exit 8 (ch.1 - nightmare!)

exit 8 (ch.1 - nightmare!)

blanco

به محض باز کردن در، عطر غذا مشامش رو پر، و کاملا حس خستگیِ بعدِ کار رو از تنش بیرون کشید. فضای خونه هرچقدرم که کوچیک بود، با وجود گرمای حضور همسرِ پرانرژیش و عشق بینشون هیچ‌وقت خسته‌کننده یا تو ذوق‌زننده نمیشد.

خوشحالی‌ای که از حس برگشتن به خونه بهش دست داده بود، جونگسونگ رو به سرعت به داخل فضا و بدون معطلی جایی که میدونست همسرش احتمال زیاد حضور داره کشوند و از پشت، طبق عادت همیشگیش دست‌هاش رو دور کمرِ ریزجثه‌ی جونگوون حلقه کرد.

جونگوون که به‌نظر از حضور یهوییش متعجب شده بود ریز خندید و بعد از خاموش کردنِ اجاق، بدنش رو به سمت همسرش چرخوند و متقابلا دست‌هاش رو دور گردنش حلقه کرد. اختلاف قدیشون حتی با وجود کم بودن، باعث میشد که جونگوون به اجبار سرش رو کمی بالا بگیره تا به چشم‌های خسته اما همچنان درخشان جِی خیره شه.


+جونگسونگا! چقدر یهویی اومدی! تقریبا نزدیک بود که خودم رو بسوزونم..


بعد از تکمیل کردن جمله‌ش، لب‌هاش رو مظلومانه آویزون و سرش رو یکم خم کرد.

جی حتی اگه میخواست هم نمیتونست انکار کنه که چقدر این حرکت رو دوست داره و قلبش مثل روز اول به تپش افتاده! طوریکه با اون چشم‌های براق و درشت گربه‌ایش بهش زل زده بود و لب‌های خوش‌فرمش به سمت پایین کشیده شده و بیشتر از حالت عادی خودنمایی میکرد.. بدجور باعث ضعفش میشد و افکارش رو مختل میکرد! پس معطل چی‌بود؟ اون‌هم زمانی‌که پسرِ روبه‌روش، کاملا متعلق به خودش بود! تک‌خنده‌ی ریزی کرد و بعد به آرومی سرش رو پایین گرفت؛ اما قبل از اینکه صورت‌هاشون رو بهم نزدیک کنه، بینیش رو بین موهای مخملیش که عطرِ شامپوی توت‌فرنگیش تک تک سلول‌های بدنش رو قلقلک میداد برد و بوسه‌ی نرمی کاشت. زمزمه‌ش به‌قدری آروم بود که جونگوون به‌زور متوجهش میشد!


-وابستگی به عطر تنت داره بیچارم میکنه..


و کم کم، سرش رو پایین‌تر گرفت و بالاخره لب‌های تشنه‌ش رو به لب‌های آویزونِ پسر شیرینش رسوند.

به راحتی میتونست متوجه‌ی خنده‌ی ریز و شیطون جونگوون رو بین بوسه بشه و حتی از قبل هم بی‌طاقت‌ترش کنه! اما انگار زمان و اتفاقات همیشه هم باهاش یار نیستن؛ چراکه کم کم صدای قار و قور شکم جفتشون کاملا به گوش میرسید و باعث بلند خندیدن جفتشون میشد. با اینحال جی نمیخواست این حس و حالِ قشنگ بینشون رو خراب کنه؛ پس، برای بار آخر بوسه‌ی محکمی از لب‌های قرمز شده‌ی جونگوون گرفت و با چشمک ریزی ازش فاصله گرفت.


-بعد از شام، آقای پارک جونگوون! فکر نکن که قراره بذارم دربری!


پسر با همون حالت شیطنت همیشگیش سری به علامت مثبت تکون داد و مشغول آماده کردن میز شام شد؛ البته.. «میز شام» اسمی بود که خودشون براش گذاشته بودن و درواقع میزی وجود نداشت! صرفا جی با‌ کمک یک تخته‌ی چوبی و روهم گذاشتنِ چندتا از کتاب‌های قدیمی جونگوون به عنوان پایه‌ میز درست کرده و وسط، بین آشپزخونه و پذیرایی کوچیکشون قرار داده بود.

درسته که این شرایط سخت زندگی آزارش میداد و هر‌ازچندگاهی باعث میشد که به عنوان یک همسر بشدت حس عذاب وجدان بگیره؛ اما شریک زندگیش همیشه و همه‌جا به هرشکلی که از دستش براومده حمایت و حضور خودش رو بهش ثابت کرده.


+امروز مادرت باهام تماس گرفته بود و منم اون بین ازش دستور پخت غذای موردعلاقت رو گرفتم!


قابلمه به دست سمت پذیرایی رفت و بعد با دقت اون رو وسط میزشون قرار داد. لبخندِ روی لب‌هاش، هیچ‌جوره به چشم‌هاش نمیومد؛ انگار هرچقدرم تلاش میکرد، احساساتِ واقعیش از چشم‌های همیشه درخشانش پیدا میشد.


+خب راستش..بیشترِ وسایلی که گفت رو نداشتیم ولی من سعی کردم با همون چیزایی که داشتیم جور دربیارمش و وقتی چشیدمش، واو..واقعا خوب درومده بود باورت میشه؟


با اینکه صداش کمی ذوق‌زده به‌نظر میومد، همسرش همونطور که به غذا کشیدنش زل زده بود همه‌چیز رو به‌خوبی میفهمید. نفس عمیقی از عذاب وجدان کشید و به محض اینکه انگشت‌هاش رو کلافه داخل موهاش فرو برد، یاد چیزی افتاد و به سرعت از جاش بلند شد. از چشم‌های متعجب جونگوون گذشت و به سمت در ورودی، جایی که همیشه ژاکت قهوه‌ایش رو آویزون میکرد رفت.


+چیزی شده؟


با عجله به میز برگشت و موبایلش رو دست جونگوون داد. حالت صورتش، با چندلحظه قبل کاملا تضاد داشت؛ حالا چشم‌هاش از امید برق میزد و لبخند هیجان زده‌ای گوشه‌ی لب‌هاش خودنمایی میکرد.


-ببین امروز از شرکت چه پیامی گرفتم! فکر کنم اینبار شانس بهمون رو کرده جونگوونا!


پیامک از سمت شماره‌ی ناشناسی که ظاهرا برای شرکتِ بازی‌سازی بود رو باز کرد و..با دعوت‌نامه‌ی عجیبی روبه‌رو شد.


« کارمند گرامی؛

شما برای حضور در اولین مرحله‌ی آزمایشی پروژه‌ی EXIT 8 انتخاب شده‌اید.

این پروزه با هدف توسعه‌ی نسل جدیدِ تلفیق دنیای بازی‌ها در دنیای واقعی طراحی شده و تنها تعداد محدودی از کارکنان امکان شرکت در آن را خواهند داشت.

شرکت در این پروژه، کاملا اختیاری میباشد و درصورت تکمیل موفقیت‌آمیز مراحل آن، مبلغ ۵۰ میلیون وون به عنوان پاداش مشارکت به شما تعلق خواهد گرفت!


جهت ثبت‌نام در این پروژه و اطلاعات تاریخ شروع و مکانِ برگزاری، به آدرس: www.the-exit8.com مراجعه فرمایید.


لذا لازم به ذکر است که از لحظه‌ی ورود، تمامی تصمیم‌های شما بخشی از تجربه‌ی پروژه خواهد بود.


باسپاس»


به هیچ قسمت از این دعوت‌نامه حس خوبی نداشت و دلشوره‌ی عجیبی مثل خوره به جونش افتاده بود. نفس عمیقی کشید و انگشتی که نامحسوس به لرزه افتاده بود رو روی لینکِ سایت دعوتنامه فشرد.

فقط چندلحظه بعد از باز شدنِ سایت، دیدنِ یک پیامِ بولد شده درست وسط اسکرین حتی بیشتر از خودِ دعوت‌نامه باعث لرزیدن قلبش میشد!


«شما با موفقیت در پروژه‌ی EXIT 8 ثبت نام شده‌اید!»


قبل از اینکه حتی بخواد واکنشی نشون بده، موبایل جی از دستش افتاد و صدای برخوردش با زمین، بالاخره جونگوونِ مضطرب رو از شوک دراورد.

رنگ صورتش دست کمی از سفیدیِ مطلق دیوار نداشت و چشم‌هاش، رنگ ترس گرفته بود.

خودش هم دلیلِ اینهمه وحشت رو نمیفهمید؛ شاید واقعا حق با جی بود و این پروژه، درِ جدیدی به سمت خوشبختی رو براشون باز میکرد. اما با اینحال..جایی تو اعماقِ احساساتش زنگ هشدار، قلبش رو بدون لحظه‌ای مکث کردن به لرزه مینداخت و جونگوون، آدمی نبود که به حس شیشمش اهمیت نده و ساده از کنارِ اینهمه واکنشِ ناخودآگاهش بگذره!


+تو حتی..از قبل ثبت نام کردی!


صدای لرزونش بلندتر از حالت عادی توی گوش جی میپیچید و حالا، حتی اون ترسِ ناشناخته رو به وجود اون هم تزریق میکرد. تند تند به سمتش رفت و بعد از برداشتن و خاموش کردن موبایلی که هنوز صفحه‌ی وبسایت روی اسکرینِ ترک خوردش خودنمایی میکرد، دست‌های همسرِ ترسیده‌ش رو گرفت و روی سینه‌ش فشرد.


-هی جونگوون..نیازی به اینهمه نگرانی نیست! این پروژه هم..


قبل از اینکه حتی بتونه جمله‌ش رو کامل و همسرش رو آروم کنه، جونگوون دست‌هاش رو عقب کشید و بعد به سرعت از جاش بلند شد؛ انگار که اون ترس..کنترلش رو کاملا به دست گرفته بود.

میخواست چیزی بگه، میخواست سرش فریاد بزنه و برای اینکه باز هم سرخود دست به کاری زده بود به طور مفصل حسابش رو برسه؛ اما بازهم یک درصد رو به‌پای اینکه شاید حق با اون باشه میذاشت و همین دلیل، جونگوون رو از به‌وجود اوردن یه دعوای عجیب غریب درست بعد از شامی که خودش با کلی عشق پخته بود نگه میداشت.

چندلحظه به صورتِ پر از سوال جی با نگاهی که خشمگین بود و ترس رو به خوبی پشتش پنهان میکرد خیره شد و بعد، نفسش رو با صدا بیرون داد و به سمت اتاق خوابشون رفت، در رو پشت سرش محکم بست و قفل کرد.

هیچ از این حرکت یهویی جونگوون سر درنمیاورد؛ اما بیشتر از اون اینکه چرا باز هم بدون فکر عمل کرده بود و قبل از تمام این داستان‌ها و مشورت با همسرش، فقط با حرف دوستش که برای شرکت توی پروژه کاملا ذوق زده به‌نظر میومد جوگیر شد و بدون لحظه‌ای فکر ثبت‌نام کرده بود.

نفس عمیقی کشید و با حسرت به میز شام‌ِ دست نخورده‌ی دونفرشون خیره شد و به خودش لعن و نفرین فرستاد که چرا شبِ به ظاهر قشنگشون رو با همچین موضوعی که پیش اورده بود بهم زد و حالا جدای از همه‌ی اینها، میدونست شب رو هم باید تنها توی پذیراییِ تنگ و کوچیکشون سر میکرد.

به درِ اتاق‌ مشترکشون تکیه زد و پلک‌های لرزونش رو برای چندلحظه‌ی طولانی روی هم گذاشت.

زیاده‌روی کرده بود؟ شاید.. تند رفته بود و تمام اون حس خوب بینشون رو از بین برده بود؟ شاید آره..

ولی اینکار، جدا از همه‌ی شک‌هایی که داشت به‌نظرش درست بود.

بالاخره..جونگسونگ باید یک‌جایی میفهمید توی تصمیم گیریِ مسائل این‌چنینی که با زندگیِ مشترکشون رابطه‌ی مستقیم داشت، نباید خودسر عمل میکرد و جای هردوشون تصمیم میگرفت.

با وجود سردرد عجیبی که از فشار اینهمه افکار یک‌هویی بهش تزریق شده بود، به سمت تخت دونفرشون که حالا سرمای عدم حضور همسرش تن ظریفش رو میلرزوند قدم برداشت و سعی کرد برای یک بار هم که شده، با شریک زندگیش جدی برخورد کنه.

- - - - -

صدای نسیمِ ملایم پاییزی از پنجره‌ی آشپزخونه و سرخ شدنِ خمیر پنکیک توی روغن داغِ ماهیتابه‌ی داخل دستش در کنار عطر خوبی که مشامش رو پر میکرد، حسابی قلبِ بی‌قرارش رو تسکین میداد و باعث شکرگزاریش از داشتن چنین صبحی میشد.

بعد از آماده کردنِ تمام پنکیک‌ها و چیدنشون داخل دو بشقاب، با دقت تمام مشغول تزئین کردنشون با سس شکلات و چند برش توت فرنگی شد و در آخر، میز صبحانه‌ی متفاوتی نسبت به روزهای دیگه چید.

همه‌چیز خیلی رویایی به‌نظر میرسید که باعث میشد تا حدودی به خودش و همه‌چیز شک کنه! بی‌صدا به افکارش خندید و بعد از دراوردنِ روپوش طرح چهارخونه‌ی آشپزخونه‌ش، سرگرمِ چیدن ظرف‌های اضافه و تازه شسته شده داخل کابینت‌ها شد که..شنیدن صدایی از سمت اتاق خواب متوقفش کرد.

اون صدا..صدای نواختنِ کلاویه‌های پیانو بود! اوه..کِی وقت کرده بود پیانو یاد بگیره و انقدر حرفه‌ای بنوازه؟ شونه‌ای بالا انداخت و ذوق زده اما بدون ایجاد کردن صدای اضافه‌ به سمت اتاق قدم برداشت. کنار چهارچوب در تکیه زد و به مرد خیره شد. کار سختی نبود که حتی از پشت، صاحب اون شونه‌های درشتِ ورزیده و موهای نسبتا بلند رو نشناسه. درسته..همسرش جونگسونگ پشت پیانوی سفید رنگ نشسته بود و آهنگ ملایمی رو مینواخت. انقدر ملایم که جونگوون، برای لحظه‌ای پلک‌هاش رو بست و غرق اون ریتم دل‌نشین شد؛ اما از اونجایی که برای دیدن نواختن همسرش از نزدیک دل تو دلش نبود، لبخند پررنگی زد و با قدم‌های بی‌صدا و سریعش سمت انتهای اتاق رفت و درست کنارش ایستاد.

حالا همه چیز رو از اینجا بهتر میدید. انگشت‌های کشیده و تمرین‌کرده‌ی جی به زیبایی همراه با ریتم روی کلاویه‌ها فشرده میشد و روح از تن شنونده‌ش جدا میکرد. چیزی نگذشت که جی بالاخره متوجه‌ی حضور شخصی کنارش شد و بدون توقف کردن ضربه‌ی انگشت‌هاش، سرش رو از روی کلاویه‌ها بلند کرد و نگاه درخشانش رو به پسر داد.


-بیا بشین جونگوون..


صدای آرومی داشت؛ اما جونگوون رو حتی مطیع این ورژن آرومش هم میکرد. به نرمی سر تکون داد و روی جای خالی صندلی کنار همسرش نشست و به آهنگ نواختنش با چشم‌هایی ذوق زده که پشت تیله‌های مشکی رنگش عشق به شخص مقابلش فوران میکرد خیره شد. لبخند ملایمی گوشه‌ی لب‌های جونگسونگ خودنمایی میکرد که دلش رو بیشتر از همیشه به‌لرزه مینداخت. همیشه توی همچین لحظاتی بود که جونگوون میفهمید تا چه حد عاشق همسرشه و قلبش هرروز بیشتر از قبل به حضور و گرمای تنش داره وابسته میشه. آره..کشش زیادی حس میکرد که حتی همین الان هم، صورتش به صورت جی که چند ثانیه پیش به سمتش برگشته و بهش زل زده بود نزدیک‌تر میشد؛ درحدی که به خوبی نفس داغش به لب‌هاش برخورد میکرد.


-دوسش داری؟


دوسش داشت؟ نه..درواقع عاشق شنیدن ریتم ملایم پیانو از سمت همسرش بود و به کل بدنش گرما میبخشید؛ اما.. این گرما.. و بعد سوزشی که کم کم حس میکرد زیادی با تمام احساساتش متفاوت بود.انقدری متفاوت که به آرومی سرش رو پایین گرفت و به نقطه‌ای که اون حجم از سوزش و گرما به وجودش تزریق میشد نگاه کرد. پیراهن سفید ابریشمیش حالا رنگ قرمز و تیره‌ی جدیدی به خودش گرفته بود و قطراتِ اون مایع‌ِ گرم، دونه به دونه و پشت سر هم روی پارکت اتاق چکه میکرد. قلبش شدید تر از قبل به قفسه‌ی سینه‌ش کوبیده میشد؛ اما با این تفاوت که دیگه از روی عشق و ذوق نبود، بلکه ترس و وحشت تمام بدنش رو دربر گرفته بود!

سرش حسابی گُنگ شده بود اما باز هم متوجه‌ی صدای پوزخند جی روی لاله‌ی گوشش میشد.


-میدونم عاشق این حسی..اون هم از جانب من!


نگاه لرزونش از روی فلز تیز و سر‌دی که هرلحظه بیشتر از قبل بدنش رو میشکافت و توی اعضای داخلی بدنش میچرخید گرفته شد و کم کم، روی چهره‌ی خونسرد فرد مقابل نشست.

نه..این امکان نداشت که فرد روبه‌روش، همون همسر مهربون و عاشق‌پیشه‌ی خودش باشه!


+ج..جونگسونگ؟


Report Page