After fall into you
Yangجونگوون چند دقیقه همونجا کنار سطل زباله ایستاد. نگاهش از روی درِ اتاق کار جی برداشته نمیشد.
«نه... این کار درست نیست.»
یه قدم عقب رفت.
«من بهش اعتماد دارم.»
اما همون جملهی نصفه روی اون تکه کاغذ، مثل خوره افتاده بود به جونش.
"...دلم برات تنگ شده."
جونگوون آروم پلکهاش رو بست.
شاید واقعاً یه نامهی کاری بود... شاید یکی از مشتریها شوخی کرده بود...
شاید...
همهی اون "شاید"ها فقط چند ثانیه دوام آوردن.
آروم به سمت اتاق کار راه افتاد. دستش روی دستگیره مکث کرد. دلش نمیخواست وارد حریم شخصی جی بشه. اما ته دلش حس میکرد اگه امروز جواب سؤالهاش رو پیدا نکنه، دیگه هیچ شبی خوابش نمیبره.
در رو باز کرد. اتاق مرتبتر از همیشه بود.
میز کار، قفسهها، لپتاپ خاموش... همهچیز سر جای خودش بود. جونگوون نفسش رو بیرون داد و با خودش زمزمه کرد:
_ فقط یه نگاه... اگه چیزی نبود، همین الان از اتاق میرم بیرون.
نگاهش روی میز چرخید. جعبهای که پیک آورده بود، دیگه اونجا نبود. اخم ریزی کرد. چند قدم جلو رفت.
کشوی اول...فقط پروندههای شرکت.
کشوی دوم... چند خودکار، دفتر یادداشت و شارژر.
همین که خواست منصرف بشه، چشمش به کمد کوچیک کنار میز افتاد.
درش نیمهباز بود. جونگوون بیاختیار جلو رفت. همون لحظه صدای باز شدن درِ ورودی خونه توی سکوت پیچید. قلبش فرو ریخت.
صدای جی از بیرون اومد:
+ جونگوون؟... خونهای؟
جونگوون خشکش زد. دستش هنوز روی دستگیرهی کمد مونده بود. و برای اولین بار، حس کرد اگه همین الان برگرده و جی اون رو داخل اتاق ببینه، دیگه هیچچیز مثل قبل نخواهد شد.
جونگوون با شنیدن صدای جی، سریع دستش رو از روی دستگیرهی کمد برداشت. یه نفس عمیق کشید و سعی کرد ضربان تند قلبش رو آروم کنه.
چند ثانیه بعد، جی جلوی در اتاق ظاهر شد. اخم ریزی کرد و با تعجب به جونگوون نگاه انداخت.
+ اینجایی؟ دنبال چیزی میگشتی؟
جونگوون برای یه لحظه توی جاش خشکش زد، اما خیلی زود خودش رو جمعوجور کرد و لبخند کمرنگی زد.
_ آره... شارژر گوشیمو پیدا نمیکنم. گفتم شاید آخرین بار اینجا گذاشته باشمش.
جی چند لحظه بدون حرف نگاهش کرد؛ نگاهی که باعث شد جونگوون ناخودآگاه دستهاش رو پشت کمرش قفل کنه.
بعد جی لبخند آرومی زد.
+ تو که همیشه وسایلتو هر جا دلت بخواد ول میکنی.
جونگوون با خندهی کوتاهی شونه بالا انداخت.
_ خب... تقصیر خودمه.
جی به سمت میز رفت، کشوی اول رو باز کرد و بعد از چند ثانیه یه شارژر سفید بیرون آورد.
+ اینو میخواستی؟
جونگوون با تعجب بهش نگاه کرد.
_ وای... آره، خودشه. حواسم نبود اینجاست.
شارژر رو از دست جی گرفت و زیر لب گفت:
_ ممنون.
جی آروم موهای جونگوون رو به هم ریخت.
+ دفعهی بعد اگه چیزی گم کردی، اول از من بپرس.
جونگوون لبخند زد.
_ باشه.
از اتاق بیرون رفت، اما همین که در پشت سرش بسته شد، لبخندش کمکم محو شد. شارژر رو توی دستش فشار داد.
نمیدونست چرا... اما احساس میکرد جی چند ثانیه بیشتر از حد معمول بهش خیره شده بود. انگار اون هم... برای اولین بار، به جونگوون شک کرده بود.
جونگوون آروم درِ اتاق رو بست و به دیوار تکیه داد. یه نفس عمیق کشید. دستش هنوز دور شارژر حلقه شده بود؛ اونقدر محکم که بند انگشتاش سفید شده بودن.
«داری چیکار میکنی...؟»
زیر لب خودش رو سرزنش کرد.
«از کی تا حالا به جی شک کردی؟»
همون مردی که چهار سال تمام، هر شب باهاش تماس تصویری میگرفت...
همون کسی که میگفت همهی سختیها رو فقط برای آیندهی دوتاشون تحمل میکنه... نه...جونگوون نمیخواست باور کنه.
شارژر رو روی میز گذاشت و چند بار پشت سر هم به صورتش آب زد. وقتی از سرویس بیرون اومد، جی روی مبل نشسته بود و لپتاپش رو باز کرده بود. همین که جونگوون رو دید، لپتاپ رو بست.
+ میخوای امشب بریم بیرون؟
جونگوون چند لحظه مکث کرد.
_ بیرون؟
+ آره... یه ماهه برگشتم، ولی درست و حسابی با هم جایی نرفتیم.
جونگوون لبخند زد.
_ فکر خوبیه.
جی هم لبخند زد؛ همون لبخندی که همیشه باعث میشد دل جونگوون آروم بگیره.
اما این بار... اون آرامش برنگشت.
---
غروب، هر دو آمادهی بیرون رفتن شدن. جی برای چند لحظه از اتاق خواب بیرون اومد و گفت:
+ من کلید ماشینو از توی ماشین جا گذاشتم، دو دقیقه میرم پارکینگ.
_ باشه.
در که بسته شد، خونه دوباره ساکت شد.
جونگوون بیهدف توی پذیرایی قدم میزد که صدای ویبرهی گوشی جی از روی میز بلند شد. احتمالاً موقع عجله، گوشی رو جا گذاشته بود.
جونگوون ایستاد. نگاهش روی گوشی موند. صفحه روشن شد... فقط یک اعلان. فرستنده ذخیره نشده بود.
و پیشنمایش پیام، فقط همین چند کلمه رو نشون میداد:
«رسیدی؟ دیشب...»
قبل از اینکه جمله کامل دیده بشه، صفحه خاموش شد. جونگوون پلک زد. چند قدم به گوشی نزدیک شد... اما دستش، درست چند سانتیمتر مونده به گوشی، در هوا متوقف شد.
«نه...»
زمزمه کرد.
«اگه واقعاً بهش اعتماد دارم... نباید گوشیشو باز کنم.»
دستش رو آروم پایین آورد؛ اما برای اولین بار، حس کرد بین اعتماد... و ترس از حقیقت، فقط چند سانتیمتر فاصله مونده بود.
جونگوون چند ثانیه به گوشی خیره موند. انگشتهاش بیاختیار مشت شد.
فقط کافی بود صفحه رو باز کنه... فقط یه نگاه.
شاید اون پیام اصلاً اون چیزی نبود که فکر میکرد. اما درست همون لحظه، صدای حرفهای خودش توی سرش پیچید.
«اعتماد، یعنی حتی وقتی میتونی، سراغ حقیقت رو از راه اشتباه نری.»
آروم یه قدم عقب رفت. گوشی همونجایی که بود موند.
چند دقیقه بعد صدای باز شدن در اومد. جی با کلید ماشین توی دستش وارد خونه شد.
+ پیدا شد، زیر صندلی افتاده بود.
همین که چشمش به گوشی روی میز افتاد، سریع برداشتش.
نگاهش فقط برای یه لحظه روی صفحه موند.
بعد خیلی عادی لبخند زد.
+ بریم؟
جونگوون سر تکون داد.
_ آره.
---
اون شب، موقع برگشتن، بارون آرومی شروع به باریدن کرده بود. جی حین رانندگی از جلسههای شرکت، پروژههای جدید و برنامههای هفتهی بعد حرف میزد. جونگوون گوش میداد... یا حداقل وانمود میکرد که گوش میده.
ذهنش هنوز گیر همون پیام مونده بود.
«رسیدی؟ دیشب...»
بقیهی جمله چی بود؟ هرچقدر بیشتر سعی میکرد فراموشش کنه، بیشتر توی ذهنش تکرار میشد.
وقتی به خونه رسیدن، جی مستقیم رفت تا دوش بگیره. گوشیش رو هم روی میز کنار مبل گذاشت.
جونگوون از کنار میز رد شد. این بار حتی به گوشی نگاه هم نکرد. با خودش گفت:
«یا بهش اعتماد میکنم... یا نمیکنم.»
اما ته دلش، چیزی آروم زمزمه میکرد:
«اگه یه روز دیر بفهمی چی...؟»
همون لحظه، صدای ویبرهی کوتاهی از داخل حموم اومد.
نه از گوشی روی میز...از یه گوشی دیگه.
جونگوون سرش رو بلند کرد. اخم آرومی بین ابروهاش نشست. جی همیشه میگفت فقط یه گوشی داره. پس... صدای اون یکی از کجا اومده بود؟
جونگوون همونجا خشکش زد. دوباره... ویبره.
این بار مطمئن بود. صدا از داخل حموم میاومد. نگاهش بین درِ حموم و گوشیای که روی میز بود، رفت و برگشت.
_ نه...
آروم زیر لب گفت.
_ شاید ساعت هوشمنده... شاید تبلته...
داشت برای خودش دلیل میتراشید. همون کاری که یک ماه گذشته بارها انجام داده بود.
آب حموم هنوز باز بود. جی زیر دوش بود و صدای آب اجازه نمیداد چیزی بشنوه.
جونگوون چند قدم جلو رفت. درِ حموم کامل بسته نبود؛ یه شکاف باریک بین در و چارچوب مونده بود. بیاختیار نگاهش به داخل افتاد.
روی روشویی، کنار شیشهی عطر جی، یه گوشی مشکی افتاده بود. صفحهاش برای چند ثانیه روشن شد و دوباره خاموش شد. جونگوون فقط همون یک لحظه رو دید.
روی صفحه نوشته بود: ۲ پیام خواندهنشده
اسم فرستنده قبل از اینکه صفحه خاموش بشه دیده نشد. قلبش محکم توی سینه کوبید. یه قدم عقب رفت. دستش رو روی دهنش گذاشت.
«نه... حتماً گوشی کاریشه.»
همون لحظه صدای جی از پشت در بلند شد.
+ جونگوون؟
جونگوون از جا پرید.
_ هان؟
+ حوله رو یادم رفت میشه برام بیاری؟
چند ثانیه طول کشید تا مغزش دوباره شروع به کار کنه.
_ آ... آره... الان.
حوله رو از روی تخت برداشت و تا جلوی در حموم رفت.
جی فقط دستش رو از لای در بیرون آورد و حوله رو گرفت.
+ مرسی، قشنگم.
جونگوون لبخند کمرنگی زد.
_ خواهش میکنم.
وقتی جی دوباره در رو بست، جونگوون به دیوار تکیه داد. برای اولین بار، اون حس مبهم اسم پیدا کرده بود.
شک.
نه اونقدر قوی که بتونه جی رو متهم کنه... اما اونقدر واقعی که دیگه نتونه نادیدهش بگیره.
همون شب، وقتی جی خوابش برد، جونگوون تا دیر وقت بیدار موند. به سقف خیره شده بود و فقط یک سؤال توی ذهنش میچرخید:
«اگه واقعاً اون گوشی برای کار باشه... چرا تا حالا حتی یک بار هم چیزی دربارهش نگفته؟»
و برای اولین بار، تصمیم گرفت به جای فرار کردن از سؤالها... آرومآروم، جوابشون رو پیدا کنه.
صبح روز بعد، جونگوون زودتر از همیشه بیدار شد. سمت تخت جی خالی بود.
صدای هم زدن قهوه از آشپزخونه میاومد. وقتی پایین رفت، جی با همون لباس فرم شرکت کنار دستگاه قهوه ایستاده بود. با دیدن جونگوون لبخند زد؛ همون لبخند گرمی که همیشه دل جونگوون رو آروم میکرد.
+ صبح بخیر، خوابالو.
جونگوون لبخند کمرنگی زد.
_ صبح بخیر...
جی لیوان قهوه رو جلوش گرفت.
+ بدون شکر. همونی که دوست داری.
جونگوون لیوان رو گرفت.
همهچیز... زیادی عادی بود. انگار دیشب هیچ اتفاقی نیفتاده بود.
---
بعد از صبحونه، جی ساعتش رو بست و کلید ماشین رو برداشت.
+ امروز احتمالاً دیر میام. جلسه با سرمایهگذاراست.
_ تا چه ساعتی؟
+ معلوم نیست... شاید ده، یازده شب.
جونگوون فقط سر تکون داد.
_ مواظب خودت باش.
جی خم شد و آروم موهای جونگوون رو به هم ریخت.
+ همیشه.
چند لحظه بعد، در خونه بسته شد.
...
خونه توی سکوت فرو رفت.
جونگوون داشت فنجونها رو میشست که چشمش به کت جی افتاد. همون کتی که دیروز روی مبل جا گذاشته بود.
با خودش گفت:
«فقط میخوام ببرمش توی کمد.»
کت رو برداشت. همین که خواست آویزونش کنه، چیزی از جیب داخلیش سر خورد و روی زمین افتاد. یه کارت پارکینگ. جونگوون خم شد و برش داشت. نگاهش روی تاریخ چاپشده موند.
سه شب پیش. اخم کرد. سه شب پیش...
جی بهش گفته بود تا صبح توی شرکت بوده؛ اما اسم روی کارت، مربوط به پارکینگ شرکت نبود. چند ثانیه به کارت خیره موند. باز هم همون جنگ همیشگی توی ذهنش شروع شد.
«شاید جلسه جای دیگه بوده...»
«شاید ماشین شرکت رو اونجا گذاشته...»
«شاید...»
با یه آه بلند، کارت رو دوباره همونجایی که ازش افتاده بود، داخل جیب کت گذاشت.
دیگه از اون "شاید"ها خسته شده بود.
برای اولین بار، با خودش زمزمه کرد:
_ فقط یه بار... فقط یه بار از خودت میپرسم، جی... امیدوارم جوابش، همهی این فکرها رو از بین ببره.
از اون روز به بعد، جونگوون ناخواسته بیشتر دقت میکرد. نه اینکه بخواد جی رو زیر نظر بگیره... فقط چشمش، خودش دنبال جواب میگشت.
---
چند روز بعد...
جی طبق معمول دیر از شرکت برگشت. کتش رو روی مبل انداخت و خسته دستی به گردنش کشید.
+ امروز رسماً مردم...
جونگوون از آشپزخونه لیوان آب رو جلوش گذاشت.
_ این چند روز خیلی خودتو خسته کردی.
جی لبخند خستهای زد.
+ مجبورم.
همین که سرش رو پایین آورد تا آب بخوره، یقهی پیراهنش کمی کنار رفت. جونگوون برای یه لحظه خشکش زد. روی کنار گردن جی، درست پایین خط فکش، یه رد قرمز کمرنگ دیده میشد. شبیه یه زخمی که تازه در حال خوب شدن باشه.
ابروهاش ناخودآگاه توی هم رفت.
_ گردنت... چی شده؟
جی انگار تازه یادش افتاده باشه، سریع دستش رو روی همون قسمت گذاشت.
_ این؟
یه خندهی کوتاه کرد.
+ هیچی... جلسه که تموم شد، موقع بلند شدن لبهی قفسه خورد به گردنم.
جونگوون چند ثانیه نگاهش کرد.
_ مطمئنی؟
+ آره بابا.
بعد با شیطنت لبخند زد.
+ نکنه نگرانم شدی؟
جونگوون هم لبخند زد.
_ معلومه که شدم.
اما ته دلش... اون توضیح، زیادی آماده به نظر میرسید.
---
روزها پشت سر هم میگذشتن. و هر روز، یه چیز کوچیک دیگه به چشم جونگوون میاومد. یه شب، جی با عطری برگشت که هیچوقت ازش استفاده نمیکرد.
شب بعد، گفت جلسهش تا یازده طول کشیده، اما ساعت هشت یکی از همکاراش برای جونگوون پیام فرستاد که «آقای جی امروز زودتر شرکت رو ترک کردن.»
جونگوون باز هم چیزی نگفت. فقط پیام رو پاک کرد.
شاید همکارش ساعتها رو اشتباه گفته بود... شاید... باز هم همون شایدهای لعنتی.
---
یه هفته بعد، جونگوون داشت لباسهای جی رو برای شستن از جیبها خالی میکرد، بین کاغذها، یه رسید مچالهشده پیدا کرد. مال یه کافه بود.
تاریخش برای همون شبی بود که جی گفته بود: «تا نصفهشب جلسه دارم.»
جونگوون به ساعت روی رسید نگاه کرد.
۸:۴۷ شب.
زیرش نوشته شده بود: دو نفر.
جونگوون آروم روی صندلی نشست. رسید هنوز بین انگشتهاش بود. نه... هنوز هیچکدوم از اینا خیانت رو ثابت نمیکرد.
اما کنار هم که قرار میگرفتن... مثل نخهای باریکی بودن که کمکم به هم گره میخوردن.
و جونگوون، برای اولین بار، از خودش ترسید. از اینکه شاید... آخر این نخها، به حقیقتی برسه که تمام این مدت ازش فرار میکرد.
اون شب، جونگوون رسید کافه رو دوباره تا کرد و همونجایی گذاشت که پیداش کرده بود. انگار میترسید حتی نگه داشتنش هم به معنی قبول کردن حقیقت باشه.
...
چند روز بعد، جی مثل همیشه صبح زود از خونه رفت.
جونگوون بعد از مرتب کردن خونه، تصمیم گرفت یه سر به شرکت جی بزنه. بهونهش هم کاملاً طبیعی بود. ناهار درست کرده بود و میخواست خودش براش ببره.
وقتی وارد ساختمان شد، منشی با لبخند بلند شد.
ـ سلام آقای جونگوون، خوش اومدین.
_ سلام... جی جلسهست؟
دختر مکث کوتاهی کرد.
ـ ام... نه، حدود یه ساعت پیش از شرکت رفتن.
جونگوون اخم ریزی کرد.
_ رفتن؟
ـ بله، گفتن یه قرار مهم بیرون دارن.
جونگوون فقط لبخند زد.
_ آها... حتماً یادش رفته به من بگه.
ـ احتمالاً.
ناهار رو روی میز منشی گذاشت.
_ وقتی برگشت، لطفاً اینو بهش بدین.
ـ حتماً.
...
تمام مسیر برگشت، فقط به یه جمله فکر میکرد.
«جلسه تا شب طول میکشه.»
این همون چیزی بود که جی صبح بهش گفته بود. پس چرا الان...
...
شب، حدود ساعت ده، جی خسته وارد خونه شد. کتش رو درآورد و همونطور که کفشهاش رو درمیآورد گفت:
+ ببخشید، جلسه واقعاً طول کشید.
جونگوون چند ثانیه بهش نگاه کرد.
دلش میخواست همون لحظه بپرسه:
«پس ظهر کجا بودی؟»
اما فقط لبخند زد.
_ اشکالی نداره.
جی نزدیکتر اومد.
+ ناراحت شدی؟
_ نه.
دروغ بود. اما گفتنش از شنیدن یه دروغ دیگه، کمتر درد داشت.
...
نیمهشب، وقتی جی خوابیده بود، جونگوون از تشنگی بیدار شد. آروم از تخت بیرون اومد تا آب بخوره. همین که از کنار کت جی رد شد، صدای ویبرهی آرومی بلند شد.
نه زنگ...فقط یه ویبرهی کوتاه.
جونگوون ایستاد. صفحهی گوشی برای چند ثانیه روشن شد. این بار فقط اسم فرستنده دیده میشد.
"M."
قبل از اینکه پیام رو بخونه، صفحه دوباره خاموش شد. جونگوون هیچ کاری نکرد. فقط چند لحظه به گوشی خیره موند.بعد آروم از کنارش رد شد و لیوان آبش رو پر کرد.
وقتی برگشت و کنار تخت دراز کشید، به چهرهی خوابآلود جی نگاه کرد.همون صورتی که سالها عاشقش بود.
زیر لب، طوری که فقط خودش بشنوه، زمزمه کرد:
_ فقط یه بار...فقط یه بار بهم حقیقتو بگو...حتی اگه از شنیدنش بشکنم.
سه روز بعد...
جونگوون مشغول تا کردن لباسهای شستهشده بود که صدای باز شدن در خونه اومد. جی زودتر از همیشه برگشته بود. اما این بار... نه لبخندی روی صورتش بود، نه سلام همیشگیش.
کتش رو با بیحوصلگی روی مبل انداخت و کلید ماشین رو روی میز پرت کرد. جونگوون با تعجب از اتاق بیرون اومد.
_ جی؟ چیزی شده؟
جی چند ثانیه فقط بهش نگاه کرد. نگاهی که جونگوون تا حالا ازش ندیده بود.
+ چند روز پیش... اومده بودی شرکت؟
جونگوون برای یه لحظه جا خورد.
_ آره...
جی فکش رو سفت کرد.
+ چرا چیزی بهم نگفتی؟
جونگوون اخم ریزی کرد.
_ چیز خاصی نبود... فقط ناهار درست کرده بودم، گفتم با هم بخوریم.
_ وقتی رسیدم، منشی گفت بیرونی، منم غذا رو گذاشتم و برگشتم.
چند ثانیه سکوت بینشون افتاد. جی نگاهش رو از جونگوون گرفت و دستی بین موهاش کشید.
+ باید بهم زنگ میزدی.
_ گوشیت خاموش بود...
جی انگار خواست چیزی بگه، اما منصرف شد.
یه نفس عمیق کشید و آروم گفت:
+ دفعهی بعد... قبل از اینکه بیای، اول خبر بده.
جونگوون لبخند کمرنگی زد.
_ باشه... فکر نمیکردم ناراحت بشی.
جی چیزی نگفت. فقط بطری آب رو از یخچال برداشت و چند جرعه پشت سر هم نوشید.
جونگوون همونجا ایستاده بود. رفتار جی عجیب بود.
اگه واقعاً اون روز یه جلسهی کاری داشت... چرا انقدر نگران شده بود که جونگوون رفته شرکت؟ مگه از چی میترسید؟ یا... از کی؟
جونگوون دوباره اون سؤال رو توی ذهنش تکرار کرد، اما مثل همیشه سعی کرد جوابش رو پس بزنه.
«نه... دارم زیادی فکر میکنم.»
ولی این بار، حتی خودش هم حرف خودش رو باور نکرد.
جی بطری آب رو روی کابینت گذاشت و نفس عمیقی کشید.
+ دفعهی بعد، قبل از اینکه بیای شرکت، فقط یه پیام بده.
جونگوون چند لحظه بهش خیره موند.
دلش میخواست بگه «باشه.» دلش میخواست مثل همیشه کوتاه بیاد.
اما تمام اون سؤالها، تمام اون شبهای بیخوابی، تمام «شاید»هایی که یک ماه توی ذهنش چرخیده بودن، یهدفعه از کنترلش خارج شدن.
قبل از اینکه خودش هم بفهمه، آروم پرسید:
_ ...جی...
جی سرش رو بلند کرد.
_ هوم؟
جونگوون آب دهنش رو قورت داد.
_ ...داری... بهم خیانت میکنی؟
سکوت.
همهچی توی چند ثانیه منجمد شد. چشمهای جی از تعجب گرد شد. چند لحظه فقط به جونگوون خیره موند، انگار مطمئن نبود درست شنیده.
بعد خیلی آروم گفت:
+ ...چی؟
جونگوون همون لحظه پشیمون شد.
نفسش لرزید.
_ من... من...
دستش رو روی پیشونیش کشید.
_ ببخشید... نمیدونم چرا اینو گفتم.
جی یک قدم جلو اومد.
اخم بین ابروهاش نشست.
+ از کجا همچین فکری کردی؟
جونگوون نگاهش رو ازش دزدید.
_ هیچجا...
+ «هیچجا» باعث نمیشه آدم یه همچین سؤالی بپرسه.
جونگوون لب پایینش رو گاز گرفت.
میخواست از رسید کافه بگه... از پیامهای نصفه...از گوشی دوم... از رد روی گردن... اما هیچکدومشون مدرک نبود. فقط تکههای پراکندهای بودن که شاید معنی دیگهای داشتن.
با صدایی آروم گفت:
_ نمیدونم... این چند وقت حس میکنم یه چیزی عوض شده.
جی چند ثانیه ساکت موند.
بعد آهی کشید و دستش رو روی شونهی جونگوون گذاشت.
+ تو خستهای... منم این مدت انقدر درگیر کار بودم که حواسم بهت نبوده.
لبخند خیلی کمرنگی زد.
+ ولی یه چیزو خوب گوش کن.
مستقیم توی چشمهای جونگوون نگاه کرد.
+ من هیچوقت دلیلی بهت ندادم که به عشقم شک کنی.
جونگوون خواست حرفی بزنه، اما کلمات توی گلوش گیر کردن.
جی آروم بغلش کرد. جونگوون هم دستهاش رو دورش حلقه کرد... اما برای اولین بار، با اینکه توی آغوش کسی بود که سالها عاشقش بود، احساس امنیت نمیکرد.
و جی... در حالی که چونهاش روی شونهی جونگوون بود، برای لحظهای چشمهاش رو بست.انگار خودش هم میدونست این سؤال، از هیچ به وجود نیومده. و از همین لحظه به بعد، پنهان کردن حقیقت... سختتر از قبل میشد.
فردای اون روز، جونگوون تصمیم گرفت از خونه بیرون بره. شاید خرید کردن، ذهنش رو از اون همه فکر و خیال دور میکرد.
بلککارت جی همیشه توی کیف پولش بود. جی بارها گفته بود:
«هرچی لازم داشتی بخر، لازم نیست ازم اجازه بگیری.»
...
بعد از یکی دو ساعت گشتن بین فروشگاهها، وارد یکی از بوتیکهای لوکس شد. نگاهش بین قفسههای عطر و لباس میچرخید که یکی از فروشندهها با لبخند نزدیکش شد.
ـ سلام آقا، کمکی از دستم برمیاد؟
جونگوون هم لبخند مؤدبانهای زد.
_ فقط یه نگاه میکنم، ممنون.
همین موقع، چشمش به یه عطر افتاد. شیشهش آشنا بود... دقیقاً همون عطری که چند شب پیش بویش روی لباس جی مونده بود؛ عطری که مطمئن بود هیچوقت توی خونه نداشتن.
جونگوون شیشه رو برداشت.
ـ میشه اینو ببینم؟
فروشنده لبخند زد.
ـ انتخاب خیلی خوبیه.
بعد، انگار یه چیزی یادش اومده باشه، گفت:
ـ اتفاقاً همین چند وقت پیش آقای پارک هم از همین عطر برای یکی از دوستاشون خریدن.
جونگوون خشکش زد.
_ ...آقای پارک؟
ـ بله.
فروشنده با لبخند ادامه داد:
ـ مشتری ثابت ما هستن. فکر کنم حدود دو هفته پیش بود. گفتن هدیهست، برای همین خواستن خیلی شیک بستهبندیش کنیم.
جونگوون سعی کرد حالت صورتش تغییر نکنه.
_ آها...
دستش آروم دور شیشهی عطر سفت شد.
_ جالبه...
فروشنده بیخبر از چیزی که توی ذهن جونگوون میگذشت، مشغول مرتب کردن قفسهها شد.
ـ اگر دوست داشته باشین، همون مدل بستهبندی هدیه رو براتون انجام میدم.
جونگوون چند ثانیه به شیشهی عطر خیره موند.
دو هفته پیش... جی بهش گفته بود اون روز از صبح تا شب جلسه داشته. پس کی وقت کرده بود بیاد اینجا؟ و مهمتر از اون...
«برای یکی از دوستاش؟»
جی هیچوقت برای دوستاش هدیه نمیخرید.
حداقل... نه بدون اینکه با جونگوون دربارهش حرفی بزنه.
جونگوون آروم عطر رو سر جاش گذاشت.
لبخند کوچیکی به فروشنده زد.
_ ممنون... یه دور دیگه نگاه میکنم.
از فروشگاه بیرون اومد. هوای بیرون گرم بود، اما دستهاش یخ کرده بودن.
برای اولین بار، اون «شاید»های همیشگی، یکییکی از ذهنش کنار میرفتن. و جاشون رو سؤالهایی میگرفتن که دیگه هیچ جوابی براشون پیدا نمیکرد.
جونگوون بیهدف توی خیابون قدم میزد. کیسههای خرید توی دستش بودن، اما ذهنش هنوز توی اون فروشگاه گیر کرده بود.
بیاختیار گوشیش رو درآورد. انگشتش چند ثانیه روی یه اسم مکث کرد.
Park Sunghoon.
آخرین باری که با هم حرف زده بودن، تقریباً هفت ماه پیش بود. سونگهون چند بار تماس گرفته بود، اما جونگوون هر بار به بهونهی مشغله جواب نداده بود.
یه نفس عمیق کشید. بالاخره دکمهی تماس رو زد.
...
ـ الو؟
همون صدای آروم و آشنا.
جونگوون لبخند خیلی کمرنگی زد.
_ سونگهون...
چند ثانیه سکوت شد.
بعد صدای خندهی کوتاه سونگهون اومد.
ـ باورم نمیشه... بالاخره یادم افتادی؟
جونگوون سرش رو پایین انداخت.
_ ببخشید... میدونم خیلی وقته خبری ازم نگرفتم.
ـ مهم نیست.
مکث کرد.
ـ خوبی؟
جونگوون خواست مثل همیشه بگه «آره.»
اما کلمه توی گلوش گیر کرد.
سونگهون همونطرف خط آروم گفت:
ـ جونگوون... صدات اصلاً شبیه آدمی نیست که حالش خوب باشه.
جونگوون لبش رو روی هم فشار داد.
_ میشه... امروز همدیگه رو ببینیم؟
...
یک ساعت بعد، توی یه کافهی دنج کنار پنجره روبهروی هم نشسته بودن.
سونگهون با همون کت طوسی همیشگیش اومده بود. همین که جونگوون رو دید، لبخند زد، اما اون لبخند خیلی زود محو شد. چشمهاش روی صورت جونگوون ثابت موند.
ـ لاغر شدی.
جونگوون با خندهی بیجون شونه بالا انداخت.
_ انقدر معلومه؟
ـ بیشتر از چیزی که فکر میکنی.
پیشخدمت سفارشهاشون رو آورد و رفت.
چند دقیقه، هیچکدوم حرفی نزدن.
آخرش سونگهون فنجون قهوهش رو کنار گذاشت.
ـ چیزی شده؟
جونگوون نگاهش رو به بخار فنجون دوخت.
_ نمیدونم...
ـ یعنی چی نمیدونم؟
جونگوون آه آرومی کشید.
_ فقط... حس میکنم یه چیزی بین من و جی عوض شده.
اسم جی که اومد، نگاه سونگهون برای لحظهای پایین افتاد.
سالها پیش، قبل از اینکه جونگوون با جی وارد رابطه بشه، سونگهون یک بار احساسش رو بهش گفته بود. و همون روز هم جوابش رو گرفته بود.
«من عاشق یکی دیگهام.»
از اون به بعد، سونگهون دیگه هیچوقت حرفی از احساساتش نزد. دوستش موند. وکیلش موند. و مهمتر از همه...کسی موند که هر وقت جونگوون بهش احتیاج داشت، کنارش باشه.
سونگهون آروم گفت:
ـ میخوای دربارهش برام تعریف کنی؟
جونگوون چند ثانیه سکوت کرد.
بعد، برای اولین بار، از تماسهای عجیب، دروغهای کوچیک، رسید کافه و اون عطری که ذهنش رو درگیر کرده بود، حرف زد.
سونگهون تا آخر، بدون اینکه حرفش رو قطع کنه، فقط گوش داد.
وقتی جونگوون تموم کرد، سونگهون خیلی آروم گفت:
ـ من نمیتونم بگم جی خیانت کرده یا نه.. اما یه چیزو مطمئنم. اگه این همه سؤال توی ذهنت جمع شده، نباید تا ابد با «شاید» زندگی کنی. یا حقیقت، خیالت رو راحت میکنه... یا حقیقت، راه بعدیت رو نشون میده.
جونگوون برای اولین بار بعد از مدتها، احساس کرد یکی واقعاً حرفش رو شنیده...