end lıfe
«فاصلهی میان دو نفس»
پوند بعدها فهمید آدمها با مرگ نمیروند. بعضیهایشان میمانند. در فنجانی که دیگر کسی از آن قهوه نمینوشد. در سمت چپ تختی که همیشه سردتر از سمت راست است. در پیراهنی که ماههاست شسته نشده، فقط چون صاحبش یکبار آن را پوشیده و گفته بود:
«این یکی بوی تو رو گرفته.»
پووین مانده بود. به بدترین شکل ممکن. در همهچیز. اولین باری که پوند بوی امگای خودش را حس کرد، هوا برفی بود. پووین گوشهی کافه نشسته بود، دستهایش را دور لیوان چای حلقه کرده و هر چند ثانیه یکبار آستینهای بلندش را روی انگشتهایش میکشید. پوند روبهرویش نشست. چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
پووین اخم کرد.
«چیه؟»
پوند لبخند زد.
«هیچی.»
«پس چرا اینجوری نگام میکنی؟»
پوند کمی جلو آمد.
«چون بوی امگامو پیدا کردم.»
گونههای پووین سرخ شد.
«من امگای تو نیستم.»
پوند خندید.
«فعلاً.»
آن «فعلاً» بعدها تبدیل شد به تمام زندگیشان. پوند آلفا بود و پووین امگا. اما چیزی که میانشان شکل گرفته بود، هیچ شباهتی به پیوندهای معمول نداشت. پوند پووین را مالک نمیشد.پووین هم خودش را تسلیم نمیکرد. آنها فقط یکدیگر را انتخاب کرده بودند. هر روز. دوباره و دوباره. پووین شبها وقتی خوابش نمیبرد، یقهی لباس پوند را میگرفت و صورتش را نزدیک گردنش میبرد.
«بوی تو آرومم میکنه.»
پوند موهایش را نوازش میکرد.
«پس هر وقت ترسیدی، بیا پیش خودم.»
«اگه یه روز نباشی چی؟»
پوند بدون اینکه بداند بعضی سؤالها را نباید با اطمینان جواب داد، گفت:
«اون روز هیچوقت نمیرسه.»
رسید.
خیلی زودتر از چیزی که باید. آخرین روز، پووین چیزی نگفت.
نه «دوستت دارم».
نه «خداحافظ».
فقط انگشتهایش را دور دست پوند حلقه کرد. پوند لبخند زد. «سردته؟» پووین سر تکان داد. پوند کت خودش را روی شانههای او انداخت. «بهتر شد؟» پووین به او نگاه کرد. نگاهی طولانی. آنقدر طولانی که بعدها پوند هر شب آرزو میکرد همان لحظه را بهتر به خاطر سپرده باشد. پووین خیلی آرام گفت:
«پوند؟»
«جانم؟»
«اگه یه روز من نبودم…»
پوند حرفش را برید.
«نباشی؟»
پووین لبخند کوچکی زد.
«هیچی.»
و سرش را روی شانهی او گذاشت. صبح، بوی بیمارستان جای بوی پووین را گرفته بود. پوند کنار تخت ایستاده بود. برای اولین بار، دستش را روی موهای پووین کشید و منتظر بود امگایش غر بزند که «موهامو خراب نکن.» اما اتاق ساکت ماند. خیلی ساکت. پوند خم شد. پیشانی پووین را بوسید.
«بلند شو.»
هیچ جوابی نبود. صدایش آرامتر شد.
«پووین…»
باز هم سکوت. و آنوقت چیزی درون پوند شکست؛ نه با صدا، نه ناگهانی. مثل شیشهای که ترک آن را نمیبینی تا وقتی که دیگر تمامش فرو ریخته باشد.
بعد از خاکسپاری، همه گفتند:
«زمان درستش میکنه.»
زمان نکرد. زمان فقط یادش داد چطور با زخمی زندگی کند که قرار نیست خوب شود.
شش ماه گذشت.
یک سال.
دو سال.
و پوند هنوز هر شب دو فنجان چای میگذاشت. یکی برای خودش. یکی برای کسی که دیگر نمیآمد. تا اینکه یک شب، کنار پنجره نشست و لباس قدیمی پووین را در آغوش گرفت. چشمهایش را بست. بوی خیلی کمرنگی هنوز روی پارچه مانده بود. پوند لبخند زد.
«دیدی؟»
اشک از گوشهی چشمش پایین افتاد.
«گفتم که هیچوقت نمیذارم تنها بمونی.»
صبح، پوند خانه را ترک کرد. بیسر و صدا. بیآنکه چیزی با خودش بردارد، جز انگشتر سادهای که پووین روز اول آشناییشان به شوخی به دستش کرده بود. هیچکس نفهمید کجا رفت. فقط سالها بعد، وقتی خانه را خالی میکردند، پشت همان پنجره دو فنجان پیدا کردند.یکی پر از گرد و غبار. و دیگری هنوز دستنخورده. کنارش کاغذ کوچکی بود. روی آن نوشته شده بود: «بعضی آدمها نمیمیرند. فقط از اتاقی که در آن نفس میکشیدی، به اتاقی میروند که دیگر نمیتوانی واردش شوی. من هنوز پشت همان در ایستادهام، پووین. فقط دیگر نمیدانم کداممان از دیگری دورتر است.» و پایین صفحه، با دستخطی لرزان: «اگر عشق، فاصلهی میان دو نفس باشد، من از روز رفتنت نفس نکشیدهام.»