بررسی ریشههای تاریخی ساختِ افسانهٔ اصحاب فیل
کانال نقدآگین— پیرامون مصاحبه حامد عبدالصمد (منتقدِ برجسته مصری اسلام) با استاد #محمد_المسیح (پژوهشگر و متخصص نُسخ خطی و دستیار #کریستف_لوکزنبرگ)
ادامهٔ متن تلگرام نقدآگین:
🔻عبدالصمد، با طرح پرسشهایی از استاد محمد المسیح چگونگی شکلگیری این داستان در تاریخ و نتیجتن، نحوهٔ شکلگیری تاریخ افسانهای قرآن را روشن میسازد.
🔻ابعاد و چرایی وجوه مسیحی-رومی و ایرانستیزانه قرآن (در کنار اقتباسات پرشمارش از متون زرتشتی - بایبلی) مدتها موضوع کاوش و پرسش من بودهاست. در سوره روم و در سوره فیل، بهدرجات میتوان همین وجه را مشاهده کرد؛ چیزی که کمتر ایرانیان بدان توجه میکنند و اگر توجه کنند نیز چونان علی شریعتی، با نوعی سوگیری مثبت اسلامی از آن یاد میکنند و راه را برای پرسشهایی که طرحشان، حداقل برای یک ایرانی (فارغ از عقیدهاش) ضروریست، میبندند.
🔻اصحاب فیل و «ابرهه/ابراهام»، داستانی پیرامون سرداری یمنی نیست؛ بلکه بنا به شواهد و به احتمال بالا، برگرفته شده از متنی غلوآمیز و جعلی از کشیشان مسیحی پس از جنگ با ارتش بهرام چوبین (شاه-سردار نابغه جنگ در تاریخ) است که به جنگ با رومیان مسیحی رفته بود و در این رویارویی، سپاه ارمنی، جزو عوامل مؤثر در پیروزی رومیان و شکست ایرانیان بودند. بعدتر این متن غلوآمیز توسط سیرهنویسان مسلمان بعنوان واقعیت تاریخی بیان شده تا برای کعبه-مکه، نوعی تاریخ تقدس و وجود تاریخی دراز دامن جعل کنند.
نامه موشغ به بهرام در کتاب تاریخ سبئوس آر دبلیو تامسون ترجمه محمود فاضلی بیرجندی:
اگر به پیام موشغ توجه کنیم واضح است که پیام بهگونهای تدوین شدهاست که منعکس کننده عقاید دینی باشد. شاید این پیام را به موشغ نسبت دادهاند و از زبان موشغ نباشد و توسط یکی از راهبان مطابق با اعتقاد یهودی-مسیحی (پس از واقعه) نوشته شده باشد که ایده جنگجویان پیروز را با ارتشهایی از آسمان ترویج می کنند و سپس آن را به حاکم ارمنی نسبت دادهاند تا هالهای از تقدس را بر آن واقعه تاریخی اضافه کند.
این عقیده برای یهودیان و مسیحیان نیز شناخته شدهاست؛ همانطور که در کتاب «چهارم مکابیان» داستانی از حاکم یونانی آپولونیوس و آزار و اذیت وی در مورد یهودیان را در آن یاد می کنند و روایت شده:
«۶ او (آپولونیوس) گفت که با کسب اختیار از شاه آمده است که وجوه خصوصی موجود در خزانه معبد را به نفع شاه مصادره کند.
۷ مردم با عصبانیت نسبت به سخنان وی اعتراض کردند و این نظر را شرمآور دانستند که باید کسانی که به خزانه مقدس اعتماد کرده و در آن سپردهگذاری کرده بودند از آنها محروم شوند و بدینسان تمام تلاش خود را برای جلوگیری از این کار انجام دادند.
۸ اما آپولونیوس با ارعاب و تهدید به معبد رفت.
۹ درحالیکه کاهنان به همراه زنان و فرزندان خود برای حفاظت از معبد مقدس دعا میکردند؛ معبدی که به این شکل اهانتآمیز و شرمآور با آن برخورد شده بود.
۱۰ و درحالیکه آپولونیوس با نیروهای مسلح خود برای تصاحب سپرده مردم در حال رفتن به داخل معبد بود، فرشتگانی سوار بر اسب که از اسلحه آنها صاعقه بیرون میآمد، از آسمان پدیدار شدند و سبب شدند تا آپولونیوس و سربازانش از ترس بر خود بلرزند.
۱۱ سپس آپولونیوس نیمهجان، در داخل صحن معبد که به روی همه باز بود بر زمین نشست. دستان خود را به سمت آسمان بلند کرد و با اشک به عبرانیها التماس کرد تا برای او دعا کنند و خشم لشکر آسمانی را فرو بنشانند.
۱۲ چنانچه گفت که مرتکب گناهی شده که سزاوار مرگ است، اما قول داد که اگر از دست آن خلاص شود، حفاظت الهی از معبد را در برابر همه مردم بازگو کرده و آن را ستایش خواهد کرد.
۱۳ کاهن اعظم اونیا از این سخنان تحت تأثیر قرار گرفت، هر چند میدانست که پادشاه سلوکوس ممکن است تصور کند که آپولونیوس توسط توطئههای انسانی به جای عدالت خدا کشته شدهاست. بنابراین، اونیا برای او دعا کرد.
۱۴ وقتی آپولونیوس، که به طور غیر منتظره و فراتر از انتظار، نجات یافت؛ فورا به نزد پادشاه رفت تا هر آنچه را که برای او اتفاق افتاده بود، گزارش دهد».
همچنین در کتاب "سوم مکابیان" از داستان (بطلمیوس فیلوپاتر) یاد شده است که قصد انتقام از یهودیان را داشت، و دستور داد که یهودیان را در میدان اسب دوانی جمع و با پانصد فیل مست به زیر بگیرند، وقتی زمان اجرای کشتار یهودیان فرا رسید، آنها به سرپرستی یک کشیش پیر به نام الیعازار مشغول به دعا و نیایش شدند، بنابراین دو فرشته از آسمان فرود آمده ودر مقابل نیروهای دشمن قرار گرفتند و فیلها وحشتزده شده و به سوی سربازان پادشاه حمله ور شدند و تعدادی از آنها را به قتل رساندند، که باعث شد پادشاه توبه کند و یهودیان را آزاد کند!
همچنین در ادامه بخشی از مقالهٔ «تاریخ اسقف سبئوس و اهمیت آن در پژوهش تاریخ ایران» به قلم گارون سارکسیان را میآورم:
فصل دوم کتاب اشاره ای کوتاه به پادشاهی خسرو انوشیروان و جنگ او با رومیان دارد. سبئوس می نویسد:
«این خسرو که انوشیروان می نامندش با رومیان جنگید و شهر انطاکیه را گرفت و مردم آنجا را به اسیری آورد و شهری ساخت و آن را «وه انتیوک خسرو» نامید».
سپس به مرگ انوشیروان و جانشینی پسرش هرمزد و کشتار سران و بزرگان کشور به فرمان هرمزد می پردازد. از نوشتهٔ سبئوس چنین پیداست که هرمزد با بزرگان و اشراف ایران در ستیز بود و میکوشید تا آنان را به فرمان خویش درآورد. سبئوس دربارهٔ هرمزد می نویسد:
«او جمله اشراف و دودمان های بومی را از خاک پارس برانداخت و سپاهبد بزرگ پارت ها و پهلوی ها را کشت. این سپاهبد دو پسر به نام های وندو (بندو) و وستام (بستام) داشت. وندو را گرفت و به بند کشید اما وستام گریزان شد و خود را نجات داد».
از رویدادهای مهم فصل دوم که در تاریخ ایران اهمیت بسیار دارد جنگ وهرام مهروندک (بهرام چوبین)، سردار ایرانی، با همسایگان شرقی ایران (تتالی ها و کوشان ها) و شکست آنهاست. سبئوس می نویسد:
«در این زمان یک تن به نام وهرام مهروندک که فرماندهٔ سپاهیان شرق ایران بود دلاورانه با سپاه تتالی ها جنگید. ایشان را شکست داد. بلخ را نیرومندانه گشود و خاک کوشان را تا آن سوی رود بزرگی که وهرود (جیحون) می نامند سرتاسر به تصرف در آورد…. وهرام مهروندک با پادشاه بزرگ ماساگت ها درآن سوی رودخانهٔ وهرود جنگید و انبوه سپاه او را شکست و پادشاه آنان را در جنگ کشت و همهٔ گنج و ژروت آن حکومت را ربود».
وهرام پس از پیروزی در این جنگ بخشی بزرگ از غنیمت را میان سپاهیانش تقسیم کرد و بخشی اندک را به همراه نمایندگان و نامه ای نویدبخش به پادشاه پارسی فرستاد. هرمزد چون غنیمت اندک را دید به ظاهر شادمان شد، اما در نهان خشم گرفت و به نمایندگان دربار فرمود بروند و بقیهٔ غنیمت را باز ستانند.
سپاهیان وهرام با دیدن این نماینده که برای گرفتن غنایم آمده بود برآشفتند و او را کشتند و بر هرمزد شوریدند و از خدمت وی سر باز زدند. آنان وهرام را به پادشاهی برگزیدند و از خاورزمین به سوی بین النهرین به حرکت درآمدند تا هرمزد را بکشند، دودمان ساسانی را براندازند و وهرام را بر تخت پادشاهی بنشانند.
وهرام انبوه اقوام دلیر و جنگجوی شرق را شتابان گرد آورد و پیش رفت. چون این خبر به دربار ساسانی و هرمزد رسید او به هراس افتاد. پس بزرگان پارسی را که در دربار بودند با سپاه محافظان و پشتیبانان فراخواند و پس از رایزنی با ایشان بر آن شد تا خزانه را برگرفته به آن سوی رود دجله به شهر وه قباد برود و بند پل ها را بریده به پادشاه تازیان پناه برد، اما چنین نشد زیرا محافظان و پشتیبانان پادشاه تصمیم به کشتن هرمزد گرفتند تا پسرش خسرو را بر تخت بنشاندند.
آنها وندو (برادر زن هرمزد) و جمله زندانیان را از زندان آزاد کردند و وندو را به رهبری خویش گماردند. سپس کس نزد وستام (برادر وندو) فرستادند تا خود را شتابان به آنجا برساند. او نیز شتابان آمد و همهٔ بزرگان و فرماندهان و سپاهیان در تالار کاخ گرد آمدند و به سرای هرمزد شتافتند و او را گرفته و چشمانش را از حدقه درآوردند و کشتند؛ سپس خسرو پسر خردسال هرمزد را به پادشاهی نشاندند، اما به زودی سپاه شورشی وهرام به پایتخت رسید و خسرو چون توان جنگ نداشت با تنی چند از بزرگان تیسفون را فرو گذاشت، از رود دجله گذشت و به جانب غرب گریزان شد؛ آنها به قیصر موریس خبر دادند و از وی کمک خواستند.
قیصر موریس چون از این رویدادها آگاه شد بزرگان خویش را گرد آورد و به آنان گفت که پارسیان پادشاهشان را کشته و پسرش را بر تخت نشانده اند، اما سپاهیان پارسی مردی دیگر از خاورزمین را به پادشاهی نشاندهاند. او با سپاهش آمده و حکومت را به چنگ درآوردهاست. پسر خردسال پادشاه گریخته و از ما یاری جسته و قولهای بسیار داده است. اینک بگویید چه کنیم؟ آیا او را یاری دهیم یا خیر؟ بزرگان قیصر گفتند که بگذار آنان با هم بجنگند و ناتوان شوند تا ما آسوده باشیم، اما قیصر موریس پیشنهاد آنان را نپذیرفت و بر آن شد تا خسرو را یاری دهد. پس لشکری به فرماندهی دامادش فیلیپیکوس به یاری خسرو فرستاد. سپاهیان ارمنی و سپاهیان سوری نیز در لشکر رومیان به یاری خسرو آمدند.
لشکریان کمکی قیصر به همراه خسرو پیش آمدند و به روستای وارارات (آجی چای کنونی) در آترپاتکان رسیدند. واحدهای ارمنی این لشکر به رهبری هوهان پاتریک و سردار موشغ از زبدهترین و کارآزمودهترین واحدهای لشکر روم بودند.
از این رو وهرام چوبین می کوشید آنان را از لشکر روم جدا سازد. پس نامهای به موشغ نوشت و از وی خواست که از سپاه خسرو دور شود و وعده داد که او را به پادشاهی ارمنستان خواهد نشاند و دولت مستقل ارمنستان را برقرار خواهد کرد. چون این نامه از ارزش بسیار برخوردار است، بخشی از آن را در زیر میآوریم:
وهرام چوبین در ادامهٔ نامهاش مرزهای قلمرو آتی ارمنستان مستقل را نیز مشخص می کند و قول میدهد که پس از استقلال ارمنستان از خزانهٔ پادشاهی ایران برای ارمنیان چندان زر و سیم بفرستد تا ارمنیان بگویند بس است و دیگر نفرست. سپس، نامه را به رسم سوگند ایرانیان در میان نان و نمک می پیچد و برای سران ارمنی میفرستد. ارمنیان این نامه را میخوانند ولی آن را بدون پاسخ میگذارند. وهرام نامهای دیگر مینویسد و میگوید که ندادن پاسخ به نشانهٔ نپذیرفتن پیشنهادهایش است و تهدید میکند که در آوردگاه به آنها و خسرو نیروی پیلها و نیزههای پولادین را نشان خواهد داد.
موشغ این بار پاسخ داد و نوشت:
وندو، وستام و نزدیک به هشت هزار سوار پارسی نیز در آنجا بودند. در جنگی که در سحرگاهان درگرفت هر دو سپاه سخت کشتار شدند و پراکنده گشتند و تا شب در برابر یکدیگر دلاورانه جنگیدند. سرانجام سپاه وهرام تاب نیاورد و گریخت. تا پاسی از شب ایشان را دنبال کردند و زمین را از اجساد پوشاندند. بسیاری را هم گرفتند و نزد خسرو آوردند. نیروی خسرو در آن روز بس افزون گشت. اما وهرام به شهر شاه نشین بلخ گریخت و در آنجا پس از چندی به دستور خسرو کشته شد.