش هاش شنواییشون رو از دست میدادن. اصلا چی باید میگفت؟ حتی خودش هم نمیدونست چرا با یونجون سکس کرده و از اون بدتر ، صبح عین جنگ زده ها از خونهش فرار کرده! چند ثانیه گذشته بود و صدای زنگ گوشیش مثل آژیر خطر کل خونه رو گرفته بود تا اینکه قطع شد و در کسری از ثانیه دوباره به صدا در اومد. سوبین آهی کشید و گوشیش رو برداشت ، یونجون قطعا نمیخواست بیخیال بشه.
+ هی یونج-
- باورم نمیشه! دیشب برای اولین بار توی زندگیم پاهامو برای یکی باز کردم و اونم صبحش این شکلی فرار میکنه! و میدونی این یعنی چی؟ یعنی اینکه حاضر شدم باسن عزیزم رو بهت تقدیم کنم! واقعا یه احمق دیوونهای چوی سوبین! دعا کن هفتهی آخر این ترم برات مثل نور بگذره وگرنه قول میدم هفتهی آخر زندگیت باشه!
و صدای بوق تلفن. سوبین به صفحهی گوشیش خیره شد و هیستریک خندید. الان توسط یونجون تهدید شده بود و این مهم ترین چیزی بود که توی این چندسال سعی میکرد ازش فرار کنه.
یک ثانیه تا کوبیدن گوشیش توی سرش فاصله داشت و نمیدونست باید چیکار کنه. چند ثانیهی بعد گوشیش دوباره زنگ خورد و ایندفعه به جای اسم یونجون اسم بومگیو روی صفحه ظاهر شد. سوبین گوشی رو جواب داد و قبل از اینکه فرصت کنه حرف بزنه بومگیو با داد از گوش پسر استقبال کرد.
+ هیونگ؟؟؟ معلومه کجایی؟؟؟ کلاس شروع شده! باورم نمیشه این اولین کلاسیه که توی زندگیت داری از دست میدی!
سوبین به ساعت دیواری رو به روش نگاه کرد و با دیدن عدد ۱۳ از جا پرید : "فاک! امروز شنبه ست؟؟ چرا زودتر زنگ نزدی؟ الان خودم رو میرسونم!" و قبل از اینکه بومگیو فرصت کنه سوالش رو در مورد نیومدن یونجون مطرح کنه گوشی رو روش قطع کرد. چطور میتونست کلاسهای جبرانی تاریخ هنر آخر سال رو از دست بده؟ سمت اتاقش رفت و همونطور که وسایل روی میزش رو جمع میکرد و داخل کیفش میریخت برنامهی امروز دانشگاه رو چک کرد.
- ببین کی اومده! انگار دیشب حسابی بهت خوش گذشته بود نه؟
"خفه شو بومگیو." سوبین کیفش رو پشت صندلیش گذاشت و خودش هم روی صندلی و بعد میزش ولو شد. بومگیو نیشخندی زد و همونطور که نشسته بود صندلیش رو به سوبین نزدیکتر کرد : "میدونی چیه؟ یونجون امروز نیومده..حتی جواب تلفن تهیون رو هم نداده! نمیخوای بگی چه بلایی سرش آوردی؟"
شاخک های سوبین تیز شدن و سرش رو از روی میز بالا آورد ، قطعا میدونست که دلیلش خودشه اما سعی کرد خونسرد بمونه : "چیز جدیدی نیست بومگیو! یونجون نصف ترم رو همیشه غایبه! نمیدونم چرا انقدر گیر دادی بهش." و پشتش رو به پسر کرد تا کتابهاش رو در بیاره ، امیدوار بود بومگیو بیخیال سوال پیچ کردنش بشه و بره ولی به جاش خودش رو مثل خرس روی پشت سوبین انداخت : "یعنی نمیخوای به بهترین دوست زندگیت بگی چیشده؟؟ واقعا قلبمو شکستی!!!" موهای سوبین رو به هم ریخت و قبل از اینکه با جفتک سوبین توی صورتش مواجه بشه از اونجا فرار کرد.
سوبین آهی کشید ؛ مدادش رو در آورد و مشغول تراش کردنش شد. میتونست از اونجا بومگیو رو ببینه که همراه بقیه میخندید. هردو پسر با هم چشم تو چشم شدن ؛ بومگیو چشمکی زد و با دستهاش گلولههای خیالیای به سوبین شلیک کرد. سوبین چشمهاش رو چرخوند و سرش رو داخل دفتر طراحیش فرو کرد.
مطمئن بود رفیق احمقش داره پیازداغ ماجرای دیشبش با یونجون رو حسابی میسوزونه پس فقط سعی کرد اعتنایی نکنه و خودش رو مشغول نگه داره. چند دقیقهی بعد با ورود استاد جو کلاس آروم شد و بومگیو هم مثل بقیه روی صندلیش کنار سوبین خزید.
سوبین کم کم داشت با مطالب جدید گرم میشد تا اینکه در کلاس باز شد و یونجون با موهای سشوار نشده و بدون میکاپ که کاملا برخلاف ظاهر همیشگیش بود وارد کلاس شد. استاد قلمش رو روی تخته فشرد و حتی به خودش زحمت نداد تا به یونجون نگاهی بندازه چون دیر اومدن کار همیشگی یونجون بود.
یونجون همونطور که سمت صندلیش میرفت از کنار سوبین رد شد ؛ سوبین میتونست سردی نگاهش رو حس کنه. انگار که برای چند ثانیه وارد قطبجنوب شده بود. لرزید و صندلیش رو به بومگیو نزدیکتر کرد. بومگیو نیشخندی زد : "چیه؟ میترسی گازت بگیره؟" سوبین پاش رو روی پای بومگیو فشرد و زیرلب زمزمه کرد : "اگه جلوش ضایع بازی در بیاری بومگیو خفهت میکنم!"
+ میدونی که خودت از همه ضایع تری؟
- هرچی!
گوشی سوبین صدای دینگی داد و عرق سرد با باز کردن نوتیفیکشن و خوندنش روی پیشونی سوبین نشست.
"بیا توی راهروی فرعی. باید باهات صحبت کنم!"
پیام از طرف یونجون بود. زیر لب لعنتی فرستاد و چرخید و به یونجون نگاه کرد ؛ از اون زاویه مطمئن بود که یونجون همون عزرائیله و اجل سوبین فرا رسیده چون پسر داخل روحش زل زده بود.
یونجون بلند شد و از در پشتی کلاس بیرون زد. سوبین روش رو برگردوند و با بومگیو مواجه شد که تا گردن داخل گوشیش خم شده بود : "هومم...حالا میخوای چیکار کنی؟" سوبین سر پسر رو به عقب هل داد و همونطور که پاهاش رو تکون میداد گفت : "بنظرت میتونم از دستش فرار کنم؟ رسما دیوونهست!" بومگیو صاف نشست ؛ مشتهاش رو بالا آورد و آروم گفت : "فایتینگ هیونگ! تو میتونی!" سوبین گوشیش رو داخل جیبش گذاشت و از کلاس بیرون اومد ؛ امیدوار بود که یونجون آتیشش نزنه چون همینجوری هم این اولین کلاسی بود که داشت از دست میداد و به قدر کافی براش سخت بود.
وارد راهروی پشتی شد و یونجون سریع سمتش اومد ، مچ دست سوبین رو فشار داد و بدون هیچ حرفی اون رو داخل یکی از کلاسهای خالی کشوند. پسر رو به دیوار پشتش کوبید ؛ سوبین مطمئن بود که با این حرکت یونجون حداقل سه تا از استخونهای ستون فقراتش شکسته شده. یونجون موهاش رو عقب داد و لب پایینش رو عصبی گاز گرفت : "خب ، نمیخوای چیزی بگی؟"
سوبین چند ثانیه مکث کرد و نفس عمیقی کشید : "من واقعا بابت اتفاقی که دیشب افتاد متاسفم! نباید انقدر راحت وا میدادم و مطمئنم هیچوقت بخشیده نمیشم! هیچ اشکالی نداره ، قول میدم که دیگه نزدیکت نشم." یونجون خندید ؛ روی یکی از میزها نشست و پاش رو روی پاش انداخت. توی سکوت و محیط نیمه تاریک کلاس به سوبین زل زد و همین داشت باعث میشد سوبین وحشت کنه.
+ فکر میکنی عذرخواهی کافیه؟
- گفتم اگه منو نبخشی هم اشکالی نداره ، بیا فقط مثل دوتا غریبه از کنار هم رد بشیم.
یونجون داد زد : "نمیتونی همینجوری ازش رد بشی! شاید برای تو اتفاق بود ولی برای من اینطور نیست!" ابروهای سوبین از تعجب بالا رفت. سکس دیشبشون برای یونجون معنی خاصی داشت؟ یونجون؟ همون چوی یونجونی که همیشه بهش کرم میریخت؟
سوبین جلو اومد و رو به روی پسر ایستاد : "یونجون من واقعا نمیخ-" یونجون یقهی سوبین رو گرفت و با کشیدن پسر سمت خودش اون رو بوسید. چشم های سوبین گرد شد و قبل از اینکه تعادلش رو از دست بده و هردو پخش زمین بشن دستهاش رو دو طرف یونجون روی میز گذاشت.
یونجون لبهاش رو محکم روی لبهای سوبین فشار میداد و از اون فراتر نمیرفت ، چند ثانیه بعد خودش رو عقب کشید و نفسش رو بیرون داد : "بنظرت من آدمیام که هرکسی سمتش میاد رو ببوسه؟" سوبین دستش رو روی دست یونجون گذاشت و دستهای پسر رو پایین آورد تا به یقهش فشار نیاره : "الان وقتش نیست ؛ باید بریم سرکلاس. بعدا حرف میزنیم باشه؟" یونجون پوت کرد و دستهاش رو از بین دستهای سوبین بیرون کشید : "لازم نکرده! برو به جهنم!" و از اونجا بیرون رفت.
سوبین به میز تکیه داد و دستش رو روی لبهاش کشید ؛ هیچ ایدهای نداشت که چرا هر چقدر سعی میکرد خودش رو از یونجون دور کنه به هم نزدیکتر میشدن. دو سال از اون اتفاق گذشته بود و سوبین هنوز نمیتونست از فکر کردن بهش دست برداره ؛ یعنی برای یونجون هم همینطور بود و بخاطر همین اتفاق دیشب براش معنادار بود؟
سوبین دستهاش رو روی صورتش گذاشت و نفس عمیقی کشید ؛ نه. فقط 'خل' شده بود و همهی اون احساسات بخاطر پارتی دیشب برگشته بودن. مطمئنا میتونست دوباره همهرو خاک کنه و وانمود کنه یونجون فقط یه آدم عجیبه که دنبالشه.
+ خیلی خب بچهها! من با مدیریت دانشگاه صحبت کردم و قرار شد یه پروژهی مشترک با معبد بولگوکسا و اردوگاه کنارش داشته باشیم. قراره در حینی که از طبیعت و استراحتتون لذت میبرین رابطهی فرم مسجمهسازی بودایی رو با طبیعت اطراف متوجه بشید و بعدا ازتون میخوام که با اسکیس زدن از چیزایی که قراره باهاشون الهام بگیرید یه اثر معاصر بسازین!
استاد مشغول توضیح دادن باقی جزئیات سفر شد و با کامل شدن حرفهاش و تموم شدن کلاس ، کلاس شلوغ شد. یه اردوی سه روزه. جالب بود اما نه برای سوبین.
"چه غلطی کردی؟" پلک سوبین پرید. سعی کرد عصبانیتش رو کنترل کنه و خرخرهی بومگیو رو نجوعه. بومگیو همونطور که شونههای سوبین رو ماساژ میداد با آرامش گفت : "چشمم به اسم یونجون افتاد و گفتم اسم تورو هم بدم تا استاد بذاره توی لیست ، واقعا نمیخوای از فرصتهات استفاده کنی؟" سوبین سرش رو عقب آورد و از پایین به بومگیو نگاه کرد : "دوباره شروع کردی نه؟" بومگیو لبخند زد : "بعد از چند ماه بالاخره میتونم شما دوتا رو پرت کنم تو بغل همدیگه! فکرنکن نفهمیدم کلاس رو پیچوندی که بری با یونجون خوش و بش کنی!"
+ هوی! کی گفته ما خوش و ب-آی!
بومگیو شونههای سوبین رو فشرد و سرش رو تکون داد : "منو گول نزن پیرمرد!" دستی دور کمر بومگیو حلقه شد و نفس گرمی به گوش پسر خورد. بومگیو شوکه شد و وقتی چرخید با تهیون مواجه شد. به سینهی پسر مشت آرومی زد ؛ خودش رو کنار کشید و زمزمه کرد : "کانگ...چه غلطی میکنی؟" ابروهای تهیون بالا رفت : "بچهها این سه ساعت رو میخوان برن بولینگ ، منم گفتم دعوتت کنم. میای؟" چشمهای بومگیو برق زد و سر تکون داد : "هیونگ ، تو هم میای؟" سوبین لبخندی زد و همونطور که روی صندلی خودش رو کش میداد گفت : "باید داخل سایت یه کاری رو انجام بدم. ساعت بعد میبینمت."
بومگیو کمی مکث کرد اما اصراری هم نکرد ؛ مشخص بود که همش بهونهست و حتی اگه پافشاری هم میکرد سوبین نمیومد."خیلی خب! پس عصر میبینمت!" و همراه تهیون از کلاس خارج شد.
سوبین از محوطهی دانشگاه بیرون زد و بلافاصله کنار یکی از دیوار ها روی زانوهاش افتاد و دستهاش رو بین موهاش کشید. حالا باید با کابوس آخر هفته چیکار میکرد؟ با خودش فکر کرد 'کاریه که شده. آخر هفته نگرانش میشم' و گوشیش رو از کیفش در آورد تا برنامهی اردو رو چک کنه.
ساعت ۱۱:۳۰ روز چهارشنبه ، ورودی اردوگاه.
+ خیلی خب! بریم برای تقسیم بندی اتاقهاتون ، قراره سه روز کنار هم بخوابید و استراحت کنید پس یا باهم کنار بیایید یا همین مسیر رو با تاکسی برگردین! صبحها از مسیر خاکی میریم معبد ، صبحونه میخوریم و بعد فرصت دارید تا عکسبرداری و یادداشتبرداری هاتون رو انجام بدین. بریم برای گروه اول.
البته که هیچکس قرار نبود از اون قانون پیروی کنه و قطعا همه قرار بود با دوستهاشون داخل یه سوئیت بمونن ، اما بهرحال استاد شروع به خوندن اسمها کرد. سوبین نیمنگاهی به یونجون انداخت که داشت از سر و کول یکی از دوستهاش بالا میرفت و میخندید. به نظر میومد که کامل فراموش کرده ؛ یا حداقل وانمود میکرد که فراموش کرده.
استاد اسم گروه چهارم رو خوند و نفس سوبین بند اومد : "چوی یونجون ، جانگ وویونگ ، چوی سوبین ، چوی سان و لی هیسونگ. سوئیت پنج." از بالای عینک به یونجون و وویونگ نگاهی انداخت و چشم غره رفت : "اتاق رو تمیز نگه دارین!" وویونگ با لبخند سرش رو تکون داد و یونجون همونطور که به ساکدستیش چنگ میزد لبخندی زد.
با سوبین ، اونم توی یه اتاق ، برای سه روز؟؟ انگار همهی موجودات و کائنات دست به دست داده بودن تا سوبین رو دوباره به یونجون بندازن. وویونگ لباس یونجون رو کشید : "زندهای؟ باید بریم اتاقو ببینیم." یونجون پلک زد و به وویونگ نگاه کرد ، همهی افکار اضافی داخل سرش رو ریخت دور و همراه بقیه سمت سوئیتشون رفتن.
سوئیت...بیشتر شبیه یه خونهی کامل بود؟ دو تا اتاق خواب داشت و هرکدوم یه تخت دو نفره داشتن. یه تخت تک نفره هم توی هال بود.
هیسونگ بلافاصله سمت تخت تک نفره حمله ور شد و ساکش رو روی تشک انداخت : "من شبا خیلی تکون میخورم پس اینجا بهترین جاعه! شما چهار تا هم یهجوری با تختای داخل اتاق کنار بیایین!" سوبین و یونجون بلافاصله به هم نگاهی انداختن ؛ یونجون به پسر چشم غره رفت ، روش رو برگردوند و از وویونگ پرسید : "باهم روی یه تخت میخوابیم؟"
وویونگ به سان که مشغول باز کردن چمدونش داخل یکی از اتاقها بود نگاهی انداخت. دست یونجون رو گرفت و فشار داد : "هیونگ میدونی که عاشقتم ولی واقعا فکر نمیکنی الان بهترین فرصته که با اون یه جا باشم؟" سوبین با شنیدن حرف پسر وانمود کرد که از عصبانیت اصلا رو به انفجار نیست و سمت اتاق خالی شناور شد.
وویونگ قطعا قرار نبود فرصتش رو از دست بده و یونجون مجبور بود وارد همین اتاق بشه. ساکش رو روی تخت انداخت و خودش هم کنارش نشست ، گوشیش رو در آورد و روی اسم بومگیو داخل پیامکهاش کلیک کرد.
"بومگیو! میتونی اتاقت رو باهام عوض کنی؟" همونطور که منتظر جواب پیام پسر بود به اطرافش نگاهی انداخت ، اتاق مستر بود و حتی یه کانتر کوچیک هم کنار در حموم کار گذاشته شده بود. براش تعجب برانگیز بود که دانشگاه انقدر هزینه کرده و همچین اردوگاه مناسبی رو پیدا کرده. گوشی سوبین صدا داد و سوبین در کسری از ثانیه پیام بومگیو رو چک کرد.
"همین الانش هم اتاقمو با یکی از دوستای تهیون عوض کردم تا کنارش باشم. اونجا مشکلی داری؟"
سوبین همونطور که ناخن انگشت شستش رو دندون میکشید به یونجون که بیرون داشت با وویونگ بحث میکرد نگاهی انداخت. مشکل؟ کاشکی مشکل بود!
"با یونجون توی یه اتاق افتادم."
"و؟ میتونی یه جای دیگه بخوابیا هیونگ."
"مشکل همینه! دقیقا روی یه تخت باید بخوابیم!"
"پشمام؟؟؟ دقیق همون لحظهای که منتظرش بودم رسیده؟؟؟ بنظرم باید حداقل امشب رو پیشش بخوابی!"
سوبین نفسش رو عصبی بیرون داد و زیرلب لعنتی فرستاد. گوشی رو دو دستی گرفت و شروع کرد به تایپ کردن "بومگیو! مشکلم واقعا جدیه و نمیفهمم چرا انقدر به شوخی-"
+ تو که نمیخوای امشب رو فرار کنی؟
انگشتهای سوبین از حرکت متوقف شدن و روش رو برگردوند. یونجون دست به سینه اونطرف تخت ایستاده بود و همونطور که یکی از ابروهاش رو بالا داده بود به سوبین خیره شده بود.
سوبین گوشیش رو خاموش کرد و ایستاد : "نه. فقط یه جای خوابه ، چرا باید ازش فرار کنم؟" یونجون ساکش رو محکم روی تخت کوبید و زیپش رو باز کرد : "اره! فقط یه جای خوابه!" و لباسهاش رو با عصبانیت بیرون کشید. دو حالت داشت ، یا سوبین عقلش رو از دست داده بود یا واقعا سوز سردی از سمت یونجون میومد که داشت چشمهاش رو میسوزوند و کم مونده بود گریهش بگیره. اینهمه وقت خبری از یونجون نبود و حالا توی کمتر از یک هفته همش با اون پسر ارتباط داشت و الان هم مجبور بود سه شب کنارش بخوابه!
"ترجیح میدی کدوم طرف بخوابی؟" یونجون لباسهاش رو آویزون کرد و به سوبین نگاهی انداخت. سوبین چمدونش رو باز کرد : "فرقی نداره. هر طرفی که خواستی رو انتخاب کن."
+ اون شب وقتی بغلم کرده بودی طرف راست تخت بودی. امشب هم همونجا بخواب.
- میدونی که قرار نیست دوباره اون اتفاق تکرار بشه؟
"چیزی هم درمورد تکرار شدنش نگفتم؟ میخوام برم دوش بگیرم." یونجون رفت و در حموم رو محکم بست. سوبین عصبی خندید و سرش رو به تاج تخت تکیه داد. یونجون غول مرحلهی آخری بود که یا مجبور بود از دستش فرار کنه و یا؟ هنوز از این یکی مطمئن نبود پس ترجیح داد چشمهاش رو ببنده و دیگه بهش فکرنکنه.